درنگی
از
میم حجری
فروغ
هیچ صیادی
در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد.
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و
دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام:
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.
معنی تحت اللفظی:در جویبار حقیری که به گودالی می ریزد، نمی توان مرواریدی صید کرد.
حتی اگر صیاد زبردستی باشی.
در درون من اما پری کوچک غمگینی است که ساکن اقیانوسی است و محتوای ضمیرش را آرام آرام به صورت نایی در نی لبکی می نوازد.
پری کوچک غمگینی
که به بوسه ای شباهنگام می میرد و به بوسه ای سحرگاهان تولد می یابد.
این بند آخر این شعر فروغ است.
در این بند اخر این شعر، اوتو بیوگرافی فروغ به اختصار و ایجاز و اعجاز تبیین می یابد:
فروغ
در این بند شعر
خویشتن خویش را در آیینه درونی خویش، انعکاس می بخشد.
(از میهمانی یک آینه برمی گردد.)
خود را با خلایق عادی مورد مقایسه قرار می دهد و به خواننده شعرش معرفی می کند.
این بند شعر
از خود خشنودی خارق العاده ای سرشار است:
۱
هیچ صیادی
در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد.
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد.
خلایق عادی
به جفتگیری مکانیکی و خرکی و الکی و دل خوش کنکی دل بسته اند:
زور عرقریز می زنند و دار و ندار خود را به صورت جوی غریزی ـ جنسی حقیری در گودال جنس مخالف می ریزند.
ولی در چنین جفتگیری های بهیمی، مرواریدی نطفه نمی بندد.
من اما دیالک تیکی از آدمی و پری هستم.
پری کوچک اندوهگینی که از سکنه اقیانوس ها ست و نه گودال ها.
(پری طراز نوینی است.)
دلیل اندوه فروغ آدمی واره ـ پری واره،
به احتمال قوی غول اسایی و بی همتایی و در نتیجه، تنهایی او ست.
در (مروارید) یکدانه وارگی او ست.
آدم باید رشد فکری عظیمی کرده باشد که به این درجه از رضایت خاطر و خود خشنودی برسد.
۲
پری کوچک غمگینی که دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام:
می نوازد آرام آرام:
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.
فروغ در این بند شعر،
اشعار خود را به صورت نای نی پری کوچک غمگین درونی اش
تصور و تصویر می کند.
ضمنا
به توصیف شاعرانه من درونی خویش مبادرت می ورزد:
من درونی فروغ
در شدن (دگر گون شدن) مدام است.
در دیالک تیک مردن و مجددا تولد یافتن مستمر و پیگیر و مدام است.
اکنون
منظور فروغ از مفهوم فلسفی ـ هنری ـ ادبی «تولد دیگر» روشن می شود.
این اندیشه را
(دیالک تیک مردن و مجددا تولد یافتن مستمر و پیگیر و مدام) را
مولانا در شعر معروفی پیشاپیش تبیین متصور و مصور داشته است
(تصور و تصویر کرده است):
از جمادی مُردم و نامی (نبات واره) شدم
وز نما (نبات وارگی) مُردم به حیوان سرزدم
مُردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم؟
کی ز مردن کم شدم؟
حمله دیگر بمیرم از بشر
تا برآرم از ملائک بال و پر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو
کل شیء هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک پران شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چو ارغنون
گویدم کانا الیه راجعون
پایان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر