۱۴۰۳ اسفند ۲۹, چهارشنبه

خود آموز خود اندیشی (۱۱۷۹)

 

شین میم شین

بوستان

باب سوم

در عشق و مستی و شور

حکایت نهم

(دکتر حسین رزمجو، «بوستان سعدی»، ص  ۸۹)

ما به سوی آنچه دانش زمانه مان نموده، می رویم

 

 

بگفت:

«ای وفادار فرخنده خوی

پیامی که داری به لیلی بگوی.»

 

بگفتا:

»مبر نام من پیش دوست

که حیف است نام من، آنجا که او ست.»

معنی تحت اللفظی:

حریف از مجنون پرسید:

«اگر پیامی برای لیلی داری، بگو.»

مجنون گفت:

«اسم مرا پیش او نبر.

من ارزش آن را ندارم که اسمم پیش او برده شود.»

 

سعدی

 در این دو بیت این حکایت،

از مجنون می خواهد که اگر دوری ضروری است، حداقل پیامی، نشانی از حال و روز خود برای معشوق بفرستد.

مجنون اما، از فرط احساس حقارت و هیچ انگاری خویشتن (خود انکاری، خود ستیزی)، حتی حاضر نیست، نامش را پیش لیلی ببرند.

 

بدون احساس حقارت، بدون نفرت عمیق به خویشتن خویش، نمی توان به مازوخیسم و خودستیزی جامه عمل پوشاند.

سعدی

 دیالک تیک عاشق و معشوق

را

به شکل دیالک تیک هیچ و همه چیز بسط و تعمیم می دهد، معشوق را مطلق می کند وعاشق را زنده به گور می سازد.

آنچه سعدی از مجنون باقی می گذارد، نه انسان، بلکه تفاله انسان است.

او نه عاشق به معنی واقعی کلمه، بلکه یک بیمار روانی است.

او عشق را به عنوان داروی روانی، برای خود آزاری (مازوخیسم) لازم دارد، نه به عنوان وسیله ای برای وصل و زندگی با معشوق.

اما عشق بنده و غلام و نوکر وکلفت نیز به ارباب و خواجه و شاه وشهبانو می تواند به چنین سرنوشتی دچار شود.

عشقی وصل ستیز و بی دورنما باشد.

وابستگی و سرسپردگی یکطرفه باشد و فقط نام عشق به دوش کشد.

قصد اصلی سعدی و حافظ نیز همین است:

هموار ساختن زمینه فکری و روحی در توده تحت ستم برای سرسپردگی مطلق به طبقه حاکمه.

 

ادامه دارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر