۲۱
دید که چگونه بزرگترین غارتگران به عنوان بزرگترین قهرمانان مورد تجلیل قرار می گیرند.
کنفوسیوس و طلابش در این انتقاد اجتماعی شان، احتمالا دیالک تیک استثناء و قاعده را وارونه می سازند.
یعنی
نقش تعیین کننده را از آن استثناء قلمداد می کنند.
قهرمان و یا پهلوان را معمولا توده می سازد و نه طبقات حاکمه.
پهلوانی که طبقات حاکمه بسازند، چه بسا منفور توده است.
پهلوان توده حاوی و حامل خصایص خلقی و مثبت است.
بعید است که توده غارتگری را پهلوان بداند و بنامد.
نمونه اش در ایران مثلا در شاهنامه رستم و سهراب و سیاوش و اسقندیار و غلامرضا تختی و غیره اند.
غُلامرضا تَختی
(۵ شهریور ۱۳۰۹ – ۱۷ دی ۱۳۴۶)
با عنوان جهانپهلوان تَختی
سیاوش کسرایی
دل مهرورزان سرای تو باد
رسا باد صافی سخن گفتنت
مرنجاد آن روی آزرمگین
مماناد آن خوی پاکی، غمین
به تو آفرین کسان، پایدار
دعای عزیزان تو را یادگار
روانت پرستنده راستی
زبانت گریزنده از کاستی
دلت پر امید و تنت بی شکست
بماناد ای مرد پولاددست
که این در به امید بوده است باز
هلا رستم از راه باز آمدی
شکوفا، جوان، سرفراز آمدی
ز مهر تو این شهر آذین گرفت
که خورشید در شب درخشیده ای
نبودی تو و هیچ امیدی نبود
شبان سیه را سپیدی نبود
نه سوسوی اختر نه چشم چراغ
فرو برده سر در گریبان، همه
به گل، سایه شمع پیچان همه
به یاد تو بس عشق می باختند
همه قصه درد می ساختند
که رستم به افسون ز شهنامه رفت
نماند آتشی، دود بر خامه رفت
جهان تیره شد، رنگ پروا گرفت
به دل تخمه نیستی پا گرفت
به رخسار گل، خون چو شبنم نشست
چه گلها که بر شاخه تر شکست
درخت گل سرخ را باد برد
هیاهوی مردانه کاهش گرفت
سراپرده عشق آتش گرفت
سرود شهیدان ناکام بود
سمند بسی گرد (پهلوان) از راه ماند
بسی بیژن مهر در چاه ماند
بسی خون به تشت طلا رنگ خورد
بسی شیشه عمر بر سنگ خورد
سیاووش ها کشت، افراسیاب
و لیکن تکانی نخورد، آب از آب
دریغا ز رستم که در جوش نیست
از این گونه گفتار بسیار بود
کنون ای گل، امید بازآمده
به باغ تهی سروناز آمده
به یلدا ـ شب خلق بیدار باش
که در تنگنا کوچه نام و ننگ
که خلق آوریده است در آن درنگ
تو آن شبرو ره گشاینده ای
یکی پیک پر شور آینده ای
بر این دشت تف کرده از آرزو
تویی چشمه چشم پر جست و جو
تو تنها گل رنج پرورده ای
به شکرانه، این باغ، خوشبوی کن
تو از باغی، ای گل ، بدان روی کن
کلاف نواهای از هم جدا
پی آفرین تو شد یک صدا
تو این رشته مهر پیوند کن
که در هفت خوان، دیو بسیار هست
شگفتی دد آدمی سار هست
به پیکار دیوان نیاز آیدت
چنان رشته ای چاره ساز آیدت
یکی شاعر دوستی پرورم
سرودم ره پهلوانی گرفت
که مهرت عنان از کفم وا کشید
درودم تو را باد و بدرود هم
یکی مانده بشنو تو از بیش و کم
که در پاکی جان و اندیشه است.
سیاوش کسرایی
(۵ اسفند ۱۳۰۵ – ۱۹ بهمن ۱۳۷۴)در سوگ غلامرضا تختی
تختی
از این پس بی تو ایرانشهر
درفش افتخارش را
به بازوی كدامین یل برافرازد؟
در این دوران پی در پی، شكست و خفت و
حسرت
كه هر سو عرصه افراسیابان است
به دل مهرٍ كه بسپارد؟
دعای مادران سوی كه ره پوید؟
غریو كودكان نام كه را گوید؟
لبان آفرین روی كه را بوسد؟
تو اندر سینههای گرم خواهی زیست
تو با انبوه پاك مردمان خوبقلب شهر
خواهی ماند.
شفق، آزرمگین رویت
سپیده، پاكی خویت
سلام صبحدم، مهرت
توان كوه، نیرویت
كبود شام، اندوهت
به سوگت!
ای به سوگت
هرچه چشم پاك، اشك افشان
من اینك،
در تمام چشمهای پاك
می گریم.
من اینك،
در تمام آههای سرد
مینالم.
پایان
ادامه
دارد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر