۱۴۰۴ بهمن ۲۰, دوشنبه

درنگی در شعری از فروغ فرخزاد (۱۰) (بخش آخر)

 فرخ‌زاد بر مجلهٔ فردوسی، اسفند ۱۳۴۵ 

 فروغ فرخزاد 

درنگی

از

میم حجری

 

بخشی از شعر بلند «مرز پر گهر»
«فروغ فرخزاد»

۱

 من در میان توده‌ی سازنده‌ای قدم به عرصه‌ی هستی نهاده‌ام
که گرچه نان ندارد، اما بجای آن
میدان دید باز و وسیعی دارد
که مرزهای فعلی جغرافیائیش
از جانب شمال، به میدان پر طراوت و سبز تیر
و از جنوب، به میدان باستانی اعدام
و در مناطق پر ازدحام، به میدان توپخانه رسیدست
و در پناه آسمان درخشان و امن امنیتش
از صبح تا غروب، ششصد و هفتاد و هشت قوی قوی‌هیکل گچی
به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته
— آنهم فرشتهٔ از خاک و گل سرشته — 

به تبلیغ طرحهای سکون و سکوت مشغولند.

معنی تحت اللفظی:

من یکی از اعضای توده سازنده ام که علیرغم فقر مطلق، میدان دید باز و وسیعی دارد.

میدانی که سرحداتش به شرح زیرند:

از شمال به میدان تیر

از جنوب به میدان اعدام

در مناطق پرجمعیتش به میدان توپخانه 

در پناه آسمان روشن  و امن امنیت کشور

۶۷۸ قوی گردنکلفت گچی، همراه با ۶۷۸ فرشته کاهگلی

 از صبح تا شام

مبلغ سکون و سکوتند.

فروغ در این بند از این شعر، دیالک تیک سکون و سکوت را به طنز سرشته به انتقاد اجتماعی به خدمت می گیرد:

کسب و کار ۶۷۸ فرشته ای گچی و ۶۷۸ فرشته کاهگلی در آسمان روشن و امن ایران به تبلیغ سکون و سکوت مشغولند.

هم خاندان سلطنتی مفتحر به این سکون و سکوت بود و هم امپریالیسم امریکا.

ایران در خاورمیانه از این بابت نمونه بود.

جزیره آرامش بود و خاندان سلطنتی ژاندارم منطقه ای امپریالیسم بود.

دیالک تیک سکون و سکوت

فرمی از تخریب دیالک تیک حرکت و سکون از سویی و دیالک تیک سخن و سکوت از سی دیگر است.

در  دیالک تیک حرکت و سکون نقش تعیین کننده از ان حرکت (جنبش) و در دیالک تیک سخم و سکوت از ان سخن است.  

در ایران اما نه از حرکت و جنبش خیری هست و نه از سخن.

یعنی از دو دیالک تیک فوق الذکر، یعنی از حرکت و جنبش و سخن اثری نیست.

جامعه شبیه قبرستان است.

در حالیکه  حرکت (جنبش) مطلق است و سکون نسبی است و نقش تعیین کننده  در دیالک تیک سخن و سکوت، از آن سخن است.

شعرای ارتجاعی از قبیل احمد شاملو و شاعره آلمانی (مارگوت بیگل)، اما بر خلاف فروغ،

 به تبلیغ و تجلیل سکوت و تحقیر سخن می پردازند:


دلتنگی‌های آدمی را
باد ترانه‌ای می‌خواند،
رویاهایش را
آسمان پر ستاره نادیده می‌گیرد،
و هر دانه برفی
به اشكی نریخته می‌ماند.

سكوت سرشار از سخنان ناگفته است؛
از حركات ناكرده،
اعتراف به عشق‌های نهان
و شگفتی‌های بر زبان نیامده.
در این سكوت،
حقیقت ما نهفته است.

حقیقت تو
و من…

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌كنم
كه چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان ببیند.
گوشی
كه صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان
بشنود.
برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.
و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
ار آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم.

گاه
آنچه ما را به حقیقت می‌رساند
خود از آن عاری است.
زیرا
تنها حقیقت است
كه رهایی می‌بخشد.

 

پایان

 

۱۴۰۴ بهمن ۱۹, یکشنبه

درنگی در شعری از نادر نادرپور تحت عنوان «زندگی چیست؟» (۳) (بخش آخر)

  نگاره‌ای از نادر نادرپور

نادر نادر پور

(۱۶ خرداد ۱۳۰۸ – ۲۹ بهمن ۱۳۷۸)

 شاعر، نویسنده، مترجم و فعال سیاسی–اجتماعی 

 از اعضای کانون نویسندگان ایران  

 

درنگی 

از

میم حجری

زندگی چیست ؟

نادر نادر پور 

اگر روزی کسی از من بپرسد
که دیگر قصدت از این زندگی چیست ؟


بدو گویم که چون می ترسم از مرگ
مرا راهی به غیر از زندگی نیست.

 
من آن دم چشم بر دنیا گشودم
که بار زندگی بر دوش من بود.

 
چو بی دلخواه خویش ام آفریدند
مرا کی چاره ای جز زیستن بود؟

پایان

۱

اگر روزی کسی از من بپرسد
که دیگر قصدت از این زندگی چیست ؟


بدو گویم که چون می ترسم از مرگ
مرا راهی به غیر از زندگی نیست.

معنی تحت اللقظی:

دلیل من برای تداوم بخشیدن به زندگی ، هراسم از مرگ است.

نادرپور در این دو بیت آغازین این شعر، تنها دلیلی که برای ادامه دادن به زندگی دارد، ترس از مرگ است.

این بدان معنی است که دلیل نادرپور، نه دلیلی علمی، عقلی و منطقی، بلکه دلیلی پسیکولوژیکی (روانی) و اگوئیستی (مبتنی بر خودپرستی) است.

دیالک تیک ترس و تهور

یکی از مهم ترین دیالک تیک های پسیکولوژیکی و اتیکی (اخلاقی) در ایده ئولوژی اشراف برده دار و فئودال است.

ترس در ادبیات اشراف برده دار و فئودال  و حتی در ادبیات ایران باستان،

جزو صقات شرم اور و ننگ انگیز بوده است.

فرق هم نمی کند که ترس از اوتوریته ای (پدری، مادری، پاسبانی، سرگروهبانی، جلادی، زندانبانی و یا خان و سلطانی و زلزله ای و آتشفشانی و غیره) باشد.

تهور اما بر عکس از صفات اخلاقی حسنه است.

ما از تعلقات طبقاتی نادرپور خبر نداریم.

اقرار او به ترسویی خود از مرگ،

باید دال بر تعلقات طبقاتی بورژوایی او باشد.

هم ترسویی و هم خودپرستی

از صفات اتیکی (اخلاقی) بورژوازی اند.

بورژوازی

اصولا و اساسا 

محافظه کار و کنسرواتیو (ضد انقلابی) و محتاط است.

۲
من آن دم چشم بر دنیا گشودم
که بار زندگی بر دوش من بود.

 
چو بی دلخواه خویش ام آفریدند
مرا کی چاره ای جز زیستن بود؟

معنی تحت اللقظی: 

دلیل دیگر من برای تداوم بخشیدن به زندگی ، 

اجبار و الزام مادر زادی من  به زندگی بوده است.

نادرپور

در این دو بیت شعور، دیالک تیک جبر و اختیار را به صورت دوئالیسم اجبار و اختیار بسط و تعمیم می دهد و به انکار اختیار (آزادی، انتخاب) در زمینه زندگی  می پردازد.

او

بدین طریق

حد و مرز بین جماد و نبات و جانور و انسان را منکر می شود.

انسان زیر ذره بین معرفتی نادرپور ذلیلتر از سنگ و خس و خاک تصور و تصویر می شود.

همان می ماند که تشکیل یافته است.

کمترین تغییری در روند حیات کسب می کند

رشد فکری و فیزیکی نمی کند.

نادرپور

از عالم جمادات و موجودات کمترین خبری ندارد.

اگر خبر می داشت، می دانست که همه چیز هستی در جنبش و تغییر مدام است.

به عنوان مثال، موجودات از میکرو موجودات تا نباتات و جانوران و آدمیان،

همیشه همان نمی مانند

و

ضمنا 

در دیالک تیک غریزه و «عقل» به سر می برند.

این غریزه حفظ نفس است که حراست از حیات را به موجودات دیکته و تحمیل می کند، حتی اگر از نعمت عقل اندیشنده بی نصیب باشند.

 

پایان

درنگی در دعاوی محمد ناطقی (۹)

 
 
درنگی 
از 
شین میم شین 
 
۳
 عقل، علم و اخلاق چیستند؟
 

 
محمد ناطقی
علم:
 شناخت روشمند، آزمون‌پذیر و اصلاح‌پذیر واقعیت؛ 
نه حقیقت نهایی و مقدس.
 
معنی تحت اللفظی:
علم
به شناخت روشمند واقعیت اطلاق می شود.
شناخت روشمندی که قابل ازمون و تصحیح باشد.
علم
به حقیقت نهایی و مقدس اطلاق نمی شود.
 
بهتر است که روی این مفاهیم بند تنبانی حریف درنگ کنیم:
 
اولا 
پیش شرط علمیت ادعایی و یا نظری و یا اندیشه ای، در قاموس محمد ناطقی،
  روشمندی شناختی است مبنای آن است.
از آنجا که شناخت عاری از روشی یافت نمی شود، می توان هر  ادعایی و یا نظری و یا اندیشه ای را علم و علمی قلمداد کرد.
ثانیا
پیش شرط علمیت ادعایی و یا نظری و یا اندیشه ای، در قاموس محمد ناطقی،
قابل آزمون و تصحیح بودن آن است.

از آنجا که هر خرافه ای را حتی می توان مورد آزمون و ازمایش قرار داد و صحت و سقمش را اثبات و به اصطلاح تصحیح کرد، 
پس می توان هر  ادعایی و یا نظری و یا اندیشه ای را علم و علمی قلمداد کرد.
ثالثا
علم در قاموس محمد ناظقی، به حقیقت نهایی (؟) و مقدس اطلاق نمی شود.

شکی نیست که محمد ناطقی
معنی و تعریف حقیقت را نمی داند.
به همین دلیل از حقیقت نهایی و مقدس موعظه می کند.

محمد ناطقی
نمی داند که حقیقت بر خلاف علوم و مفاهیم علمی
از مفاهیم فلسفی است.
حقیقت نمی تواند موضوع علوم باشد.
برای اینکه موضوع علم جزئیات است و نه کلیات، ماهیات و عامیات.
مثلا
موضوع شیمی اتم است
و
موضوع زیست شناسی سلول.
حقیقت اما موضوع فلسفه است.
حقیقت در کلیت و ماهیت و عامیت مربوطه است و کشف آن کار ساده ای نیست.
به قول هگل:
حقیقت در کل است
و
کل، حقیقی است.»
 
ادامه دارد.

فرهنگ مفاهیم فلسفی (ر) روشنگری (تنویر) (۴)

undefined 

 

پروفسور وینفرید شرودر

پروفسور دکتر کارل هاینتس بارک

برگردان

 شین میم شین
 

ب

توماس هوبس

 

توماس هوبس

 (۱۵۸۸ ـ ۱۶۷۹)

ریاضی دان،

دولت ـ تئوریسین

 فیلسوف انگلیسی در

عصر جدید آغازین

کتاب معروف او «هیولا» نام دارد.

 

۱

·    توماس هوبس  در حین انقلاب انگلیس آموزه بیکن را تکامل می بخشد.

 

۲

·    توماس هوبس «آموزه بیکن را سیستماتیزه (منظم) می کند، ولی به اثبات دقیقتر اصل اساسی او راجع به منشاء شناخت و ایده ها (یعنی جهان حسی) اقدام نمی کند.»

 

۳

·    او اما در عین حال «پیشداوری های ته ئیستی ماتریالیسم بیکن را از بین می برد.»

·    (مارکس و انگلس، «کلیات»، جلد ۲۲، ص ۲۹۴)

 

۴

·     توماس هوبس تفاوتگذاری بیکن میان روح حسی فانی و روح عقلی ابدی با منشاء الهی را دور می اندازد و خواهان طرد کامل تئولوژی از فلسفه می شود.

 

۵

·    به نظر توماس هوبس موضوع فلسفه از اجسامی تشکیل می یابد که تشکیل شان قابل فهم باشد و به طور عقلی قابل بازسازی باشند.

 

۶

·    از این رو توماس هوبس فلسفه را آموزه (نعلیمات) اجسام نیز می نامد.

 

۷

·    توماس هوبس میان اجسام طبیعی و مصنوعی تفاوت قائل می شود:

 

الف

·    به نظر او دولت که با قراردادها و موافقت نامه های انسانی تشکیل می یابد، یک جسم مصنوعی است.

 

ب

·    بر این مبنا ست که او فلسفه را به طبیعت ـ فلسفه و دولت ـ فلسفه (شهروندی) تقسیم بندی می کند.

 

۸

·    خطوط اصلی فلسفه هوبس به شرح زیرند:

 

الف

·    ماتریالیسم یونیورسال در آموزه اجسام

 

ب

·    آنتروپولوژی ناتورالیستی

 

پ

·    ایدئال دولتی خودمختاری مطلق.

 

۹

·    هوبس با آثار زیرین خود که به مسائل مربوط به جامعه و دولت اختصاص دارند، مرحله نوینی را در توسعه تئوری حقوق طبیعی بنیانگذاری می کند:

 

الف

·    علل اولیه حقوق طبیعی و دولتی (۱۶۴۰)

 

ب

·    در باره شهروندان (۱۶۴۲)

 

پ

·    هیولا (۱۶۸۱)

 

۱۰

·    خودویژگی دولت ـ تئوری هوبس در این نظر است که غریزه حفظ نفس هر فرد در وضع طبیعی، جنگ همه علیه همه  را ایجاب می کند و تنها از طریق برقراری نظام جامعتی ئی که در آن دولت نماینده خواست های همه مردم باشد و قدرت مافوق همه را داشته باشد، می تواند وضع مبتنی بر حق  و صلح برقرار شود.

 

۱۱

·    در جامعه ـ تئوری و دولت ـ تئوری هوبس نه تنها شهروندان به مثابه بنیانگذار جامعه و دولت برجسته می شوند و فونکسیون دولت به طور عقلائی تعیین می شود، بلکه علاوه بر آن، همزمان تئوری تئولوژیکی دولت دور انداخته می شود.

 

ادامه دارد.