۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

خود آموز خود اندیشی (۴۴۷)

خوداندیشی

شین میم شین

باب اول

در عدل و تدبیر و رأی

حکایت نوزدهم

(دکتر حسین رزمجو، «بوستان سعدی»،  ص ۴۷ ـ ۴۸)

بخش دوم

ما به سوی آنچه دانش زمانه مان نموده، می رویم!
 

 

۱

همی تا بر آید به تدبیر، کار

مدارای دشمن، به از کارزار

 

چو نتوان عدو را به قوت شکست

به نعمت بباید در فتنه بست

 

معنی تحت اللفظی:

اگر زورت به دشمن نمی رسد، با دادن رشوه مانع جنگ شو.

  

سعدی

در این بیت شعر،

تناسب قوا

 را

ملاک و معیار رفتار قرار می دهد:

اگر تناسب قوا به نفع دشمن باشد، باید به دشمن نعمت داد و از جنگ و نابودی کشور جلوگیری به عمل آورد.

مفهوم انتزاعی «نعمت» باید جامه مشخص پوشد، تا قابل بحث باشد.

نعمت می تواند امضای قرارداد وابستگی و پرداخت باج و خراج مادام العمر باشد.

نعمت می تواند به معنی واگذاری بخشی از کشور به دشمن باشد.

رهنمودهای انتزاعی به هیچ دردی نمی خورند و ندادنشان بهتر از دادنشان است.

 

۲

گر اندیشه باشد، ز خصمت گزند

به تعویذ احسان، زبانش ببند.

 

معنی تحت اللفظی:

اگر از گزند دشمن هراس داری، به او احسان کن تا از شرش رها شوی

 

سعدی

در این بیت شعر،

پادشاه را به دادن رشوت تشویق می کند، تا «به تعویض احسان زبان دشمن بسته شود» و کشور از گزند او در امان بماند.

همه چیز به امید تصادف رها شده است.

اگر احساس خطر از کسی می کنی، به جادوی احسان رفع خطر کن.

رشوه دادن به قلدر، به بهای خرید آسایش و فراغت خاطر.

 

مکتبی که سعدی بنیان می گذارد، گنداب پرورش پادشاهانی است که به خیالی خلعت می بخشند و به گمانی گردن می زنند.

شناخت در این بیغوله نه آموختنی است و نه مطلوب.

خرد بیگانه تر از هر بیگانه ای است.

همه چیز به امید خدا رها شده است.

پندار به جای تحلیل علمی قضایا نشسته است.

سعدی برای هیچ مسئله و معضلی راه حل ریشه ای و رادیکال نمی دهد.

نه از معیار عینی ـ واقعی خبری هست و نه از اصولیتی خارائین.

سعدی مسئله را برای لحظه معینی، بطور موقتی حل می کند.

او هیچ رهنمود درازمدت برای تأمین امنیت کشور در توبره گردآلود خویش ندارد.

تقصیر مشاوران فکری و سیاسی از قبیل سعدی است که ایران، نه به وحدت ملی و نه به تجهیزات تدافعی استوار دست می یابد و بدتر از آن به سبب جنگهای داخلی میان سلاطین مسخره تضعیف می شود و برای هر حمله خارجی ضربه پذیر می گردد.

اکنون هفتصد سال بعد از مرگ سعدی، قضیه چندان فرق نکرده است.

فرقه ای از فرق مختلف قدرت را به دست می گیرد، آنگاه قلع و قمع همه نیروها آغاز می شود، دوست و دشمنی در کار نیست.

قتل های زنجیره ای راه می افتند و کسانی شقه شقه می شوند و یا در زندانها می پوسند که هیچ دلیل منطقی و عقلی برای قتل و حبس شان وجود ندارد.

میلیونها مغز اندیشنده اگر کشته نشوند، آواره دیار بیگانه می شوند، تا از طریق گدائی روزگار بگذرانند.

نیروهای رانده شده به جای وحدت اندیشه و عمل به لت و پار کردن وحشیانه یکدیگر می پردازند، تا اگر روزی قدرت حاکم فروپاشید، فاجعه از نو برای هزارمین بار تکرار شود و خون بیهوده از اندام جامعه در حال نزع بریزد.

شرم مان باد، اگر به هوش نیاییم!

 

ادامه دارد.

در چنین کشوری! (۲) (بخش آخر)

  

اورزلا ولفل

برگردان

میم حجری

به یاد خواهر دارو فروشم

  

·    کیت غمالود و گریان از مادرش پرسیده بود:

·    پدرم چه خلافی کرده که دست بسته به زندان می برند؟

 

·    مادرش گفته بود:

·    «چه می دانم.

·    حتما چیزی به این و آن گفته، که گفتنش مجاز نیست.»

 

·    کیت شگفت زده پرسیده بود:

·    «مگر انسان ها حق ابراز نظر ندارند؟

·    در روزنامه ها راجع به وجود آزادی عقیده و نظر مقالات مفصل می نویسند.»

 

·    مادرش گفته بود:

·    «آزادی هم خود مقوله ای است و هر طبقه اجتماعی آن را به سلیقه خود تفسیر می کند.

·    آزادی در واقع، عبارت است از زندگی بدون ترس و هراس و دلهره!

·    و در این خراب شده، کسی نمی تواند بدون ترس و هراس و دلهره زندگی کند.

·    پدرت همین را گفته است و لاغیر.»

 

·    کیت می خواست بداند که پدرش پیش چه کسانی چنین حرفی را بر زبان رانده است.

 

·    مادرش پشیمان و پریشان از گفته خویش، به پرخاش گفته بود:

·    «پیش هیچ کس و در هیچ کجا پدرت حرفی در این مورد نزده است.

·    می شنوی؟

·    پیش هیچ کس و در هیچ کجا!

·    تو نباید در این مورد چیزی بدانی.

·    و چیزی هم نمی دانی!

·    تو حتی نباید بدانی که پدرت را شبانه برده اند.

·    هرکس پرسید باید بگوئی که پدرت رفته مسافرت.

·    همین و بس.»

 

·    کیت شب تا سحر کنار مادرش در آشپزخانه نشسته بود و نزدیکی های صبح، همان جا خوابش برده بود.

 

·    کیت وقتی بیدار شده بود، به توصیه مادرش، بیرون رفته بود و مثل همیشه به بازی با بچه های کوچه پرداخته بود.

 

·    اما وقتی تاپو او را دیده بود، بی کلامی، راهش را گرفته بود و رفته بود.

 

·    کیت پرسیده بود:

·    «چرا تاپو گذاشت و رفت.‍»

 

·    بچه ها گفته بودند که می خواهد به پدر و مادرش کمک کند.

 

·    بعد، یکی از بچه ها پرسیده بود:

·    «دیشب دم در خانه تان چه خبر بود؟»

 

·    کیت گفته بود که پدرش با قوم و خویش هایش، می رفته سفر.

 

·    روزهای دیگر از تاپو خبری نبود.

 

·    حتی برادر و خواهر تاپو هم با دیدن او می رفتند به خانه شان.

 

·    روزی کیت پدر تاپو را در کوچه دیده بود و سلام کرده بود.

·    ولی او به سلامش جواب نداده بود و به سرعت دور شده بود.

 

·    کیت از مادرش پرسیده بود:

·    «پدرم کجا با دوستانش حرف می زد؟»

 

·    مادرش گفته بود که نمی داند.

 

·    کیت می دانست که پدرش در قهوه خانه پدر تاپو با دوستانش ملاقات می کرد.

 

·    کیت از نحوه برخورد تاپو و برادر و خواهر و پدرش نتیجه گرفته بود که آنها پدرش را لو داده اند و اکنون عذاب وجدان دارند و از دیدن او رنج می برند.

 

·    روز بعد در کوچه به بچه ها گفته بود، که پدر تاپو آدم نابابی است و من می دانم چرا.

 

·    این حرف کیت را بچه ها به پدر و مادر خود گفته بودند و دهن به دهن گشته بود.

 

·    پس از چندی تاپو دوباره پیدایش شده بود.

 

·    موقع بازی گفته بود که دیگر کاری در خانه نبوده، قهوه خانه را هم بسته اند و پدرش رفته سفر.

 

·    کیت روی برگردانده بود و رفته بود.

 

·    تاپو پشت سرش راه افتاده بود.

 

·    کیت می دانست که او به دنبالش می آید.

 

·    در پسکوچه ای منتظرش مانده بود.

 

·    وقتی تاپو رسیده بود، کیت با عصبایت و انزجار گفته بود:

·    «ظاهرا بابت لو دادن پدرم، پول کلانی گیرتان آمده، که قهوه خانه را می بندید و به سیر و سفر می روید!»

 

·    تاپو با عصبانیت دست به یخه شده بود و پس از به زمین کوبیدن کیت، از گلویش گرفته بود و گفته بود:

·    «خائن توئی که با حرفت در باره پدرم، سبب بازداشت او شده ای.

·    پدرم اکنون در زندان است و این تقصیر تو ست.»

 

·    کیت باورش نشده بود.

 

·    تاپو گفته بود:

·    «وقتی پدرت را بازداشت کردند، به سراغ پدر من هم آمدند.

·    پدرم اما گفت که به حرف مشتری ها گوش نمی دهد و از ماجرا بی خبر است.»

 

·    کیت به خانه برگشته بود و ماجرا را به مادرش گفته بود و مادرش اشک در چشم، به سرزنش او پرداخته بود:

·    «مگر نگفتم لال باش؟

·    پدر تاپو از رفقای صمیمی پدرت بوده!»

 

·    کیت نگاه بی باورش را به مادرش دوخته بود و پس از چندی رفته بود.

 

·    او دیگر به کسی باور نداشت، حتی به مادرش!

 

·    کیت و تاپو سال های سال، همچنان دشمن یکدیگر مانده بودند.

 

·    در چنین کشوری بی اعتمادی، سوء ظن، ترس و خصومت مجاز بود و جرم محسوب نمی شد.

·    جرم و جنایت دوستی و همدردی و همبستگی بود و پرده بر داشتن از حقیقت قضایا.

 

پایان