۶۳
اگر کسی همان برخورد هانا آرندت با اخلاق را داشته باشد، در بهترین حالت می تواند اخلاق پارتیکولاری (اخلاق فردی، اخلاق اقلیتی) داشته باشد.
در این صورت او اخلاق را با قدرت مربوطه پیوند می دهد.
آن سان که هیولا وارگی قساوت مجاز می گردد.
به این دلیل که آن عملا جامه عمل می پوشد.
۶۴
عقل سالم بشری در مقابل این هیولا وارگی قساوت درمانده و بیچاره می ماند.
(راجع به این مفهوم، مراجعه کنید به گاسمن، «راجع به تاریخ»، ص ۲۸۲)
۶۵
در این صورت کاربست احساس اخلاقی «انسان معمولی»، بی پایه و یاوه و به اصطلاح ایده ئولوژیکی می گردد.
۶۶
این البته با ادعای خود هانا آرندت مغایزت کسب می کند که گویا عقل سالم بشری و احساس اخلاقی در «جامعه توده ای» مورد نظر هانا آرندت محو شده است.
۶۷
هانا آرندت با همان ایراسیونالیته ای (خردستیزی ئی)، دستگاه نابودگر (مثلا کوره های آدمسوزی) را به نقد می کشد که در «حاکمیت توتالیتر» مسلط بر افکار عمومی است.
۶۸
از آنجا که هانا آرندت می تواند اجبار ملایم را، یعنی عقل را در خودآگاهی انسان ها داشته باشد (و بدین طریق منافع بقا را نیز) به مثابه «دیکتات (دیکته، دیکتاتوری) عقل» خوار می شمرد، اینجا هم با ایراسیونالیسم (خردستیزی) فاشیسم همنوا می شود.
ایراسیونالیسم فاشیسمی که هانا آرندت مدعی مبارزه ادبی بر ضد آن است.
۶۹
این ایراسیونالیته (خردستیزی) اخلاقی و نه حقیقت امر سطحی و ظاهری که هانا آرندت گویا پس از سال ۱۹۴۵ (سال شکست فاشیسم) بار دیگر با فاشیستی به نام مارتین هایدگر بحث کرده است و او را معذور دانسته است (به آب زمزم شسته است و تطهیر کرده است)،
نشاندهنده قرابت ریشه ای او به ایده ئولوژی فاشیستی است.
ادامه دارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر