بوستان
باب چهارم
در (باب) تواضع
مقدمه
(دکتر حسین رزمجو، «بوستان سعدی»، ص ۹۷ ـ ۱۲۱)
بخش دوم
(ص ۹۷ ـ ۱۲۱)
حکایت اول
جوانی خردمند پاکیزه بوم
ز دریا برآمد به دربند روم
در او فضل دیدند و عقل و تمیز
نهادند رختش به جائی عزیز
سر صالحان گفت، روزی به مرد،
که خاشاک مسجد بیفشان ز گرد
همان کاین سخن مرد رهرو شنید
برون رفت و بازش کس آنجا ندید
دگر روز خادم گرفت اش به راه
که نا خوب کردی به رأی تباه
ندانستی ای کودک خود پسند
که مردان ز خدمت به جائی رسند
گرستن گرفت از سر صدق و سوز
که ای یار جانپرور دلفروز
نه گرد اندر آن بقعه دیدم نه خاک
من آلوده بودم در آن جای پاک
گرفتم قدم از حرم باز پس
که پاکیزه مسجد، به از خاک و خس
طریقت جز این نیست درویش را
که افکنده دارد من خویش را
بلندی ات باید تواضع گزین
که آن بام را نیست سلم جز این.
ادامه دارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر