۱۴۰۴ دی ۱۰, چهارشنبه

کلنجار ایده ئولوژیکی با همنوع (۵۶۸)

     https://img2.chinadaily.com.cn/images/202005/27/5ece2147a310a8b2fa4bc20c.jpeg  


میم حجری

 بیضاییاز یک نظرفقط از یک نظرشبیه کسرایی است:تلاش برای توضیج پدیده ها و روندها  و سیستم های جامعتی به مدد شاهنامهاین نشانه فقر فلسفی هر دو بوده  استجهان بینی بیضاییشبیه جهان بینی روحانیت و هدایت استایدئآلیستی استوارونه و پا در هوا ستآثارش را منتشر کنید تا تحلیل مارکسیستی شوند 
 
بهرام بیضایی
با شما از زخمی سخن می گویم
برآمده از نیزه های نادانی.
کسی دوستدار حقیقت نیست.
همه دوستدار مصلحت اند.

معنی تحت اللفظی:
زخم جامعه ما از نیزه های نادانی است
خلایق
بدون استثناء
نه طرفدار حقیقت، بلکه طرفدار مصلحت اند.

در این سخن بهرام بیضایی
جهان بینی ایدئآلیستی او تبیین می یابد:
بهرام بیضایی
نقش تعیین کننده را در دیلک تیک وجود جامعتی و شعور جامعتی از ان شعور جامعتی می داند.
یعنی
دیالک تیک یاد شده را  وارونه می سازد.
جهان بینی هدایت و روحانیت هم همین است:
به همین دلیل
شعور مذهبی
شعوری پا در هوا و وارونه است.
نادانی توده
نتیجه سیطره طبقات حاکمه انگل بر ارکان جامعه است
چاره
در سلب مالکیت بر وسایل تولید از اقلیت انگل است
و گرنه با مبارزه سطحی با نادانی
نمی توان جامعه را تحول بنیادی بخشید.
این نیزه های طبقاتی انگل اند که هم زخم می زنند و هم موحب گسترش نادانی اند
ما افکار و آثار بهرام بیضایی را تحلیل مارکسیستی خواهیم کرد
ضمنا
مصلحت
ضد حقیقت نیست
ضد حقیقت
باطل است.
مصلحت به معنی تمکین بر حاکمیت طبقه حاکمه است
توده
چاره دیگری جز استتار ندارد تا بتواند حداقل لقمه نانی به کف آرد و به ذلت بخورد
ضمنا
به انقلاب بیندیشد

چه ذلتی
موساد شده یار و یاور ایرانیان

روزگارا قصد ایمانم مکن
زآنچه می‌گویم پشیمانم مکن

کبریای خوبی از خوبان مگیر
فضلِ محبوبی ز محبوبان مگیر

گم مکن از راه، پیشاهنگ را
دور دار از نامِ مردان، ننگ را

گر بدی گیرد جهان را سربسر
از دلم امید خوبی را مبر

چون ترازویم به سنجش آوری
سنگ سودم را منه در داوری

چون‌که هنگام نثار آید مرا
حبّ ذاتم را مکن فرمانروا

گر دروغی بر من آرد کاستی
کج مکن راه مرا از راستی

پای اگر فرسودم و جان کاستم
آنچنان رفتم که خود می‌خواستم

گر چنین خون می‌رود از گُرده‌ام
دشنه‌ی دشنامِ دشمن خورده‌ام


کاش چون پرتو خورشید بهار
 سحر  از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان تو را می دیدم
کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون آینه روشن می شد
دلم از نقش تو و خنده تو
 صبحگاهان  به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو
فروغ_فرخزاد

احمد شاملو( رانده)
 دفتر یکم مجموعه اثار احمد شاملو / صفحهء ۹۵/ هوای تازه / رانده
 
دست بردار ازین هیکلِ غم
که ز ویرانیِ خویش است آباد.
دست بردار که تاریکم و سرد
چون فرومرده چراغ از دَمِ باد.
دست بردار، ز تو در عجبم
به دَرِ بسته چه می‌کوبی سر.
نیست، می‌دانی، در خانه کسی
سر فرومی‌کوبی باز به در.
زنده، این‌گونه به غم
خفته‌ام در تابوت.
حرف‌ها دارم در دل
می‌گزم لب به‌سکوت.
دست بردار که گر خاموشم
با لبم هر نفسی فریاد است.
به نظر هر شب و روزم سالی‌ست
گرچه خود عمر به چشمم باد است.
رانده‌اَندَم همه از درگهِ خویش.
پای پُرآبله، لب پُرافسوس
می‌کشم پای بر این جاده‌ی پرت
می‌زنم گام بر این راهِ عبوس.
پای پُرآبله دل پُراندوه
از رهی می‌گذرم سر در خویش
می‌خزد هیکلِ من از دنبال
می‌دود سایه‌ی من پیشاپیش.
می‌روم با رهِ خود
سر فرو، چهره به‌هم.
با کس‌ام کاری نیست
سد چه بندی به رهم؟
دست بردار! چه سود آید بار
از چراغی که نه گرماش و نه نور؟
چه امید از دلِ تاریکِ کسی
که نهادندش سر زنده به گور؟
می‌روم یکه به راهی مطرود
که فرو رفته به آفاقِ سیاه.
دست بردار ازین عابرِ مست
یک طرف شو، منشین بر سرِ راه!

فردوسی
  دیالک تیک داد و خرد
و
دیالک تیک تار و پود



دوربین، صدا سازی، حرکت
و توزیع آن صحنه سازی جعلی در شبکه های اجتماعی برای تاثیر گذاشتن بر احساسات مردم.


فقط ونزوئلا نیست
هدف کوبا ست

فتنه‌ی جدیدی در راه است.،
.نظری از دوست ما فرهاد صدیقی،
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ حمله نظامی منتفی، اما اغتشاش، قطعی است
ترامپ به سیم آخر زده است، اگر نفوذی ها نتوانند جمهوری اسلامی ایران را ساقط بکنند! ترامپ هویت و مدارک خیانت آنها را فاش خواهد کرد، تا جمهوری اسلامی ایران حساب خائنان را برسد.
 ترامپ بدون تعارف همه ایران را می خواهد، نظام در فتنه پیش رو از نفوذی ها پالایش خواهد شد.
 نفوذی ها الان متوجه قضیه شده اند، ترامپ به آخر خط رسیده، تنها راه نجات آمریکا از افول، تمام کردن کار جمهوری اسلامی ایران و تسلط کامل و بی چون چرا بر تمامیت ارضی و منابع نفتی و معدنی ایران است!!
 ترامپ میداند حمله به ایران یعنی نابودی همه پایگاهها و ناوهای امریکا در منطقه و اخراج کامل امریکا از غرب آسیاست.
 آن پنجاه و یک گروه و سازمانی که اخیرا مقامات امریکایی اعلام کرده اند که، برای پروژه تسلیم سازی ملت ایران، از آمریکا میلیارد ها دلار پول می گیرند که از جمله آنها برخی روحانیون و سیاسیون نفوذی هستند، میدانند، که اگر موفق نشوند:
۱) ترامپ هویت آنها را افشا خواهد کرد.
۲) هیچ کشوری جرات نخواهد داشت بعد از شکست فتنه اغتشاش، به آنها پناه بدهد.
۳) در زیر پای ملت ایران لگدمال خواهند شد.
۴) آبروی نداشته آنها بیش از پیش می‌رود.
  از این رو:
۱- جنگ روانی-رسانه ای و متعاقب آن، اغتشاش و فتنه انگیزی نفوذی ها حتمی و قطعی است!
۲- شکست فتنه نیز حتمی و قطعی است.
۳- فعالان رسانه ای و نخبگان جامعه تا می‌توانند جهاد تبیین کنند و قبل از شروع فتنه، بصیرت افزایی نموده و بعضی خفتگان را از خواب غفلت بیدار کنند.
۴- گوش بر دهان امام خامنه ای حفظه‌الله داشته باشیم، چون گوش معظم له، بر دهان آقا و مولایمان امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است.
بفرموده شهید دیالمه :
مطمئن باشيم در هر شغلی كه هستيم اگر ذره‌ای عدم خلوص در ما باشد امروز سقوط نکنیم، فردا سقوط می‌كنيم. فردا نباشد پس‌فردا سقوط می‌كنيم چون انقلاب هر زمان يك موج می‌زند يک مشت زباله را بيرون می‌ريزد.
فتنه پیش رو انقلاب اسلامی شاه ماهی های نفوذ را بیرون خواهد ریخت چون ترامپ آنهارا در منگنه مرگ و زندگی قرار داده است.
متن از دوست ما، فرهاد صدیقی

اسکندر و رفقایش
سرکردگی یانکستان در خطر است و ماجراجویی های دار و دسته مش دونالد به همین دلیل است
دلار زدایی اوج گرفته است
ارزش دلار رو به افول است
ج خ چین
دیروز ۴۱ تن نقره خرید
یعنی میزان تولید جهانی نقره در سال را
به چین منتقل کرد
امروز چقدر خواهد خرید
فردا خروج نقره از چین مسدود خواهد شد
بدون نقره تولید همه چیزهای جدید از هندی تا خودرو الکتریکی و غیره مختل خواهد شد
بهای نفره در هونگ کونگ ۹۰  دلار است
و در
 خارج از ج خ چین ۷۵ دلار
خرید نقره از همه جا و فروش نقره  به ج خ چین سرعت گرفته است
بحران سیستماتیک در راه است
ارزش دلار به سطح سرگین تنزل خواهد یافت
فقط ج خ چین می تواند به داد سرکرده جهان برسد و مانع سقوطش بشود



مردیم در حسرت پیدا کردن یک یانکی و مانکی و بانکی  که قادر به تفکر باشد
قوانین را نه نسل ها
بلکه طبقات حاکمه و نمایندگان و نوکران طبقات حاکمه وضع می کنند
قوای سه گانه مقننه و قضائیه و مجریه
نمایندگان طبقات حاکمه اند و نه نمایندگان نسل ها
قوانین زمانی عوض می شوند که طبقات حاکمه عوض شوند



از انسان بودن استعفا می‌دهم.
غم‌انگیز نیست انسان بودن؟ حیوان پیوسته ناراضیِ معلق میان مرگ و زندگی. از انسان بودن جان به لب شده‌ام. اگر می‌توانستم درجا از این مقام استعفا می‌دادم، اما در پی آن تبدیل به چه می‌شدم؟ حیوان؟ نمی‌توانم ‌ردپای خود را بگیرم و برگردم به جایی که بودم. وانگهی حالا هم چه بسا حیوانی شده‌ام که تاریخ فلسفه می‌داند. ابرانسان شدن هم به نظر حماقتی است تمام‌عیار و مضحک. آیا می‌شود در نوعی فراآگاهی، چاره‌ای، هرچند تقریبی جست؟ آیا نمی‌شود در ماورا زیست؟ ورای تمام اشکال پیچیده‌ی آگاهی، هیجان و اضطراب در عالمی از حیات که جاودانگی دیگر افسانه‌ی محض نباشد؟ تا آنجا که به خودم مربوط است، از انسان بودن استعفا می‌دهم. دیگر نه می‌خواهم و نه می‌توانم انسان باشم. چه باید بکنم؟ خدمت به نظام اجتماعی و سیاسی؟ بدبخت کردن زنی؟ دنبال نقصان نظام‌های فلسفی گشتن؟ جنگیدن برای آرمان‌های زیبایی شناسی و اخلاقی؟ این همه بسیار ناچیز است.
من انکار می‌کنم انسان بودنم را، حتی به قیمت تنها ماندن. اما ایا من همین حالا هم تنها نیستم، در این جهانی که دیگر هیچ انتظاری از آن ندارم؟ ورای آرمان‌ها و فرم‌های مبتذل امروزی می‌شود در فراآگاهی زیست‌. آنجا که سرمشتی ابدیت به دغدغه‌هی این جهان خاتمه می‌دهد و بودن همان قدرت ناب و مجرد است که نبودن.
بر قله‌های ناامیدی
امیل چوران

انسان انتزاعی وجود ندارد.
هیچ چیز انتزاعی (مجرد، ابستره) وجود ندارد
فقط انسان مشخص وجود دارد
هم سران و سربازان عزرائیل انسان اند و هم کودکان و زنان و جوانان و پیران فلسطین
هم ترامپ و دار و دسته اش انسان اند و هم ماهیگیران ونزوئلا
تو اول بگو با کیان دوستی
من آنگه بگویم که تو کیستی و چیستی
مشد امیل چوران

انسان فقط مولود و مخرب طبیعت نیست.
مولد و مددرسان  و خادم طبیعت هم است.
جامعه
طبیعت ثانی است.
 اگر بشر نبود طبیعت در خود می گندید.
فقط به تعداد گلها و سگ ها و گربه ها و درختان و حیوانات و غلات و غیره بیندیشید
طبیعت
بدون حمایت بشر (جامعه)
نمیتوانست اینهمه گل و غله و اسب و سگ و گربه و غیره تولید کند


مارک تواین
نمی داند که سیاست چیست و سیاستمدار کیست.
شرم مان باد اگر ما ندانیم و به نشر طوطی وش هر هارت و پورتی دل خوش کنیم
سیاستمدار انتزاعی وجود ندارد تا شبیه پوشک نوزاد باشد و مرتب عوض شود:
هم ولادیمیر لنین و هوشی مین سیاستمدار بوده اند و هم پوتین و پالان و ان و این
سیاستمدار
نماینده و نوکر طبقه حاکمه است
مهم کیستایی طبقه حاکمه است و نه کیستایی نماینده و نوکر
 

بیت الغزل
این عشق چه عشق است ؟ ندانیم که چون است
عقل است و جنون است و نه عقل و نه جنون است
فرزانه چه دریابد و دیوانه چه داند
از مستی این باده که هر روز فزون است
ماهی ست نهان بر سر این بحرِ پریشان
کاین موجِ سراسیمه بلند است و نگون است
حالی و خیالی ست که بر عقل نهد بند
این طرفه چه آهوست کزو شیر زبون است
آن تیغ کجا بود که ناگه رگ جان زد
پنهان نتوان داشت که اینجا همه خون است
با مطلع ابروی تو هوش از سر من رفت
پیداست که بیت الغزل چشم تو چون است
با زلف تو کارم به کجا می کشد آخر
حالی که ز دستم سر این رشته برون است
سایه سخن از نازکی و خوش بدنی نیست
او خود همه جان است که در جامه درون است
برخیز به شیدایی و در زلف وی آویز
آن بخت که می خواستی از وقت، کنون است
با خلعت خاکی طلبی طلعت خورشید
رخساره بر افروز که او آینه گون است
هوشنگ ابتهاج
ه الف سایه
مرداد 1354

این عشق چه عشق است ؟ ندانیم که چون است
عقل است و جنون است و نه عقل و نه جنون است
معنی تجت اللفظی:
از چند و چون عشق ما را خبری نیست:
هم عقل است و هم جنون است
نه عقل است و نه جنون است.

این ادعای سایه
اصولا
غیر منطقی به توان ۲ است
عشق نمی تواند هم عقل باشد و هم جنون
و
ضمنا
نه عقل باشد و نه جنون
عشق
 فرمی از بسط و تعمیم غریزه است
بشر
در دیالک تیک غریزه و عقل به سر می برد
عشق
چیزی ضد عقلی است
عشق دشمن عقل است
عشق
همشیره جنون است
دلیل تجلیل عشق و می و عیش و ساقی و غیره در ادبیات برده داری و فئودالی
نقش ایراسیونالیستی (خردستیز) انها ست
خردگرایان
دنبال عاشق و معشوق نمی گردند
دنبال دوست و رفیق می گردند که حکم کیمیا دارند
سایه و لطفی
بر خلاف سیاوش و زهری و طبری
اهل عرفان اند
خصلت فلسفی اشعار سایه
هم به دلیل تمایلات عرفانی او ست
عرفان
مکتبی ضد عقلی است
به همین دلیل امپریالیسم به مد کردن آن برخاسته است


جبهه ضدفاشیستی؟
(هایده ترابی)
از زمان درگیری و رقابت میدانی برای کسب رهبری در مشهد میان دو گروه سلطنت طلب داخلی در پیوند با ایادی جمهوری اسلامی و اصلاح طلب که آن هم گسسته و بی پیوندهایی با مهره های جمهوری اسلامی نیست، دیسکورس خطر فاشیسم و مبارزه با آن در میان طیف هایی از اپوزیسیون ایرانی داغ شده است. امّا چرا چنین دیر و با این تأخیر تاریخی؟
.
جدّیت خطر و تهدید فاشیسم در بٌعد ایدئولوژیک و میدانی پدیده نوینی برای ایرانیان نیست. از زمانی که روشنگری و واکاوی مستدل درباره جعلیات تاریخی، ایدئولوژی باستان گرایی، کورش گرایی و رویکرد ایرانشهری آغاز شد، از زمانی که نقد اتاق های فکری و خوانش های تاریخ نگاران و قلم بدستان فارس-محور به صدای رسا گشوده شد، این حملات فاشیستی وجود داشته است. در این حملات از «چپ انقلابی» ملی گرا تا راست و میانه ملی گرا و اصلاح طلب و سلطنت طلب تا دانشگاهیان باصطلاح غیرسیاسی هم رأی و هم آواز بودند.
حتی چپ ایرانی هنوز جرئت و تحمل واکاوی رویکرد نژادپرستانه پدران معنوی خود را در زمان جنگ جهانی اول (حلقه برلین زیر چتر آلمان قیصری) و دوره رضاشاه نیافته است. پس انتظاری نیست که نمایندگان این چپ در برابر فاشیسم و راست ایرانی خلع سلاح تئوریک نشوند.
.
از یک دهه پیش یا دورتر، زنی تبعیدی که در هیچ یک از سازمان ها و جریان های سیاسی فعالیت نداشته، کاری به تریبون ها و رسانه های رنگارنگ نداشته و چشم به حمایت مالی و تبلیغاتی هیچ نهادی ندوخته و اهل تبلیغات شخصی و شبکه های روابط هم نبوده، آماج تهاجمات زن ستیزانه، کثیف ترین دشنام های جنسی و تجاوزات کلامی در شبکه های اجتماعی قرار گرفته، با انواع افتراها روبرو شده، تهدید به مرگ شده، و نوشته هایش در محافل آکادمیک و غیر آکادمیک ایرانی فارسی زبان عملاً بایکوت شده است. چرا؟ فقط به این دلیل که او با تکیه بر منابع علمی و پژوهش های دانشگاهی اش در باره تاریخ ترجمه جعلی «استوانه گلی کورش» سخن گفته و با ارائه اسناد و استدلال از تفاسیر مردود و ضد تاریخی از این متن نوشته است. و یا اینکه دست به واکاوی مستدل و علمی اساطیر ایرانی زده است و خوانش دیگری از معنا و تکوین اساطیر ایرانی به دست می دهد که با سنت تاریخ نگاری های رایج حکومتی جا افتاده و عامه پسند همخوانی ندارد. آیا آن زمان خطر فاشیسم جدّی نبود؟
.
همین دیروز فراخوانی ویدئویی دیدم برای برپا کردن جبهه ای ضدفاشیستی برای مقابله با استبدادی خواهان و عوامل هار خانواده سلطنت-پریش پهلوی. این چه جبهه ضد فاشیستی است که درش به روی همان مروّجان اندیشه های نژادپرستانه و فاشیستی و آزادی کش باز است؟ تو گوئی از زمانی که نرگس محمدی یار وفادار فائزه رفسنجانی و دوستانش مورد حملات قرار گرفتند، خطر فاشیسم هم جدّی شد. می گویند آخر سلطنت طلبان بدجوری به همه فحاشی جنسی کردند؟ مگر تاکنون دیگرانی که خارج از طیف «همه» بودند، کم با فحاشی جنسی روبرو بوده اند؟
.
چند پژوهشگر و منتقد تاریخ و اساطیر ایرانی تاکنون با کلام اساتید و هنرمندان و فرهنگیان «ایران دوست» و «وطن پرست» در ملاء عام لینچ و طرد و بایکوت شده اند؟ آیا ندیدید با شاملو با آن نام بلندش به دلیل نقدی بر شاهنامه چه ها کردند و می کنند؟ شاهد آتش کینه ها و هیستری شاملو ستیزی با انواع دروغ ها و تحریف ها در میان نخبگان و عوام نیستید؟ علیه یک «زینب موسوی» که فردوسی و شاهنامه را در شوخی ملایمی سوژه کرد، چه بیانیه های نفرت انگیزی با طومارهای امضاء هنرمندان و نویسندگان و فعالان منتشر شد؟ آیا در این موارد خطر فاشیسم جدّی نبود؟
.
و مگر صرف خالکوبی زورخانه ای و فحاشی جنسی معیار خطر فاشیسم است؟ دانشگاهی ایرانی هست با پست و مقام، پاپیون زده، شسته رفته، بی فحاشی جنسی علیه آزادی پژوهش و نقد دانشگاهی همه نیرو و اهرم های فشار و حذف را به کار می گیرد. گفتمان های ضد علمی نژادپرستانه و فاشیستی از همین نهادها صادر می شوند و در انبوه گفتارها و نوشتارهای امتیازوران و نویسندگان و هنرمندان ادامه می یابند.
.
در ضمن، چرا سپیده قلیان هم آن بالا بود؟ از چه زمانی و چرا این زن مقاوم و خوشنام، حامی جنبش کارگری در ایران، در کنار این طیف قرار گرفت؟

  «روشنگری» هایده ترابی
کلی و انتزاعی و جنجالی و های و هویی است
همه را در توبره ای انداختن و چوب زدن است.
اگر نظرات حضرات را  ذکر کند و بعد با ارائه دلایل علمی و عقلی و تجربی تأیید و یا تکذیب کند
بهتر از های و هوی کلی و انتزاعی است.
ضمنا
سطر سطر آثار و اشعار احمد شاملو 
نیچه ئیستی و اگزیستانسیالیستی است
شاملو را با پدرش
متفقین به جرم طرفداری از فاشیسم هیتلری تا پای چوبه اعدام هم می برند و به قول خودش (بامداد در اینه از نورالدین سالمی) به تصادفی جان از مهلکه اعدام بدر می برند
ما بخش اعظم اشعار شاملو را تحلیل مارکسیستی کرده ایم و اجنه خوانده اند
اگزیستانسیالیسم و فلسفه حیات
آبشخور فاشیسم است
سپیده قلیان دیوانه است
اگر نظرات او را هایده منتشر کند ما تحلیلشان می کنیم

زلنسکی، عروسک دست غرب: فساد داخلی، میلیاردها دالر هدررفته و ویرانی اوکراین
متأسفانه، ترامپ درست می‌گوید.
مجموع کل «سرمایه‌گذاری» روسیه و غرب در اوکراین به ۱.۷ تریلیون دالر می‌رسد.
۱۷۰۰ میلیارد دالر.
بله، این‌ها ارقام کلی و تقریبی‌اند.
روسیه (۱.۲ تریلیون دالر) در زیرساخت‌ها و انرژی سرمایه‌گذاری کرد. اوکراین مرکز صنعتی‌شدن کل اتحاد جماهیر شوروی بود.
غرب (۰.۵ تریلیون دالر) عمدتاً در سلاح و تبلیغات سرمایه‌گذاری کرد.
با این حال:
. با این پول می‌شد ۴ شهر مانند دبی را از صفر ساخت.
. می‌شد تمام تاریخ برنامه‌های ناسا از سال ۱۹۵۸ تاکنون را دو بار تأمین مالی کرد.
. می‌شد چندین پایگاه روی ماه ساخت…
اوکراین به چه چیزی نیاز داشت؟
۱. سیاست‌های درست.
دولت‌مردانی که به کشور فکر کنند.
اما در عوض، اوکراین توسط کلاه‌بردارانی اداره شد که فقط پول را می‌دزدیدند و به غرب می‌بردند، و خودشان نیز به همان‌جا مهاجرت کردند.
غرب از مبارزه با فساد سخن می‌گفت، اما به هزاران دزد اوکراینی و صدها میلیارد دالر پول دزدیده‌شده از مردم اوکراین پناه داد.
فکر می‌کنید نمی‌دانند؟
البته که می‌دانند.
امروز، آن‌ها هیچ تحریمی علیه اطرافیان فاسد زلنسکی اعمال نمی‌کنند، اما علیه روزنامه‌نگاران و کسانی که حقیقت را می‌گویند، تحریم و محدودیت اعمال می‌کنند.
۲. آگاهی مردم.
به مدت ۳۰ سال، اوکراینی‌ها از میراث اتحاد جماهیر شوروی زندگی کردند و هم‌زمان شوروی را سرزنش کردند.
به مدت ۳۰ سال، اوکراینی‌ها میلیاردها دالر از ادغام اقتصادی با روسیه سود بردند و در عین حال به روسیه توهین کردند.
اکنون اوکراین همه‌ی این‌ها را از دست داده است.
حتی پیش از جنگ، اوکراین فقیرترین کشور اروپا بود.
امروز، اوکراین بدتر از بسیاری از کشورهای آفریقایی زندگی می‌کند و از نظر شاخص IQ (ضریب هوش) پایین‌تر از آن‌ها قرار دارد.
حتی اگر همین حالا صلح برقرار شود،
آیا کسی باور دارد که این افراد اطراف زلنسکی بتوانند چیزی بسازند؟
حتی اگر ۱۰۰ میلیارد دالر دیگر هم به آن‌ها داده شود؟
نه.
قطعاً نه.
حتی اگر ۵ تریلیون دالر هم بدهند.
بدون تغییر سیاست در اوکراین…
بدون تغییر ایده‌ی اوکراین…
تنها چیزی که باقی می‌ماند مرگ و ویرانی است.
آن‌ها از سر حرص و طمع، یکدیگر و کشور را نابود خواهند کرد.
آن‌ها به چیزی بیش از این نیاز ندارند.
دیانا پانچنکو، روزنامه‌نگار اوکراینی در تبعید
۲۹ دسامبر ۲۰۲۵
مترجم: م. نوری
مگر بقیه سران دولت ها و کشورها
مثلا همین ترامپ و پوتین و مرتس و ماکرون و عردوغان و نتان و عای پوف و بن سلمان و سران ایران و افغانستان و پاکستان و غیره
پارساتر و پاکتر  از زلنسکی بدبختند؟


خیابان
را محمدرضاشاه بهتر از منیژه شناخته بود
با حیرت می گفت:
مگر ممکن است
دیروز جاوید شاه می گفتند
و
امروز مرگ بر اشه می گویند



هایده ترابی
ای درختان عقيم ريشه تان در خاک های هرزگی، مستور!
يک جوانهْ یْ ارجمند از هيچ جاتان رُست نتْواند
ای گروهی برگ چرکين تار چرکين پود!
يادگار خشکسالی های گردآلود
هيچ بارانی شما را شست نتْواند
برای اطلاع:
همانطور که انتظار می رفت رادیو زمانه هم حاضر نشد یادداشت غیر تمکینی و خلاف جریان مسلط مرا به مناسبت درگذشت بهرام بیضائی منتشر کند. بهانه این است که من بیشتر سلبی نوشتم تا ایجابی و ارجاعات و تحلیل نداده ام. و حالا هم وقت سوگواری است و نه عیب شماری! من تحلیل هایم را پیش از این داده ام و ارجاعات هم ذیلش هست. بروید دنبال کنید، بروید بخوانید بیسوادهای بت پرست اسطوره زده که طوطی وار کلیشه های گفتمان انحصارطلبانه قبایل فرهنگی (با لابی های مالی و سیاسی) را تکرار می کنید و خود هیچ حرف تازه و اصالت و استقلالی ندارید. بروید یاد بگیرید. از رسانه های آزاد و حتی نیمه آزاد همان کشورهایی یاد بگیرید که دارید از دولت هاشان بودجه می گیرید تا رسانه ای آزاد و دمکراتیک و چند صدایی برای ایران استبدادی نژادپرست، سانسور زده، جعلیات زده، اساطیری زده و اوهام زده اداره کنید. چه یاد گرفته اید؟ نگاه کنید به رسانه های کشورهای متبوع تان چگونه در پس مرگ نام آورترین چهره هاشان انتقادی می نویسند؟
تاکنون دهها مطلب کیلویی سراسر ستایش، به شکل بسیار مضحکی مبالغه آمیز، با انبوهی از تفاسیر و احکام بی ارجاع و نامستند منتشر کردید، آخر یک صدای مستدل مخالف را هم بشنوید! از چه می ترسید؟ چرا چنین مرعوب و خوار و ذلیل هستید؟ نفرین بر فرهنگ قبیله ای زر و زور!

هایده ترابی
در این مطلب
بیشتر شعار سرسته به تحقیر و توهین عمومی می دهد.
اگر تحلیلی دارد
منتشرش کنید تا ما ببینیم که ماستش چند من کره دارد

 همانی می‌شویم که اغلب به آن می‌اندیشیم و این عجیب‌ترین راز جهان هستی‌ست.
#ایلان_ماسک
این ادعای ماسک
در تحلیل نهایی
همان ادعای خرافی عرفان قرون وسطی است:
تا در طلب گوهر کانی
 کانی

تا در هوس لقمهٔ نانی
 نانی

این نکتهٔ رمز اگر بدانی
 دانی

هر چیز که در جستن آنی
 آنی



از نامه های فروغ فرخزاد به برادرش فریدون...
من مثل تو،عاشق گَرد و خاک کوچه مان و بچه گداهای خیابان اميريه و کبوترها و سگ ها و گل های آفتابگردان هستم، ولی تو برای که می خواهی اینها را تعریف کنی؟! تو با سادگی و احساسات پاک و بچه گانه ات زندگی می کنی و اینها با مسخره کردن همین احساسات تو، نان خواهند خورد. من به این چیزها عادت کرده ام و این دلقک ها را خوب می شناسم، تو هم بيا تا آنها را بهتر بشناسی. به هرجهت، اولین کسی که در فامیل ما می میرد، من هستم و بعد از من، نوبت تو است. من این را می دانم.
"برگرفته از جادوی جاودانگی، به کوشش بهروز جلالی پندری"


بهرام بیضایی
ما در پای البرز به پای ایستاده ایم و در برابرمان دشمنان همخون ما با لبخندی کریه بر لبان ایستاده اند.
من مردمی را می شناسم که همچنان و هنوز بر آنند که آرش دوباره برخواهد گشت.

در این سخن بیضایی
حماسه آرش تصور و تصویر می شود:
سپاه ایرانیان در مقابل سپه دشمنان
 تنها مشخصه دشمنان بیضایی لبخند زشت آنها بر لبان شان است
و
تنها مشخصه ایرانیان
 امید شان به بازگشت آرش و افکندن تیری و تعیین سرحدات ایران
قهرمان گرایی
نخبه گرایی
 بیضایی
ظاهرا در اواخر عمر به بررسی اساطیر ایران پرداخته است
از   شاهنامه تا هزار و یک شب
داستانی به نقل از پادشاهی با عنوان شهریار و روایتگر آن شهرزاد (دختر وزیر)
 و
استنتاجات معینی از آنها کرده است
بیضایی را می توان نماینده فمینیسم راسیونال در هنر دانست


 
لطفاً توضیح دهید که بیضائی چگونه در دوره شاه با حذف و فشار و سانسور روبرو بود؟
نزدیکی او به کانون نویسندگان ایران در مقطع نخست تشکیل کانون بود و بعد کنار کشید.
 در دوره شاه بیضائی از منابع هنگفت مالی دولتی برای شغل و کار هنری برخوردار بود.
 خودش هم در مصاحبه ای می گوید که او از سانسور اگر شکل داشت باشد و قانونی باشد، بدش نمی آید.
 او هرگز معترض سانسور و حذف همکاران خود در زمان رژیم شاه نشد.
ساواک تماشاگرانی را که به نمایش وی معترض بودند، دستگیر می کرد.
کشکول

بهرام بیضایی
هنرمند به معنی واقعی کلمه بوده است.
مثل مشیری و نادرپور که هنرمند به معنی واقعی کلمه بوده اند
آثار و افکار بیضایی و مشیری و غیره را باید تحلیل مارکسیستی کرد تا جهان بینی انها روشن شود.
دلیل مخالفت ج اسلامی با بیضایی
بهایی بودن  جد اندر جد او و به لحاظ هنری مدرن بودن  هنر او
بوده است
دلیل حمایت نظام شاهنشاهی از بیضایی  هم جهان بینی بیضایی و آثار هنری مدرن   او بوده است
ما برخی از حرف های بیضایی را تحلیل کرده ایم
اگر آثارش را پیدا کنیم باید تحلیل شان کنیم


بهرام بیضایی، کارگردان سرشناس سینما و تئاتر ایران درگذشت‌
 آقای بهرام بیضایی [متولد ۵ دی ۱۳۱۷]، کارگردان مشهور سینما و تئاتر، دو روز پیش، در سالروز ۸۷ سالگی خود، با جهان ما وداع کردند.
آقای بیضایی علاوه بر کارگردانی و نمایشنامه‌نویسی در سینما و تئاتر، عرصه‌های دیگری چون تدوین، ساخت عنوان‌بندی و تهیه‌کنندگی را هم تجربه کردند.
 ایشان از سال ۱۳۴۰ ۲۴ فیلم کوتاه و بلند را کارگردانی و یا تدوین کردند که فیلم‌های سینمایی بلند «چریکه‌تارا»، «مرگ یزدگرد»، «باشو غریبه کوچک»، «شاید وقتی دیگر»، «مسافران» و «سگ‌کشی» از مهم‌ترین آثار ایشان به شمار می‌روند. آقای بیضایی ۳۰ نمایشنامه نوشتند، و هشت اجرای تئاتر نیز داشتند. ایشان نگارش ۵۱ فیلمنامه، پنج روایت و شش پژوهش را نیز در کارنامه خویش به ثبت رساندند. آقای بیضایی در دانشگاه استنفورد آمریکا نیز سالها تدریس نمودند.
آقای بیضایی نگران قطع کردن درختان در تهران [و دیگر مناطق کشور] بودند، و سالها پیش در یاداشتی چنین نوشتند:
"نه از بُریدن درخت هزارساله می‌گویم، نه از بُریدن درخت‌های چهارصدساله، نه از بُریدن دوازده هزار درخت یک‌شبه؛ هشت‌سال است در گوشه‌ای از تهران (چون نمونه‌ای از همه‌ی آن) شاهد خشکاندن عمدی درخت‌ها هستم.
انگار نه انگار روز درختکاری داریم و شعارهای حفظ فضای سبز به تیرچراغ برق آویزان می‌کنیم! در تعریض بخش جنوبی آجودانیه (با نام رسمی سباری) باغی را بریدند و درخت‌هایش را که می‌توانست وسط دوخط خیابان بیفتد با جرثقیل از زمین بیرون کشیدند و در جواب من مرد تنومندی با پاسخی از پیش آماده گفت جابه‌جا می‌کنیم! و مرد بی‌اعتنای دیگری، در جواب این‌که چرا به جای بازگذاشتن فضای حیاتی گرد درخت‌ها آن‌ها را تا کمر آسفالت می‌کنید تا بخشکند، گفت از کارفرما بپرس!
از کارفرما که پس از کمک به خشکاندن درخت‌های سربه‌ آسمان، کوچه‌ی ما را به سود بساز بفروش کارگاه سنگبری کرده بود، پرسیدم با مجوز کدام وجدان آسایش روان پیر و جوان ما را به سرسام اره برقی‌ها و سنگبرها داده‌اید، گوشی را قطع کرد! ـ هرسال در آستانه‌ی نوروز، آغاز فصل سرسبزی، چهارباغ آجودانیه، به حکم بهار، سبزی آغاز کرده بود، و با گل‌های رنگارنگ دل‌انگیزش در چشم ما مردم قانع، به بهشتی می‌ماند!
در این نوروز، به برکت جدول‌سازی، درخت‌های دوسوی خیابان به سود بساز بفروش خشکیده و به فرمان کارفرمایی که گوشی را برای همیشه قطع کرده است، گیاهان باغچه‌های سراسری دوسوی خیابان بلند آجودانیه را کنده‌اند و دارند آن‌ها را شتابان آجرفروش می‌کنند. عشق به برهوت تا چه حد؟ انگارنه‌انگار که ما همگی تا دو نسل پیش رعیت و رعیت‌زاده بوده‌ایم و آب و درخت را حرمتی بود!
از سر کارگری پرسیدم چرا؟ گفت آب که می‌دادند آسفالت را می‌پوساند! گفتم گناه این‌که بد اسفالت می‌کنید و بد آب می‌دهید با درخت‌هاست؟ مگر میدان بی‌درخت آن پایین را که یک وجب سالم ندارد کسی آب داده است؟ گفت از کارفرما بپرس! کارفرما کجاست تا بپرسم چرا نمک شیمیایی پای درخت‌ها می‌ریزید تا به اسم این که ریشه‌اش سوخته آن‌ها را ریشه‌کن کنید؟ و از کی مجوز نابودکردن درخت‌ها را به مزایده گذاشته‌اید؟
کارفرمای گرامی، امسال به برکت نهضت درخت‌زدایی شما، خیابان آجودانیه سترون است. بر شما مبارک! آیا این در اجرای شعار بیا تا گل برافشانیم است که این روزها خیابان‌ها را پوشانده؟ و شهرمداران بزرگوار، شما را به خدا نمی‌شود جلوی کویرسازی را گرفت؟"
در میان فیلم‌های ایشان، من فیلم "باشو، غریبه کوچک" را تماشا کردم که بسیار زیبا بود.
خداوند روح آقای بیضایی را غرق در نور و رحمت خود کنند.
سهیمی




تئوری جدید ظریف؟
«ظریف : تحریم مادر رانت است و اگر تحریم از بین برود، رانت هم از بین می‌رود»
نه آقای ظریف ، علت رانت خواری در مدل اقتصاد نولبیرالی رادیکال - انگلی است ، و نه تحریم.
ظریف با این تئوری جدید خود دزدی ها ، روابط مافیایی ، طایفه ای جبهه اصلاح طلبان را پنهان و توجیه میکند. و شما آقای ظریف، با نولبیرال های غربگدا شریان حیاتی اقتصاد را بریدید تا رانت‌خواری کنید.
آقای ظریف ،تخصص شما وطن‌فروشی و پر کردن جیب آقازاده‌هایتان است.
کمی در مورد رانت خواری:
رانت‌ خواری، بر خلاف کار و سرمایه‌گذاری، ثروت کشور را بیشتر نمی‌کند. در بهترین حالت هیچ فایده‌ای ندارد و در بدترین حالت به اقتصاد آسیب می‌زند. دلیلش این است که اقتصادی که بر رانت‌ خواری بنا شده باشد ــ مثلاً با تکیه بر فروش منابع طبیعی ــ باعث می‌شود فعالیت‌های اقتصادیِ واقعی و سازنده جذابیت خود را از دست بدهند
اگر افراد بااستعداد جامعه به دنبال رانت بروند ــ مثل کسب پول از راه قدرت، سوءاستفاده در بخش مالی، قمار یا کارهای غیراخلاقی ــ دیگر افراد بااستعداد کمتری به تحقیق، تولید کالاها و خدمات ضروری و فعالیت‌هایی می‌پردازند که واقعاً ثروت کشور را افزایش نمی‌دهد.
رانت خواری می‌تواند تأثیر منفی بر اقتصاد داشته باشد و به‌ویژه به پیامدهای زیر منجر شود:
- کاهش کارایی اقتصادی
- از دست رفتن درآمدهای دولتی
- تشدید نابرابری درآمدی
- کند شدن رشد اقتصادی
- آسیب به نوآوری
-افزایش فساد و رابطه‌ و خویشاوند بازی،
- کاهش اعتماد عمومی به نهادها
بنابراین، رانت‌ خواری می‌تواند به پیامدهای منفی اقتصادی منجر شود، از جمله کاهش بهره‌وری و کند شدن روند توسعهٔ اقتصاد کشور.
اسکندر


جنگ ها
همیشه و همه جا
طبقاتی اند و نه اخلاقی
جنگ ها
همیشه و همه جا
بر سر نان اند
یعنی
بر سر منافع سر و مر و گنده اند
جنگ بر سر ادب و شرف و غیره
وجود ندارد
جنگ های زرگری حتی بر سر تخلیله سفره مردم اند
 

حلاج ها بر دار رقصيدند و رفتند ...
ديداری با نصرت رحمانی
پيرايه يغمايی
==========
آغاز انهدام چنین است...
اینگونه بود
آغاز انقراض سلسلهٔ مردان
یاران!
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید:
یک جنگجو که نجنگید
اما شکست خورد!
از شعر انهدام/نصرت رحمانی
در بعد از ظهر آخرین جمعهٔ بهاری خرداد ماه سال هفتاد و نُه، نصرت رحمانی که یکی از تأثیرگذار‌ترین شاعران دورهٔ خود بود، در خانه‌ای در رشت که با همهٔ بزرگی‌اش برای عظمت جاودانی او محقر می‌نمود، در آغوش تنها فرزندش آرش- سرکشانه، آنگونه که در سرشت او بود- به زندگی این جهانی لگد زد و به دنیای دیگر شتافت.
نوشتن در بارهٔ نصرت ساده نیست، چرا که او هرگز چشم اندازی مغرورانه از خود ارائه نداد و بی‌گمان همین ویژگی مثبت بود که او را به شاعری بزرگ تبدیل کرد.
و مرگ او اگر فاجعه نباشد، بی‌شک حسرتی است که تا همیشه‌ها روی دست شعر فارسی می‌ماند.
رحمانی خود در جایی فروتنانه خودش را بدین سان نقل می‌کند:
نصرت رحمانی هستم
زاده و پروریدهٔ تهران
شاعر دفترهای «کوچ»، «کویر»، «ترمه»، «میعاد در لجن»، «حریق باد»، «درو» و.....
حرفه‌ام قلمزنی است، همین!
.......
نصرت رحمانی در دهم اسفند ۱۳۰۸ در محلهٔ پامنار تهران در خانواده‌ای معمولی چشم به جهان گشود. پدرش اسدالله نام داشت و مادرش فاطمه میرزا خانی. خودش در این مورد می‌گوید:
«پدرقهرمانی نداشته‌ام تا لقبش را با زنجیر به کت‌های خسته‌ام ببندم و در سنگلاخ‌ها بدوم، تا هرجا سخن بر سر نام می‌رود، با تمام نیرویم فریاد بکشم که پسر فلان الدوله هستم. ولی اگر لازم باشد می‌گویم نام پدرم اسدالله بود. من نمی‌دانم‌زادهٔ یک قانونم یا پدیدهٔ یک عشق. آنچه می‌دانم این است که سحر یکی از شب‌های اسپند ماه ۱۳۰۸ سپیده در چشم‌هایم ریخت و تهران مرا در لای چنگ‌های خویش گرفت.»
او خیلی زود – و پیش از مدرسه سر و کارش به کتاب افتاد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در دبستان ابتدایی ناصر خسرو و دبیرستان ادیب به پایان برد. نصرت از‌‌ همان آغاز کار به شعر و نقاشی علاقه‌مند بود از این رو وارد هنرستان نقاشی شد. اما به دلیل پاره‌ای از مشکلات اخراج گردید. پس از آن به مدرسهٔ پست و تلگراف رفت که ریاست آن را پژمان بختیاری شاعر غزل سرا به عهده داشت. پژمان خیلی زود به استعداد شاعرانهٔ نصرت پی برد و او را عهده دار تهیهٔ روزنامهٔ دیواری مدرسه کرد به گفتهٔ خودش:
«مدرسهٔ ناصرخسرو و سپس دبیرستان ادیب را گذراندم. از هنرکده نقاشی به خاطر پاره‌ای بحران‌ها بیرونم کردند. من هم به مدرسهٔ پست و تلگراف رفتم. روزهای شلوغی بود. مدیر مدرسه ما پژمان بختیاری (شاعر)، استعداد مرا زود درک کرد و روزنامه دیورای مدرسه را در اختیار من گذاشت.
آغاز کار روزنامه نویسی من از همین جا شروع شد.»
نصرت رحمانی بعد از به پایان رساندن دورهٔ این مدرسه چندی در وزارت پست و تلگراف تهران به کار پرداخت. اما بعد از مدتی آن را‌‌ رها کرد و به خدمت رادیو ایران درآمد ولی در آنجا هم دوامی نیاورد و مانند خیلی از شاعران هم نسلش وارد عرصهٔ مطبوعات شد و مدتی با هفته نامه‌هایی از قبیل «فردوسی»، «تهران مصور»، «سپید و سیاه» و «امید ایران» همکاری نمود.
وی سرودن شعر را از اوایل دههٔ بیست آغاز کرد و افزون بر آن گهگاه داستان هم می‌نوشت و با نام‌های مستعاری از قبیل «لولی» و «ترمه» به چاپ می‌رساند. در دههٔ سی حضور فعال او در شعر ملموس بود و به دلیل اینکه نخستین شاعری بود که به دلنشین‌ترین شکل زبان کوچه و بازار را به شعرش راه داده و مردم را در احساسات عاطفی و زندگی خصوصی خود شریک کرده بود، شاعر محبوب مردم شد.
نصرت خود در مقدمهٔ یکی از کتاب‌هایش می‌نویسد:
«شعر یا شعر است، یا نیست. دنیای شعر و شاعری چون دنیای ورزشی نیست که به شعر درجهٔ یک نشان طلا و نقره و برنز بدهندو شعر درجه نمی‌شناسد. داور شعر یک شاعر بازنشستهٔ چون مربی ورزش نیست. داور شعر حتا منتقدان و شعر‌شناسان هم نمی‌توانند باشند. داور شعر یک ملت است. نسل پشت نسل!»
نخستین مجموعه‌ای که از او به چاپ رسید «کوچ» نام داشت که نیما یوشیج بر آن مقدمه‌ای نوشته بود و شهرتی بی‌نظیر برایش به ارمغان آورد که نه بخاطر مقدمهٔ نیما بلکه برای شعرهای سرکش و عصیان زده نصرت بود.
نصرت رحمانی در مورد نیما و دیدارش با او در گفت و شنودی می‌گوید:
«من به دلایلی جز شعر با نیما آشنا بودم. برخورد شعری ما حکایتی دیگر دارد. نیما یکی دو شعر مرا خوانده بود، پسندیده بود و از «آذر صدیق» نامی که «مرده‌های بی‌کفن و دفن» سار‌تر را ترجمه کرده بود، خواسته بود که مرا با او آشنا کند. «آذر» مرا برداشت برد پیش نیما. اولین حرفی که نیما به من زد، هرگز فراموش نمی‌کنم. گفت: «دلم می‌خواست به تو می‌گفتم که این راه را نرو (راه شاعری را می‌گفت)، اما از تو گذشته. خودت را چنان آلودهٔ شعر کرده‌ای و پل‌ها را پشت سر خود شکسته‌ای که دیگر نمی‌توانم به تو این حرف را بزنم». بعد از آن مقدمهٔ معروف را بر کتاب من نوشت.
او همچون ستاره‌ای است مطرود/
از چشم سپهر اوفتاده/
دانسته در آسمان خبر نیست/بر روی زمین به پا ستاده/
بر سینهٔ شب گلی سپید است/ کز عشق هزار راز دارد/
بر صبح امید بخش فردا/ در نیمهٔ شب نیاز دارد/
در کوره رهی به عشق خورشید/ می‌سوزد و نور می‌فشاند/ چون صبح شود ز شرم دیدار/ بر چهره نقاب می‌کشاند......
و همین طور تا بدانجا که:
بر دامن شب دمی می‌اسای/شب تاب بتاب بر سیاهی/ گویند نمانده است دیری/ کاین شام رود پی تباهی


ترانه بهانه ست،
اصل وطن نشانه ست!
نمی دانیم که ترانه چه وقت و چطور راضی به ایفای این نقش شده،اما می توانیم بفهمیم که این گزارش/فیلم، چرا در این وضعیت منتشر می شود.اپوزیسیون مفلوک بعد از اتحاد و انسجام ملت ایران در مقابل تجاوز وحشیانهٔ آمریکا و اسرائیل کم آورده و خیال می کند حالا وقت جبران مافات است!
شعار«زن،زندگی،آزادی» اگر باشعار«مرگ بر جمهوری اسلامی»پیوند نمی یافت، هرگز از سوی رسانه های مورد حمایت آمریکا و اسرائیل و اپوزیسیون مفلوک، اینطور ترویج نمی شد!
…اما ترانه واقعا حیف شد.در این وضعیت،نه از او قهرمان در می آید و نه می تواند به حیات هنری خودش ادامه دهد! چند روزی برایش کف و سوت و هورا به راه می افتد و‌تمام!
چیزی که «جنبش زن،زندگی،آزادی» خوانده می شد، خیلی زود توسط اپوزیسیون مفلوک مصادره و از تاریخ جنبش زنان ایران جدا شد!
حضور همین ترانهٔ علی دوستی، هدیه تهرانی، خواهران فراهانی، نیکی کریمی،لیلا حاتمی، معتمدآریا، مریلازارعی،رویانونهالی، هانیه توسلی،باران کوثری، و…در حیات اجتماعی و جامعه هنری پساانقلاب ایران، اثبات می کند که ما «زن، زندگی، آزادی» را قبل از این جنبش مصادره شده زندگی کرده بوده ایم!
(و زنانی مثل پروانه معصومی، نادره، ثریا قاسمی، فروزان،جمیله شیخی، فخری خوروش، پوری بنایی، فرزانه تاییدی،آذر شیوا، شهلا ریاحی،ایرن، سوسن تسلیمی،مهین شهابی،شهره آغداشلو، مری آپیک، آپیک یوسفیان،فریباخاتمی و …در پیش از انقلاب)
ناصر شاکر حسینی




فروغ فرخزاد؛ تولد یک صدا
شهناز قراگزلو
فروغ فرخزاد تولدی است که هر سال تکرار می‌شود؛ نه فقط در تقویم، که در ذهن و جان ما. زنی که شعر را از حصارهای کهنه بیرون کشید و آن را به زندگی روزمره، به تن، به عشق، به رنج و به حقیقت پیوند زد. فروغ در ۸ دی ۱۳۱۳ در تهران به دنیا آمد، اما آنچه او را از دیگران جدا کرد، نه تاریخ تولدش، که شیوه زیستن و نوشتنش بود؛ زیستنی بی‌ملاحظه، بی‌پرده و بی‌مصالحه.
او از همان آغاز، شاعری “مطیع” نبود. فروغ با صدایی آمد که قرار نبود آرامش بدهد، بلکه قرار بود بیدار کند. خودش گفته بود:
“من از نهایت شب حرف می‌زنم/ من از نهایت تاریکی/ و از نهایت شب حرف می‌زنم/ اگر به خانهٔ من آمدی،/ برای من، ای مهربان،/ چراغ بیاور”
فروغ از تاریکی می‌نوشت، اما نه برای ستایش آن؛ برای عبور. زندگی شخصی‌اش پر از زخم بود: ازدواج زودهنگام، جدایی، محروم شدن از دیدن فرزندش، تنهایی، و قضاوت‌های بی‌رحمانه جامعه. اما او هیچ‌کدام از این زخم‌ها را پنهان نکرد. درد، در شعر فروغ شرم نداشت. او باور داشت حقیقت، حتی اگر تلخ، باید گفته شود، باید عریان بماند:
“درد من/ درد مرا صیقل می‌دهد/ به شمشیری که در تاریکی می‌درخشد”
در شعر فروغ، زن بودن نه یک نقش تحمیلی، که یک تجربه انسانی است. او “زن” را از حاشیه به متن آورد؛ زنی که عاشق می‌شود، می‌ترسد، می‌شکند، اعتراض می‌کند و دوباره برمی‌خیزد. زنی که جهان را نه از پشت پرده، که با تمام تن و جان لمس می‌کند:
“من به آغاز زمین نزدیکم/ نبض گل‌ها را می‌گیرم/ آشنایی با سرنوشت تر آب/ حس می‌کنم”
با انتشار تولدی دیگر، فروغ به نقطه‌ای رسید که شعر معاصر ایران را برای همیشه تغییر داد. زبانش پخته‌تر شد، نگاهش ژرف‌تر، و جهان‌بینی‌اش انسانی‌تر. او دیگر فقط از “خود” نمی‌نوشت؛ از انسان می‌نوشت، از بودن، از معنا، از مرگ و از امکان رهایی. و با اطمینان گفت:
“تنها صداست که می‌ماند”

قراگوزلی ها و خالی بندی ها
 زن بودن  یک تجربه انسانی است.
نر بودن چیه؟
“تنها صداست که می‌ماند؟
کسی اعتراضی ندارد؟
ماده و واقعیت عینی
 ازلی و ابدی است
خلق ناپذیر و فنا ناپذیر است
به قول مشد هگل
همه چیز فقط فرم عوض می کنند
چیزی از بین نمی رود
اگر به کوچه ما آمدی
طناب بیار
چنار سر کوچه منتظری بی تاب است


باز آمده از اعماقِ تباهی،
با گلویی بُریده
با دست‌هایی شکسته
با تنی چاک‌چاک دوباره در برابرت ایستاده‌ام
دِقی آشنا در آرامش شیشه‌ای آینه‌‌!
پویان مقدسی


این
فقط یک روی مدال دیالک تیکی است.
ج خ چین
با قدرتمندتر شدن
سکسی تر و جذاب تر و مجبوب تر می شود
نظری به امریکای لاتین کافی است
روح چه گوارا در بولیوی بسان پرچم سرخی  در اهتزار است
شکسپیر کجا ست؟
روح سالوادور النده
در خیابان های شیلی رژه می رود و به زبان چینی شعارهای انقلابی می دهد
روح لومومبا در افریقا
به هزار زبان در سخن است
 تقویت ج ح چین
سرچشمه امید بشریت نا امید است
باش تا صبح دولتش بدمد
کاین هنوز از نتایج سحر است


نتان
در صدد برقراری روابط جسنه با یونان وقبرس یونانی است
یهودی ها دیری است که زمین می خرند و برو بیا دارند
می خواهند فلسطینی ها را به قبرس بفرستد و از دست شان خلاص شود

با من بیا...
با من به آن ستاره بیا...
به آن ستاره‌ای که هزاران هزار سال
از انجماد خاک،
و مقیاس‌های پوچِ زمین دور است
و هیچ‌کس در آن‌جا از روشنی نمی‌ترسد
من در جزیره‌های شناور به روی آب،
نفس می‌کشم
من در جست‌وجوی
قطعه‌ای از آسمانِ پهناور هستم
که از تراکم اندیشه‌های پست،
تهی می‌باشد
فروغ فرخزاد



بازار مکارهٔ جنبش
از سلبریتیِ بوی‌کباب‌شنیده تا مهرهٔ جایزه‌بگیرِ آماده‌مصرف
آنچه امروز به‌نام «جنبش»، «اپوزیسیون» یا «صدای مردم» عرضه می‌شود، در بسیاری موارد نه امتداد یک مبارزهٔ اجتماعیِ طبقاتی ، بلکه بازاری آشفته از چهره‌ها، پروژه‌ها و روایت‌های فروشی است. بازاری که در آن اعتراض از کنش جمعیِ مادی، به کالایی رسانه‌ای بدل شده: قابل بسته‌بندی، قابل مصرف، و قابل کنار گذاشتن.
این وضعیت تصادفی نیست؛ محصول پیوندی است میان سرمایه‌داری جهانی، نهادهای سیاسی غربی، و رژیمی که از تفرقه، و بی‌سازمانی اپوزیسیون مترقی بیشترین سود را می‌برد.
گردش مهره‌ها؛ وقتی سرمایه قهرمان می‌سازد و می‌سوزاند
سرمایه‌داری متأخر به رهبر واقعی نیاز ندارد؛
او چهرهٔ قابل‌مدیریت می‌خواهد.
وقتی مهره‌هایی مانند پهلوی، علینژاد، اسماعلیون ، سلبریتی های سوخته شده و شبکه‌های وابسته، کارایی سیاسی خود را از دست می‌دهند—نه اخلاقاً، بلکه عملی و کارکردی—سرمایه آن‌ها را کنار می‌گذارد؛ بی‌سروصدا، بدون اعلام شکست. سپس الگوی تازه‌ای را برجسته می‌کند:
چهره‌هایی شبیه María Corina Machado؛ پالایش‌شده در شبکه‌های NGO، مناسب مصرف رسانه‌ای، ارتباط با جنبش مردم و در مناسبات تولید.
این‌ها نه برای پیروزی جنبش، بلکه برای مدیریت بحران بدون تغییر ساختار به میدان می‌آیند. اعتراض تا جایی مجاز است که به مالکیت، انباشت و نظم اقتصادی دست نزند.
سلبریتیسم سیاسی؛ بوی کباب و خطای تاریخی
در کنار این الگو، نوع دیگری از مهره‌سازی فعال شد: سلبریتیِ داخلی با سرمایهٔ نمادین فرهنگی.
ترانه علیدوستی نمونهٔ روشن این وضعیت است؛ نه به‌دلیل نیت فردی، بلکه به‌سبب جایگاهی که ساختار قدرت برای او تعریف کرد.
او نه رهبر سیاسی است، نه سازمان‌دهنده، نه نمایندهٔ طبقه‌ای مشخص. اما شهرت، تصویر، بدن و امکان بازنمایی رسانه‌ای، او را به‌سرعت وارد چرخهٔ مصرف سیاسی کرد.
اینجا مسئله شجاعت فردی نیست؛ مسئله این است که سرمایه، شجاعت را هم کالایی می‌کند.
وقتی «بوی کباب» به مشام سلبریتی می‌رسد، این توهم شکل می‌گیرد که با چند موضع‌گیری نمادین می‌توان:
• جای خالی رهبری اجتماعی را پر کرد،
• صدای طبقات فرودست شد،
• و نقش تاریخی ایفا کرد.
اما در عمل:
• اعتراض از خیابان به تصویر منتقل می‌شود،
• رنج جمعی به روایت فردی تقلیل می‌یابد،
• سیاست به صحنهٔ نمایش اخلاقی بدل می‌گردد.
در این میان، هم رژیم اسلامی نفس می‌کشد و هم سرمایهٔ جهانی ساختار را دست‌نخورده نگه می‌دارد.
زن، زندگی، آزادی؛ شرافت اخلاقی، فقر طبقاتی
جنبش «زن، زندگی، آزادی» از نظر انسانی و اخلاقی شریف و ضروری بود؛ اما از نظر ساختاری فاقد ستون فقرات طبقاتی.
پیامد روشن بود:
• طبقهٔ متوسط آن را به مطالبه‌ای اصلاحی فروکاست،
• رسانه‌ها آن را هویتی و فردی کردند،
• سلبریتی‌ها آن را تصویری ساختند،
• و طبقهٔ کارگر—نیروی تعیین‌کنندهٔ تاریخ—غایب ماند.
جنبشی که رهبری‌اش از دل مناسبات کار و تولید بیرون نیاید، یا مصادره می‌شود، یا خنثی، یا به پروژه‌ای موقت بدل می‌گردد.
اتهام‌زنی، فروپاشی درونی و سود دوگانهٔ قدرت
فضای اتهام‌زنی، تخریب متقابل و جنگ روایت‌ها، خطای فردی نیست؛ تکنیک مدیریت بحران است.
در این فضا:
• نیروها به جان هم می‌افتند،
• اعتماد اجتماعی فرسوده می‌شود،
• و سرکوب «ضروری» جلوه می‌کند.
رژیم اسلامی از این تفرقه سود مستقیم می‌برد. هم‌زمان، نهادهایی مانند European Parliament با ژست‌های حقوق‌بشری:
• قطعنامه می‌دهند،
• عکس یادگاری می‌گیرند،
• و در پشت پرده، کانال‌های اقتصادی و امنیتی را باز نگه می‌دارند.
این همان سیاست «گیسو بریدن» است: نمایش اعتراض بدون قطع رابطهٔ مادی با قدرت.
چرا فقط جنبشِ دارای رهبری طبقاتی پیروز می‌شود؟
تجربهٔ تاریخ ساده و بی‌رحم است:
• آزادی بدون نان پایدار نیست،
• هویت بدون اقتصاد، قابل معامله است،
• و جنبش بدون طبقه، قابل خرید و فروش.
تنها جنبشی شانس پیروزی دارد که:
• رهبری‌اش جمعی و سازمان‌یافته باشد،
• از دل نیروی کار برخیزد،
• و هدفش تغییر ساختار باشد، نه تعویض چهره.
باقی، هرچقدر پرشور، در بازار مکارهٔ سیاست مصرف می‌شوند
جمع‌بندی
این نه خیانت افراد است، نه بدشانسی یک جنبش؛
این منطق قدرت در عصر سرمایه‌داری متأخر است.
تا وقتی سلبریتی جای کارگر بنشیند،
تصویر جای سازمان را بگیرد،
و اخلاق فردی جای برنامهٔ اجتماعی،
هر فریادی
یا خاموش می‌شود
یا به‌نام آزادی، علیه آزادی معامله می‌گردد.
دیگ، جای دیگری می‌جوشد.

بشیرو بوشهری

این ها هم فرم هایی از مبارزه طبقاتی اند
افزایش ساعات کار
کاهش دستمزد
حذف دستاورد های مالی و بهداشتی و بیمه ای و غیره
سرکوب سندیکاها و احزاب انقلابی
همه فرم هایی از مبارزه طبقاتی از بالا هستند
بسته به شرایط رسانه ای مدرن سازمان داده می شوند
پرولتاریا
شکست خورده است و در حال فرار از سنگرهای مبارزاتی است
پرولتاریا
نئوفاشیست ها را به قدرت می رساند و از کمونیست ها بیزار است.

از جنبش کارگری و کمونیستی و اجزاب پرولتری
خبری نیست
همه مشغول خودفریبی و عوامفریبی اند و نان به نرخ روز می خورند
ز فرخ تا فرح
یک نقطه فرق است
در این یک نقطه
خلق خفته غرق است
آبرو می رود
ای ابر خرد باز
ببار

انقلابات اجتماعی
طبقاتی اند و نه جنسیتی
انقلاب نرانه و زنانه خرافه ای بیش نیست
زنان طبقه اجتماعی نیستند
زنان
بخشی از جمعیت هر جامعه اند و فرقی با نران ندارند
هم فرح پهلوی زن است
هم مریم رجوی
هم
فیروزه بنی صدر
و هم کلف های حضرات
پیش به سوی فراگیری الفبای مارکسیسم
پیش به سوی روشنگری علمی و انقلابی به عوض عوامفریبی



همین دیروز بود که خیلی‌ها از استقبال «پُرشکوهی» که از زِلِنْسکی در فرودگاه آمریکا شد شوکه شدند. وی توسط خلبان هواپیمایی که با آن آمده بود، سفیر اوکراین در آمریکا و رانندهٔ اش مورد استقبال قرار گرفت.
پس، در صورتی که نمی‌دانستید، سفیر جدید اوکراین در ایالات متحده Olha Stefanishyna است.
او اکنون شش سال است که به‌اتهام فساد تحت محاکمه است.
با این حال، روند دادگاه متوقف شده زیرا Olha Stefanishyna به سادگی در جلسات دادگاه حاضر نمی‌شود.
این یک نوآوری اوکراینی است. اگر نمی‌خواهید محکوم شوید، فقط به دادگاه نروید. او یک مقام فاسد است که جرایم فساد خود را در زمان یانوکوویچ مرتکب شده است.


گُنه کردم گناهی پُر زِ لذت...
شعری سانسور شده از #فروغ فرخزاد.
گُنَه کردم گناهی پُر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی آهنین بود
در آن خلوتگه آرام و خاموش
نگه کردم به چشم پُر زِ رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پُر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوهِ دلِ دیوانه رَستَم
فرو خواندم به گوشش قصه ی عشق :
تو را می خواهم ای جانانه ی من
تو را می خواهم ای آغوش جانبخش
تو را ای عاشقِ دیوانه ی من
هوس در دیدگانش شُعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تَنِ من در میانِ بِستری نرم
بِه روی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مَدهوش
خداوندا که می داند چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش


اریش کستنر
اواخر هر سال آدم از خود می پرسد:
سال نو
سال بهتری خواهد بود و یا سال بدتری خواهد بود؟
حقیقتش این است که زندگی خطرناکتر می شود.

مشد اریش
زندگی علیرغم همه دشواری ها رو به بهروزی است
بشر امروز بهتر از دیروز زندگی می کند و فردا بهتر از امروز زندگی خواهد کرد
این روند و روال البته
زیگزاکی است و نه خطی.
دیالک تیکی است
یعنی
توأم با افت و خیز و فراز و فرود و ریاضت و لذت است



«آمریکا روزانه حداقل ۱۸ میلیون دلار برای استقرار کشتی‌ها و ناوهای هواپیمابر در سواحل ونزوئلا هزینه می‌کند تا نفت آن را سرقت کند
این در حالی است که طبق گزارش آکسفام (OXFAM)، بیش از ۴۰ درصد جمعیت آمریکا فقیر محسوب می‌شوند، از جمله ۴۸.۹ درصد کودکان که درآمد بسیار کمی دارند و به سختی زندگی می‌کنند... برخی دیگر مستقیماً از سرما در پیاده‌روها می‌میرند و سرپناهی ندارند، همان‌طور که در ویدیو دیده می‌شود.
با آن صدها میلیون دلاری که صرف ناوهای نظامی برای آزار و غارت یک کشور مستقل شده است، شکم چند فقیر در آمریکا را می‌شد سیر کرد؟
تنها گروه ناو هواپیمابر «جرالد آر. فورد» آمریکا، روزانه تا ۸ میلیون دلار هزینه دارد؛ اگر بقیه ناوگان دریایی و هوایی مستقر را که شامل هزینه سوخت، نگهداری، عملیات هوایی و لجستیک برای استقرار ۱۵,۰۰۰ نیرو است به آن اضافه کنیم... هزینه کل انباشته شده از اوت ۲۰۲۵، از مرز صدها میلیون دلار فراتر می‌رود که یکی از پرهزینه‌ترین استقرارهای دریایی در دهه‌های اخیر به شمار می‌رود.

سرمایه‌داری این‌گونه است؛ همه چیز برای سرمایه‌داران و صنعت نظامی‌شان، و هیچ چیز برای مردم کارگری که کشور را سرپا نگه داشته‌اند.»

اسکندر


ایزنشتاین نمی‌توانست «سرگیجه» را بسازد
و
 هیچکاک نمی‌توانست «پاترپانچالی» را.
جان فورد نمی‌توانست «کتاب‌های پراسپرو» را بسازد
و
 آنتونیونی نمی‌توانست «هفت سامورایی» را.
برگمان نمی‌تواند جای یانچو و میزوگوچی را بگیرد، و حتی فلینی جای پازولینی را؛
و حتما درایر یا بونوئل نمی‌توانستند «آواز در باران» را بسازند؛
و من برای ادامهٔ زندگی به همهٔ این‌ها نیاز دارم؛
 از ملی‌یس و گریفیث تا گرین‌وی و آن‌ها که می‌آیند، هر که خطر کند.
بهرام بیضایی

توماس مور
از متفکرین سوسیالیسم اوتوپیکی (غیر علمی، ماقبل علمی) است
شرافت به چه معنی است؟
شرافت به معنای بزرگواری، نجابت، اصالت، و بلندمنشی اخلاقی است
  اخلاق
یکی از عناصر روبنای ایده ئولوژیکی جامعه بشری است و تابع زیربنای اقتصادی است
شرافت از سجایای اخلاقی اشراف برده و فئودال و روحانی است
شرافت
صفتی برای مرزبندی بالایی ها از پایینی ها ست
اشراف (شریف ها، شرافتمندان)
شجره و تبار و اراضی و املاک و مستغلات و گنج و ثروت و مزارع و مراتع و خیل برده و غلام و رعیت و نوکر و ... دارند
توده که نمی تواند از این چیزها دم بزند




چین به ایالات متحده هشدار می‌دهد
«اگر جنگ می‌خواهید، جنگ نصیبتان می‌شود؛ اگر می‌خواهید چین را نابود کنید، نابود خواهید شد.
چین اولین تیر را شلیک نخواهد کرد، اما چین به شما اجازه نخواهد داد که دومین تیر را شلیک کنید.»
ویکتور گائو، رئیس موسسه امنیت انرژی چین


منظور از وطن و وطندار چیست و کیست؟
وطن = وسایل اساسی تولید
یعنی
کارخانجات
بانک ها
مراتع
مزارع
تأسیسات آموزشی و پرورشی و طبی و بهداشتی و علمی و فنی و هنری و فرهنگی و فکری
وطندار = طبقه حاکمه که مالک وسایل اساسی تولید است
اشراف برده دار و روحانی
اشراف فئودال و روحانی
بورژوازی
طبقه کارگر و دهقانان در جامعه سوسیالیستی

در هیچ جای دیگر دوست و دشمن همیشگی وجود ندارد.
دوستی = رابطه ای مبتنی بر منافع مشترک و تا زمانی دوام می اورد که منافع مشترک وجود داشته باشند.
دشمنی = رابطه ای مبتنی بر منافع متضاد و تا زمانی دوام می اورد که منافع متضاد  وجود داشته باشند.
دشمنی و دوستی رابطه دیالک تیکی با هم دارند و به همدیگر تبدیل می شوند


ما
اگر طالب حقیتقتیم
 باید به عوض پرداختن و تاختن بر صاحبنظر
به نظر بپردازیم.
چرا و به چه دلیل؟
به این دلیل که محتوای شناخت در اوبژکت (موضوع) شناخت است و نه سوبژکت شناخت
مثال:
محتوای شناخت گاو و خر
در خود گاو و خر است
و
نه در  گاو و خر  چران و  گاو و خر  فروش و  گاو و خر  خر و  گاو و خر  شناس و  گاو و خر پرست و گاو و خر ستیز

فرق و تفاوت و تضاد فوندامنتالیسم شیعی و سنی با صهیونیسم و فاشیسم و نازیسم و اولیگارشیسم و غیره چیست؟
نتان چه فرق ماهوی با سید علی و عردوغان و بن لادن و بن سلمان و سران حماس و حزب الله و طالبان و قطر و غیره دارد؟
دلیل جنگ زرگری این جماعت با عزرائیل چیست؟
دلیل جنگ پوتین با پالان چیست؟
مگر پوتین با پالان و عربان و علی پوف و غیره تفاوت طبقاتی ـ ماهوی دارد؟
باشد اندر پرده بازی های پنهان هوش دار
همین جنگ زرگری پوتین با پالان و این و آن با عزرائیل و غیره
 سبب شده که سهام سرمایه مالی و تسلیحاتی امپریالیستی و اولیگارشیستی
بیش از ۲۰۰ در صد رشد کند و سفره توده های خلق روز به روز خالی تر شوند
و
بشریت روز به روز خرتر شود.


حضرت البرت
اولا
ترس و حرص و حماقت
به تنهایی وجود ندارند
هیچ چیز به تنهایی وجود ندارد
ترس
در دیالک تیک ترس و تهور وجود دارد
اگر شرایط عوض شود
ترس به تهور و تهور به ترس تبدیل می شود
سعدی می دانسته است.
ثانیا
ترس و حرص و حماقت
ضعف اند و نه قدرت
مارکسیسم بیاموزیم تا رستگار شویم
نادانی به نفع هیج نادانی نیست


عجب خرافاتی
آبرو می رود
ای ابر خردبار
ببار
به نظر حریفه
خاندان قاجار
مترقی تر از خاندان پهلوی بود؟
 رضا و محمدرضا شاه
شبیه آتاتورک بودند
و به مدرنیزاسیون فرمال جامعه پرداختند
کشف حجاب
دایرکردن مدارس مدرن و تأسیس دانشگاه
کشیدن راه آهن
و
سد سازی و پل سازی و غیره
مبارزه با بیسوادی
اصلاحات ارضی
آزادی زنان
...

فریدون‌مشیری
 
از خدا صدا
نمی رسد
 
ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید
درمیان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده
اید
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شماست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد را ه
از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر
به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره ای که پیش دیده منی
باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی
خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است
آنکه با تو میزند صلای مهر
جز به فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است
ای ستاره ها سلاممان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است
ای ستاره باورت نمی شود
درمیان باغ بی ترانه زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وانکرده مرده است
پرچم بلند سرو نراستی
سر به خاک غم سپرده است
ای ستاره باورت نمیشود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می دمید
دیگر
از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که میشکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خاک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
بسترعروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است
ای ستاره ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردناک
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران
شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمیرسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمیرسد
بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره
شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
میگریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو میچکد
با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
بر گلو شکسته میشود


 *کسانی که امروز رنج میکشند*
*بهترین مردم ایران هستند*
*همونهایی که نخواستند 
دلال باشند
قاچاقچی باشند
رشوه بگیرباشند
دزد باشند
چاپلوس باشند
رانت خوار باشند
مختلس باشند
*فقط و فقط خواستند:*
*انسان باشند و سالم*

عجب خرافاتی. دلال کیست؟ دلال = واسطه سرانجام یافتن معمله ای. دلال بودن که عیب نیست


حریف
قیاس به نفس می کند
حماقت خود را تعمیم می بخشد
اگر کسی دکترا گرفته باشد
می داند.


ادامه دارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر