۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

طنز برای طنز دانان (3)

افرایم کیشون (1924 ـ 2005)
طنزپرداز اسرائیلی مجارستانی الاصل
برگردان میم حجری

پست پچ پچی


• هر زن خانه دار می داند که اگر بخار دیگ زودپز تخلیه نشود، منفجر می شود.

• مردم در خیابان های اسرائیل نیز منفجر می شوند، اگر راهی
برای تخلیه خویش از فشار فوق العاده پیدا نکنند.

• ملل دیگر برای
تخلیه خویش از فشار فوق العاده، به گاوبازی روی می آورند، به عیاشی دسته جمعی، به کودتای نظامی.

• ما اما به پشت سرگوئی، شایعه پراکنی قناعت می کنیم.


• از خانه که بیرون می آیم، فلیکس زیلیگ خودش را به من می رساند.

• «شنیده ای؟»، کمینگیرانه می پرسد.

• «ماجرا را شنیده ای؟»

• «چه ماجرائی را؟»، در پاسخ به پرسش می پرسم.
• «تا زمانی که ندانم که منظورت از ماجرا چیست، چگونه می توانم بدانم که آن را شنیده ام و یا نه؟»

• فلیکس پا نگه می دارد و به دور و بر خود نگاه می کند:
• «سوگند می خورید که به کسی نگوئید؟»

• «آره»، جواب می دهم و منتظر می مانم.

• لحن مخزن الاسرار تا درجه زمزمه و پچ پچی غیرقابل شنیدن پائین می آید.
• «این معمار، که در ان گوشه خیابان سکونت دارد، با ماشین شورولت.
• می دانی دوست دخترش را با کی غافلگیر کرده؟»

• «نه، با کی؟»

• فلیکس سکوت می کند.

• در خطوط چهره اش نبرد خونینی بازتاب می یابد که در اندرونش شعله ور است.


• «می ترسم به اتان بگویم»، فلیکس می گوید.

• «برای چی؟»

• «برای اینکه سوگند خورده ام که به کسی نگویم.
• و حالا روبروی شما ایستاده ام و با شما در میان می گذارم.
• اگر همه از ماجرا با خبر شوند، سه و نیم خانواده به خاک سیاه می نشینند و یا حداقل فرو می پاشند.
• امروزه به هیچکس نمی توان اعتماد کرد.»

• «حق با تو ست»، تأییدش می کنم.
• «و این خیلی بد است.
• فلیکس عزیز، ما حالا با مسئله بسیار دشواری سر و کار داریم.»


• واقعا هم مصیبتی است:
• زیباترین پشت سرگوئی ها از قبیل «خبر دارید که کی ها طلاق گرفته اند!»، «می توانی تصورش را بکنی که چرا!»، «نمی توانی باور کنی از کی!» و امثالهم همه و همه معنی خود را از دست می دهند، اگر کسی به دوستانش، اقوام و خویشانش، آشنایانش و یا به کسانی که می خواهند دوست و خویشاوند و آشنا شوند، نتواند اخبار داغ روز را نقل کند.

• پشت سرگوئی ترمز شده سلامتی ترمزکش را به خطر خواهد انداخت.
• به فرا انباشت درونی منجر خواهد شد و در صورت ترکش، حتی به نوعی هراسزدگی و اگورافوبی.

• ولی در هر صورت قاعده ای دیرنده بر این است که پشت سر گو پشت سرگوئی شنو را به خوردن سوگند وادارد، به رازنگهداری مطلق وادارد، قبل از اینکه پشت سر گوئی شروع شود.

• حماقت مضحکی!

• اگر قرار بر این نباشد که پشت سرگوئی دهن به دهن و سینه به سینه منتقل شود، معنی و مفهوم خود را از دست می دهد.

• «پس سوگند خورده ای!»، از فلیکس می پرسم.
• «به چی سوگند خورده ای؟»

• «به مقدساتم»، فلیکس می گوید.

• «خوب.
• چنین سوگندی مسئله ای نیست!»

• معمولا در این جور مواقع به چیز مشخصی سوگند خورده نمی شود.
• کسی به سلامتی خود و یا یکی از اعضای خانواده اش سوگند نمی خورد، مگر اینکه مرگ او را آرزو کند.

• بهترین آلترناتیوها برای سوگند در این جور مواقع به شرح زیرند:
• «معلوم است که به کسی نمی گویم!»
• «مطمئن باش، حتی به همسرم نخواهم گفت!»
• «در مورد من نگران نباش!»

• من شخصا با صدای گرفته ای می گویم که سرنگهداری من از کوره آزمون سربلند بیرون آمده است.

• در حالات اضطراری به مرگ عمویم سوگند می خورم، که در آرامگاه ابدی اش، بی خیال و بی غم خفته است.


• «خوب»، فلیکس سلیگ می پرسد.
• «سوگند می خورید؟»

• «نه»، جواب می دهم.

• نمی دانم چه مرگم است.
• بطور ناگهانی تصمیم می گیرم که بر خلاف جریان جاری شنا کنم.

• رفتار من به شورش یک تنه بر ضد عرف و عادت اجتماعی شباهت دارد.


• «می دانی، چه کسی در ماجرای دوست دختر معمار شرکت داشت؟»، فلیکس تور خود را می گسترد و برایم دانه می ریزد.
• «راننده وزیری!»

• «لطفا بس کن!»، می گویم.
• «دلم نمی خواهد ماجرا را بشنوم.
• من خودم را می شناسم.
• دهن من قفل و بست ندارد.
• من حتما به خواهرم خواهم گفت، به دوستم و به سرایدار خانه ام نیز.
• اگر هم گلوئی از ودکا تر کرده باشم، حتی به هرکسی که در چراغ قرمز چهارراه ببینم، خواهم گفت.
»

• فلیکس از زجر به خود می پیچد.

• «پس بهتر است که حداقل اسم نبرید!»، فلیکس پیشنهاد می کند.

• «اسم در پشت سرگوئی به ادویه بر سر سفره می ماند، فلیکس»، می گویم و حاضر نمی شوم که کمکی به فلیکس بکنم.

• «ولی شوهر زنی که در ماجرا گیر افتاده به همه آشنایان نزدیکش ماجرا را نقل کرده است.
• پس باید نفعی در آن داشته باشد»، فلیکس می گوید.

• «هر طور که تو دلت می خواهد.
• اگر حتما می خواهی بگوئی، بگو!
• تو می دانی که من سوگندی نخورده ام.»

• «قول می دهید که یک هفته لب به ودکا نزنید؟»، فلیکس می پرسد.

• «من هیچ قولی به تو نمی دهم»، در جواب سؤالش می گویم.

• «چرا؟
• چرا اینقدر بیرحم اید؟
• به چه دلیلی؟»، فلیکس با آه و سوز می پرسد.

• «احساس احترام به نفس به من حکم می کند»، جواب می دهم.

• فلیکس دچار سکسکه لاینقطع می شود.
• برای آرام کردنش به شانه هایش می کوبم و توصیه می کنم:
• «شاید بهتر این باشد که تمام ماجرا را مو به مو بنویسی و در پاکتی مهر و موم کنی و پیش وکیلت بگذاری!»

• «معمار می خواست که راننده وزیر را با شورولت خود زیر بگیرد»، فلیکس سکسکه کنان نقل می کند.

• من هر دو گوشم را می گیرم و روی برمی گردانم:
• «بس کن، فلیکس، دیگر نمی خواهم حتی کلمه ای بشنوم.
• من هر چه تو بگوئی در هیئت تحریریه مان به همه خواهم گفت.
• خبرنگارها وسوسه خواهند شد و به تحقیق جزء به جزء ماجرا خواهند پرداخت و روز بعد همه اهالی شهر از آن با خبر خواهند شد.»

• «تو نامردی!»، فلیکس از فرط خشم می غزد.
• «چنان برخورد می کنی که انگار برایت فرق نمی کند که دوست دختر معمار با چه کسی رابطه داشته است.»

• «با بنزوئین زیگلر»، شمرده شمرده می گویم.

• فلیکس زل می زند به صورتم:
• «کی!
• پس می دانی؟»

• «برای اینکه ماجرا را خود من یک هفته قبل به تو گفته ام، احمق!
• و قبل از نقل ماجرا، تو به همه مقدساتت سوگند خورده بودی که حتی کلمه ای از آن را به کسی نگوئی!»، می گویم.

• یک دقیقه طول می کشد تا فلیکس خودش را جمع و جور کند.

• «درست است!»، فلیکس با شرمندگی، زیر لب زمزمه می کند.
• «من این ماجرا را آنقدر نقل کرده ام که منبع آن از یادم رفته.»

• ناگهان خنده ای سرشار از خوشبختی چهره اش را نورانی می سازد.
• «بنابرین، با نقل ماجرا سوگند خود را زیر پا نمی گذارم.
• پس بقیه ماجرا را هم بشنوید!
»

• دست در دست قدم می زنیم و فلیکس با فراغت خاطر تمام ماجرا را نقل می کند.

• با اشتیاق تمام به حرف هایش گوش می دهم.
• تمامت ماجرا را بار دیگر مرور می کنیم.

• آنچه در شهر ما رخ می دهد، واقعا ننگ آور است.

• اگر ماجرا را خودم نگفته بودم، هرگز باورم نمی شد.

پایان

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر