۱۴۰۰ شهریور ۲۴, چهارشنبه

قصه های لئو لیونی: «مال من، مال تو»

  لئو لیونی

  لئو لیونی

برگردان

میم حجری

  

·      در قلب دریاچه ای، جزیره ای کوچک بود.  

 

·      این جزیره را سرخس های پهنبرگ و بوته های تنومند، به جنگلی انبوه بدل کرده بودند.

 

·      دور تا دور این جزیره دریا بود و ساحل دریا از سنگریزه های گرد و هموار پر بود.

 

·      در این جزیره کوچک، سه قورباغه بنام های میلتون، روپرت و لودیا زندگی می کردند.

 

·      آنها همیشه خدا با یکدیگر مشاجره و دعوا داشتند.

 

·      از صبح تا شب به همدیگر بد و بیراه می گفتند و در یکدیگر چنگ می زدند.

 

·      میلتون خود را مالک دریا می دانست و به بقیه اجازه ورود به آب نمی داد:

·      «یالله! از دریا بروید بیرون! آب مال من است!»

 

·      روپرت خود را مالک خشکی می دانست:

·      «به جزیره پا نگذارید! خاک مال من است

 

·      و لودیا که برای شکار پروانه ای به هوا پریده بود، داد می زد:

·      «هوا هم مال من است

 

·      زندگی آنها اغلب چنین می گذشت.

 

·      تا اینکه....

 

·      یکی از روزها قورباغه بزرگی در برابرشان ظاهر شد و گفت:

·      «من در طرف دیگر جزیره زندگی می کنم و از صبح تا شام جز دعوا و مرافعه شما چیزی نمی شنوم.

·      این مال من است!

·      آن مال من است!

·      این که نشد زندگی!

·      شما اصلا چیزی به نام صلح و صفا نمی شناسید و تمام زندگی تان شده جنگ و ستیز.

·      اینطور که نمی شود زندگی کرد

 

·      قورباغه بزرگ پس از گفتن حرف هایش، آهسته دور شد و در میان بوته های انبوه ناپدید گشت.

 

·      هنوز چیزی از رفتن قورباغه بزرگ نگذشته بود که میلتون با کرم گنده ای در دهان بالا پرید.

 

·      روپرت و لودیا دنبالش کرده بودند:

·      «کرم ها اینجا مال همه است!»

 

·      اما میلتون باد در غبغب انداخته بود و می گفت:

·      «اما این یکی نه! این فقط مال من است!»

 

·      ناگهان هوا تیره و تار شد و رگبار تندی باریدن گرفت.

 

·      دانه های درشت باران، پشت سر هم فرو ریختند، آب دریاچه از لای و لجن پر شد و بالا آمد و جزیره کوچک، کوچکتر و کوچکتر شد و سرانجام ناپدید گردید.

 

·      همه جا را آب فرا گرفته بود و انگار نه انگار که روزی جزیره ای آنجا بوده است.

 

·      قورباغه ها را ترس و وحشت فرا گرفته بود.

 

·      با ترس و لرز خود را به صخره هائی می رساندند، که هنوز زیر آب نرفته بودند، صخره های هموار و لغزنده و مرطوب.

 

·      اما آب بالا و بالاتر آمد و چیزی نگذشت که همه سنگها و صخره ها ـ به غیر از یکی از آنها ـ زیر آب رفتند.

 

·      قورباغه ها هر سه، با هم روی آن صخره بزرگ جا گرفته بودند.

 

·      از ترس و سرما می لرزیدند، ولی با این حال، از بابت یک چیز خوشحال بودند:

·      چیزی که به ایشان قوت قلب می داد:

·      اینکه بالاخره همه با هم بودند و ترس و امیدشان یکی بود.

 

·      پس از چندی، ابرهای تیره کوچ کردند و هوا روشن شد.

·      باران آهسته تر گردید و بالاخره بند آمد.

 

·      آنگاه قورباغه ها دریافتند که زیر پای شان نه صخره ای بزرگ، بلکه قورباغه بزرگ قرار داشته است، قورباغه بزرگی که در طرف دیگر جزیره زندگی می کرد.

 

·      هر سه با خوشحالی و قدردانی داد زدند:

·      «قورباغه بزرگ!

·      تو ما را نجات دادی!

·      تو ما را از مرگ نجات دادی!»

 

·      صبح روزبعد، آب دریاچه دوباره زلال و روشن شد.

 

·      نور خورشید از پشت ماهی های سیمگون می لغزید و به اعماق دریا فرو می رفت.

 

·      قورباغه ها هر سه با هم، شاد و خوشبخت، دور تا دور جزیره را شنا کردند.

 

·      بعد هر سه با هم به شکار پروانه رفتند.

 

·      آن روزها هوا از پروانه های رنگارنگ پر بود.

 

·      و بعد وقتی هر سه با هم، در سایه بوته های سرسبز، خستگی درمی کردند، دریافتند، که هرگز چنین خوشحال و خوشبخت نبوده اند!

 

·      میلتون گفت:

·      «زندگی مان چقدر آرام و دوستانه می گذرد

 

·      روپرت گفت:

·      «و چقدر زیبا و دوست داشتنی

 

·      لودیا پرسید:

·      «دلیلش چیه؟»

 

·      و بعد هر سه به فکر فرو رفتند.

 

·      راستی چرا؟

 

·      سبب خوشبختی خارق العاده آنها چی بود؟

 

·      مگر چه تغییری در زندگی شان رخ داده بود؟

 

·      لودیا گفت:

·      «دلیلش ساده است:

·      حالا همه چیز مال همه است و راز خوشبختی ما همین است!»

 

 

پایان

 

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر