۱۳۹۳ دی ۴, پنجشنبه

سیر و سرگذشت بی همه چیزان جهان بی همه چیز (2)


داستان شب
پیرزن آلزایمر
مطلبی دریافتی از حریفی
 
چمدونش را بسته بودیم،
با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک،
کمی نون روغنی، آب نبات، کشمش
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی  

گفت:
« مادر جون، من که چیز زیادی نمی خورم

یک گوشه هم که نشستم

نمیشه بمونم،

دلم واسه نوه هام تنگ میشه»

گفتم:
«مادر من دیر میشه،

 چادرتون هم آماده ست، منتظرن»

گفت:
« کیا منتظرن؟

اونا که اصلا منو نمیشناسن!
آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها،
من که اینجا به کسی کار ندارم
اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم.

خوبه؟

حالا میشه بمونم؟»

گفتم:
« آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
همه چیزو فراموش می کنی »


گفت:
« مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول!
اما تو چی؟

تو چرا همه چیزو فراموش کردی، دخترم؟»

خجالت کشیدم
 حقیقت داشت، همه کودکی و جوونی ام
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود،
فراموش کرده بودم.

اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود،
راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!

زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم،
 ساکش رو باز کردم
قرآن و نون روغنی و ...
همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!
آب نبات رو برداشت،
گفت:
«بخور مادر جون، خسته شدی، هی بستی و باز کردی»

دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
« مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن»

اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
«چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد،
شاید فراموش می کنم!
گفتی چی گرفتم؟
آلمیزر؟»

در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد
زیر لب می گفت:
«گاهی چه نعمتیه این آلمیزر!»

پایان

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر