۱۴۰۵ مهر ۲۷, دوشنبه

شبگرد کوچک و گل ها

شبگرد کوچک و گل ها
جینا روک پاکو
برگردان میم حجری


 

محمد علی شهبازی

۴۰ ساله اعدام شد.

(۱۳۶۷)

به یاد
پاسداران فروتن روشنائی و زیبائی
که کسی قدرشان را ندانست.

• وقتی شبگرد کوچک ـ فانوس به دست ـ می آید، مردم می فهمند، که موقع خواب است.

• شبی از شب ها، زن گلفروش با لباس خواب بیرون آمد، آسمان را نگاه کرد و با خود گفت :
• امشب، باران خواهد آمد.

• و همه گلدان ها را بیرون آورد و دم در گذاشت.

• شبگرد کوچک ـ بارها و بارها ـ از جلوی خانه زن گلفروش رد شد و با خود گفت :
• ای کاش، امشب باران ببارد!

• باران ـ اما ـ نبارید و شبگرد کوچک غمگین شد.

• و با خود گفت :
• گل ها ممکن است ـ امشب ـ از تشنگی بمیرند!

• و چون تحمل مرگ گل ها را نداشت، کلاهش را برداشت و بوسیله آن از استخر ده آب آورد و گل ها را سیراب کرد.

• بارها و بارها به استخر رفت و آب آورد.

• یک بار هم ماهی کوچکی به کلاهش افتاده بود.

• از دیدن ماهی یکه خورد و گفت :
• آه، ببخشید!

• و ماهی کوچک را دوباره به آب انداخت.

• وقتی شبگرد کوچک، هفتاد و سه بار کلاهش را از آب استخر پر کرد و پای گل ها ریخت، همه گل ها سیراب شدند.

• آنگاه ـ شاد و خشنود ـ دست هایش را روی شکمش گذاشت و به شبگردی ادامه داد.

• شادی او ـ اما ـ دیری نپائید.

• چون ـ ناگهان ـ باران تندی باریدن گرفت.

• قطرات باران ـ نخست ـ ریز ریز بودند، ولی رفته رفته درشت تر و درشت تر شدند، آن سان که شبگرد کوچک را ترس برداشت.

• زیر لب غرید :
• باران گل ها را نابود خواهد کرد!

• با مشت گره کرده ـ خشماگین ـ رو به ابرها فریاد زد :
• بس کنید!
• بس کنید!

• ابرها اما ـ انگار ـ کر بودند.

• شبگرد کوچک کم مانده بود، بگرید.

• گریه ـ اما ـ نمی توانست کارساز باشد.

• از این رو، شبگرد کوچک با شتاب به خانه رفت و با چترش بیرون آمد.

• آنگاه در حالی که چترش را باز می کرد، رو به گل ها کرد و گفت :
• نگران نباشید!
• من از شما مواظبت خواهم کرد.

• و چترش را روی گل ها گرفت.

• شبگرد کوچک ساعات متوالی ـ چتر به دست ـ ایستاد.

• گاهی روی پای راستش و گه روی پای چپش.

• باران ـ سیل آسا ـ از یقه لباسش وارد می شد و از پاچه های شلوارش بیرون می زد.

• دم دمای صبح، باران ـ بالاخره ـ بند آمد.

• شبگرد کوچک چترش را بست و سر تا پا خیس به خانه خویش رفت و راضی و مسرور روی تختش دراز کشید.

• وقتی آفتاب طلوع کرد، زن گلفروش از خانه اش بیرون آمده بود.

• گل ها را به رهگذرها نشان می داد و می گفت:
• گل هایم را ببینید!
• چه شاداب و سرحال اند!
• دیشب آنها را زیر باران گذاشته بودم.
• می دانستم که باران می آید.

و هیچ کس نمی دانست که شب تا سحر بر گل ها چه رفته است!

پایان

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر