۱۴۰۴ دی ۱۳, شنبه

درنگی در شعری از فروغ فرخزاد (۱)


 فروغ فرخزاد 

درنگی

از

میم حجری


 

 

بخشی از شعر بلند «مرز پر گهر»
«فروغ فرخزاد»

 من در میان توده‌ی سازنده‌ای قدم به عرصه‌ی هستی نهاده‌ام
که گرچه نان ندارد، اما بجای آن
میدان دید باز و وسیعی دارد
که مرزهای فعلی جغرافیائیش
از جانب شمال، به میدان پر طراوت و سبز تیر
و از جنوب، به میدان باستانی اعدام
و در مناطق پر ازدحام، به میدان توپخانه رسیدست
و در پناه آسمان درخشان و امن امنیتش
از صبح تا غروب، ششصد و هفتاد و هشت قوی قوی‌هیکل گچی
به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته
— آنهم فرشتهٔ از خاک و گل سرشته — 

به تبلیغ طرحهای سکون و سکوت مشغولند.


فاتح شدم بله فاتح شدم
پس زنده باد ۶۷۸ صادره از بخش ۵ ساکن تهران
که در پناه پشتکار و اراده
به آنچنان مقام رفیعی رسیده است، که در چارچوب پنجره‌ای
در ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متری سطح زمین قرار گرفته‌ست
و افتخار این را دارد
که می‌تواند از همان دریچه 

— نه از راه پلکان — 

خود را
دیوانه‌وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند
و آخرین وصیتش اینست
که در ازای ششصد و هفتاد و هشت سکه، 

حضرت استاد آبراهام صهبا
مرثیه‌ای به قافیهٔ کشک در رثای حیاتش رقم زند.

پایان


این شعر فروغ
اساسا
انتقاد اجتماعی سرشته به طعنه و طنزی است
و
باید تحلیل مارکسیستی شود
تا محتوای نظری ان کشف و افشا شود.

ادامه دارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر