حکایت سوم
یکی زندگانی تلف کرده بود
به جهل و ضلالت سر آورده بود
هوا و هوس خرمنش سوخته
جوی نیکنامی نیندوخته
گنهکار خود رأی و شهوت پرست
به غفلت شب و روز مخمور و مست
ندانست در بارگاه غنی
که بیچارگی به ز کبر و منی
که را جامه پاک است و سیرت پلید
در دوزخش را نباید کلید
بر این آستان، عجز و مسکینی ات
به از طاعت و خویشتن بینی ات
چو خود را ز نیکان شمردی، بدی
نمی گنجد اندر خدائی، خودی
پیاز آمد آن بی هنر، جمله پوست
که پنداشت، چون پسته مغزی در او ست
از این نوع طاعت نیاید به کار
برو عذر تقصیر طاعت بیار
چه رند پریشان شوریده بخت
چه زاهد که بر خود کند کار سخت
به زهد و ورع کوش و صدق و صفا
ولیکن میفزای بر مصطفی
نخورد از عبادت بر، آن بی خرد
که با حق نکو بود و با خلق بد
گنهکار اندیشناک از خدای
به از پارسای عبادت نمای.
ادامه دارد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر