۱۳۹۸ خرداد ۱۸, شنبه

خواب زمستانی

 
قصه ای
از
یاسمن چوبه

انگار شهر را داخل یخچال مادربزرگ فروبرده باشند، با آن برفک‌های بدمزه‌ و دستگیره‌ی آهنی که هرازگاهی می‌شد عبور برق را از آن حس کرد.

نفس عمیقی کشیدم و بیرون دادم.

بخار سفید شکل گرفته در هوا، بی‌شباهت به بخاری که از کتری رویی مادربزرگ خارج می‌شد،

نبود.

زمستان و تابستان فرق نداشت.

کتری شکم گنده
باید همیشه روی بخاری تک نفره در گوشه‌ی اتاق می‌بود.

بخاری تک نفره
 
این اسم را عِماد رویش گذاشته بود،
از بس که کوچک بود.

چند بار خواسته بودم بخاری را عوض کنم
اما
پیرزن اجازه نمی‌داد.

به پشتی قرمز کنار در اتاق تکیه می‌داد و گره‌ روسری گلدارش را که حتی وقتی درخانه بود، هیچ وقت از سر برنمی‌داشت
محکم می‌کرد
و 
می‌گفت:
 
«خطرناکه بچه،
دست نزن!
بلایی سرت بیاد جواب ننه‌ بابات رو چی بدم؟
یه اتاق و آشپزخونه مگه چقدر گرما می‌خواد؟»

عماد را دیدم که از سر پیج پیدایش شد.

زیر بارش تند برف
شبیه مردی کمرشکسته
شده بود.

به قول مرجان،
مردی با غصه‌ی هزاران زندگی.

همیشه وقت سرما بدجور می‌لنگید.

از آن سالی که رفت بالای پشت بام تا ماهواره را نصب کند و پایش را شکاندند
دیگر تحمل سرما را نداشت.

یعنی مادربزرگ این‌طور می‌گفت که پایش را شکاندند نه اینکه پایش شکست!

وقتی آنهمه دعا و کاغذی را که به زور درآب حل می‌کرد و به خورد عماد می‌داد
به یادم می‌آورم،
خنده‌ام می‌گیرد.

هنوز صدای خش‌دار پیرش را می‌شنوم 
که
 می‌گوید:
 
«گفتم این چیز رو نیار اینجا شگون نداره،
ببین قهر خدا گرفتت.
راحت شدی؟
هی گفتم نیار این کوفتی رو توی این خونه،
آخه من اینجا نماز می‌خونم.
مادر،
تلویزیون خودمون مگه چشه؟»

وقتی مادربزرگ می‌رفت تا از آشپزخانه برای عماد غذا بیاورد، چشم غره‌هایش را که خورده بود
بالا می‌آورد
و
بالشش را بلند می‌کرد و از آن سر اتاق پرت می‌کرد
طرفم.

آهسته و با غیض جوری که صدایش تا آشپزخانه نرود 
می‌گفت:

«بیشعور تقصیر تو بود با اون نردبوم درب و داغونت.»
 
تازه راضی اش کرده بودم
ماهواره رو نصب کنم،
همه چی از دست رفت.
 
بالش را که خورده بود توی سرم
برمی‌داشتم و می‌گذاشتم زیر سر و پشت به عماد
لوزی‌های پُشتی را می‌شمردم
 و 
می‌گفتم:

«خونه خودتون ببین!»
 
طوری می‌گفت «همه چی از دست رفت!»
انگار شاتل فضایی ناسا را می‌خواست
نصب کند.

از پناه دیوار بیرون آمدم و به طرف عماد حرکت کردم.

پوتین‌هایم تا قوزک در برف فرو می‌رفتند، مال عماد هم همین طور.

برایم دستی تکان داد.

با وجود سرما دستم را از جیب پالتو‌م بیرون کشیدم و برایش دست تکان دادم.

نوک دماغش قرمز شده بود.

روی کلاه آبی کاموایی‌اش کلی برف ریخته بود.

مادر بزرگ
این کلاه را وقتی عماد خیلی بچه بود
برایش بافته بود.

آن موقع به پیری الان نبود و بچه‌هایش گاهی به او سر می‌زدند.

می‌گفت
موقع بافتنش مرتب ذکر می‌گفته و کاموایش را هم برده امام زاده تَبَرُک کرده.

به قول عماد با آن همه دخیل و روضه امکان نداشت وقتی این کلاه روی سرش هست
بمیرد.

رنگ آبی را عماد انتخاب کرده بود
هرچه گفتم رنگ سبز بردارد تا با رنگ چشم‌هایش جور باشند
به گوشش نرفت.

هنوز کامل به هم نرسیده‌ایم که با دست به صورتم اشاره می‌کند و می‌گوید:
 صورتت چرا زخمیه؟

دستی به برآمدگی بالای گونه‌ام کشیدم و گفتم:
بابا می‌خواست جای قبر رو بدونه،
می‌گفت تو شهر بی‌آبرو شدیم.

دیشب وسایلمو جمع کردم الان پیش مرتضی هستم تا خونه گیر بیارم.

– بیا پیش من.

+ کسی سراغ تو نیومد؟

پوزخندی زد و گفت:

«کسی جز تو آدرسمو نداره.»

+ منم باید همون پریروز می‌زدم بیرون.

اشتباه کردم،
دیروز شش تایی رو سرم خراب شدن
اگه مرجان نبود الان تو بیمارستان بودم.

– مرجان اومده؟
شوهرشو چیکار کرد؟

+ یه عمل دیگه هم داره.
بیچاره دیگه آدم سابق نمیشه.
دیشب گفتم:
«بیا»
گفت، خجالت می‌کشه از روی مادربزرگ.

سرش را به علامت درک کردن تکان داد و بعد نگاهی به جاده یخ زده کرد و پرسید:  
پیاده یا با ماشین؟

نگاهی به ریزش برف که ریزتر و شدیدتر شده بود انداختم و گفتم:
 
پیاده.

قدم زنان از کنار خیابان رد شدیم

حتی داخل جیب‌هایم هم سرد بود.

معدود تاکسی‌هایی را که در این هوای بد صبح تصمیم به بیرون آمدن گرفته بودند نادیده گرفتیم.

دیدن خیابان برفی و خالی از ماشین حس خوبی داشت.

دیدن درخت‌های کاج کمر شکسته از بارش برف، آسمان تیره و سیم‌های برق بی‌کلاغ
حس خوبی داشت.

حتی کلاغ‌ها هم به خواب زمستانی رفته بودند.

عماد گفت:
 
قرآن آوردی؟

جواب دادم:
 
آره ولی نمیدونم کدوم سوره رو باید بخونیم.
اصلا مهمه سوره خاصی باشه؟

عماد پای لنگش را روی زمین کشید و صورتش از درد درهم رفت.

رد پایش بیشتر شبیه خط صافی در عمق برف بود تا جای پای آدمیزاد.

– نمیدونم اونجا از یکی می‌پرسیم.

+ ماشین بشینیم؟

– نه

در سکوت به رفتن ادامه دادیم.

داشتم به پشتی‌های قرمز فکر می‌کردم.
همان‌ها که جهاز مادربزرگ بودند.
بعد از پشتی‌ها به گلیم تُرکمنش خیلی افتخار می‌کرد.
اولین چیزی بود که با صرفه‌جویی در خرج خانه
خریده بود.

هرچند حالا دیگر کهنه شده بود و جای سوختگی سیگار رویش بود.
یک جایش هم آن وسط‌ها جای سوختگی قابلمه داشت.
از بس هرسال عید شسته بودنش چند جایش پاره بود.

به عماد گفتم
باید پشتی‌ها و گلیم رو ببریم خونه‌ات.

بازوم را گرفت تا راحت‌تر قدم بردارد.

عضلاتم را سفت کردم تا بهتر به بازویم تکیه کند.

– باشه
ولی اون بخاری تک نفره رو خُرد می‌کنم.

من هم خیلی دلم می‌خواست بخاری را سربه نیست کنم.

اصلا همه چیز به خاطر همین بخاری اتفاق افتاد.

دکترها می‌گفتند:
 
« سینه پهلو‌ی کهنه‌ای دارد. »

عماد می‌گفت:
 
به خاطر زمستان پارسال است و بخاری لعنتی، گرما که نداشت هیچ؛
 انگار زندگی اطرافش را هم می‌بلعید.

چیز عجیبی بود
 انگار تولید شده بود
 تا 
تنهایی آدم‌های تک نفره 
را 
بیشتر 
به 
رخ
 بکشد.

هرچه به مادربزرگ گفتیم بستری بشود برایش خوب است
زیر بار نرفت.

آخرش هم با مالیدن زرده تخم مرغ و زردچوبه به سینه‌اش سر و ته قضیه را هم‌آورد.

عماد می‌ترسید، من هم می‌ترسیدم اما هیچ وقت درموردش صحبت نکردیم وگرنه می‌دانستیم اگر بخواهیم به زور می‌توانیم پیرزن را ببریم.

آن‌قدر ضعیف و لاغر بود که حتی بچه ده ساله هم زورش به او می‌رسید

اما عماد می‌گفت
ترس پیرها عمیق است
اگر زوری ببریمش شاید از ترس بیمارستان بلایی سرش بیاید.

برف و باد طوری درهم قاطی شد که حساب مسافت از دستم در رفت.

نمی‌دانستم چقدر دیگر مانده،
فشار بازوی عماد هم هرلحظه بیشتر می‌شد و دیگر بازویم بی حس شده بود.

شال گردنم را بازکردم و پیچاندم دور گردنش.

– خودت چی؟

+ من یقه اسکی پوشیدم.
گردنم گرمه.

شال گردن را گرفت و دهانش را پوشاند.

اهل شال‌گردن نبودم.

برخورد باد سرد به زیر گلویم را دوست داشتم

مادربزرگ شال را وقتی دانشگاه قبول شدم
برایم بافته بود.

درست مثل کلاه عماد
کامواش
تبرک
بود.

شال آبی با کلاه عماد خوب جور آمده بود.

آن وسط
چشم‌های سبزش بودند که خودنمایی می‌کردند.

چشم‌هایش
عصبانی
بودند.

دیگر غمگین نبودند.

از دو ماه قبل که پیرزن رختخواب‌نشین شد و دکترها گفتند:

«کهولت سن است
و
کاری نمی‌شود کرد»، 
 
عصبانی بود.

+ عماد، اون شب اگه تو نبودی و برده بودنش خانه سالمندان
فکر می‌کنی
چند روز دووم می‌آورد؟
یعنی بیشتر از دوماه زنده می‌موند؟

– حتی سه روز هم دووم نمی‌آورد.
یادت نیست وقتی دوستش رو بردند خونه سالمندان
چقدر گریه کرد و افسرده شد؟

در بزرگ قبرستان از دور پیدا شد.

برف به قدری زیاد بود که در را باز نکرده بودند
اما درب کوچک کنارش باز بود.

از وزش باد سرد
کم شده بود.

ای کاش برف بند بیاید.

درحالی‌که از سرما درخودمان پیچ خورده بودیم
زیر نگاه نگهبان از درب ورودی رد شدیم.

هیچ‌وقت به عماد نگفتم
آن شب که آمدند مادربزرگ را ببرند خانه‌ی سالمندان،
داشتم تسلیم می‌شدم.

وقتی بابا بالای سر مادربزرگ که زیر پتو تقریباً بیهوش دراز کشیده بود
سیلی توی گوشم خواباند و گفت خفه بشم،
خفه شدم

اما وقتی سرم پایین بود 
مادربزرگ چشم‌هایش را باز کرد 
و
 با 
من 
چشم در چشم
 شد.

یک لحظه با خودم گفتم:

چهل سال دیگر من هم همینطور از بستر مرگ به نوه‌ام خیره می‌شوم؟

یا 
شاید هم نه
اگر فرزندی نباشد
نوه‌ای هم نخواهد بود.
پس من موقع مرگ به چه کسی خیره خواهم شد؟

همان موقع همه را از خانه بیرون انداختم.

آنقدر بلند داد کشیده بودم که تا دو روز گلویم می‌سوخت

حتی فرصت ندادم کفش بپوشند.

کفش‌ها را پرت کردم وسط کوچه و زنگ زدم عماد،
می‌ترسیدم برگردند و با زور ببرندش.

کسی از من حساب نمی‌برد
اما
همه از عماد می‌ترسیدند.

می‌گفتند
به دایی اول مان رفته
دیوانه است.

گاهی مادرش موقع عصبانیت
او را به نام دایی‌مان صدا می‌زد.

ما این دایی را ندیده بودیم
خیلی قبل‌تر از آمدن من و عماد
مرده بود.

انگار کشته بودندش

همه می‌گفتند 
 
معتاد
بود

اما عماد می‌گفت
 
سیاسی بود

می‌گفت این را خودش از پدربزرگ شنیده.

پدربزرگ هیچ وقت دروغ نمی‌گفت.

به رفتن بین قبرها ادامه دادیم.

اینجا دیگر برف خیلی زیاد بود.
 
جایی که زنده‌ها نباشند
برف بالا می‌آید
و
دنیا
یک رنگ می‌شود.

جز یادبودها چیزی دیده نمی‌شد.

همه‌ی قبرها زیر برف دفن شده بودند.

می‌دانستیم قبر مادربزرگ کجاست

عماد اصرار داشت
قبرش آن‌قدر دور باشد تا کسی به راحتی پیدایش نکند

از
شانس خوب
قبرش درست چند متر با درخت کاج تنهایی
فاصله داشت.

هرچند که می‌دانستیم فرقی به حال مرده ندارد.

از دور درخت را دیدیم

روزی که خاکش کردیم
هنوز باران می‌بارید.

عماد روسری گلدار مادربزرگ را که باخودش آورده بود
روی شاخه ی درخت گره زده بود.

گفته بود:

اگر برف آمد
بتوانیم برای سوم و هفتم
قبر را پیدا کنیم.

شاید اگر نمی‌دانستیم که باید روی شاخه‌ها دنبال روسری باشیم،
آن جسم خیس شده در سرما را تشخیص نمی‌دادیم.

پیش خودم گفتم:

«تا بهار می‌پوسد.»

وقتی بالای قبر رسیدیم.

عماد خم شد و با دست قبر را تمیز کرد.

قرآن را از کیف در آوردم.

پرسیدم: 
 
کدوم سوره؟

– از اول بخون، دیگه واسش فرق نداره.

پایان

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر