۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه

فکرهای سیاه رسوا

خالی بندها
خدامراد فولادی
نقل از مجله هفته
29 شهریور 1389

• غار غارشان را
• چهچه بلبل جا می زنند
• و حرف های وارونه
• از دهان پرنده می گویند

• بیگانه اند اینان
• با زبان روز پرنده
• و آسمان روشن پرواز

• روز و شب
• از قعر زباله های تاریخ
• واژه های کثیف پرتاب می کنند
• به شأن این و آن
• و تاریخ را مجال سخن گفتن نمی دهند.

• سفره های خالی
• تعارف می کنند
• به دیگران
• و پشت دیوار آسودگی
• با طناب وهم
• خیال عمر صد ساله
• می بافند.

• پشت تریبون غار غار
• با واژه های گندیده
• یاوه می سرایند
• روز و شب
• خالی بندها

• و نمی بینند
• آن سوی دیوار تاریکخانه فهم شان
• طناب بافته از نور و
• آسمان روشن فردا را

• و فکرهای سیاه خود را
• رسوا
• آویخته
• بر دار آفتاب

پایان

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

تندباد انتقادی آقای مهدی عاطف راد (2)


تحلیلواره ای بر شعر «ما را ببخشید!»
نوشته یاسین

توصیف نسل شعار زاده در پراتیک
زین‌رو شعار می‌داد
سرشار از یقین
با بانگ قاطعانه‌ی بی‌تردید:
"آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت"
پس:
"اتحاد...
مبارزه ...
پیروزی."


• باور به اتحاد نیروها، بمثابه اهرمی برای مبارزه و پیروزی در قاموس تئوری نخبگان نشانه سفاهت و ساده لوحی است.
• پس زنده باد تفرقه، چند دستگی و پراکندگی نیروها!
• از مشاهده سقوط معنوی ـ اخلاقی بورژوازی تک تک استخوان های هگل و کانت و فیشته در گور به فریاد می آیند.
• معلوم نیست استخوان های دیدرو، روبسپیر، لامتری، هلوه تیوس، هولباخ و فویرباخ در چه حالی اند.
• ظرفیت انحطاط و سقوط معنوی و اخلاقی یک طبقه اجتماعی مگر حد و مرزی می شناسد!
• باز هم آدم یاد «ساده لوح ترین» و ضمنا سر سخت ترین و سمج ترین شاعر هنوز زنده پارسی زبان می افتد که باید حکم اعدامش را عنقریب کف دستش نهاد و در گوشی حالی اش کرد که وجودش دردسرزا ست و مرگش به نفع حتی خود او ست:
رزم مشترک
تیرماه ۱۳۵۲
همراه شو رفیق!
تنها
ممان به درد!

کاین درد مشترک
هرگز جدا جدا
درمان نمی شود!

دشوار زندگی
هرگز برای ما

بی‌رزم مشترک
آسان نمی‌شود!

تنها
ممان به درد!
همراه شو رفیق!

• بنظر ما برزین آذرمهر ـ سراینده این شعر ـ ساده لوح چار طبقه است، منظور ما را در قالب هر واژه در خوری که خواستید، بریزید.
• ما را از چنین ساده لوحی هراسی نیست.
• اما چرا ساده لوح چار طبقه؟
• اولا برای اینکه او از سر ساده لوحی، شعار شانزده آذر را در قالب شعری مهیج تر، مؤثرتر، فریباتر و جذاب تر ریخته است.
• زیباتر از این، گویاتر از این و موجزتر از این نمی شد، آن را فرمولبندی کرد.
• ثانیا برای اینکه از شدت ساده لوحی بدان فرم ترانه و سرود هم داده است.
• ثالثا ـ علیرغم اینکه همه خیرخواهان او این نشانه بارز ساده لوحی را به سیاوش کسرائی، یعنی به سردمدار سرشناس ساده لوحان جهان نسبت داده بودند ـ تلاش کرده است تا سیاوش کسرائی را اعاده حیثیت، تبرئه و تطهیر کند و بگوید که این خطای فاحش نه از او، بلکه از شخص شخیص خودش سر زده است.
• رابعا ـ از سر ساده لوحی ـ طلسم اسم مستعار خود را بی ضربه شلاقی، داوطلبانه باز کرده است و اسم واقعی خود را در ملأ عام بر زبان رانده است.
• بگذریم.
*****
• ما ـ بی کوچکترین تردید ـ در عصر جاهلیت مدرن بسر می بریم.
• در عصری که همه چیز وارونه می شود.
• وظیفه نخستین و اصلی ایدئولوژی های طبقات ارتجاعی، وارونه سازی حقایق اجتماعی است.

• شعار "آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت" نتیجه جمعبندی تئوریک تجارب هزاران ساله بشریت در بند رهائی جو ست.
• این شعار، جنگ افزاری است که به خون هزاران مبارز شریف انقلابی آبدیده گشته است.
• در صحت علمی و منطقی این شعار کوچک ترین تردیدی نمی توان کرد.
• این شعار هزاران بار به محک بی چون و چرای پراتیک اجتماعی خورده است و از کوره تجربه سربلند بیرون آمده است.
• زیر علامت سؤال بردن این نبرد افزار بی بدیل و بی آلترناتیو توده ها، خصومت آشکار با پیشرفت اجتماعی است، نشانه بارز آنتی هومانیسم و انسان ستیزی محض است.

• البته ما قصد پیشداوری نداریم.
• شاید منظور شاعر اصلا چیز دیگری بوده است.
• و گرنه چگونه می توان خردستیز و ایراسیونالیست نبود و نسلی را به جرم دادن شعار «وحدت نیروها» به تند باد انتقاد گرفت، شعارزاده و ساده لوحش نامید؟
• از این بدتر، محکوم کردن شعار خون آلود روز دانشجو (16 آذر)، یعنی «اتحاد، مبارزه، پیروزی» است که به خون سه سرخگل نامیرای بی همتا آب دیده است.

• خردستیزتر از این نمی توان استدلال کرد.
• کدام عقل سالمی می تواند طرفداری از «اتحاد نیروها» را و گذار از وحدت فکری و سازمانی به مبارزه عملی متحد و پیروزی را نشانه ساده لوحی قلمداد کند؟
• با کدام ملاک عقلی، علمی، تجربی، عملی و منطقی می توان به چنین نتیجه ای رسید؟
عذر سوم
جمعی
از نخبگان مان
بی‌هوده باختند جان
زیرا
می‌خواستند تا
از راه روستا
و کوه و جنگل
روشن کنند آتش جنبش را
آنگاه
جانهای سردگشته‌ی خاموش‌مانده را
از شعله پر کنند و بشورانند
و انقلاب راه بیندازند

• عذر سوم شاعر دلیل دیگری بر ساده لوحی نسل او ست:
• توده های خلق، یعنی گله جانوران انسانواره بی شعور بی بو و بی خاصیت در قاموس «تئوری نخبگان» که به جای خود، جمعی از نخبگان نسل شاعر ـ از سر ساده لوحی ـ خواسته اند که به شیوه مائو و چه گوارا «از راه روستا و کوه و جنگل آتش جنبش را روشن کنند» و بدتر از آن، «جان های سرد گشته ی خاموش مانده (یعنی توده های خلق) را از شعله پر کنند، بشورانند و انقلاب راه بیندازند.»

• اکنون نیچه و اعوان و انصارش با جلال و جبروت تمام از هر سوراخ سمبه شعر شاعر بیرون می زنند.
• مفاهیم مهم این تز عبارتند از «نخبگان»، «جان های سرد گشته خاموش مانده» (توده های خلق)، «شوراندن» و «انقلاب»
• ما در این تز با اصل اجتماعی آشنای «نخبه و توده» در «تئوری نخبگان» سر و کار داریم.

• این اولین بار است که ما به چنین برداشت عجیب و غریبی از مفهوم «نخبگان» برخورد می کنیم.
• نخبگان ـ حتی در قاموس تئوری نخبگان و درک بورژوائی تاریخ ـ به معنی کاملا دیگری بکار می رود:
• تئوری نخبگان تنها وابستگان به محفل کوچکی از باصطلاح «نخبگان» را بمثابه شخصیت قلمداد می کند و درک ایدئالیستی ـ بورژوائی تاریخ تنها شخصیت های بزرگ با «ایده ها» و «الهامات» را سازندگان تاریخ جا می زند.

• کسانی که اینجا مورد نظر شاعرند، در واقع، نه نخبگان جامعه، بلکه عمدتا جوانان دانشجو بوده اند.
• چرا و به چه دلیل باید جوانانی را که هنوز وارد جامعه نشده اند، به درجه «نخبگان» جامعه ارتقا داد؟
• هم مفهوم «نسل» و هم مفهوم «نخبگان» و هم مفهوم «شورش توده ها» (شورش توده ها، اتفاقا عنوان یکی دیگر از کتاب های خوزه اورتگا گاست است) از جهان بینی شاعر پرده برمی دارند:
• مفاهیم هر کس آئینه تمام نمای جهان بینی او هستند.

• شاعر آنچه را که از «ایدئولوگ های تئوری نخبگان» آموخته، بی تأملی ـ حتی ـ بطور مکانیکی در قالب شعر می ریزد و به خورد خوانندگان بخت برگشته ساده لوح می دهد، تا دست بر دست بمالند و بگویند که او متأسفانه حق دارد.

• بهترین دلیل برای مکانیکی بودن شیوه استدلال شاعر، همین «نخبه» نامیدن جوانان دانشجو ست.
• شاعر در این تز ـ چه آگاهانه و چه بطور غریزی ـ به تبلیغ «تئوری نخبگان» می پردازد.
• او ـ تردستانه ـ محبوب ترین فرزندان مردم را برای تبلیغ ضد مردمی ترین تئوری اجتماعی مورد سوء استفاده قرار می دهد و ضمنا زهر ایدئولوژیکی خود را با ظرافت تمام در شعور خواننده می ریزد.

• نخبگان کذائی در فلسفه اجتماعی شاعر، مثل فواره ای از اوج نخبگی به حضیض ساده لوحی پرتاب می شوند، «بیهوده جان می بازند»، از سر ساده لوحی «می خواهند تا از راه روستا و کوه و جنگل جان های سرد گشته ی خاموش مانده را از شعله پر کنند و بشورانند و انقلاب راه بیندازند!»
• این قدردانی روشنفکر جامعه است از «دل به دریا زدگان به قصد صید مروارید»، به قول برزین آذرمهر.

• تنها طبقاتی قادر به قدردانی از صیادان جسورند، که به زحمت صید مروارید وقوف دارند، به ضرورت مبرم دل به دریا زدن به قصد بازگشت با رهاوردی درخور به خانه، باز هم به قول برزین آذرمهر.

• از همه این مفاهیم، باور عمیق شاعر به تئوری نخبگان عربده می کشد:
• تئوری نخبگان هر عمل انقلابی از سوی توده های خلق را «هجوم اقوام وحشی»، «شورش کور»، «اعمال بیهوده و غیرطبیعی» و «گناه کبیره» نام می دهد.
• در تئوری نخبگان، توده ها تنها بمثابه ابژکت و آلت دست سیاست نخبه ای محسوب می شوند.
• شاعر نیز همین ایده را نمایندگی می کند.
• همه مفاهیم مورد استفاده شاعر، از قبیل «ساده لوحی»، «نسل»، «بیهوده جان باختن»، «شوراندن توده ها»، «پوزش از انقلاب بمثابه گناه کبیره» بر این حقیقت امر دلالت دارند.
• ما تحلیل شیوه تفکر مقلدین مائو و چه گوارا در آن سال ها ـ در مقیاس ملی و بین المللی ـ را به فرصتی دیگر می گذاریم و فقط منظور شاعر را مورد بحث قرار می دهیم و می گذریم.

• تئوری نخبگان تئوری ئی سرتاپا سوبژکتیویستی است.
• این تئوری دیالک تیک اوبژکتیف ـ سوبژکتیف را تخریب می کند، جنبه اوبژکتیف را دور می اندازد و جنبه سوبژکتیف را برجسته، عمده و مطلق می کند.
• بدین طریق است که انقلاب اجتماعی به امری مطلقا سوبژکتیف و کشکی بدل می شود:
• تعدادی «نخبه» بیست و دو ـ سه ساله می زنند به روستا و کوه و جنگل، توده های بی شعور را تحریک می کنند و انقلاب راه می اندازند.
• انگار انقلاب یک امر دلبخواهی و وولونتاریستی است.
• انگار انقلاب نوعی معرکه گیری از سوی این و آن است و به میل و هوس و خواست این و آن راه می افتد.
• انگار انقلاب یک بازی کودکانه است.
• کسی که در عصر انقلاب علمی ـ فنی چنین برداشتی از انقلاب اجتماعی دارد، واقعا ساده لوح است و از همه چیز و همه جا بی خبر.
• ما مقوله «انقلاب» را مستقلا و مفصلا توضیح خواهیم داد تا خواننده بداند که «تفاوت دید از کجا ست تا به کجا!»

• جالب اما تصویری است که شاعر از توده های خلق ارائه می دهد:
• «جان های سرد گشته ی خاموش مانده»

• این یعنی مشتی لاشه یخ زده بی تکان و بی روح و بی حرکت و بی جنبش!
• این تصور تیپیک «تئوری نخبگان» از توده های خلق است.
• بشنویم از قول پژوهشگر، دانشمند و فیلسوف بزرگ آلمانی، گونتر هیدن:
• «تئوری نخبگان تنها وابستگان به محفل کوچکی از باصطلاح «نخبگان» را بمثابه شخصیت قلمداد می کند و در مقابل توده های خلق قرار می دهد و توده های خلق را توده ای «بی روح»، «بی بو» و «بی خاصیت» جا می زند، بی اعتناء به این، که توده های خلق سازندگان واقعی تاریخ و فرهنگ بشری اند.
• این قرار دادن نخبگان در مقابل توده های خلق نشاندهنده تنفر و تحقیر طبقه سرمایه دار حاکم نسبت به خلق است.
• تئوری های نخبگان می خواهند که مناسبات مبتنی بر استثمار و ستم را توجیه کنند و لیاقت ظاهرا خارق العاده وابستگان به طبقه حاکمه را اثبات نمایند.» (مراجعه کنید به مقوله شخصیت)

• ما نمی دانیم و نمی خواهیم بدانیم که شاعر به کدامین طبقه اجتماعی تعلق دارد.
• ولی از همین برخورد او به توده های خلق می توان به بیگانگی او با مولدین جامعه و جهان پی برد.

• ما مقوله «توده های خلق» را پیشاپیش توضیح داده ایم و یاوه بودن ادعای تئوری باطل و ارتجاعی نخبگان را نشان داده ایم.
• توده های خلق ـ مولدین بی بدیل و گمنام همه نعمات مادی و معنوی جامعه بشری ـ اکنون با نهایت گستاخی تحقیر می شوند، به موجودات علیل بی روح کرخت بی تکان و بی جنبش و خاموش لاشه وار تنزل داده می شوند، تا مشتی نخبه ی هنوز ریش در نیاورده «از راه روستا و کوه و جنگل» بیایند و روح در لاشه آنها فرو دمند، شعله ورش سازند، به شورش وادارند و بدین طریق انقلاب راه باندازند.
• تصور شاعر از مفاهیم انقلاب، توده ها و خیزش توده ها واقعا بر ساده لوحی شگفت انگیز او دلالت می کند.

• او در منجلاب ژرفترین بحران عمومی سرمایه داری دست و پا می زند، بی آنکه از تضادهای بنیادی عینی جامعه که انقلاب اجتماعی را ضرور می سازند و در دستور روز قرار می دهند، کمترین خبری کسب کند و فکر می کند که انقلاب با فریب توده بی شعور از سوی مشتی ماجراجو تحقق می یابد.

• توده در جهان بینی شاعر، اوبژکتی است بی شعور و بی اراده و بی تمیز و قابل سوء استفاده برای همه مدعیان از همه رنگها.
• این برداشت شاعر، مو به مو با برداشت نیچه و اعوان و انصارش انطباق دارد.
• توده به ابربشر نیاز دارد، تا آلت دستش قرار دهد و خمیرواره از آن هر چه دلش می خواهد بسازد.
• روند تاریخ بدین طریق چیزی جز فریب توده آشغال هیچکاره بوسیله مشتی ابرمرد همه کاره نیست:
• یعنی تاریخ را شخصیت ها می سازند و نه توده ها.

• فقط کسانی می توانند چنین ادعائی را بر زبان رانند که در سراسر عمرشان دست به سیاه و سفید نزده اند و حتی نمی دانند که نان و آب و مسکن تولید می شود، چه برسد به وقوف به چگونگی تولید آنها.
• و گرنه چگونه می توان حفاران چاه های آب، جاری سازان چشمه ها، کارندگان گندم، پزندگان نان، بانیان بناهای غول آسا، سازندگان سدها و خلاصه مولدان همه نعمات مادی و در تحلیل نهائی، همه نعمات معنوی و فرهنگی را مشتی آشغال تلقی کرد؟

• تئوری نخبگان تئوری انگل های جامعه بشری است، بی کوچکترین تردیدی.
• کشف بی بدیل مارکس، که تحت عنوان تز «درک ماتریالیستی تاریخ»، در تاریخ ثبت شده است و همتراز با کشف آتش است، بطلان یاوه هائی از این دست را اثبات کرده است.
• نخبگان شاعر، بدون حضور مستمر توده ها در جامعه، حتی نمی توانند کوزه ای آب و لقمه ای نان برای خود تهیه کنند، چه برسد به تاریخسازی.

• شخصیت ـ آنهم نه مشتی نوجوان نخبه نام ـ فقط و فقط در دیالک تیک توده و شخصیت و در دیالک تیک تاریخ و شخصیت معنی پیدا می کند و نقش بازی می کند.
• آنهم نه هر نقشی که دلش می خواهد و میلش می کشد، بلکه نقشی که سطح توسعه نیروهای مولده (تاریخ) و اراده توده ها ـ توده هائی که خود جزء لاینفک نیروهای مولده جامعه اند ـ به عهده اش محول می کنند.
• وقوف و یا عدم وقوف خود شخصیت، قهرمان و رهبر به این حقیقت امر، تغییری در ماهیت امر نمی دهد.
• انسان ها تنها از عهده حل مسائلی برمی آیند که تاریخ وسایل و شرایط عینی و ذهنی حل شان را فراهم آورده باشد و تاریخ را توده ها در کار عرقریز غرورانگیز می سازد، نه نخبگان.
• به قول برزین آذرمهر:
• به هر کران که نظر می کنم به روی جهان
• ز شاخه شاخه ی گل عطر کار می آید

دلیل شکست جمع اول نخبگان
اما دریغ و درد که آنها را
خلقی که سنگ او را بر سینه می‌زدند
با دستهای بسته و پاهای کوفته
تسلیم جانیان کردند.


• ما نمی دانیم شاعر با اتکاء به کدام مدارک تاریخی به چنین نظر ضد توده ای رسیده است.
• چریک های سیاهکل را نه توده مردم، بلکه ارتش سرسپرده و سازمان امنیت شاه مجروح و دستگیر می کنند.
• حتی اگر بفرض، کسانی از توده خلق بر طبق ادعای شاعر، چریک ها را دستگیر و تحویل جانیان داده باشند، باز هم نمی توان کار تعدادی معدود از مردم را به حساب تمامت خلق گذاشت و به تبلیغ خیانت پیشگی و نادانی توده پرداخت.
• در دیالک تیک استثناء و قاعده، ه نقش تعیین کننده همیشه از آن قاعده است.
• با طناب پوسیده «استثناء» هیچ انسان عاقلی به چاه اندر نمی شود.

• شاعر باورمند به تئوری نخبگان دنبال بهانه می گردد تا زهر طبقاتی و ایدئولوژیکی خود را بر کام توده ی بی دفاع بریزد.

• در جامعه مسموم از ایده های ارتجاعی و ضد انسانی نیچه، هایدگر، یاسپرس و غیره امروزه لومپن نامیدن مولدین از سوی طبقات تا مغز استخوان لومپن مد شده است.

• در زمانه ای که توده تکیه گاه و سخنگویش را از دست داده است، سخنوران طبقات ارتجاعی دیواری کوتاهتر از دیوار توده نمی یابند و در هر فرصتی زیر آتش مسلسل توهین و تحقیر و افترا می گیرند.

• اول به سلب مالکیت از توده های مولد می پردازند و آنها را با زن و کودک از کشتزار و خانه و کاشانه شان به زور نظامیان و قلدران روانه شهر می کنند (به «خوشه های خشم» جان اشتاین بک بنگرید!) و بعد بی خانمانان بی پناه محروم از نعمات مادی و معنوی را به بهانه بیسوادی و نادانی با جانوران وحشی یکسان می شمارند و یا انسانواره های بی بو و بی خاصیت و بی عقل و بی تمیز لاشه وار لقب می دهند و تمامت تنفر و تحقیر خود را بر سر آنها خالی می کنند.
• شاعر در این تز، آگاهانه خلق را مسئول قتل فدائیان خلق جا می زند و به تطهیر غیرمستقیم رژیم جنایتکار می پردازد.
• اثبات توده ستیزی شاعر به دلیل و برهان نیاز ندارد.

عذر چهارم
• جمعی
• از نخبگان دیگرمان
• سرگرم کار کافه‌نشینی
• و شعرخوانی و ودکانوشی
• با بانگ نشئه‌ناک خمارآلود
• شورافکن و مطنطن می‌خواندند:
• "امروز
• شعر
• حربه‌ی خلق است
• زیرا که شاعران
• خود شاخه‌ای ز جنگل خلقند."
• یا:
• "یاران من بیایید
• با دردهایتان
• و بار دردتان را
• در زخم قلب من بتکانید."

• اکنون لبه تیز تیغ انتقاد شاعر متوجه دسته دیگری از «نخبگان» دیار او ست.
• ما نخست موضوع مورد انتقاد شاعر را به تزهائی تجزیه و سپس تحلیل می کنیم تا به ماهیت جرم شعرای ساده لوحی که مرتکب گناه کبیره شده اند، پی ببریم:

تز اول
• جمعی
• از نخبگان دیگرمان
• سرگرم کار کافه‌نشینی
• و شعرخوانی و ودکانوشی


• شاعر در این تز به بر شمردن سه جرم اهل دوزخ دست می زند:
• کافه نشینی، شعر خوانی و ودکا نوشی.
• چرا کافه نشینی، شعرخوانی و ودکانوشی از دیدگاه شاعر گناه کبیره اند؟
• مگر خود شاعر چه فرقی با این جماعت ضاله و گمراه داشته است.
• در اینکه او هم کاری جز شعرخوانی نداشته و هنوز هم ندارد، شکی نیست.
• شاید فرق او با اهل دوزخ در این باشد که به جای کافه نشینی، خانه نشینی و یا ویلانشینی پیشه کرده و به جای ودکانوشی، ویسکی نوشی.
• ولی چه تفاوت ماهوی میان کافه و ویلا، ویسکی و ودکا وجود دارد؟
• شاید از آن رو ست که ودکا مشروب محبوب روس ها بوده و ویسکی مشروب محبوب یانکی ها.

تز دوم
• با بانگ نشئه‌ناک خمارآلود
• شورافکن و مطنطن می‌خواندند.

• جرم اول اهل دوزخ خواندن مطنطن شعر با بانگ نشئه ناک بوده است.
• اما مگر همین خواندن مطنطن شعر با بانگ نشئه ناک ـ بی کوچکترین تردید ـ آرزوی قلبی دست نا یافتنی هر شاعر دیار شاعر نیست؟
• فرم و محتوا ـ همیشه و همه جا ـ دیالک تیکی را با هم تشکیل می دهند.
• بدخوانی بهترین شعرها می تواند به تخریب شعر منجر شود و آبروی شاعر را به خطر اندازد.
• چرا باید قدردان صدای جادوئی شاملو و امثال انگشت شمار او نباشیم؟
• و بدتر از آن، چرا باید جرمی بر مبنای آن فرمولبندی کنیم؟

تز سوم
• با بانگ نشئه‌ناک خمارآلود
• شورافکن و مطنطن می‌خواندند:
• "امروز
• شعر
• حربه‌ی خلق است.

• جرم اول شعرای محکوم به ساده لوحی و معصیتکار عبارت است از تعبیه حربه ای از شعر.
• شعر در قاموس طرفداران تئوری نخبگان ظاهرا باید مثل هر چیز دیگر، در خدمت و در انحصار طبقات انگل ممتاز باشد و نه حربه ای در دست خلق مولد.
• شعر باید ـ در بهترین حالت ـ وسیله تفنن نخبه های از همه رنگ باشد و چه بسا ابزار تحقیر و تمسخر توده ها و نمایندگان سیاسی و ایدئولوژیکی آنها.
• تشکیل حربه ای از شعر برای مبارزات طبقاتی مولدین سفاهت محض است و جرمی نابخشودنی.
• شعر در کارخانه و خیابان ـ به قول آلمانی ها ـ «چیزی گم نکرده است»، تا از سر منقل بر خیزد و پا به کوچه و برزن نهد و شعار شود.
• نسل شعارزاده محصول جانبی ایمانسیپاسیون شعر است.
• اگر شعر خانه نشین مانده بود، نسل شعارزاده دیگر نمی توانست پدید آید و دردسر ایجاد کند.
• نسل شعارزاده ـ در واقع و در آخرین تحلیل ـ نسل شعرزاده است، نسل شعری است که بسان کودک سرکشی به کوچه آمده و «خونش شتک زده به دیوار کوچه ها و خیابانها»، به قول سعید سلطانی طارمی.
• نسل شعارزاده نسل شعری است که به کوچه آمده، با توده و با درد توده عجین شده، تحول کیفی یافته و شعار شده.
• شعار شده تا حربه ای معنوی برای تحول مناسبات اجتماعی ـ اقتصادی معنویت ستیز باشد.
• شعار شده تا در توده نفوذ کند و به قدرت مادی مهیبی بدل شود.

• جرم دوم شعرای گمراه ساده لوح عبارت است از قرار دادن حربه شعر در خدمت «توده های بی سر و پای پا برهنه بی همه چیز.»
• این یعنی اشتراکی کردن شعر!
• این یعنی سلب مالکیت خصوصی هزاران ساله حاکم و مسلط بر شعر!
• این یعنی در آوردن شعر از انحصار طبقات انگل دارا و اجتماعی کردن مالکیت بر شعر.
• این یعنی اعطای محتوای طبقاتی نوین بر شعر.
• شعر بدین طریق بسان وسایل تولید تحت مالکیت خلق در آورده می شود، تحت مالکیت مجدد سازندگان واقعی شعر.
• تحت مالکیت مجدد سلب مالکیت شدگان.
• اگر این گناه کبیره نیست، پس چیست؟

تز چهارم
• زیرا که شاعران
• خود شاخه‌ای ز جنگل خلقند.


• این دیگر، اوج فاجعه است.
• فاجعه فضاحت بار اول عبارت است از جنگل قلمداد کردن «خلق بی بو و بی خاصیت و بی صلاحیت و بی همه چیز.»
• این به معنی برباد دادن زرادخانه ایدئولوژیکی ـ تئوریکی بانیان تئوری نخبگان است.
• چگونه می شود، اینقدر ساده لوح و بی ملاحظه و مسامحه کار بود و توده های خلق را آدم حساب کرد، چه برسد به جنگل؟
• چنین شاعری هرگز حق ندارد خود را «شرف کیهان، بامداد اول و آخر و غیره» جا بزند.
• شرف کیهان که نمی تواند به طبقات ممتاز تعلق نداشته باشد.
• مگر خدا و نمایندگان زمینی اش طرفداران بی چون و چرای طبقات ممتاز نیستند؟
• مگر خدا خود برده دار نیست، تا شاعری برخیزد و به هر بهانه ای خود را خادم برده های مادرزاد بخواند و از شعرش حربه محاربه با خدا و مقدسات الهی بسازد؟
• و از آن بدتر، خود را و شاعران را شاخه ای از جنگل خلق قلمداد کند.
• دیالک تیک شاخه و جنگل، چیزی جز بسط و تعمیم دیالک تیک جزء و کل نیست، که در کارخانه غول آسای مارکس سوهان خورده است.
• این چیزی جز کل تلقی کردن خلق نیست.
• این چیزی جز تعیین کننده مطلق تلقی کردن خلق مولد در توسعه و تکامل جامعه و جهان نیست.

تز پنجم
• "یاران من بیایید
• با دردهای تان
• و بار دردتان را
• در زخم قلب من بتکانید."

• از سراپای این شعر هومانیسم می ریزد.
• از سراپای این شعر همدردی با دردمندان می ریزد.
• شاعر ساده لوح خود را یار دردمندان می نامد و زخم وارده بر اندام آنان را بسان زخم وارده برقلب خونین خویش احساس و تصویر می کند.
• این که هنوز چیزی نیست.
• او قلب مجروح خود را بسان دردربائی (به تقلید از آهنربا) برای جذب ذرات درد دردمندان عرضه می کند.
• اگر به خاطر ساده لوحی چنین شاعری پوزش و شرمندگی به درگاه تاریخ نباید برد، چه باید برد؟

حرف آخر
• شاعر جنبه های منفی و اگوئیستی شاملو را بی محابا از آن خود می کند و بسان او به خودستائی لگامگسیخته بر می خیزد، ولی جنبه های انسانی، هومانیستی و خلقی او را (بی اعتنا به چند و چون اصالت آنها) بیرحمانه به نقد می کشد.
• ما در فرصتی دیگر اشعار شاملو را در حد توان معرفتی خود، به نقد دیالک تیکی خواهیم کشید تا این دو جنبه متضاد را بیشتر و بهتر درک کنیم.

عذر پنجم
• و دسته‌ای
• از نخبگان دیگرمان
• چشمانشان به آن طرف آبها بود
• و گوشهایشان به صداهای دل‌فریب
• غرق خیال‌بافی باطل
• در باتلاق مهلک اوهام سست‌مایه‌ی بی‌حاصل
• مسحور سحر ایسم‌هایی
• که بود پایه‌های کژی‌زای شان بر آب
• و انتهای راه فریبای شان سراب.


• ما باید این عذر را نیز به تزهائی تجزیه کنیم، تا شاید به تحلیل آن نایل آئیم:

تز اول
• و دسته‌ای
• از نخبگان دیگرمان
• چشمانشان به آن طرف آبها بود
• و گوشهایشان به صداهای دل‌فریب

• جرم این دسته از نخبگان، چشم دوختن به آن طرف آبها ست و گوش دادن به صداهای دلفریب.
• انتزاعی تر از این نمی توان برای نخبه ای تعیین جرم کرد.
• مثل قاضی القضات شرع که از سر گذراندن رؤیای سرنگونی تئوکراسی را محاربه با خدا تلقی می کند و مجرم را رسوا و نیست و نابود می سازد، شاعر نیز به جرم چرخش چشم و گوش به صدور حکم می پردازد.
• عجب جهنمی است، جهان!
• ما قصد پیشداوری و گمانورزی نداریم و می گذریم.

تز دوم
• غرق خیال‌بافی باطل
• در باتلاق مهلک اوهام سست‌مایه‌ی بی‌حاصل


• جرائم نخبگان کذائی در این تز عبارتند از خیالبافی باطل و غرق شدن در منجلاب مهلک اوهام سست مایه بی حاصل.
• عجب شاعری که به خاطر خیالبافی و توهم نسل خویش به پوزش برخاسته است.
• در کشور گل و بلبل خیالبافی و توهم حتی جرم محسوب می شود، چه برسد به تفکر و تأمل.
• جالب اما صفاتی اند که شاعر به خیال بافی و اوهام نسبت می دهد و دست خود را رو می کند:
• خیال بافی در قاموس شاعر به دو دسته تقسیم بندی می شود:
• خیال بافی حقیقی و خیال بافی باطل.
• آنچه مذموم و ناپسند و شرم آور است، نه خیالبافی حقیقی و راستین، بلکه خیالبافی باطل است.
• اما بر اساس چه معیاری می توان خیالبافی حقیقی را از خیالبافی باطل تمیز داد؟
• اوهام نیز به اوهام سست مایه بی حاصل و اوهام سفت مایه حاصلخیز طبقه بندی می شوند.
• مذموم و شرم آور اوهام سست مایه بی حاصل اند و نه اوهام سفت مایه حاصلخیز.
• بگذریم و گرنه دچار خیالبافی خواهیم شد و احتمالا مرتکب جرم و جنایت جدیدتر.

تز سوم
• مسحور سحر ایسم‌هایی
• که بود پایه‌های کژی‌زای شان بر آب
• و انتهای راه فریبای شان سراب.


• این جرم دیگر رد خور ندارد:
• مسحور سحر ایسم ها شدن.

• به این فرمولبندی نخبگانه باید توجه جدی داشت:
• مسحور سحر چیزی شدن در این جامعه، جرم تلقی می شود و باعث شرمندگی شاعر جامعه.
• از سراپای این حکم تفکر مذهبی می تراود:
• مقصر در این حکم، اصلا در رابطه با کردار خویش مختار نیست.
• او مسحور سحر چیزی می شود، سیلی که جاری می شود و کسی را با خود می برد و اکنون شاعری به منبر می رود و سیلزده مفلوک را به جرم سیلزدگی به محاکمه می کشد و محکوم می کند.

• اما جالبترچیزی است که نخبگان کذائی را مسحور سحر خویش می سازد.
• شاعر آن چیز را نیز در مفهوم مجرد و مبهم و مه آلود «ایسم» بسته بندی می کند، تا مخاطب از هراس بر خود بلرزد و دور و بر هیچ ایسمی نگردد.
• بقال روستا می گفت که دلش می خواهد، کور شود، نبیند، از سوی جنس مخالف وسوسه نشود و به جای جهنم به جنت برود.
• آدم بی اختیار نسبت به مسحورین سحر ایسم ها احساس ترحم می کند.
• بیچاره ها از سر بدبیاری مسحور سحر ایسم ها می شوند و سردمداران با تاج و بی تاج قلع و قمع شان می سازند.

• اما ایسم های سحرانگیز چه مشخصاتی داشته اند که مسحور سحر آنها شدن جرم و جنایت است؟
• این ایسم های کذائی انتزاعی پایه های شان از سوئی کژی زا بود و از سوی دیگر بر آب بود.
• و انتهای راه شان سراب بود.

• اگر واقعا اینگونه بود، هم شاعر و هم قاضی شرع هر دو کاملا حق دارند.
• نخبه ای که مسحور سحر ایسم کژی زای پایه بر آب انتهای راهش سراب می شود، اگر هم در اتخاذ تصمیم مختار نباشد، باز هم مقصر است.
• اما فقط یک لحظه عالم تجرید را ترک کنیم و مسحورین سحر ایسم های یاد شده را به نام بخوانیم:
• نود و نه درصد مجرمین محکوم به مرگ از خردمندان قوم شاعر تشکیل می شوند:
• از علی موسیو تا صور اصرافیل، از آخوندزاده تا سلطان زاده، از حیدر عموغلی تا ارانی، از روزبه تا تیزابی، از به آذین تا کسرائی، از آریانپور تا احمد محمود، از نیمایوشیج تا تنکابنی و الی آخر.

• شاعر روشنفکران جامعه اش را به جرم اینکه چشم به آنسوی آبها دوخته اند و برقراری حاکمیت مولدین را با خون فرزانه ترین فرزندان خلق بر پرچم خونین خویش نوشته اند، به تندباد پرخاش و انتقاد و تحقیر و توهین می گیرد.
• باور قانونمند و مستدل به رهائی را «خیال بافی باطل» می نامد و رزمندگان شریف بی توقع و انتظار را غرقه در «باتلاق مهلک اوهام سست‌مایه‌ی بی‌حاصل» قلمداد می کند.

• کسانی که جهان بینی توده ها را بی پایه و کژی زا تلقی کنند، حتی در اردوی امپریالیسم انگشت شمارند.
• جهان بینی توده ها فرقی با علوم طبیعی ندارد.
• این را حتی ایدئولوگ های سرسپرده سرمایه می دانند.
• چگونه می توان علوم ریاضی و فیزیک و شیمی و بیولوژی را بی پایه و کژی زا نامید؟

• «تمامت آثار نیچه، چیزی جز حملات بی دلیل بی بند و بار بر ضد مارکسیسم و سوسیالیسم نیست.
• نیچه اما ـ بی کوچکترین تردیدی ـ حتی سطری از نوشته های مارکس و انگلس را نخوانده است.
• محتوا و متد هر فلسفه را مبارزات طبقاتی جاری در زمان و مکان مربوطه تعیین می کنند»، لوکاچ در اثر ماندگار خود تحت عنوان «تخریب خرد» می نویسد.
• همین مطلب لوکاچ را می توان در باره شاعر مو به مو تکرار کرد.

• اگر شاعر هدفش تخریب عمدی و آگاهانه شعور توده ها نباشد، واقعا باید ساده لوح باشد.
• اگر مارکسیسم واقعا جهان بینی ئی است که «پایه های کژی زایش بر آب و انتهای راه فریبایش سراب است»، پس برای چه امپریالیسم جهانی میلیاردها دلار صرف تحریف آن می کند؟
• برای جعل و تحریف هر مقوله مارکسیستی ـ تکرار می کنیم هر مقوله مارکسیستی ـ دهها پروفسور مزدور گمارده شده است و بازار از خزعبلات آنان لبریز است.
• «تئوری نخبگان» نیز یکی از همین خزعبلات است که شاعر با تبختر فئودالی نمایندگی اش می کند.
• اگر واقعا شاعر حق دارد و جهان بینی کسرائی و آریانپور و امثالهم یاوه بی پایه ای بیش نیست، پس اینهمه تلاش تحریفی برای چیست؟
• کدام عاقلی مرده را از گور بدر می کشد و به شلاق می بندد؟

عذر ششم
• و نخبگان دیگرمان هم
• هر دسته‌ای
• گم‌راه در میانه‌ی بی‌راهه‌‌ای و بن‌بستی.

• بقیه نخبگان نسل کذائی شاعر نیز همه گمراه بوده اند و وامانده در بن بست.
• عقب ماندگی پر تبختر فئودالی ـ بنده داری از همین حکم شاعر نعره می کشد.
• در نسل شاعر ـ احتمالا جز شخص شخیص او ـ همه مشتی ابله و ساده لوح و گمراه بوده اند.
• خدا را شکر که حداقل شاعر با شعور راهدانی باقی مانده است، تا نسل بعدی را به تمیز راه از چاه یاری کند.
• ما در فرصتی دیگر ـ اگر بخت یارمان باشد ـ راهنمائی های او را به کودکان نابالغ بررسی خواهیم کرد.

عذر هفتم
هفتاد و چند شاخه‌ی دور از هم
بودیم
اما سخن ز جنگل می‌گفتیم.
هفتاد و چند رود جدا از هم
بودیم
اما سخن ز دریا می‌گفتیم.


• فراموشکاری سرگذشت و سرنوشت همه عوامان و عوامفریبان بوده است.
• کسی که طرفداران وحدت نیروها را به تازیانه تحقیر و تنفر بسته و بمثابه ساده لوح محکوم کرده است، اکنون از تفرقه و نفاق شکوه سر می دهد.
• ما بیشتر از این در این باره سخن نمی گوییم و می گذریم.

عذر هشتم
• نه قدرت تحمل ِ هم داشتیم
• نه طاقت شنیدن حرف ِ هم
• اما سخن ز وحدت می‌گفتیم


• درد شاعر و همگنان او دردی جهان بینانه است.
• با سوبژکتیویسم نمی توان به درک قضایا نایل آمد.
• سوبژکتیوسیم هوادار خود را بلحاظ معرفتی ـ نظری علیل می کند.
• سوبژکتیوسیم یکی از دو چشم هوادارش را از حدقه بیرون می کشد.
• هوادار مفلوک سوبژکتیویسم، فقط جنبه های سوبژکتیف چیزها، پدیده ها و سیستم ها را می بیند.
• به قول برتولد برشت، رود را می بیند، ولی بستر آلوده رود را نمی بیند.
• مفهوم «وحدت» را لغلغه می کند و پایه های عینی وحدت را، پایه های طبقاتی وحدت را نمی بیند.
• اینکه کسی حوصله و طاقت شنیدن اندیشه ای را ندارد، فقط علت سوبژکتیف ندارد.
• هیچ برده داری حاضر نخواهد شد، حتی اشاره ای بر ضد نظام برده داری را تحمل کند.
• انسان ها چنان می اندیشند که می زیند.
• انسان ها چنان می اندیشند که نان شان را در می آورند.
• وجود اجتماعی انسان ها، گروه ها و طبقات اجتماعی ـ در تحلیل نهائی ـ تعیین کننده شعور اجتماعی آنها ست.

• این قانونی است که «ایسم پای بر آب کژی زای راهش سراب» به رایگان در اختیار بنی بشر قرار داده است، تا به ریشه ها دست برند و مثل شاعر واله و مبهوت شاخه ها نمانند.
• وحدت فکری همواره بر بنیان وحدت مادی، بر بنیان وحدت منافع اجتماعی تشکیل می شود.
• شعار وحدت نه به معنی وحدت سیاوش با مهدی، بلکه به معنی وحدت اکثریت قریب به اتفاق توده های خلق است.
• وحدت سیاوش با مهدی باید به روز قیامت محول شود، آنجا که منافع مادی هر دو بر هم منطبق می شوند و نه از سیاوش طبقاتی نام و نشان می ماند و نه از مهدی طبقاتی.
• طبیعی است که مهدی تحمل حرف سیاوش را نداشته باشد و برعکس.
• اختلافات مبتنی بر منافع مادی را نمی توان با موعظه اخلاقی حل کرد.
• اختلافات مبتنی بر منافع مادی، تضادهای آنتاگونیستی و آشتی ناپذیرند و زمانی حل می شوند که به قول نیما «جهان زبر و زیر گردد.»
• به زبان فلسفی، اختلافات طبقاتی زمانی حل می شوند که هر دو طبقه ـ بمثابه طبقه ـ از بین بروند، نه از تاک نشان بماند و نه از تاکنشان، نه از طبقه برده دار نشان بماند و نه از طبقه ای به نام برده.

عذر نهم
• هر دسته‌ای
• از پشت ِ عینکی که به چشمش داشت
• خود را به چشم ِ کاشف و یابنده‌ی حقیقت ِ مطلق نگاه می‌کرد
• و صاحب ِ یگانه‌ی آن فارغ از تصاحب
• و "غایب از نظر".

• «ایسم پای بر آب کژی زای راهش سراب» بیش از صد و پنجاه سال پیش گفته است که هر طبقه جهان بینی طبقاتی خاص خود را دارد.
• در جامعه طبقاتی همه چیز طبقاتی است و لذا شعور اجتماعی نمی تواند در این میان استثناء باشد و طبقاتی نباشد.
• هر طبقه ای واقعیت عینی را به هنگام انعکاس معنوی آن از فیلتر طبقاتی خود می گذراند و حقیقت طبقاتی خود را سرهم بندی می کند.
• وقتی بانی «ایسم پای بر آب کژی زای راهش سراب» تئوری اضافه ارزش را کشف و فرمولبندی کرد، دود از کله سرمایه داران برخاست.
• استثمار (بمثابه یک واقعیت عینی) در ضمیر کارگر و سرمایه دار به یکسان منعکس نمی شود.
• منافع طبقاتی سرمایه دار را از دیدن حقیقت امر باز می دارند.
• این همان منافع مادی است که میان مهدی عاطف راد و سیاوش کسرائی مرزبندی می کند و دیوار می کشد.
• لنین بدرستی می گفت که «حتی اگر ریاضیات منافع بورژوازی را به خطر اندازد، بورژوازی تمام امکانات خود را برای اثبات بطلان آن بکار خواهد بست!»
• صحت نظر او در همین شعر شاعر اثبات می شود.

• «ایسم پای بر آب کژی زای راهش سراب» را فقط باید بطور اوبژکتیف به محک تجربه زد و به صحت و خلوص علمی بی چون و چرایش پی برد.
• «ایسم پای بر آب کژی زای راهش سراب» به همان اندازه برای بشریت ارزشمند و ضرور است که آتش ارزشمند و ضرور بوده است.

• در این حکم شاعر، اما تئوری شناخت شاعر نیز خودنمائی می کند:
• بنظر او حقیقت «فارغ از تصاحب است و غایب از نظر!»
• این سرنوشت همه تئوری های ارتجاعی است که در تئوری شناخت نیز پا در گل می مانند.
• و گرنه حقیقت تاریخی وجود عینی دارد.
• از این رو ست که یکی از پیغمبران «ایسم پای بر آب کژی زای راهش سراب» از حقیقت عینی سخن می گوید.
• حقیقت تراوش سوبژکتیف صرف ذهن انسانی نیست.
• حقیقت وجود عینی دارد و در ضمیر شفاف انسان های طرفدار فردا بدرستی منعکس می شود.
• حقیقت تاریخی غیر قابل تصاحب نیست.
• حقیقت تاریخی قابل کشف، شناسائی و تصاحب است.
• اگر چنین نبود، ارانی انا الحق نمی گفت.
• قندچی، شریعت رضوی و بزرگ نیا سینه بر رگبار ارتجاع سپر نمی کرد.
• حقیقت غایب از نظر نیست.
• حقیقت مثل هر چیز عینی مرئی و ملموس است.
• فقط برای دیدنش چشم حقیقت بین لازم است.
• ما این بحث را در بررسی تئوری شناخت دنبال خواهیم کرد.

عذر نهائی
• ما نسل ساده‌لوحی بودیم
• و اشتباههای مان
• شرما!
• بس هولناک بود و هلاکت‌بار
• ما را ببخشید.


• ما اشتباه های مان را به نقد خواهیم کشید، ولی شکست حتما نباید علت سوبژکتیف صرف داشته باشد.
• شکست حتما نباید به معنی اشتباه رهروان راه پیشرفت اجتماعی باشد.
• شکست و پیروزی در تناسب قوای مشخص موجود تعیین می شود.
• تناسب قوای سوبژکتیف فقط یک طرف سکه است.
• هیچ چیز در هستی بصورت سوبژکتیف صرف وجود ندارد.
• هر چیز دیالک تیکی از اوبژکتیف و سوبژکتیف است.
• کسانی که به راه توده ها قدم نهاده اند، داوطلبانه و آگاهانه رزمیده اند و بهائی کلان پرداخته اند.
• اگر حوصله قدردانی از آنان را نداریم، به لجن شان نکشیم.
• کاروان پیشرفت در راه است و پیشاهنگان رد خونینی از خویش بر جاده ها به جا نهاده اند.
• قانون فیزیکی هستی بر بقای انرژی حکم می کند.
• کار چیزی جز انرژی انسانی نیست و هرگز هدر نمی رود.
• هیچ کاری بیهوده نبوده، نیست و نخواهد بود.
• هولناک ترین خطاها نیز درس آموزند و لذا هوده ای در خور دارند.
• اگر به نیت دفاع از حقیقت، لحن ما ـ هر از گاهی ـ مؤدبانه نبود، پوزش می خواهیم.

پایان

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

شهر خالی نیست

از چپ به راست: مرتضا کيوان ، احمد شاملو ، نيما پوشيج ، محمد زُهَری ، سياوش کسرايی
محمد زهری
(1305 ـ 1373)
دکترای ادبیات فارسی
دبیر دبیرستان و کارمند کتابخانه ملی
آثار
جزیره (۱۳۳۴)
گلایه (۱۳۴۵)
شبنامه (۱۳۴۷)
... و تتمه (۱۳۴۸)
برگزیده اشعار (۱۳۴۸)
مشت در جیب (۱۳۵۳)
پیر ما گفت (۱۳۵۶)


شهر خالی نیست
محمد زهری

دست بادی گرچه جام جان
تهی کرد از شراب پاک اطمینان
- تا سلامت مانده جام جان-
باز هم لبریز باید شد

ابرهای تازه را با ابرهای کهنه باید بست
بعد باران خواست
از زمین، آنگاه
چشم مخملی از سبزه
یا
آیینه ای از چشمه ساری
داشت

تا توان از سینه خار بیابان،
شیر خشت عافیت دوشید
از سر دیوار باغی، برگ بیدی چید
یا گل خطمی، به دامن ریخت.

باز باید دست را با دست های دیگران پیوست
تا غروب کوچه، بازی کرد
با کبوترها، پیام از آسمان آورد
طاق ایوان را پناه بی پناهی پرستو ساخت.

باز هم لبخند باید شد
گرچه شهر از زهرخند دشمنی، تلخ است
شهد باید شد،
گوارا شد

دوست را باید میان خیل دشمن، یافت
همنفس، همراه باید شد
با هزاران مشعل
از چنگال شب
باید رهایی جست.

شهرخالی نیست
گوش باش!...
آواز می آید
از آن خانه
همزبانی، همدلی را می سراید
گوش باش!....

تهران، اسفند 44

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

جادوگر کوچک و جادوی جهان

جینا روک پاکو
برگردان میم حجری
تصویر از مازیار وبلاگ
http://maziarworld.wordpress.com

• در آن سوی کوه ها، در خطه کاج های آبی، آنجا که کلاغ های آشفته ـ کلاغانه ـ قار قار سرمی دهند، جادوگر بزرگ زندگی می کند.
• او در قله درخت بسیار کهنسالی مسکن دارد.
• هر وقت هم باران ببارد، برای خود خانه ای جادو می کند.
• برای این کار فقط باید «اجی مجی» بگوید و بس.

• «گوش کن!»، روزی از روزها، جادوگر بزرگ به جادوگر کوچک که شاگردش بود، گفت.
• «من در نود و نه شب مهتابی، هر چه می دانستم به تو یاد دادم.
• حالا برو به دنیای انسان ها و هنرت را نشان مردم بده
!»

• جادوگر کوچک توبره اش را برداشت.
• عصای جادو را، چند جفت جوراب ضخیم را و مشتی فکر جمع و جور عاقلانه را در آن جا داد.

• «اما قبل از اینکه بروی می خواهم امتحانت کنم»، جادوگر بزرگ گفت.
• «تو باید جلوی چشمان من، گل آفتابگردانی برویانی.
• گل آفتابگردانی که تماشائی باشد و وقتی آسمان گرفته و غم انگیز است، شادی بخش
.»

• «برآمدن از عهده چنین امتحان ساده ای کاری ندارد»، جادوگر کوچک گفت و سپس «اجو مجو» بر لب راند.

• از آنجا که ورد جادو کاملا درست نبود، به جای گل آفتابگردان، گل نان و پنیر کوچکی ـ با زور و زحمت ـ خود را از زیر خاک بیرون کشاند.

• جادوگر بزرگ سرش را به علامت «نارضایتی» به چپ و راست تکان داد و توفانی پدید آمد که درختان سر بر خاک سودند.

• «تو هنوز باید خیلی چیزها را یاد بگیری.
• اما ـ با این حال ـ برو
!»

• و سه پر کلاغ به دنبالش انداخت.

• پرهای کلاغ می بایستی برای جادوگر کوچک خوشبختی بیاورند.

• جادوگر کوچک «اجی مجی لا ترجی» ـ خوانان به راه افتاد و زیر لب گفت :
• «بالاخره.
• بالاخره آزاد و رها و راحت شدم
.»

• «تو کیستی؟»، جانوران پرسیدند و کنجکاوانه دورش کردند.

• «من جادوگرم!»، جادوگر کوچک جواب داد و روی نوک پا ایستاد، تا قدری بزرگتر به نظر برسد.

• «که اینطور»، خرگوش گفت و پرسید:
• «می توانی برای من هویج آبداری جادو کنی؟»

• «هویج کاری ندارد»، جادوگر کوچک گفت.
• «اما اولین جادوی من باید جادوی بخصوصی باشد.»

• «حتما علف سبز آبدار!»، آهو گفت.
• «شیرین، مثل باران در تابستان.»

• سنجاب هم می خواست، که جادوگر کوچک برایش، گردوی زرین جادو کند.

• جادوگر کوچک ـ اما ـ سودای دیگری در سر داشت.

• «نه!
• من چیزی جادو خواهم کرد که بزرگتر از آرزوهای همه شماها باشد»، جادوگر کوچک گفت.
• «من تمامت جهان را جادو خواهم کرد.»

• «جادوی جهان؟!»، جوجه تیغی با لکنت و حیرت پرسید.
• «جهان ـ اما ـ وجود دارد و جادو کردنش بی معنا ست!»

• «که اینطور!»، جادوگر کوچک گفت.
• «پس، یک لحظه چشم های تان را ببندید!»

• و جانوران چشم های شان را بستند.

• «همه چیز محو شده!»، جانوران گفتند.
• «درخت ها محو شده اند.
• گیاهان محو شده اند.
• استخر محو شده و آسمان با ابرهای سرخرنگش نیز محو شده است.»

• «می بینید؟»، جادوگر کوچک گفت و با صدای بلندی، ورد جادو را بر زبان راند:
• «اجی ـ مجی ـ لاترجی! حالا می توانید دو باره چشم خود را باز کنید!»

• جانوران آنگاه چشم خویش باز کردند.

• «آه!»، به حیرت گفتند.
• «دنیا دو باره پیدا شده!
• جادوگر کوچک تمامت جهان را جادو کرد!»

• و جانوران ـ خوشبخت تر از همیشه ـ به دنبال کار و بار خویش رفتند.

پایان

خلق

گونتر هیدن
برگردان شین میم شین


• مفهوم «خلق» به معانی مختلف زیر بکار می رود:
1
خلق به معنی سیاسی ـ سوسیولوژیکی آن

• خلق به معنی سیاسی ـ سوسیولوژیکی آن، یک مقوله تاریخی است.
• خلق شامل کلیه طبقات و اقشار اجتماعی جامعه می شود که خواهان پیشرفت اجتماعی و بلحاظ اوبژکتیف (عینی) قادر به تحقق آن هستند.
• اقشار و طبقات اجتماعی و یا بخش هائی از آنها که منافعشان بر ضد پیشرفت جامعه باشد، جزو خلق محسوب نمی شوند و مقوله دشمنان خلق شامل حال آنان می شود.
• زحمتکشان ـ در کلیه اعصار و زمان ها ـ بخش تعیین کننده خلق بوده اند.
• اقشار و طبقات زحمتکش (خلق) حاملین تولید و لذا حاملین شرایط بنیادی پیشرفت اجتماعی اند و در نظام های استثماری تحت ستم قرار دارند و از این رو، جدی ترین و پیگیرترین طالبان تغییر مناسبات اجتماعی موجودند.
• خلق در سرمایه داری انحصاری ـ دولتی مجموعه نیروهای ضد امپریالیستی ـ دمکراتیک را شامل می شود که منافع شان بطور عینی در تضاد با منافع ارتجاعی و تجاوزگرانه بورژوازی انحصاری است که گروه کوچکی را تشکیل می دهد.
• با ساختمان سوسیالیسم، با غلبه بر طبقات استثمارگر در شهر و ده، با توسعه و تکوین وحدت سیاسی ـ اخلاقی خلق، بویژه پس از پیروزی مناسبات تولیدی سوسیالیستی، مفهوم خلق با مفهوم جمعیت کشور سوسیالیستی یکسان می گردد.
• خلق در سوسیالیسم و کمونیسم ـ بمثابه تصمیمگیر در باره سرنوشت خود ـ علاقه مند بهبود بی وقفه و تکمیل تمامت حیات اجتماعی است.
• طبقه کارگر ـ در مقایسه با همه طبقات و اقشار اجتماعی ـ تعیین کننده ترین، مهمترین و بالاخره پیشاهنگ ترین نیروی خلق است.
• اما در دوره های مختلف وجود نظام های استثماری، نیروهای اجتماعی ئی نیز بوده اند که اگرچه جزو طبقات زحمتکش محسوب نمی شوند، ولی بنا بر منافع طبقاتی ـ تاریخی معینی، علاقه مند توسعه مترقیانه حیات اجتماعی بوده اند (مثلا بورژوازی ملی در مرحله گذار از فئودالیسم به سرمایه داری و یا بورژوازی ملی در دولت های ملی جوان آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین.)
• معیار اصلی برای این که طبقه و قشر اجتماعی ئی بتواند جزو خلق محسوب شود، نه جایگاه آن در جامعه بمثابه مولد ثروت اجتماعی و یا زحمتکش بودن، بلکه منافع بطور عینی مشروط و توانائی آن طبقه و قشر در شرکت فعال در توسعه مترقیانه جامعه است.
• کلیه نیروهای اجتماعی که مخالف توسعه و ترقی قانونمند و ضرور جامعه اند، دشمنان خلق محسوب می شوند و نمی توانند جزو خلق شمرده شوند.
• این که خلق از کدام طبقات و اقشار اجتماعی تشکیل می یابد، به عوامل زیر وابسته است:
• دوران
• خصلت فرماسیون اجتماعی
• اعمال سیاسی مشخص برای پیشرفت اجتماعی.

2
خلق بمثابه فرم ماقبل ملی در تشکیل جامعه بشری


• قبل از این که بشریت در سرمایه داری آغازین بصورت ملل مختلف یکپارچه شود، انسانها به خلق ها و قبل از آن به طوایف، قبایل، اقوام، غیره تقسیم می شدند.
• این گونه خلق ها عبارت بوده اند از اتحاد طوایف با زبان های خویشاوند و سرزمین مشترک.
• پایگاه اقتصادی آنان را شیوه های تولیدی ماقبل سرمایه داری تشکیل می دادند.

3
خلق به زبان عامیانه

• خلق بمثابه صفتی برای تمامت جمعیت کشور، خلق به معنی کلیه ساکنان یک سرزمین، خلق به معنی همه افراد متعلق به یک دولت و یا ملت.
• خلق به این معانی در زبان عامیانه رواج دارد.
• مفهوم خلق بمعنی کل جمعیت کشور برای مشخص کردن این و یا آن ملت نیز بکار می رود.
• مثلا خلق آلمان، خلق فرانسه و غیره.

• مراجعه کنید به توده های خلق، ملت و دولت.
پایان

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

تندباد انتقادی آقای مهدی عاطف راد (1)


تحلیلواره ای
بر شعر «ما را ببخشید!»
یاسین

• ما را ببخشید
• ما نسل ساده ‌لوحی بودیم
• نسلی که فکر می‌کرد
• بالاتر از سیاهی رنگی نیست
• و
• فواره چون بلند شود سرنگون شود

• نسلی که از شعار
• نطفه گرفته بود
• و کرده بود باور
• که با شعار
• در بطن شب ز صبح، نشان می‌توان گرفت
• و می‌توان رهید ز تاریکی
• و می‌توان رسید به بهروزی

• زین‌رو شعار می‌داد
• سرشار از یقین
• با بانگ قاطعانه‌ی بی‌تردید:
• "آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت"
• پس:
• "اتحاد...
• مبارزه ...
• پیروزی."

• جمعی
• از نخبگانمان
• بی‌هوده باختند جان
• زیرا
• می‌خواستند تا
• از راه روستا
• و کوه و جنگل
• روشن کنند آتش جنبش را
• آنگاه
• جانهای سردگشته‌ی خاموش‌مانده را
• از شعله پر کنند و بشورانند
• و انقلاب راه بیندازند

• اما دریغ و درد که آنها را
• خلقی که سنگ او را بر سینه می‌زدند
• با دستهای بسته و پاهای کوفته
• تسلیم جانیان کردند.

• جمعی
• از نخبگان دیگرمان
• سرگرم کار کافه‌نشینی
• و شعرخوانی و ودکانوشی
• با بانگ نشئه‌ناک خمارآلود
• شورافکن و مطنطن می‌خواندند:
• "امروز
• شعر
• حربه‌ی خلق است
• زیرا که شاعران
• خود شاخه‌ای ز جنگل خلق اند."
• یا:
• "یاران من بیایید
• با دردهایتان
• و بار دردتان را
• در زخم قلب من بتکانید."

• و دسته‌ای
• از نخبگان دیگرمان
• چشمانشان به آن طرف آبها بود
• و گوشهایشان به صداهای دل‌فریب
• غرق خیال‌بافی باطل
• در باتلاق مهلک اوهام سست‌مایه‌ی بی‌حاصل
• مسحور سحر ایسم‌هایی
• که بود پایه‌های کژی‌زای شان بر آب
• و انتهای راه فریبای شان سراب.

• و نخبگان دیگرمان هم
• هر دسته‌ای
• گم‌راه در میانه‌ی بی‌راهه‌‌ای و بن‌بستی.

• هفتاد و چند شاخه‌ی دور از هم
• بودیم
• اما سخن ز جنگل می‌گفتیم.

• هفتاد و چند رود جدا از هم
• بودیم
• اما سخن ز دریا می‌گفتیم.

• نه قدرت تحمل ِ هم داشتیم
• نه طاقت شنیدن حرف ِ هم
• اما سخن ز وحدت می‌گفتیم
• هر دسته‌ای
• از پشت ِ عینکی که به چشمش داشت
• خود را به چشم ِ کاشف و یابنده‌ی حقیقت ِ مطلق نگاه می‌کرد
• و صاحب ِ یگانه‌ی آن فارغ از تصاحب
• و "غایب از نظر".

• ما نسل ساده‌لوحی بودیم
• و اشتباههای مان
• شرما!
• بس هولناک بود و هلاکت‌بار
• ما را ببخشید.

پایان
http:// www. dingdang.com
نقل از سایت دینگ دانگ

تجزیه و تحلیل شعر
ما را ببخشید!

• برای درک همه جانبه این شعر باید ـ قبل از همه ـ با تئوری نخبگان، با مقوله «توده های خلق» و با مقوله «شخصیت» آشنا شد.
• بدون آشنائی با این سه گشتاور نمی توان از این شعر آقای مهدی عاطف راد سر در آورد.
• ما ـ به همین دلیل ـ نخست تعریف همه جانبه این تئوری را از سایتواره دایرة المعارف روشنگری نقل می کنیم و مطالعه مقولات «توده های خلق» و «شخصیت» را در همانجا به خواننده توصیه می کنیم.

تئوری نخبگان
گونتر هیدن
برگردان شین میم شین


خوزه اورتگا گاست (1883 ـ 1955)
فیلسوف، جامعه شناس، نویسنده اسپانیائی و از تئوریسین های برجسته تئوری نخبگان
آثار
تشکیل و تلاشی ملت
ایده نسل
شورش توده ها

• تئوری نخبگان در واقع بمعنی تئوری منتخبین، برگزیدگان و مبعوثان است.
• تئوری نخبگان توسعه و تکامل جامعه بشری را کار قشری از رهبران و مدیران می داند و جایگاه و حاکمیت ممتاز آنان را نسبت به توده خلق، نتیجه کیفیت های اجتماعی، طبیعی، روحی و یا اخلاقی خاص این قشر قلمداد می کند.
• در تضاد ابدی میان نخبگان و توده ها که از سوی این تئوری فرمولبندی شده، «نخبگان عبارتند از افراد و یا گروه هائی از افراد که دارای صلاحیت خاص اند و توده ها مجموعه ای از افراد بی صلاحیت اند.»

• در تئوری نخبگان، توده های خلق رمه و گله وابسته، بی اراده، بسادگی گمراه شونده، نیروی روی هم رفته مخرب، ناتوان از کار مستقل خلاق و کردوکار تاریخساز است.
• تئوری های نخبگان در همه ایدئولوژی های ارتجاعی همه طبقات استثمارگر وجود دارند.
• این تئوری زمانی کسب اهمیت می کند که حاکمیت طبقات استثمارگر معینی بوسیله حرکات توده ای مورد تهدید قرار گیرد و توجیه و دفاع از مواضع ممتاز صاحبان وسایل تولید و قدرت سیاسی آنان در مقابل مردم ضرورت پیدا کند.
• تئوری نخبگان بورژوائی بر ضد جنبش کارگری، واکنشی است نسبت به مبارزه طبقاتی پرولتاریا، فرمی است از مبارزه ایدئولوژیکی بورژوازی بر ضد جنبش کارگری، فرمی است از مبارزه بر ضد نفوذ و اعتبار روز افزون جهان بینی مارکسیستی ـ لنینیستی.

• تئوری نخبگان مبلغ سیستم های اجتماعی استبدادی و سلسله مراتبی از قبیل باصطلاح دموکراسی نمایندگان، دولت مطلقه فاشیستی، نظام مبتنی بر سیاستمداران حرفه ای و غیره است.
• دیکتاتوری بورژوازی انحصاری در دولت های امپریالیستی تئوری نخبگان را به مثابه حاکمیت بهترین ها، صلاحیت دارترین ها، اشرافیت روحی و اشرافیت شخصیتی قلمداد و تمجید می کنند.

• تئوری نخبگان هر عمل انقلابی از سوی توده های خلق را «هجوم اقوام وحشی»، «شورش کور»، «اعمال بیهوده و غیرطبیعی» و «گناه کبیره» نام می دهد.
• در تئوری نخبگان، توده ها تنها بمثابه ابژکت سیاست نخبه ای محسوب می شوند.
• تئوری نخبگان در ایدئولوژی و پراتیک فاشیسم آلمان، خود را در ضد انسانی ترین و وحشیانه ترین شکل نمایان ساخت.

1
فرم های تئوری نخبگان در ایدئولوژی امپریالیسم

• تئوری های نخبگان در ایدئولوژی امپریالیسم به فرم های مختلف بروز می کنند:
• تئوری نخبگان سوسیال ـ دمکراسی راستگرا.
• تئوری نخبگان رویزیونیستی.
• تئوری نخبگان لیبرالی.
• تئوری نخبگان فاشیستی.
• تئوری نخبگان روحانیت مذهبی.

2
بنیان های تئوری نخبگان در ایدئولوژی امپریالیسم
• تئوری های نخبگان در ایدئولوژی امپریالیسم به عوامل زیرین متکی اند:

1
تأملات راسیستی
• با تئوری نخبگان مبتنی بر تأملات راسیستی در آثار نیچه و چمبرلن و در فاشیسم برخورد می کنیم.

2
طبیعت انتزاعی انسانی
• با تئوری نخبگان مبتنی بر طبیعت انتزاعی انسانی در آثار ترایچکه، ماکس وبر، یاسپرس، پاپ پیوس دوازدهم برخورد می کنیم.

3
عوامل پسیکولوژیکی
• با تئوری نخبگان مبتنی بر عوامل پسیکولوژیکی در آثار له بو، موسکا، پارتو، اورتگا ی گاست برخورد می کنیم.

4
استدلالات تکنیسیسم
• با تئوری نخبگان مبتنی بر استدلالات تکنیسیسم در آثار بورهام و دارندورف مواجه می شویم.

5
نقش رهبری روشنفکران
• با تئوری نخبگان مبتنی بر نقش رهبری روشنفکران در عصر حاضر در آثار ارنست بلوخ، فیشر و کولاکوفسکی برخورد می کنیم.

*****
• پس از بی اعتبار و رسوا شدن تئوری نخبگان فاشیستی در فرم راسیستی آن، بعد از شکست امپریالیسم آلمان در جنگ جهانی دوم، در روند نوزائی امپریالیسم و میلیتاریسم آلمان، طرح هائی از تئوری نخبگان بویژه در زر ورق مذهبی روحانیت سیاسی و نئونازیسم وارد صحنه شدند.
• اصل اجتماعی نخبه ـ توده که مورد استفاده تئوری نخبگان قرار می گیرد و خود مفاهیم «نخبه» و «توده» ـ بدون استثنا ـ بر پایه های سوبژکتیف استوار شده اند.

• تئوری نخبگان وجود قوانین عینی اجتماعی را منکر می شود و تقدم وجود اجتماعی بر شعور اجتماعی را نمی پذیرد.
• تئوری نخبگان حقایق امور زیرین را زیر پا می نهد:
• اولا این حقیقت امر را که شیوه تولید نعمات مادی تعیین کننده خصلت جامعه و توسعه آن است.
• ثانیا این حقیقت امر را که مولدان بی واسطه نعمات مادی حاملین تعیین کننده توسعه اجتماعی و بطور کلی بانی و موجد کلیه حوادث مهم تاریخی اند.
• مراجعه کنید به شخصیت.
پایان

*****
• اکنون ما این شعر آقای مهدی عاطف راد را نخست به تزهائی تجزیه می کنیم، تا در حد توان معرفتی ـ نظری خویش به تحلیل آن بپردازیم.
• این شیوه برخورد ما به چیزها، پدیده ها و سیستم ها ست.
• هدف ما روشنگری است و لاغیر.
• ما تنها بر اساس فاکت ها داوری خواهیم کرد، نه بر پایه پیشداوری ها.
• اگر برای بیان حقیقت به استفاده از واژه های ناهنجار ناچار شویم، نباید به معنی بی احترامی و خرده حساب شخصی با شخص شاعر محترم تلقی شود.
• ما بیطرف نیستیم، بسان هر مدافع اصیل حقیقت در هر مکان و در هر زمان.
• ما در هر حال ـ پیشاپیش ـ برای خطاهای لفظی احتمالی پوزش می طلبیم.
• در قلب ما جز عشق و احترام به بنی بشر از هر صنف چیزی نیست.
• هرکس حق دارد بسته به شیوه زیست خود بیندیشد، اندیشه های خود را منتشر کند، اندیشه هایش مورد داوری قرار گیرند، اندیشه های دیگران را بشنود و یا به نقد کشد.
• ما ـ بمثابه موجودات اجتماعی ـ چاره ای جز چالش فکری با همدیگر نداریم.

تز اول
ما را ببخشید!

• چرا شاعر برای شعر خویش این عنوان را برگزیده است؟
• مفهوم «ما را ببخشید!» حاکی از آن است که شاعر و یا بهتر است بگوئیم که جامعه شاعر مرتکب گناه شده و اکنون شاعر ـ به نمایندگی از جامعه خویش ـ در مقابل مثلا قاضی تاریخ دست به سینه و سرافکنده ایستاده، به گناه همگنان خویش اعتراف می کند و پوزش می طلبد.
• اما چه معصیت و گناهی جامعه شاعر مرتکب شده که شاعرش احساس شرم می کند و به عوض جامعه، خطر می کند و پوزش می طلبد؟

• اگر کسی با «تئوری نخبگان» آشنا باشد، می داند که این تئوری هر عمل انقلابی از سوی توده های خلق را «هجوم اقوام وحشی»، «شورش کور»، «اعمال بیهوده و غیرطبیعی» و «گناه کبیره» نام می دهد.
• در کشور شاعر نیز توده های خلق به وسوسه نخبگان گمراه بارها و بارها در طول تاریخ، دست به قیام زده اند و مرتکب «گناهان کبیره» بیشماری شده اند و حتی چندی پیش به تکرار گناه کبیره دیگری اقدام کرده اند و خدا را شکر که ناموفق مانده اند و شاعر را به درد سر جدیدی نینداخته اند.
• اکنون شاعر با جسارت ریش سپیدی غیور، گام پیش نهاده و به عذرخواهی کمر بسته است.

• فکرش را بکنید که اهالی شهری از سر ساده لوحی، در مقابل قوای دشمن، دست به مقاومت زده و شکست خورده اند.
• و اکنون ریش سفید شهر ـ در کسوت شاعری ـ تن به مخاطره داده و به پیشواز لشکر دشمن آمده، تا از مقاومت خلق در مقابل قدر قدرت متجاوز عذرخواهی کند.

• این عمل مبتنی بر جسارت را نیاکان شاعر در گذشته بارها و بارها تکرار کرده اند.
• شاعر انگار به توصیه شیخ شیراز، عذر به درگاه تاریخ آورده است:

شیخ شیراز
• بنده همان به، که ز تقصیر خویش
• عذر به درگاه خدای آورد

• ورنه سزاوار خداوندی اش
• کس نتواند که بجای آورد

عذر اول شاعر
ما نسل ساده ‌لوحی بودیم

• استفاده از مفاهیم بی در و پیکری از قبیل «نسل»، یکی از خصوصیات اصلی نمایندگان تئوری نخبگان است.
• عنوان یکی از کتاب های مهم خوزه اورتگا گاست ـ از تئوریسین های نامدار تئوری نخبگان ـ نیز «ایده نسل» نام دارد.
• شاعر ـ به احتمال قوی ـ آن را و یا کتاب های نظیر آن را در بر دارد و از بر کرده است.

• استفاده از مفهوم «نسل»، در طول تاریخ تفکر بشری همیشه از سوی عوامان و عوامفریبان صورت گرفته و کماکان صورت می گیرد.
• اما با عرض پوزش، باید گفت که با توسل به این گونه مفاهیم مه آلود و مبهم نمی توان به توضح روندهای اجتماعی و تاریخی پرداخت.


• حداقل، از سال 1848 میلادی، علم جامعه به علمی از طراز علوم طبیعی بدل شده است.
• رسولان توده های خلق گنجینه عظیمی از مفاهیم، مقولات، قوانین و تئوری های علمی خارائین پدید آورده اند و در اختیار بنی بشر قرار داده اند:
• شناخت افزارهائی بی بدیل برای جویندگان حقیقت، برای طرفداران پیشرفت اجتماعی، برای روندگان راه هومانیسم و روشنگری.

• اما بگذریم.
*****
• عذر شاعر با انتقاد از جامعه خویش همراه است و به عذرخواهی ریش سفید قوم شباهت غریبی دارد.
• او برای جلب ترحم تاریخ، به ساده لوحی و نادانی خود و نسل کذائی اش اشاره می کند.

• انتقاد ـ خواه انتقاد از خود و خواه انتقاد از جامعه و همبود ـ نیروی محرکه و موتور پیشرفت فرد و جامعه است.
• بدون انتقاد از کهنه، نمی توان از نو ـ حتی ـ تصور درستی به مخیله خویش خطور داد، چه برسد به تغییر و تحول و نوسازی کهنه.
• برای اثبات صحت ادعای یاد شده خویش و برای کشف اینکه آیا شاعر خود را هم واقعا در این جمع کذائی «ما» می گنجاند و ساده لوح تلقی می کند، نظری به بیوگرافی منظوم ایشان می افکنیم، که در سایت خصوصی شان درج شده است.
• آقای عاطف راد خود را به شرح زیر برای خوانندگان معرفی می کند:

من کيستم؟
حکايت يک زورق روان
زير و زبر شونده در امواج سرگران
من کيستم؟
حديث طلوع سپيده ای
در قلب نيمه شب، سحر نودميده ای
من کيستم؟
ترانه‌ی رودی سرودخوان
جاری ميان بستر انديشه جاودان
من کيستم؟
سرود بلند اوج آرزو
در بی‌کرانه‌ها به تکاپو و جست‌وجو
www.atefrad.org - atefrad@gmail.com

• از همین معرفی نامه می توان به فرمال و یا حتی فرمالیته بودن واژه «ما» در عذرخواهی شاعر پی برد.
• «ما» در عذر شاعر، نه به معنی «من و غیر من»، بلکه در واقع به معنی «غیر من» بکار رفته است.
• شاعر نقش ریش سفید قوم را بازی می کند که به قول حافظ، عقل محض است.
• زیرا مدعی راستگوی ساده لوحی هرگز نمی تواند چنین از خود راضی باشد و به چنین خود نمائی خارق العاده ای دست بزند.
• دارنده این بیوگرافی مظهر کمال مطلق است و عاری از هر عیب و نقص و ایرادی است که به مخیله آدمی می تواند خطور کند.
• اگر خواننده به بیوگرافی پدر و مادر شاعر در همان سایت یاد شده مراجعه کند، باز هم با انسان های بی عیب و نقص و ایراد، با ریش سفیدان خردمند قوم مواجه خواهد شد.

• مفاهیم هرکس آئینه تمام نمای جهان بینی او هستند.
• از این رو ست که سیاوش کسرائی برای بررسی شعر نیما مفاهیم مطروحه در شعر او را زیر ذره بین تحلیل می نهد.
• ما هم به پیروی از او به بررسی این شعر آقای عاطف راد می پردازیم :

حکم اول
من کيستم؟
حکايت يک زورق روان
زير و زبر شونده در امواج سرگران

• شاعر حکایت زورق رونده ی زیر و زبر شونده در کام امواج سرگران زندگی است.
• اگر می گفت که خود زورق است، تا حدودی می شد، قبول کرد.
• تبدیل انسان به اشیاء بعید نیست.
• اما تبدیل انسان به حکایت یک زورق، سؤال انگیز است.
• ما از شاعر که از عرصه علوم تجربی (الکترونیک) آمده است، انتظار دیگری داشتیم.
• اما اکنون تمامت فانتزی خود را بسیج می کنیم، تا بلکه تصوری از حکایت یک زورق پیدا کنیم.
• منظور شاعر شاید این است که در حیات او فقط جنبش و پویش و تلاش و تکاپو و تلاطم و مخاطره مدام هست و بس.
• شاعر سکون و آسایش و سرخوشی سرش نمی شود.
• در این حکم شاعر، جهان بینی اقبال لاهوری عربده می کشد:

اقبال
ساحل افتاده گفت:
«گرچه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد، آه که من چیستم»
موج ز خود رفته ای تیز خرامید و گفت:
«هستم اگر می روم، گر نروم نیستم»

اقبال
میارا نرم بر ساحل، که آنجا
نوای زندگانی نرمخیز است
به دریا غلت و با موجش درآویز
حیات جاودان اندر ستیز است


• در ویکی پیدیا در باره اقبال لاهوری چنین آمده است:
• «اقبال لاهوری به پیروی از نیچه، به ابرانسان باور داشت.
• باور به مفهوم اَبَرمرد در توصیفات اقبال در مورد خودمحوری، خود بودن و احیاء تمدن اسلامی بازتاب یافته ‌است.
• تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنه سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از دیگر مسائل مورد انتقاد گروه‌هایی از اندیشمندان است.
• چندین تن از دانشوران توصیفات شاعرانه او از زندگی کاملاً مطابق با قوانین اسلام را غیرعملی دانسته و آن را بی‌اعتنایی و بی‌احترامی به جوامع گوناگون با میراث متنوع فرهنگی بشر می‌دانند.
• در نظر بسیاری، پافشاری اقبال بر یگانگی اسلامی و جدایی فرهنگی از دیگران به همزیستی جوامع بشری لطمه می‌رساند.»

• جهان بینی اقبال لاهوری باید مستقلا مورد بررسی قرار گیرد.
• امیرحسین آریان پور ظاهرا کتابی در این زمینه نوشته است، که ما هنوز آن را ندیده ایم.
• این ادعای اقبال مبنی بر اینکه «هستم اگر می روم، گر نروم نیستم»، فی نفسه ادعای غیرعلمی، متافیزیکی و نادرستی است، اگرچه آن از هیاهوی انقلابی نما سرشار است.
• موج از حرکت محض و از جنبش جنون آمیز تشکیل نمی یابد.
• موج هم مثل هر چیز دیگر، دیالک تیکی از حرکت و سکون است، دیالک تیکی از افت و خیز است.
• بدون افت، خیزی و بدون خیز، افتی وجود ندارد.
• هر افتی، هر آرامشی، هر سکونی مقدمه ضرور برای خیزشی دیگر است:
• عقب عقب رفتن جهنده است، برای جهشی ـ چه بسا ـ بلندتر.

حکم دوم
من کيستم؟
حديث طلوع سپيده ای
در قلب نيمه شب، سحر نودميده ای

• شاعر حدیث طلوع سپیده ای است.
• فانتزی می گوید که شاعر خود را مظهر پاکی و صفا و زیبائی محض تصور می کند.
• شاعر علاوه بر این، سحر نو دمیده ای است که در رأس ساعت دوازه شب، در ظلمات قیرگون طلوع کرده است.
• فارغ التحصیل علوم تجربی از طلوع سحر در قلب نیمه شب سخن می گوید.
• از جماعت شاعر، منطقی اندیشی انتظار داشتن غیرمنطقی است.
• او ـ در هر حال ـ نه سپیده و سحری معمولی و پیش پا افتاده، بلکه سحری استثنائی و نو دمیده است، ابرسحر است.
• شاعر مرا به یاد ابربشر و ابرمرد دیگری به نام احمد شاملو می اندازد :

احمد شاملو
من بامداد نخستین و آخرینم

• بامداد نخستین و آخرین به چه معنی است؟
• اگر هستی را آغازی باشد، که نیست، اگر هستی را بامدادی باشد، شاملو آن بامداد نخستین است.
• شاملو آغاز هستی بی آغاز است.
• آدم یاد شخص شخیص خدا می افتد که قبل از هستی بوده است و ظاهرا به اراده او، هستی از نیستی بنیاد گرفته است، زنده باد یاوه مه بانگ و یا بیگ بنگ.
• ولی شاملو در عین حال بامداد آخرین هم هست، خاتم الاصباح است.
• شاملو آغاز و پایان هستی بی آغاز و بی پایان است.
• بعد از شاملو دیگر سپیده ای ـ حتی در قلب شب ـ نخواهد دمید و شاعری پا به عرصه وجود نخواهد نهاد.

احمد شاملو
بامدادم آخر
طلیعه آفتابم آخر
شرف کیهانم من
آتش سیاه اندوهم دوزخ را
ازبضاعت ناچیزش شرمسار می کند.
نمی توانم زیبا نباشم
عشوه ای نباشم در تجلی جاودانه.
چنان زیبایم من
که الله اکبر
وصفی است که از من می کنی.
جهان اگر زیبا ست
مجیز حضور مرا می گوید.


• اگر شاملو زنده بود و بیوگرافی آقای عاطف راد را شنیده بود، بر آقای عاطف راد همان می رفت که بر حمیدی شاعر و صهبا و دیگران رفته است.

حکم سوم
من کيستم؟
ترانه‌ی رودی سرودخوان
جاری ميان بستر انديشه جاودان

• شاعر علاوه بر حکایت زورق و حدیث سپیده بودن، ترانه رود سرود خوان استثنائی است:
• او ترانه رود سرود خوانی است که میان بستر اندیشه، جاودانه جاری است.
• تار و پود هستی شاعر از اندیشه سرشته شده است.
• شاعر در تفکر بی امان و مدام است.

• چنین شاعری اکنون ادعا می کند که «ما»، یعنی او و نسل او ساده لوح بوده اند.
• از دو حالت قصه خالی نیست:
• یا شاعر موجودی استثنائی است که «ميان بستر انديشه، جاودان جاری است» و یا ساده لوح است و با اندیشه و اندیشیدن بیگانه.
• اگر این ادعای بیوگرافیک درست باشد، او باید لاجرم در خارج از مفهوم «ما» و مفهوم کذائی «نسل» ایستاده باشد و بطور فرمال، لب به عذرخواهی گشوده باشد.

حکم چهارم
من کيستم؟
سرود بلند اوج آرزو
در بی‌کرانه‌ها به تکاپو و جست‌وجو

• شاعر علاوه بر حکایت زورق و حدیث سپیده و ترانه رود سرود خوان استثنائی بودن، سرودی استثنائی هم هست.
• شاعر سرود بلند پرواز آرزوها ست، ابرسرود آرزوها ست.
• شاعر شباهت غریبی نه تنها به اقبال، بلکه همچنین به شاملو دارد.

*****
• با عرض پوزش مجدد باید گفت:
• اگر کسی فکر کند که با این گونه مفاهیم خیالی توخالی، خود را به مردم معرفی کرده، هنوز معنی معرفت و شناخت را نمی داند.
• بوسیله مفاهیم خیالی توخالی می توان عوامفریبی کرد، ولی هرگز نمی توان به معرفی و یا به معرفت و شناخت چیزی نایل آمد.
• مفهوم باید انعکاس راستین واقعیت عینی باشد.
• مفهوم «سیب» باید با سیب واقعی و عینی انطباق داشته باشد و گرنه به یاوه تبدیل می شود.
• بگذریم.
*****

• اما چرا شاعر عذر خود را بر عنصری سوبژکتیف (ساده لوحی) بنا می کند؟
• آیا ساده لوح بودن انسان ها سرشتی و سرنوشتی است؟
• آیا ساده لوحی امری طبیعی و مادر زادی است؟
• آیا ساده لوحی اولین حلقه زنجیر علی است؟
• آیا ساده لوحی علت العلل است و یا خود معلول علل عینی و ذهنی دیگری است؟
• اگر ساده لوحی انسان ها از سطح نازل توسعه نیروهای مولده جامعه آنها سرچشمه می گیرد، چرا شاعر نباید ـ قبل از همه ـ به خاطر عقب ماندگی اقتصادی ـ اجتماعی جامعه اش معذور باشد؟
• شاعر حتما می داند که سطح شعور انسان ها بسته به سطح توسعه وسایل کارشان تغییر می کند.
• دهقانی که با خر بار می برد، از سطح فکری نازلتری برخوردار است، تا کارگری که با کامیون بار می برد.
• چرا شاعر نباید به خدای تاریخ بگوید که جامعه او بیش از دو هزار سال تمام زیر لاشه گندیده نظام نکبت بار بنده داری ـ فئودالی ـ ملوک الطوایفی له له زده و از رمق افتاده است؟
• علت مطلق کردن گشتاور سوبژکتیف از سوی شاعر به تئوری شناخت غیرعلمی و باطل او مربوط می شود، به نگرش سوبژکتیویستی او.

• اما نسل ساده لوح چه مشخصات عینی و واقعی دارد؟

مشخصه اول ساده لوحی
ما نسل ساده ‌لوحی بودیم
نسلی که فکر می‌کرد
بالاتر از سیاهی رنگی نیست
و
فواره چون بلند شود، سرنگون شود.


• کدام رابطه علت و معلولی میان دو وجه این حکم برقرار است؟
• ما ساده لوح بودیم (علت) و در نتیجه فکر می کردیم که بالاتر از سیاهی رنگی نیست و فواره چون بلند شود، سرنگون شود (معلول)؟
• و یا بر عکس؟
• چون ما فکر می کردیم که بالاتر از سیاهی رنگی نیست و فواره چون بلند شود، سرنگون شود (علت)، پس ساده لوح بودیم (معلول)؟

• ما در هر صورت، قصد پیشداوری نداریم.
• اما منظور از این دو مفهوم چیست؟
• مفهوم «بالاتر از سیاهی رنگی نیست» یکی از ضرب المثل های رایج در جامعه شاعر است.
• این ضرب المثل به معنی مطلق کردن سیاهی است.
• این مفهوم وقتی بکار می رود که سوبژکت اجتماعی وضع موجود را سیاهی مطلق تلقی می کند و براندازی آن را به عنوان یک ضرورت عاجل، بر پرچم خویش می نویسد:
• «مرگ بر وضع موجود!»

• نیمایوشیج که شاعر اینهمه سنگ طرفداری از او را بر سینه می زند، به نحوی از انحاء منادی این پیام بوده است.
• نیما همیشه خدا زیر لاشه سنگین شب له له می زند و به نفس نفس افتاده است.
• آیا نیما نیز جزو ساده لوحان محسوب می شود؟
• اگر چنین است، دیگر دینگدانگ برای چیست؟
• چرا باید عقل محض دنبال ساده لوحی بیفتد و بدتر از آن، سنگ پیروی از ساده لوحی را بر سینه زند؟

• سوبژکت اجتماعی برای اثبات امکان پذیری تغییر وضع، برای اثبات امکان پذیری گذار از خطه امکان به عالم واقعیت، برای اثبات امکان پذیری براندازی وضع موجود از ضرب المثل رایج دیگری کمک می گیرد:
• «فواره چون بلند شود، سرنگون شود!»

• ساده تر و سهل الهضم تر از این نمی توان استدلال کرد:
• اگر فواره ـ علیرغم بلندی ـ بطور قانونمند، جز سرنگونی، آخر و عاقبتی ندارد، پس نظام اجتماعی حاکم نیز ـ علیرغم قدرت غول آسایش ـ ابدی و شکست ناپذیر نمی تواند باشد و سرنگون شدنی است.
• پس تغییر و تحول چیزها، پدیده ها و سیستم ها قانون عینی و بی چون و چرای هستی مادی است.
• ما در فرصتی دیگر به تحلیل علمی و همه جانبه ضرب المثل ها خواهیم پرداخت.
• اکنون نمی خواهیم از موضوع خارج شویم.
• اما چرا این شیوه تحلیل ـ قبل از همه ـ باید دلیل بر ساده لوحی «ما» باشد و نه دلیل بر عوامفریبی «ما»؟

عذر دوم
نسلی که از شعار
نطفه گرفته بود

• عذر دوم شاعر این است که نسل او از شعار نطفه گرفته بود، یعنی شعار زاده بود.
• منظور از مفهوم «شعار» چیست؟
• نسل شعار زاده چه ویژگی های عینی ـ واقعی دارد؟
• شعار به حکمی اطلاق می شود که محتوای آن را اشتیاق توده ها به تغییر مناسبات اجتماعی موجود تشکیل می دهد.
• شعار حکمی است که حاوی انرژی بسیج طبقه و توده است.
• بر زبان راندن شعار درست به تهییج توده ها منجر می شود و آنها را به حرکت و عمل وامی دارد.
• شعار اما در افواه عمومی به معنی حرف توخالی، نسنجیده و بی پشتوانه نیز هست.
• منظور شاعر کدام یکی از ایندو ست؟
• شاعر منظور خود را حتما در ادامه شعر بهتر بر زبان می آورد:

توصیف نسل شعار زاده در تئوری
نسلی که از شعار
نطفه گرفته بود
و کرده بود باور
که با شعار
در بطن شب ز صبح نشان می‌توان گرفت
و می‌توان رهید ز تاریکی
و می‌توان رسید به بهروزی


• پس نسل ساده لوح شعار زاده، نسلی است که بر این باور است که با شعار «در بطن شب ز صبح نشان می‌توان گرفت و می‌توان رهید ز تاریکی و می‌توان رسید به بهروزی.»
• منظور شاعر آیا این است که با حرف توخالی می توان بر شب غلبه کرد و یا اینکه با همه گیر کردن شعار می توان توده را بسیج کرد و بر شب پیروز شد؟
• در هر صورت، ما این سه ویژگی نسل ساده لوح را مورد تحلیل قرار می دهیم:

ویژگی اول
در بطن شب ز صبح نشان می‌توان گرفت

• مفهوم نیمائی «شب» به معنی مناسبات اجتماعی ـ اقتصادی فرتوت است که به قید و بندی بر دست و پای نیروهای مولده توسعه یابنده جامعه بدل شده است.
• کت و شلوار کودکانه ای است، بر اندام کودکی که رشد کرده، به بلوغ رسیده و دیگر کودک نیست.

• نسل شعار زاده بر این باور است که شب آبستن روز است، که شب خالص و ناب وجود ندارد، که شب صبح را بطور بالقوه در بطن خود دارد، که شب به قول برزین آذرمهر ساده لوح (؟) «گر به دامن دارد.»
• نسل شعار زاده به زبان فلسفی به دیالک تیک عینی هستی باور دارد، به دیالک تیک شب و روز، به دیالک تیک مناسبات تولیدی و نیروهای مولده، به دیالک تیک مناسبات تولیدی (زیربنای جامعه) و روبنای ایدئولوژیکی.

• صبح واقعا هم در بطن شب وجود دارد.
• صبح واقعا هم در همزیستی و ستیز همزمان و ناگزیر با شب قرار دارد.
• هیچ شیوه تولیدی نمی توان یافت که فاقد دیالک تیک مناسبات تولیدی (فرم) و نیروهای مولده (محتوا) باشد.
• پس آیا نیما سردسته ساده لوحان است که می سراید:
شب، نگوئی، بجز سیاهی چیست
کو یکی صبح، کز سیاهی نیست؟


• و یا حتی ادعا می کند:
تیرگی، صبح از پی اش، تازان!

• بهتر از این و صریحتر از این نمی توان دیالک تیک عینی هستی را نمایندگی کرد و از سوی نمایندگان تئوری مطلقا باطل نخبگان به قهقرای ساده لوحی پرتاب نشد.

ویژگی دوم
و می‌توان رهید ز تاریکی

• باور به دیالک تیک ظلمت و نور برای طرفداران تئوری نخبگان هنوز تمامت درد نیست و تا حدودی تحمل پذیر است.
• نیاکان ارتجاعی آنان، هگل را با دیالک تیک و دم و دستگاهش تا زمانی که خود بر ضد فئودالیسم مبارزه می کردند، قبول داشتند.
• آنها بکمک دیالک تیک، ابدیت الهی فئودالیسم را زیر علامت سؤال می بردند و سرنگونی اش را اثبات می کردند.
• درک ماتریالیستی تاریخ با زبان بی زبانی به گوش ما می گوید که دیالک تیک هگل درست از آن رو تولد یافته بود که به ابزاری نیرومند برای زیر علامت سؤال قرار دادن فتاوی کلیسا مبنی بر ابدیت فئودالیسم نیاز مبرم بود.


• مرافعه و دعوا وقتی شروع شد که بورژوازی بر فئودالیسم غلبه کرد و نظام اجتماعی خود را بر پا ساخت.

• دیالک تیک هگل آنگاه به نگرش مزاحمی بدل می شود.
• نگرشی که نظام سرمایه داری را نه پایان تاریخ، بلکه پله ای از توسعه تاریخی و اجتماعی تلقی می کند، پله ای که بشریت نمی تواند و نباید بر آن رحل اقامت دائم افکند، پله ای که بشریت باید از آن پا فراتر نهد، اگر نمی خواهد به قعر بربریت سقوط کند.

• در این زمان است که بورژوازی دیالک تیک را بمباران می کند، تمامت دستاوردهای فرهنگی، معنوی، اخلاقی و مدنی خود را زنده بگور می سازد و خرافه های عهد عتیق را از گور قرون بیرون می کشد و پس از ترمیم و تعمیر و رنگ و لعاب و وصله و پینه به خورد مردم می دهد.
• تئوری نخبگان هم یکی از همین تئوری های گور به گور شده است که دو باره احیا شده و برای تحمیق توده ها به خدمت گرفته شده است.

• دلدرد بدتر شاعر این است که نسل کذائی به امکان رهائی از تاریکی باور دارد.
• باور به امکان رهائی از سیطره سیاهی گناهی بمراتب بالاتر از باور به دیالک تیک شب و روز است.
• چنین باوری گناه کبیره تری است و جماعت معصیتکار بمراتب سفیه تر و ساده لوحترند.
• آیا سردسته تربیت ناپذیر این ساده لوحان باورمند به امکان رهیدن از تاریکی کسی جز برزین آذرمهر است که می سراید:

سفر دریائی (برزین آذرمهر)
در چنين مرده شبی هم
حتي،
گر نخواند به گذر، مرغ ِاميد،
ندود در رگ ِ باران، تب ِ باد
نشکفد در دل دريا، گل ماه،
اين مپندار
فروريخته شب
جاودان بر دريا!

• با چنین شاعر ساده لوح سمجی چه باید کرد؟
• در تیره ترین دوران ها که سران و رهبران سیاسی ـ دستپاچه و شتابزده ـ به تعویض ایدئولوژی می پردازند و به پابوس دژخیم خلق ها می شتابند، شاعری «عمله»، «پا برهنه»، «بی سر و پا»، «بی همه چیز» ـ با گستاخی تمام ـ جاودانگی شب را زیر علامت سؤال می برد و با «پر روئی تمام» از پیروزی قانونمند صبح خبر می دهد.
• نه، خبر نمی دهد، بلکه اثبات می کند، همانند هراکلیت و هگل و مارکس:

سپاه ماه مه (برزین آذرمهر)
گذشته چون شب تاریک در کشاکش ِ رزم
سپیده با رخ ِ خورشید وار می آید

پی سیاهی شب‌های پر هراس ِ نبرد
پگاه ِ معجزه و افتخار می آید

• عجب شاعر «ساده لوح» سمج رودار کله شقی!
• ما عمدا واژه خود شاعر را مثل «نخبه» ای تمامعیار تکرار می کنیم و گرنه واژه های بمراتب گویاتری در حق برزین آذرمهر هنوز زنده وجود دارد.
• ما توبه کرده ایم و نمی خواهیم «بی ادب» و «بی فرهنگ» مان نام دهند و با بعضی از بی ادبان ریشمند معاصر مقایسه مان کنند.

ویژگی سوم
و می‌توان رسید به بهروزی

• این دیگر نهایت پر روئی است و غیرقابل تحمل است.
• آبستن روز بودن شب را و پیروزی موقتی روز را می شد، به هر زحمتی ـ هر چند بطور مشروط، به اکراه و ناخواسته ـ قبول کرد.
• اما پذیرش امکان نیل به بهروزی در قاموس تئوری نخبگان سفاهت محض است، گناه کبیره که هیچ، کفر محض است، به معنی محاربه با شخص شخیص خدا ست.

• شاعر برای تبرئه چنین نسل پخمه ملعونی به عذرخواهی، وساطت و شفاعت برخاسته است.

این چالش واره فکری ادامه دارد.

۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

شخصیت

احمد محمود
گونتر هیدن
برگردان شین میم شین

• واژه لاتینی مترادف با «شخصیت» از واژه «پرسونا» منشق شده است.
• پرسونا به ماسکی اطلاق می شد که هنرپیشه های تئاتر بر چهره می زدند و ماسک مورد نظر نشاندهنده نقشی بود، که آنها اجرا می کردند.

• معنی واژه شخصیت در طول تاریخ دستخوش تحول بوده است.
• مفهوم «شخصیت» در مغایرت با مفهوم «فرد» ـ قبل از همه ـ در بر گیرنده ی نقشی است که انسان در حیات اجتماعی خود ایفا می کند و اهمیت اجتماعی، بانضمام مختصات و کیفیات معین سیاسی، فرهنگی ـ معنوی و اخلاقی او، که او را به اجرای این نقش قادر می سازند.

• از این رو، شخصیت نه تنها به معنی انسانی است که در تاریخ و یا در حیات معنوی بشریت مقام برجسته ای دارد، بلکه ـ به معنای وسیع کلمه ـ هر انسانی است که با عمل تولیدی، سیاسی، معنوی ـ فرهنگی و اخلاقی خود بر توسعه و تکامل جامعه تأثیر می گذارد.
• سمت و سوی تفکر و عمل شخصیت و تأثیر مثبت و یا منفی او بر توسعه جامعه ـ قبل از همه ـ بوسیله عوامل زیرین تعیین می شود:
• بوسیله موضع اجتماعی او.
• بوسیله تعلق او به نیروهای طبقات و یا گروه های اجتماعی مترقی و یا ارتجاعی که او بیانگر و مجری منافع و آماج های آنها ست.

• سیمای سیاسی، فرهنگی ـ معنوی و اخلاقی شخصیت ـ قبل از همه ـ بوسیله عوامل زیر تعیین می شود:
• بوسیله منافع اجتماعی ئی که او خادم آنها ست.
• بوسیله شرایط مادی و فرهنگی که در نظام اجتماعی مربوطه وجود دارد.

• درک مارکسیستی ـ لنینیستی شخصیت که تأثیرگذاری شخصیت و سیمای سیاسی، فرهنگی ـ معنوی و اخلاقی شخصیت را بر مبنای شرایط حیات اجتماعی و توسعه اجتماعی توضیح می دهد، همزمان بر ضد تحریف غیرعلمی و ایدئالیستی مفهوم شخصیت موضع می گیرد و با آن به مخالفت می پردازد.

1
شخصیت از دیدگاه پرسونالیسم

• پرسونالیسم شخصیت را از مناسبات اجتماعی آن ایزوله و مجزا می سازد و جسم و روح را بطرز دوئالیستی در مقابل هم قرار می دهد.
• پرسونالیسم از توسعه «طبیعت روحی» انسانی درک غیر تاریخی ارائه می دهد.
• پرسونالیسم توسعه «طبیعت روحی» انسانی را ناشی از اراده خدا و یا جهان ابدی و ماورای اجتماعی ایده ها و ارزش ها می داند و آن را به درجه معیار تشکیل شخصیت ارتقاء می دهد.

شاخص های اصلی نگرش پرسونالیستی
• شاخص های اصلی نگرش پرسونالیستی به شرح زیرند:
1
• ایدئالیزه و مطلق کردن زندگی درونی انسانی.
2
• ایدئالیزه و مطلق کردن «حوزه خصوصی هر شخص»
3
• توصیه خودنگری روحی بی اعتناء به مبارزه برای پیشرفت اجتماعی.
4
• توصیه رجعت به «درون خویشتن خویش» (درونگرائی)


2
شخصیت از دیدگاه تئوری نخبگان
• در جریانات مختلف وابسته به تئوری امپریالیستی مدرن نخبگان نیز می توان با درک غیرعلمی شخصیت مواجه شد.
• تئوری نخبگان تنها وابستگان به محفل کوچکی از باصطلاح «نخبگان» را بمثابه شخصیت قلمداد می کند و در مقابل توده های خلق قرار می دهد و توده های خلق را توده ای «بی روح» و «بی بو» و «بی خاصیت» جا می زند، بی اعتناء به این، که توده های خلق سازندگان واقعی تاریخ و فرهنگ بشری اند.
• این قرار دادن نخبگان در مقابل توده های خلق نشاندهنده تنفر و تحقیر طبقه سرمایه دار حاکم نسبت به خلق است.
• تئوری های نخبگان می خواهند که مناسبات مبتنی بر استثمار و ستم را توجیه کنند و لیاقت ظاهرا خارق العاده وابستگان به طبقه حاکمه را اثبات نمایند.

3
شخصیت از دیدگاه مارکسیسم ـ لنینیسم
• درک مارکسیستی ـ لنینیستی شخصیت تصور دیگری از نقش شخصیت های برجسته در سیاست و حیات معنوی جامعه ارائه می دهد و با درک بورژوائی شخصیت تفاوت بنیادی دارد.
• درک ایدئالیستی ـ بورژوائی تاریخ تنها شخصیت های بزرگ با «ایده ها» و «الهامات» شان را سازندگان تاریخ جا می زند، بی اعتناء به این که توسعه و تکامل جامعه و تاریخ ـ در واقع ـ بوسیله کردوکار توده های خلق و بوسیله روندهای عینی اجتماعی ـ اقتصادی تعیین می شود.

• درک مارکسیستی ـ لنینیستی شخصیت منکر نقش شخصیت های بزرگ نیست، بلکه برعکس، برای آنان در پیشبرد مطالبات اجتماعی اهمیت بزرگی قائل می شود.
• اهمیت و خدمت شخصیت های بزرگ در آن است که آنها قبل از بقیه و عمیقتر از بقیه به این مطالبات اجتماعی پی می برند و نحوه و نوع عمل لازم برای تحقق آنها را تعیین می کنند.
• آنها در رأس طبقات مترقی قرار می گیرند و آماج حرکت تاریخی و وسایل نیل بدان را تعیین می کنند.
• آنها با انرژی خارق العاده ای برای رسیدن به آماج مورد نظر مبارزه می کنند، به تهییج توده های خلق می پردازند، نیروهای مترقی جامعه را سازمان می دهند و رهبری می کنند.

• منبع و سرچشمه قدرت و اهمیت شخصیت های تاریخی از سوئی ـ قبل از همه ـ در منافع و مطالبات اجتماعی مترقی نهفته است که آنها به نمایندگی و بیان عملی و به حمایت صادقانه از آنها کمر می بندند و از سوی دیگر در پشتیبانی ئی است که آنها از نیروهای اجتماعی زیر رهبری خود دریافت می کنند.

• شخصیت های تاریخی بدون این پیش شرط ها نمی توانند تأثیر مترقی و واقعا ماندگار در سیر تاریخ بگذارند.

قانونمندی پیدایش شخصیت های تاریخی


• قانونمندی پیدایش شخصیت های برجسته تاریخی بشرح زیرند:
1
• شخصیت های برجسته تاریخی در ایام تحولات اجتماعی، در دوره های تغییرات بزرگ و رویاروئی های شدید اجتماعی و در جنبش های توده ای و انقلابات اجتماعی پا به صحنه می نهند و وارد عمل می شوند.
2
• عظمت تاریخی آنها در اعمال آنها برای خدمت به پیشرفت اجتماعی خودنمائی می کند:
• پیشرفت اجتماعی ئی که آنها در خدمت بدان لیاقت های شخصی بزرگ خود را، تبحر خود را و کیفیت های خود را توسعه می دهند و به محک آزمون و آزمایش می زنند.

• از آنجا که جنبش کارگری با مبارزه خود، بزرگترین تحول تاریخی، یعنی گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم و سرانجام به جامعه بی طبقه کمونیستی را ممکن می سازد، طبیعی است که شخصیت های برجسته ای مانند مارکس، انگلس و لنین پدید آورد.
• مشخصات رهبران جنبش کارگری و دولتمداران سوسیالیستی باید به شرح زیر باشد:
1
• توانائی های تئوریکی.
2
• سرسختی و شهامت انقلابی.
3
• پیوند تنگاتنگ با حزب و توده خلق.
4
• لیاقت سازمانی.

5
• اعتماد به مردم و آمادگی آموختن ازتجارب آنان.

*****
• در تاریخ جنبش کارگری هر آنجا که نیاز به رهبر احساس شده، این نیاز قاعدتا بر آورده هم شده است.
• به قول لنین، «هرچه شور و شوق خودپوی توده های کارگر بیشتر و عمیقتر بوده، به همان اندازه هم آنها نه تنها مبلغین با استعدادی را پدید آورده اند، بلکه همچنین سازماندهان، مروجین و فعالین عملی متبحر به معنای مثبت کلمه را فراهم آورده اند.»

3
• شخصیت های برجسته نه تنها بمثابه رهبران جنبش اجتماعی، طبقات مترقی و احزاب سیاسی نقش بازی می کنند، بلکه همچنین به همان میزان، بمثابه دانشمندان، نویسندگان و هنرمندان مؤثر واقع می شوند.
• بدون کار آنها توسعه علم و فرهنگ (فاکتورهای پیشرفت اجتماعی که بطور روزافزون اهمیت کسب می کنند) قابل تصور نیست.
• نبوغ و خدمت هومانیست ها و علمای بزرگی از این نوع، در آن است که آنها به مسائل تعیین کننده ای که بشریت و تفکر بشری مطرح کرده بود، یعنی به فرهنگ و علم پاسخ داده اند.
• بزرگترین مشخصه این شخصیت ها عبارت است از این که آنها فرهنگ بشری را نه تنها با آثار لایزال خود غنا بخشیده اند، بلکه همواره با تمام نیروی شخصیت خود برای کاربست هومانیستی اندیشه های انقلابی و خلاق خویش وارد عمل شده اند.
• اگر در ایام سابق، تنها تعداد انگشت شماری از انسان ها، اغلب وابستگان طبقات استثمارگرحاکم و یا اقشار خادم آنان امکان شکوفا سازی شخصیت خود را داشته اند، سوسیالیسم و کمونیسم شالوده های اجتماعی لازم را برای توسعه شخصیتی کلیه انسان های زحمتکش فراهم می آورد.
• شکوفائی شخصیت همه وابستگان خلق در عین حال نیروی محرکه غول آسای پیشرفت سریع جامعه سوسیالیستی و کمونیستی است.
• زیرا خرد، استعداد، توانائی ها و انرژی عملی توده های خلق بزرگترین گنجینه ای است که هر جامعه در اختیار دارد.
• اما پیش شرط استفاده اجتماعی فراگیر از آن عبارت است از لغو نظام مبتنی بر استثمار و برقراری جامعه سوسیالیستی و کمونیستی و گشودن دورنماهای درخشانی به روی فرهنگ انسانی.

• در سوسیالیسم، به همان اندازه که زحمتکشان ـ خود ـ شرایط اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی لازم را برای شکوفائی آزاد و همه جانبه انسان ها فراهم می آورند، به همان اندازه که بر تضادهای طبقاتی، تضاد میان کار جسمی و کار فکری غلبه می شود و به همان اندازه که امکان عمل و زندگی دسته جمعی فراهم می آید، به همان اندازه هم شخصیت ها توسعه و تکامل می یابند.

4
شخصیت سوسیالیستی
• شخصیت سوسیالیستی عبارت است از فردی که دارای مشخصات زیرین است:
1
• شخصیت سوسیالیستی فردی است که خود را در روند کار اجتماعی فرم، قوام و تکامل می بخشد.
2
• شخصیت سوسیالیستی فردی است که تحت رهبری حزب مارکسیستی ـ لنینیستی، همراه با بقیه انسان ها روند زندگی خود را هر چه بیشتر تحت کنترل خویش در می آورد.
3
• شخصیت سوسیالیستی فردی است که در روند زندگی خویش استعدادهای فردی و نیروهای خلاق خود را همه جانبه شکوفا می سازد.

5
مشخصات شخصیت جامعه سوسیالیستی
• برای شخصیت جامعه سوسیالیستی می توان مشخصات زیرین را بر شمرد:
1
• مشخصه اول شخصیت سوسیالیستی عبارت است از تلاش در راه کسب میزان فراگیری از دانش عمومی و تکمیل مداوم دانش حرفه ای خویش.
2
• مشخصه دوم شخصیت سوسیالیستی عبارت است از لیاقت و نیاز به کار فکری و روحی مستقل و خلاق و کاربست عملی آموخته ها و معارف خویش.
3
• مشخصه سوم شخصیت سوسیالیستی عبارت است از موضعگیری طبقاتی سوسیالیستی استوار مبتنی بر ایدئولوژی و جهان بینی سوسیالیستی.
4
• مشخصه چهارم شخصیت سوسیالیستی عبارت است از جانبداری عملی از دولت سوسیالیستی و آمادگی برای دفاع از آن.


6
کیفیت های اخلاقی و شیوه رفتار سوسیالیستی
• کیفیت های اخلاقی و شیوه رفتار سوسیالیستی به شرح زیرند:
1
• وظیفه شناسی و احساس مسئولیت در حد اعلا.
2
• روحیه همبودی سوسیالیستی.
3
• رزمندگی و شهامت گذر از خطر.
4
• عزت نفس، شرافتمندی و وجدانمندی.
5
• انترناسیونالیسم.
6
• هومانیسم و عشق و احترام به انسانها.


*****

• گنجینه ای از استعدادها و نیروهای مولده فردی و جمعی، لیاقت و کارآئی واقعی، کار خوب مبتنی بر احساس مسئولیت در همبود سوسیالیستی توسعه و تکامل شخصیت سوسیالیستی را تعیین می کنند.
• این مشخصات و خصایل ماهوی شخصیت سوسیالیستی در عرصه های زیر توسعه و تحکیم می یابند:
• در مبارزه برای تحقق دسته جمعی انقلاب علمی ـ فنی.
• در شرکت فعالانه هر چه وسیعتر زحمتکشان، در برنامه ریزی و اداره اقتصاد و جامعه.
• در درک ایدئولوژی و جهان بینی سوسیالیستی زیر رهبری حزب طبقه کارگر.

• این مشخصات و خصایل ماهوی را امروزه می توان قبل از همه، در پیشرفته ترین کارکنان متعلق به همه طبقات و اقشار خلق، در کارگران، دهقانان تعاونی و وابستگان به قشر روشنفکر نمونه باز یافت.
• آنها معیار تکامل شخصیتی برای همه زحمتکشان، برای کردوکار رهبری علمی حزب و دولت سوسیالیستی و برای رهبری دسته جمعی اند.
• توسعه و تکامل کلیه افراد خلق بدرجه شخصیت ها در سوسیالیسم و کمونیسم، بمعنی سطحی سازی، همگون سازی، یکسان سازی انسانها و آنسان که ایدئولوگ های امپریالیستی ادعا می کنند، به معنی از بین بردن فردیت توده خلق نیست.
• بلکه برعکس.
• فراهم آوردن امکانات مادی، فرهنگی و اجتماعی روز افزون برای شکوفائی انسانها، تنظیم آگاهانه و خلاقانه حیات اجتماعی با شرکت فعال نه فقط تعدادی انگشت شمار، بلکه اکثریت خلق به شکوفائی بی سابقه فردیت انسانی، استعداد، غنای معنوی و تنوع فکری و عملی شخصیت ها منجر می شود.
• بدین طریق بهترین اندیشه ها و معارف هومانیست ها و متفکران بزرگ زمان های گذشته جامه عمل می پوشند، غنی تر می شوند، توسعه و تکامل می یابند.
• هومانیست ها و متفکران بزرگ زمان های گذشته از شخصیت کلیه انسان ها که بطور موزون و همه جانبه رشد یابد و ازلحاظ جسمی و فکری بدرجه عالی توسعه و تکامل برسد و با شرکت در انجام وظایف مربوط به کل، یعنی جامعه شکوفا شود، تصوری ایدئال، آرمانگرایانه و غیر قابل وصول در عصر خود داشته اند.
• پیش شرط های توسعه و تکامل شخصیت را نه فقط لغو استثمار و ستم سرمایه داری، لغو مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و ایجاد شرایط زندگی و کاری سوسیالیستی کاملا جدید، بلکه علاوه بر آن، تأثیرگذاری آگاهانه و اجتماعی ـ تربیتی بر تشکیل شخصیت و رهبری و هدایت این روند بوسیله حزب مارکسیستی ـ لنینیستی، دولت سوسیالیستی، سازمان های اجتماعی و کلکتیف های کار تشکیل می دهند.
• این امر مغایرت و منافاتی با تلاش فردی هر کس برای اعتلای شخصیت فردی خویش ندارد.
• در سوسیالیسم و کمونیسم احساس مسئولیت فردی، کردوکار آگاهانه و خلاقانه و خودسازی (تربیت خویشتن خویش) اهمیت روز افزوی کسب می کند.
• مراجعه کنید به فرد، شخص.

پایان