۱۴۰۵ تیر ۲۱, یکشنبه

خودآموز خوداندیشی (بخش صد و چهل و ششم)

 

شین میم شین

بوستان

باب سوم

در عشق و مستی و شور

حکایت ششم

(دکتر حسین رزمجو، «بوستان سعدی»، ص ۸۶ ـ ۸۷)

ما به سوی آنچه دانش زمانه مان نموده، می رویم.

 

۱۴۶۱

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/17840

 

۱۴۶۲

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/17844

 

۱۴۶۳

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/17850

 

۱۴۶۴

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/17859

 

۱۴۶۵

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/17879

 

۱۴۶۶

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/17882

 

۱۴۶۷

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/17885

 

۱۴۶۸

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/17888

 

۱۴۶۹

https://mimhadgarie.blogfa.com/post/17895

 

۱۴۷۰

 https://mimhadgarie.blogfa.com/post/17901

 

ادامه دارد.

خود آموز خود اندیشی (۱۴۷۰)

Der Denker 

شین میم شین

 

بوستان

باب چهارم

در (باب) تواضع

(دکتر حسین رزمجو، «بوستان سعدی»، ص ۹۷ ـ ۱۲۱)

بخش دوم

(ص ۹۷ ـ ۱۲۱)

ما به سوی آنچه دانش زمانه مان نموده، می رویم

چو خود را ز نیکان شمردی، بدی

نمی گنجد اندر خدائی، خودی

معنی تحت اللفظی:

خودستایی نشانه تعلق به بدان است.

برای اینکه ایمان به خدا، با باور به خودیت خود منافات دارد.

ادامه

 

سعدی

 در این بیت شعر،

به مسئله اساسی فلسفه در عرصه شناخت  راه حل ایدئآلیستی عرضه می دارد:

سعدی

محتوای شناخت را نه در اوبژکت (موضوع) شناخت، بلکه در سوبژکت شناخت مثلا شخص شخیص خودش می داند.

سعدی

محتوای شناخت را در تواضع و تکبر  اوبژکت (موضوع) شناخت، می داند.

یعنی

در صفات اخلاقی موضوع شناخت می داند:

اگر موضوع شناخت ترک تکبر کند و متواضع شود، به طور اوتوماتیک جزو نیکان محسوب خواهد شد.

 

مسئله اساسی فلسفه

در سه عرصه هستی مطرح می شود:

۱

در عرصه کل هستی

به صورت دیالک تیک ماده و روح (وجود و شعور)

 

۲

در عرصه جامعه بشری

به صورت دیالک تیک وجود جامعتی و شعور جامعتی (که در ادبیات فلسفی کشور ما، به غلط، جامعتی به اجتماعی ترجمه شده است.)

 

۳

در عرصه تئوری شناخت

به صورت دیالک تیک قابل شناخت بودن جهان و غیرقابل شناخت بودن آن.

سعدی

موضع معرفتی فنومنولوژیکی دارد:

فقط ظواهر امور را قابل شناخت می داند.

 

حافظ

موضع اگنوستیسیستی (ندانمگرایی، لادریت) دارد.

حافظ

در عرصه شناخت

فرقی بین جانور و بشر قائل نمی شود.

هیچ چیزی از دید حافظ برای بشر قابل شناخت نیست.

جز خدا کسی قادر به شناخت جهان و مافیها نیست.

 

ادامه دارد.

قرآن کریم از دیدی دیگر (سوره الأنفال ) (۵۷۰)

 

 ویرایش و تحلیل

از

فریدون ابراهیمی 

 

﴿وَإِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّهَا لَكُمْ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذَاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَيُرِيدُ اللَّهُ أَن يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ وَيَقْطَعَ دَابِرَ الْكَافِرِينَ﴾
[ الأنفال: ۷]

و به ياد آر آنگاه را كه خدا به شما وعده داد كه يكى از آن دو گروه به دست شما افتد و دوست داشتيد كه آن گروه كه عارى از قدرت است، به دست شما افتد، حال آنكه خدا مى‌خواست با سخنان خويش حق را بر جاى خود نشاند و ريشه كافران را قطع كند.

﴿لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَيُبْطِلَ الْبَاطِلَ وَلَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ﴾
[ الأنفال: ۸]

تا حق را ثابت و باطل را ناچيز گرداند، هر چند گناهكاران ناخشنود باشند.

 کریم

در این دو آیه

از شیوه عمل خدا گزارش می دهد: 

خدا برای نشاندن حق به جای خود (؟) و کندن ریشه کفار و برای اثبات حق و تحقیر باطل

بی اعتنا به ناخشنودی گناهکاران

به مسلمین وعده می دهد که یکی از دو گروه را به دست مسلمین بیندارد

و

مسلمین ترجیح می دهند که گروه ضعیف به دست شان بیفتد و نه گروه قوی.

این آیه مملو از ایرادات رنگارنگ است:

۲

خدا برای نشاندن حق به جای خود (؟) و کندن ریشه کفار و برای اثبات حق و تحقیر باطل

بی اعتنا به ناخشنودی گناهکاران

به مسلمین وعده می دهد که یکی از دو گروه را به دست مسلمین بیندارد

منطق کریم در این آیه، تق و لق است:

خدا برای نشاندن حق بر مسند قدرت، تنها کاری که می کند، وعده دادن به مسلمین است.

سؤال اول این است که چرا خدای قدر قدرت خودش دست به کار نمی شود؟

خدا به مثابه اوتوریته ای قدر قدرت چه نیازی به مسلمین دارد؟

برای پیدا کردن جواب به این سؤال باید اصل خدا را پیدا کرد.

اصل خدا را طبقات حاکمه تشکیل می دهد.

خدا عکس انتزاعی ـ آسمانی طبقات حاکمه است.

خدا مفهومی انتزاعی بیش نیست و مفاهیم نتیجه تجرید چیزهای مشخص مادی اند:

مثلا مفهوم درخت، نتیجه تجرید (انتزاع) درختان مشخص و مادی سیب و چنارو سپیدار ... است.

خدا نتیجه تجرید اعضای طبقات حاکمه است.

اعضای طبقات حاکمه هم برای نشاندن حق بر اریکه قدرت، به توده نیاز دارند.

برای اینکه سازنده تاریخ توده است و طبقات حاکمه بدون تحمیق و تشکل و تشجیع و بسیج توده ول معطلند و نمی توانند تاریخ بسازند.

درست به همین دلیل خدا (عکس انتزاعی ـ آسمانی طبقات حاکمه) به مسلمین وعده سپردن دو گروه متشکل از کفار به دست توده (مسلمین) می دهد و مسلمین آرزو می کنند که به جنگ گروه ضعیفاز کفار بروند.

همه چیز از زمین به آسمان رفته است.

ادامه دارد.

فرهنگ مفاهیم سیاسی (م) مارکسیسم ـ لنینیسم (۷)

 

هیئت تحریریه کلکتیو (دسته جمعی)

برگردان

شین میم شین

 

۱۹

·    در آموزه (تعلیمات) مبارزه طبقاتی که در برگیرنده استراتژی و تاکتیک پرولتاریا برای سرنگونی کاپیتالیسم و ساختمان (بنای) سوسیالیسم است، از این رو، بخش اساسی دیگر کمونیسم علمی، تبیین تئوریکی ـ علمی خود را باز می یابد.

 

مبارزه طبقاتی

 

۱

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/14170

 

۲

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/14176

 

۳

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/14183

 

۴

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/14190

 

پایان

 

۲۰

·    سه بخش مارکسیسم ـ لنینیسم وحدت ناگسستی با هم دارند.

 

۲۱

·    سه بخش مارکسیسم ـ لنینیسم همدیگر را مشروط می سازند (یعنی شرط وجودی هر کدام، وجود دو بخش دیگر است)، وابسته به یکدیگرند  و یکدیگر را تحت تأثیر قرار می دهند.

 

۲۲

·    این بدان معنی است که سیستم مارکسیسم ـ لنینیسم، نه جمع ریاضی سه بخش بنیادی خود، بلکه کمپلکسی (ملغمه بغرنجی) از معارفی است که در یکدیگر نفوذ می کنند.

 

۲۳

·    در درون مجموعه این تئوری، هر بخش جای خاص خود را  و فونکسیون خاص خود را در واقعیت یابی این جهان بینی به مثابه کل برای حل وظایف خود دارد.

 

۲۴

·    وحدت و یکپارگی کلیه جوانب و بخش ها این تئوری، عالی ترین مشخصه خود را در تحقق رسالت طبقاتی اش دارد.

 

۲۵

·    برای اینکه به قول لنین، «مهمترین چیز در آموزه مارکس را تصریح (روشن کردن) نقش تاریخی ـ جهانی پرولتاریا تشکیل می دهد.

·    پرولتاریا به مثابه معمار (بانی، سازنده) جامعه سوسیالیستی.»

 

۲۶

·    تنها در این وحدت فلسفه، اقتصاد سیاسی، اثبات علمی کمونیسم، حزب انقلابی و طبقه کارگر، خصلت طبقاتی  مارکسیسم ـ لنینیسم به طرز بارزی (روشنی) عرض اندام می کند.

 

۲۷

·    مارکسیسم ـ لنینیسم در وهله اول، عام ترین شالوده (مبنای) تئوریکی ـ جهان بینانه برای تحقق رسالت تاریخی طبقه کارگر است.

 

ادامه دارد.