۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

سیری در جهان بینی بیژن جزنی (۳)

ﺑﯿﮋن ﺟﺰﻧﯽ
درﺑﺎره ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﻢ اﻧﻘﻼﺑﯽ و ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﻢ ﺑﻮرژوازی
تحلیلی از گاف سنگزاد

جزنی
ﭘﺲ از آن ﮐﻪ ﻣﺤﺎﻓﻞ ﺑﻮرژوازی « ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﻢ » را ﺑﻌﻨﻮان ﻣﺸﺘﯽ ﺧﺰﻋﺒﻼت و ﺗﻮﻫﻤﺎت ﻋﺪه ای ﺗﻮﻃﺌﻪ ﮔﺮ ﺗﺨﻄﺌﻪ ﻣﯽ ﮐﺮدﻧﺪ، ﺳﺮاﻧﺠﺎم زﻣﺎﻧﯽ ﻓﺮارﺳﯿﺪ ﮐﻪ « ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﻢ » جهانگیر ﺷﺪ و ﺗﺌﻮرﯾﺴﯿﻦ ﻫﺎ و اﯾﺪﺋﻮﻟﻮگ ﻫﺎی ﺑﻮرژوا را ﺗﺎب ﭘﺎﯾﺪاری درﻣﻘﺎﺑﻞ آن ﻧﻤﺎﻧﺪ.
دراﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎم ﺑﻮد ﮐﻪ ﻣﺤﺎﻓﻞ ﺑﻮرژوازی ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺗﺴﺨﯿﺮ « ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﻢ » اﻓﺘﺎدﻧﺪ.

بنظر بیژن جزنی، محافل بورژوایی به نیت «تسخیر مارکسیسم»، آن را «به عنوان ﻣﺸﺘﯽ ﺧﺰﻋﺒﻼت و ﺗﻮﻫﻤﺎت ﻋﺪه ای ﺗﻮﻃﺌﻪ ﮔﺮ ﺗﺨﻄﺌﻪ» می کنند.

این ادعای غیر واقعی، من درآوردی و سوبژکتیو بیژن جزنی اما به چه معنی است؟

۱
بیژن جزنی با این ادعا، قبل از هر چیز آوانتوریسم را، یعنی آنارشیست های امثال خود را بطور غیر مستقیم نماینده مارکسیسم جا می زند. 

۲
این ضمنا بدان معنی است که بیژن جزنی کمترین خبری از مارکسیسم، زادگاه مارکسیسم و سیر تاریخی مارکسیسم ندارد.
مارکسیسم نه مجموعه آیات الهی نازله از آسمان، بلکه نتیجه منطقی و قانونمند توسعه تفکر بشری است.
اگر جزنی از الفبای مارکسیسم خبر داشت، می دانست که سه منبع مارکسیسم، نه پرولتری، بلکه بورژوایی بوده اند:

الف
فلسفه مارکسیستی

ماتریالیسم دیالک تیکی و تاریخی و تئوری شناخت به مثابه سه ستون اصلی جهان بینی طبقه کارگر، از آسمان نازل نشده اند تا به مثابه دژی نمودار گردند و «محافل بورژوایی به فکر تسخیر آن» بیفتند.

۱
ماتریالیسم دیالک تیکی به عنوان ماتریالیسم از سویی و به عنوان دیالک تیک از سوی دیگر، در فلسفه بورژوایی وجود داشته اند.
قبل از مارکس و انگلس، 
ماتریالیسم در فرم های زیر وجود داشته است:
ماتریالیسم مکانیکی
ماتریالیسم علوم طبیعی
ماتریالیسم متافیزیکی

۲
همه این فرم های ماتریالیسم بورژوایی بوده اند.
این در طبیعت هر علم و هر دانش است که از صفر شروع نمی شود.
به عنوان مثال، علم شیمی از صفر و یا از خلأ شروع نمی شود، بلکه از میراث شیمیایی نسل های پیشین شروع بکار می کند.
شیمی مدرن هم تداوم الشیمی (کیمیاگری) قرون وسطی است و هم نتیجه ی نفی دیالک تیکی آن است.
به قول لیبیگ مؤسس شیمی مدرن و دوست مارکس، الشیمیست ها (کیمیاگران) همان آزمایشات شیمیایی را ابا وسایل آزمایشگاهی شان انجام داده اند که در عصر جدید شیمیست های مدرن انجام می دهند.

۳
دیالک تیک هم قبل از مارکس و انگلس در فلسفه بورژوایی رشد یافته است.
دیال تیک یکی از دستاوردهای ارجمند فلسفه کلاسیک بورژوایی است.
مارکس و انگلس از شاگردان هگل بوده اند.
مارکس و انگلس ماتریالیسم دیالک تیکی را که از شکم مادر نمی آورند.
هنر و خدمت مارکس و انگلس تداوم ماتریالیسم پیشین و نفی دیالک تیکی آن و تداوم دیالک تیک پیشین و نفی دیالک تیکی آن بوده است.
نفی دیالک تیکی هر چیز یعنی حفظ و توسعه جنبه های بالنده ی آن چیز و حذف جنبه های منفی و مرده آن.

ب
اقتصاد سیاسی

اقتصاد سیاسی مارکسیستی نیز از خلأ، آغاز نشده، بلکه ادامه و توسعه و نفی دیالک تیکی اقتصاد کلاسیک بورژوایی (آدام اسمیت و ریکاردو و غیره) بوده است.

ت
تئوری سوسیالیسم 

تئوری سوسیالیسم نیز قبلا در جامعه بورژوایی 
توسط سوسیالیسم اوتوپیکی 
(اون و فوریه، سن سیمون و غیره) 
وجود داشته است.

خدمت بزرگ مارکس و انگلس ادامه و نفی دیالک تیکی آن بوده است.

در میراث مارکس و انگلس به نمایندگان بورژوایی منابع (سرچشمه های) مارکسیسم احترام عمیقی قایل می شود.

۴
دراﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎم ﺑﻮد ﮐﻪ ﻣﺤﺎﻓﻞ ﺑﻮرژوازی ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺗﺴﺨﯿﺮ « ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﻢ » اﻓﺘﺎدﻧﺪ.
بیژن جزنی نه کمترین خبری از مارکسیسم دارد و نه اطلاعی از سیر تاریخی آن.
ضمنا مارکسیسم به چه درد بورژوازی می خورد تا آن را تسخیر کند.

مارکسیسم نه دژ فئودالی، بلکه علم است.
علمی از طراز علوم ریاضی - طبیعی است.
مارکسیسم علم عام ترین قوانین طبیعت و جامعه و تفکر است.
کسی نیازی به تسخیر علمی ندارد.
مارکسیسم در چالش ایده ئولوژیکی پیگیر و عرقریز با مکاتب مختلف فلسفه بورژوازی رشد کرده و رشد می کند.
این بدان معنی است که مارکسیسم هرگز یکه و تنها در میدان نبوده است.
در جوار مارکسیسم همیشه مکاتب مختلف فلسفی و غیره بورژوایی و خرده بورژوایی وجود داشته اند.

۵
از آن ﭘﺲ اﭘﻮرﺗﻮﻧﯿﺴﻢ ﺑﻪ ﺻﻮرت روﯾﺰﯾﻮﻧﯿﺴﻢ و دﮔﻤﺎﺗﯿﺴﻢ دردرون و ﭘﯿﺮاﻣﻮن ﺟﻨﺒﺶ ﮐﺎرﮔﺮی ﻇﺎﻫﺮ ﺷﺪ.

بازی با واژه های توخالی شروع شد.
بیژن جزنی اصلا نمی داند که
 اوپورتونیسم و رویزیوینسم و دگماتیسم 
 به چه معنی اند.
رهبر عظیم الشأن آوانتوریسم چپ برخاسته از جبهه ملی خیال می کند 
که رویزونیسم و دگماتیسم فرم های اوپورتونیسم هستند 
و بدتر حتی از آن، خیال می کند که آنها 
در درون و پیرامون جنبش کارگری تشکیل شده اند.

۶
از جزنی  چه پنهان که مؤسس رویزیونیسم 
 ـ حضرت ادوارد برنشتین ـ 
نه در درون و  پیرامون جنبش کارگری، بلکه در رأس حزب سوسیال ـ دموکرات کارگری آلمان بوده است 
و ضمنا نه عضو ساده و یا کادر حزبی بی اهمیت در درون جنیبش کارگری، 
بلکه معاون فریدریش انگلس بوده است.

۷
مؤسس و سردمدار اوپورتونیسم و یا سوسیال ـ دموکراتیسم
 ـ  حضرت کائوتسکی ـ 
نیز نه در درون جنبش کارگری به عنوان  عضو ساده و یا کادر معمولی حزب سوسیال ـ دموکرات آلمان و نه در پیرامون آن، 
بلکه از رهبران حزب و از نظریه پردازان بین الملل کارگری 
بوده است.

اگر جزنی، نظری گذرا به لیست آثار ولادیمیر لنین انداخته بودند، 
متوجه می شدند که لنین کائوتسکی را «مرتد» می نامد.
مرتد در همه ادیان به کسی اطلاق می شود که تغییر دین و آیین داده است 
و به دین دیگر گرویده است.

۸
ضمنا دگماتیسم و یا جزمگرائی یکی از گشتاورهای تئوری شناخت است 
و کمترین ربطی به اوپورتونیسم و رویزیونیسم ندارد.

ادوارد برنشتین 
 دشمن سرسخت دیالک تیک بوده است:
او دیالک تیک حرکت و یا جنبش و آماج را تخریب می کرد.
جنبش را مطلق می کرد و آماج را دور می انداخت.

شعار او جنبش، همه چیز و آماج، هیچ چیز بود.

همین شعار را امروزه  
هم سلطنت طلب ها و هم سرتنت طلب ها 
به زبان بی زبانی می دهد:

وحدت عمل با همه و به هر قیمت، همه چیز، 
اندیشه و تئوری و آماج، هیچ چیز.

۹
خود خط مشی سران چریک های فدایی نیز 
فرق ماهوی با خط مشی برنشتین نداشته است.

شعار جنگ مسلحانه هم استراتژی ـ هم تاکتیک 
معنایی جز تخریب دیالک تیک استراتژی و تاکتیک ندارد.

به قول درست گئورگ لوکاچ 
هر خریت و خیانت و جنایتی با لگدمال کردن دیالک تیک آغاز می شود.
(نقل به مضمون)

۱۰
فدائیان خلق اصلا آماجی نداشته اند 
تا حساب خود را از رویزیوینسم و مؤسس آن بتوانند جدا کنند.

۱۱
عنوان جزوه کودکانه امیر پرویز پویان، 
«رد تئوری بقا» 
نیز چیزی جز تخریب دیالک تیک فنا و بقا، 
مطلق کردن فنا (انتحار) و دور انداختن بقا (استتار) 
  نیست.

هم مسعود احمد زاده و هم امیرپرویز پویان 
بلحاظ اسلوب تفکر کمترین فرقی با 
برنشتین و اهل عرفان 
نداشته اند.

داس و چکش حضرات وسیله ای برای عوامفریبی و آنتی کمونیسم بوده اند.

فقط جماعت پخمه،  فریب علایم و هارت و پورت عوامفریبان را می خورند 
و نه هشیاران خردمند خوداندیش.

این جفنگیات جزنی را می توان سطر به سطر نقد کرد، 
اینها اما  ارزش خواندن حتی ندارند، چه رسد به تأمل و تحلیل.

بدبخت و وامانده کسی است که دنبال چنین کسانی بیفتد.

پایان

تأملی در نقل قولی از فروغ فرخزاد (۱)


اگر پشت سر يك زن بد شنيديد، بدانيد دو حالت دارد:

اگر گوينده مرد است
بي شك توانايي به دست آوردن او را نداشته
اگر زن است
بدانيد توانايي رقابت با او را نداشته
فروغ فرخزاد


میم

۱
آلترناتیو دیگری هم وجود دارد.

ولی باید از فروغ بپرسیم که منظورش از بد و خوب چیست؟ 

۲
چون مثلا منظور مثلا آخوندی از «خوبی» و «بدی» با منظور عمله ای و یا عالمی از آنها یکی نیست. 


۳
به همین دلیل «خوبی» و «بدی»، نسبی اند و نه مطلق.
«خوبی» و «بدی» معتبر برای همه خلایق وجود ندارد.


۴
ولی ضرر ندارد، اگر این هشدار فروغ را مورد تأمل قرار دهیم:


۱
اگر پشت سر يك زن، بد شنيديد، بدانيد دو حالت دارد.

منظور فروغ از «بد» پشت سر زن این است که بگویند، هنجارهای اخلاقی حاکم را رعایت نمی کند.
مثلا بدون ازدواج با مردی، با او رابطه برقرار می کند.
بوسه ای رد و بدل می کند و یا حتی به عشقبازی با او می پردازد.

ولی هنجارهای اخلاقی حاکم در هر جامعه، هنجارهای اخلاقی کدام طبقه اجتماعی اند؟

۲
هنجارهای اخلاقی حاکم در جامعه فروغ، هنجارهای اخلاقی بنده داری ـ فئودالی ـ روحانی بوده اند.
هنجارهای طبقه اجتماعی حاکم بوده اند که زن را به عنوان آدم برسمیت نمی شناسد و اگر خیلی تخفیف دهد، زن را به عنوان نیمه آدم برسمیت می شناسد.


۳
به همین دلیل تعیین کننده ی معیار خوبی و بدی زن و هر چیز و هر کس و هر فکر و هر کردوکار دیگر در تحلیل نهایی، طبقه حاکمه است و نه این و آن.
طبقه حاکمه اما برای چشمان غیرمجهز به تئوری علمی، نامرئی است.
طبقه حاکمه از جنس اجنه است.
همه جا هست، ولی دیده نمی شود.


۴
آنچه همه می بینند، این است که مثلا پلیس اخلاقی زنی را تعقیب و بازداشت و ضرب و شتم و اعدام و سنگسار می کند.
ولی بندرت کسی قادر به دیدن طبقه حاکمه نامرئی است که پلیس اخلاقی و کل دستگاه دولتی و کارمندان آن، مزدوران و عمال و عوامل آن هستند.


۵
فروغ اگرچه کنجکاو و هوشمند و اندیشنده بوده، ولی سواد نظری نداشته است.
به همین دلیل، مسئله را سطحی و مبتذل می بیند و طرح می کند.
اگرچه خود این بینش و طرح، هنر ارجمند بزرگی بوده است.


۶
بزعم فروغ، بد گفتن پشت سر زن و یا بدکاره محسوب داشتن زن، قبل از آنکه عینی (اوبژکتیو) باشد، یعنی قبل از آنکه به خود زن و مناسبات اجتماعی ـ اقتصادی حاکم مربوط باشد، ذهنی (سوبژکتیو) است.
یعنی اصلا به خوبی و بدی خود زن ربطی ندارد، 

بلکه به منافع این مرد و آن زن ربط دارد:

الف
اگر گوينده مرد است
بي شك توانايي به دست آوردن او را نداشته


ب
اگر گوینده زن است
بدانيد توانايي رقابت با او را نداشته.


۷
ایراد اول و عمده فروغ چیز واره تلقی کردن زن است.
فروغ در این نقل قول، زن را نه به عنوان عضو برابر حقوق جامعه، 

بلکه به عنوان متاعی ویا صیدی تصور می کند 
تا تاجری و یا صیادی آن را به دست آورد 
و یا صید کند و ای زن دیگری 
(باز هم به عنوان متاعی ویا صیدی) 
با او رقابت کند.

۸
ایراد دیگر نظر فروغ این است  

که این احتمال احتمالا درست او،
 فقط یکی از احتمالات درست است.

چون در واقع حتی همین مرد و زن مورد نظر فروغ، با تسلیحات اخلاقی و مذهبی رایج و حاکم، به تخریب خانه اعتبار و آبروی زن می پردازند.
اتیک و یا اخلاق اما چیزی تصادفی و سوبژکتیو محض و بی صاحب و خود رو و خودپو نیست.
اتیک و یا اخلاق حاکم، اتیک و اخلاق طبقه حاکمه است.

پس از پیروزی انقلاب سفید به عنوان مثال، همه دیدند که وقتی طبقه حاکمه کم و بیش عوض شد، اتیک حاکم نیز دستخوش تغییر گشت:
مثلا مینی ژوپ جای چادر را گرفت و کت و شلوار و کلاه، 

جای عبا و قبا و عمامه را.

به همین دلیل نظر فروغ اگرچه در تحلیل نهایی درست است،
 ولی دقیق نیست.
ضمنا سطحی است.


پایان

درک ماتریالیستی تاریخ (8)

اثری از مجید افسر
  پروفسور دکتر مانفرد بور
پروفسور دکتر ولفگانگ ایش هورن
پروفسور الفرد کوزینگ
پروفسور دکتر گونتر کروبر
 برگردان شین میم شین

4
·        ماتریالیسم تاریخی به کشف نیروهای محرکه واقعی روند تاریخ می پردازد.

·        مراجعه کنید به نیروهای محرکه جامعه در تارنمای دایرة المعارف روشنگری   


5
·        ماتریالیسم تاریخی نشان می دهد که نیروهای محرکه واقعی روند تاریخ را نه، در میل و هوس و خواست انسان ها و گروه های انسانی باید جست و نه در ورای روند رئال و عملی تاریخ.

6
·        نیروهای محرکه روند تاریخ فقط می توانند در گرایشات متقابلا مؤثر روند زندگی اجتماعی خود انسان ها باشند و سبب شوند که عمل گروه های بزرگ انسانی برای مدتی طولانی در مسیر معینی صورت گیرد.

7
·        نیروهای محرکه روند تاریخ را همیشه باید در دیالک تیک تاریخا مشخص سوبژکت ـ اوبژکت جست.

8
·        از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی ـ قبل از همه ـ عوامل زیر به این نیروهای محرکه روند تاریخ تعلق دارند:

الف
·        تأثیرات متقابل دیالک تیکی میان نیروهای مولده و مناسبات تولیدی

ب
·         مبارزه طبقاتی

ت
·        انقلاب اجتماعی

8
·        در سوسیالیسم که آنتاگونیسم های طبقاتی از میان برداشته می شوند، نیروی محرکه نوین زیر مؤثر واقع می شود:

الف
·        انطباق بنیادی الزامات اجتماعی و منافع مادی گروه ها و شخصیت ها

ب
·         و بر این مبنا اتحاد و بسیج آگاهانه، مبتنی بر برنامه و آماجگرایانه کلیه نیروهای مولد خلق زحمتکش بوسیله طبقه کارگر.

9
·        در این رابطه باید خاطرنشان شد که ماتریالیسم تاریخی ـ برای اولین بار در تاریخ تئوری های اجتماعی ـ نقش تاریخی توده های خلق را بمثابه سازندگان تاریخ کشف کرده و توضیح داده است.

10
·        نقش تاریخساز توده های خلق به دلایل زیر است:

الف
·        به دلیل کردوکار تولیدی آنها

ب
·        به دلیل مبارزات اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیکی آنها بخاطر پیشرفت  

11
·        اینجا باید ضمنا یادآور شد که ماتریالیسم تاریخی نه منکر هستی و اثرگذاری فردی انسان ها ست و نه منکر نقش تاریخی شخصیت ها.

12
·        طرح ماتریالیسم تاریخی این نکته را مبدأ قرار می دهد، که کلیه مناسبات اجتماعی و کلیه حوادث و تحولات تاریخی نتیجه عملیات متقابل افراد انسانی اند.

13
·        ماتریالیسم تاریخی ـ پس از کشف روند حیات مادی جامعه و نیروهای محرکه و قانونمندی های توسعه آن ـ  نشان می دهد که شیوه تحقق آنها از چه قرار است.

14
·        ماتریالیسم تاریخی خطوط بزرگ وساطت دیالک تیکی واقعی میان افرادی که بصورت فردی عمل می کنند و روند حیات تاریخی و اجتماعی فراگیر را آشکار می سازد.
·        اینجا نشان داده می شود که تنها تحول سوسیالیستی جامعه تحت رهبری طبقه کارگر به وحدت (اتحاد)  زحمتکشان منجر می شود، همبودی که در آن، توسعه آزاد هر فرد، به شرط توسعه آزاد همه بدل می گردد. 

الف
·        وحدتی که در آن، انسان می تواند بمثابه فرد واقعا آزاد توسعه یابد.

ب
·        وحدتی که نمودار چند جانبگی استعدادها، نیازها و کردوکارها ست و بر درک و شناخت، کاربست و استفاده دسته جمعی آگاهانه، برنامه ریزی شده کلیه نیروهای مولده جامعه استوار است.

15
·        اینجا معلوم می شود که ماتریالیسم تاریخی ـ در عین حال ـ تئوری فلسفی مارکسیسم ـ لنینیسم راجع به انسان را در بر می گیرد و به تراوشات فکری از آنتزوپولوژی فلسفی که در کشورهای امپریالیستی تدارک دیده شده اند، برای به اصطلاح «تکمیل» خود، نیاز ندارد.

ادامه دارد.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

پینوتیو در عقاب آباد (۹)

اثری از

 گاف نون
قصه دریافتی
  
داداش آرام وبی خیال مشغول کشیدن چپق بود.
مشه مصطفی پا شد و رفت و بعد با پینه دوزی برگشت.

پینه دوز موهای بور داشت و «اوروس» صدایش می کردند.
داداش بعدها گفت که تبارش به روس ها می رسد و در عقاب آباد  روس ها را اوروس می نامند.

اوروس نگاهی به کفش هایم انداخت و گفت که نمی شود نجات شان داد و باید دور انداخت شان.

قصاب و عطار و کفاش به بهانه ای رد می شدند و دزدکی نگاهم می کردند.
کنجکاو بودند، انگار.

«کفش کهنه حتما تو خونه داریم!»، داداش گفت و نگاهم کرد.
 
از مغازه مشه مصطفی که بیرون آمدیم، داداش ساختمانی را نشانم داد و گفت:
«این بخشداری عقاب آباد است.
دیروز بخشدار تازه ای آمده و مردی دهاتی را که الاغش را می زده، ده تومن جریمه کرده و دستور داده جار بزنند که «زدن الاغ ها از این به بعد ممنوع» است.»

«چرا مرد دهاتی الاغش را می زده؟»
پرسیدم و دلم به حال الاغ ها سوخت.

من الاغ ها را خیلی دوست دارم.
می دانم که الاغ ها چه زندگی دشواری دارند.
آنها خدمتگزار مردمند ولی همواره آزار می بینند.
آدم ها که قدردانی سرشان نمی شود.

«آدم که اعصابش خورد باشه، یا باید زنش را بزنه و یا الاغش را»، داداش گفت.

«توهم همینطور؟»
پرسیدم.

«مگر من آدم نیستم؟
مگر اعصابم از سنگه ؟»
داداش در پاسخم گفت.

«تو هم زن داری، داداش؟»
پرسیدم.

داداش با نگاه عاقل اندر سفیه به هراسم انداخت.
«نقی را مگر ندیدی؟
اگر زن نداشتم، چطوری می تونستم بچه داشته باشم؟»

«پدر من زن نداشت ولی بچه داشت.
من که گفتم، مادر نداشته ام.»
با احتیاط تمام گفتم.

«شاید مادرت مرده، وقتی که تو شیرخواره بودی و تو چیزی از او به خاطرت نمونده.
خدا رحمتش کنه و یا شاید طلاق گرفته و رفته.»

چه می توانستم بگویم؟

«این جماعت به هیچ چیز جز پندارهای خود باور ندارند.
حرف زدن با اینها  فایده ای ندارد.»
با خود گفتم و لب بستم.
«خدا کند میان این جماعت عقلم را ازدست ندهم.»

مرد کوتوله و چاقی دیدیم.
لباس آبی پوشیده بود، کراوات زده بود و کفش هایش برق می زد.

داداش سلام کرد، ولی او محلش نگذاشت.

«اینه بخشدار تازه.
مرد دست و دلبازیه!
به ابوالقاسم ده تومن داده.»
داداش گفت.

من نمی دانستم، ابوالقاسم کیست.
با خود گفتم باید گدایی باشد و برای اینکه درستی حدسم را بسنجم، پرسیدم:
«ابوالقاسم چکاره است؟»

«حماله!»
داداش گفت.

ومن دلم خواست حمال باشم تا بخشدار دست و دلباز به من هم ده تومن بدهد.
اما از رفتار او با داداش، خوشم نیامد.
او می بایست جواب سلام داداش را بدهد.
داداش که آدم بدی نبود.

در تمام طول راه داداش به بازاری ها سلام می داد.

از بازار که بیرون آمدیم مرا به مرد حلبی ساز اخمویی معرفی کرد.
بعد در راه گفت:
«خدامراد همسایه مونه!
دو تا پسر داره و هفت تا دختر.»

بعد پرسید:
«تو هم خواهر و برادر داری؟»

گفتم:
«من فقط یه پدر داشتم. 
اون هم مرده است.
اگه بزغاله نبود، من هم باید از تنهایی می مردم.»

گفت:
«هیچ کس از تنهایی نمی میره.»

«تنهایی بدتر از مرگه!»
گفتم.

ادامه دارد.