۱۴۰۴ اسفند ۱۷, یکشنبه

خود آموز خود اندیشی (۱۳۸۳)

  
 شین میم شین

 

بوستان

باب سوم

در عشق و مستی و شور

حکایت هفدهم

(دکتر حسین رزمجو، «بوستان سعدی»، ص ۹۵ ـ ۹۶  )

ما به سوی آنچه دانش زمانه مان نموده، می رویم
 

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد

فرو می دوید اش به رخسار زرد

 

که ای مدعی، عشق کار تو نیست

که نه صبر داری، نه یارای ایست

معنی تحت اللفظی:

شمع در حالیکه بی وقفه ذوب می شد، به تحقیر پروانه پرداخت:

پروانه به دلیل نداشتن صبر و توقف

لیاقت عشق را ندارد.

 

حافظ حتی تمامی غزلی را به شمع اختصاص داده است و از عظمت عشق او نسبت به آفتاب  سخن گفته است.

او هم پروانه را با تحقیر، برای رفع کسالت، در شب هجران عظیم خویش، از معشوق طلب خواهد کرد:

 

در شـب هجران مرا پروانه وصلی فرسـت

ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمـع

معنی تحت اللفظی:

اگر در شب هجران پروانه وصلی نفرستی، من مثل شمع جهانی را از فرط درد به آتش خواهم کشید.

 

حافظ

در این اندیشه بیت شعر

خود را به شمع تشبیه می کند و آرزوی پروانه ای را دارد که از فرط عشق به او خود را داوطلبانه فدا می کند.

ما اینجا هم با لیاقت بیشتر شمع به عاشق بودن سر و کار پیدا می کنیم.

یعنی

با تحقیر پروانه سر و کار پیدا می کنیم.

 

 

حافظ در بیت زیر  این اندیشه سعدی را صراحت بیشتری خواهد بخشید و از فقدان بی مرگی شکوه سر خواهد داد:

 

همـچو صبح ام یک نفس باقی است با دیدار تو

چـهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

معنی تحت اللفظی:

من شبیه صبحم و تا طلوع خورشید، فرجه زمانی چشمگیری ندارم.

خورشیدی که طلوعش همان و خاموشی شمع همان.

 

حافظ

شمع را پروانه آسا تصور و تصویر می کند و خورشید را شمع آسا.

شمع عاشق حانباز خورشید است.

یعنی برتر از پروانه است که عاشق حانباز شمع است.

 

«پروانه» (عاشق) جنون زده، خرد رهائی بخشش را به دست خود حلق آویز کرده است و اکنون مثل ابلهی تهی مغز در چنبر جهل خویش اسیر مانده است.

او نه خود را می شناسد، نه پایگاه طبقاتی خود را و نه دشمن طبقاتی خود را.

 

بدون شعور جامعتی نمی توان به وجود جامعتی خود و دیگران پی برد.

بدون شعور جامعتی  نمی توان به تمیز خوب از بد نایل آمد، حتی نمی توان عاشق شد.

جنون با عشق آگاهانه فرسنگها فاصله دارد.

شمع پروانه را اصلا آدم حساب نمی کند.

بر خورد شمع به پروانه به برخورد طبقات بالا نسبت به طبقات پائین شباهت دارد.

عشق کذائی سعدی و حافظ فقط برای خام و خر کردن توده ها ست.

عشق مورد نظر سعدی برای تربیت انسانهای نوکرصفت اختراع شده است و فاقد اهمیت و اعتبار علمی است.

اما عشق پروانه وار که ایدئولوگ های فئودالیسم توصیه و تمجید می کنند، فقط به طور مشروط می تواند ارزشمند باشد و گر نه آن به چه درد فئودالیسم می خورد.

عاشقی که دست به خود کشی و انتحار بزند، چه فایده ای برای معشوق (طبقه حاکمه) دارد؟

 

از این رو ست که شمع به انتقاد از پروانه می پردازد و «نداشتن صبر و تحمل» را به مثابه عیب اصلی او مطرح می سازد.

خودکشی بنده و رعیت، نوکر و کنیز و غلام و کلفت از شدت عشق به بنده دار، فئودال و پادشاه چه دردی از دردهای اشراف بنده دار، فئودال و دربار را دوا می کند؟

 

عاشق آن است که صبر و تحمل داشته باشد.

عاشق آن است که نه فقط پر و بالش، بلکه سرتاپایش بسوزد.

عاشق آن است، که مثل گاو پروار تمام عمر شیر دهد، شخم زند، بار ببرد و خلاصه بی انتظار «نعمت»، مشغول «خدمت» باشد.

 

ادامه دارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر