بوستان
باب سوم
در عشق و مستی و شور
حکایت هفدهم
(دکتر حسین رزمجو، «بوستان سعدی»، ص ۹۵ ـ ۹۶ )
اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فرو شوی دست از غرض
معنی تحت اللفظی:
پیش شرط خلوص عاشقانه
بی اعتنایی به هدف و آماج است
بسان سعدی.
سعدی
در این بیت شعر،
برای تعریف صریح مقوله «عشق» ، از مفهوم «مرض» استفاده می کند.
مرض را مریض نه آرزو می کند، نه خود را آگاهانه گرفتار آن می سازد و نه حاضر به همزیستی با آن است.
مرض به مریض تحمیل می شود و او را اسیر و دچار تب و لرز و زجر و عجز می کند.
به نظر سعدی عاشق حتی نباید فکر درمان درد عشق را به خاطر خود خطور دهد.
چرا؟
سعدی و حافظ هزاران دلیل برای این اندرز دارند.
آنها برای اثبات تئوری عشق
چندین دیالک تیک را به کار می گیرند:
دیالک تیک درد و درمان،
دیالک تیک مریض و طبیب،
دیالک تیک درمان و حکیم.
که باید مستقلا و مفصلا مورد بررسی قرار گیرند.
سعدی علاوه بر خوگر شدن به مرض عشق، صرفنظر از غرض را توصیه می کند.
انسان ایدئال سعدی باید انسانی لاابالی و بی آماج و هدف باشد.
نوکر تمام عیار باشد، سگ باشد، فقط مولکول های بویناک تن ارباب خود را بو کند و به دنبال او بی هدف و آماج شخصی، بی شعور و فراست و فهم رهسپار شود.
سعدی خود را به مثابه پرچمدار این شیوه زندگی معرفی می کند.
عاشق باید از «دوست» جز دوست تمنائی نداشته باشد، نوکر باید از ارباب، جز ارباب نخواهد.
او حتی وجود فی نفسه عاشق را نمی خواهد تحمل کند.
عاشق باید به نفی مطلق خویش (خودستیزی) برخیزد و خویشتن خود را در وجود دوست منحل و مضمحل کند.
ادامه دارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر