۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

جهان و جهان بینی سیاوش کسرائی (9)


سیاوش کسرائی (1305 ـ 1374) (اصفهان ـ وین)
شین میم شین


تولد
آبان 1353


• گیل آوا
• ای کودک کرانه و جنگل
• ای دختر ترانه و ابریشم و بلوط
• ازکوره راه دامنه و ده
• با ما بگو که بوی چه عطری
• یا بال رنگ رنگ چه مرغی تو را کشاند
• تا پایتخت مرگ؟

• چشم که خفته بود که چشمانت
• راه از ستاره جست

• دست که بسته بود که دستانت
• از میخ های کلبه ربود آن تفنگ پر؟

• گیل آوا
• ای روشنای چشم همه خانوار رنج

• بی شمع و شب چراغ
• در پیش چون گرفتی این راه پر هراس؟

• و آن گاه با کدام نشانی
• بر خلق در زدی که جوابت نداد خلق؟

• وقتی گلوله تو به بن بست کوچه ها
• بر جثه جنایت
• دندان ببر بود که در گوشت می چرید

• وقتی فشنگ آنان
• در قامتت، بهاری در خاک می کشید
• بی راه و بی گناه
• سر در گم هزار غم خرد، عابران

• آنان که بایدت به کمک می شتافتند
• آرام سوی خانه و کاشانه می شدند

• ای وای از آن جدایی و این جرئت
• فریاد از این جنون شجاعت

• گیل آوا
• ای خوشه شکسته سرخ انگور
• آه ای درخت خون

• گیل آوا
• اینک بگو به ما
• تا با کدام اشک، جراحت را
• ما شستشو کنیم؟
• چونان تو را کجا
• ما جستجو کنیم ؟

• ای بر توام نماز
• ای بر تو ام نیاز هزاران هزارها
• تکرار شو
• بسیار شو
• ای مرگ تو تولد زن در دیار من
• یکتای من خجسته گیل آوا

تلاشی برای تحلیل شعر
تولد

• سیاوش با گزینش مفهوم «تولد» ـ به مثابه عنوان شعر ـ در مرگ گیل آوا، تولد زن را در دیار خویش آرزو می کند و یا نوید می دهد.
• سیاوش احتمالا تأثیر ناگزیر مرگ گیل آوا بر نیمه دیگر جامعه را می بیند و به ورود زنان به عرصه مبارزات اجتماعی امید می بندد.
• سیاوش اما با این مفهوم، دیالک تیک مرگ و تولد را به خاطر خواننده خطور می دهد:
• هر مرگی همواره به معنی تولدی دیگر است که فروغ فرخزاد از آن برای کتاب شعرش عنوان ساخته است.
• واقعی بودن این امید و صحت این نوید را باید در کوره پراتیک زنده زندگی به محک زد و مورد حلاجی علمی قرار داد.
• چه بسا مرگ ها که به جای شیپور بیداری، طبل توهم را در کله انسان ها به غرش می آورند، با اتکا به سنت شهادت طلبی، به اثبات عاطفی باطل کمک می کنند، بذر گمراهی در ضمیر توده می پاشند و در تحلیل نهائی، آب به آسیاب ارتجاع و واپسگرائی می ریزند.

حکم اول

• گیل آوا
• ای کودک کرانه و جنگل
• ای دختر ترانه و ابریشم و بلوط
• ازکوره راه دامنه و ده
• با ما بگو که بوی چه عطری
• یا بال رنگ رنگ چه مرغی تو را کشاند
• تا پایتخت مرگ؟

• مفاهیمی که سیاوش در این حکم به کار می برد، عبارتند از «گیل آوا»، «کودک کرانه و جنگل»، «دختر ترانه و ابریشم و بلوط»، «کوره راه دامنه و ده»، «بوی عطر و بال رنگ رنگ مرغ» و «پایتخت مرگ»

1
«گیل آوا»

• سیاوش با مفهوم «گیل آوا» قهرمان حادثه را نامگذاری می کند، تا از سوئی شعر خود را از شر سانسور نجات دهد و از سوی دیگر زادگاه قهرمان به خاک افتاده را نشان خواننده می دهد:
• گیلاوا به معنی آوای گیلان.

2
«کودک کرانه و جنگل»

• سیاوش با مفهوم «کودک کرانه و جنگل» از سوئی سن و سال قهرمان مورد نظر را و از سوی دیگر، خاستگاه جغرافیائی او را و ضمنا رابطه عاطفی خود نسبت به او را بر زبان می آورد.
• مفهوم «دختر کرانه و جنگل» به اهل شمال ایران بودن قهرمان شعر دلالت دارد.
• در مفهوم «کودک» رابطه سیاوش با دختر جوان به دیده می گذرد:
• سیاوش او را فرزند خویش تلقی می کند.
• این شعر به شلال سرشک شور شاعر رقم خورده که خود از سر تا پا پارتیزانی پهلوان و سلحشور بوده است.

3
«دختر ترانه و ابریشم و بلوط»

• سیاوش با این این مفهوم ضمن تأکید بر نوجوانی و لطافت ابریشمین و مقاومت و سرسختی بلوطین دختر کرانه و جنگل، احتمالا فراورده تولیدی شهرش را نیز بر زبان می راند:
• ابریشم را که شاید با استفاده از برگ درختان بلوط به عنوان خوراک کرم ابریشم تهیه می شود.
• قهرمان شعر سیاوش ـ در هر حال ـ دیالک تیکی از ابریشم و بلوط است، دیالک تیکی از لطافت و استقامت است.

4
«کوره راه دامنه و ده»

• سیاوش با مفهوم «کوره راه» هم راه معنوی (فکری) دختر جوان را در نظر دارد و هم راه مادی او را، یعنی هم مدل فکری روند و روال مبارزه را و هم فرم مادیت یافته مدل فکری را.
• مفهوم «کوره راه»، خود از سوئی دیالک تیک مادی و معنوی معیوب است، دیالک تیک پراتیک نسنجیده و تئوری دست و پا شکسته است و از سوی دیگر دیالک تیک وسیله نامناسب و هدفی متعالی است.
• سیاوش در ادامه شعر، منظور خود را با صراحت بیشتری بیان خواهد کرد.

5
«بوی عطر و بال رنگ رنگ مرغ»

• سیاوش با این مفهوم چندین دیالک تیک متنوع و مختلف را به خدمت می گیرد:
• او از سوئی دیالک تیک غریزه و عقل را برای بیان منظور خویش به کار می برد:
• حرکت دختر جوان نه بر بنیان عقل، بلکه به فرمان غریزه صورت می گیرد، نه بر پایه خردی خارائین، بلکه بر اساس شور و شوقی عاطفی:
• بوی عطر مستی بخشی و رنگ فریبای پر و بال مرغی او را از جا می کند و به دنبال خود می کشد.
• سیاوش همین اندیشه را بعدها در قالب شعر دیگری بر زبان می راند و میان راه و آئین خود و کوره راه فدائیان مرزبندی می کند:

سیاوش

• تو به سوی آنچه دل ز تو ربوده می روی
• من به سوی آنچه دانش زمانه ام نموده می روم

• سیاوش در آن واحد، دیالک تیک آگاهی و خودپوئی را نیز به خدمت می گیرد.
• در غیاب تئوری رهائی بخش، در غیاب آگاهی، کردوکار انسان ها خصلت غریزی و خودپو کسب می کند.
• مارکس در نامه ای به آبراهام لینکن از «غریزه طبقاتی پرولتاریا» سخن می گوید که در غیاب تئوری، چراغ راه آنها ست.
• عقل نیز خواه و ناخواه در دامن غریزه پرورش یافته است.
• غریزه همواره نطفه های عقل را در بطن خویش می پرورد و پس از بلوغ درخور، گذار از غریزه به عقل صورت می گیرد.
• غریزه در روند توسعه بشری همواره آبستن عقل بوده است.
• غریزه بر عقل تقدم داشته است، فونکسیونی بمراتب مهمتر و تعیین کننده تری در اندام زنده به عهده دارد و همچنان و کماکان حرف آخر را بر زبان می راند و در صورت لزوم پوزه بندی مهیب بر عقل می زند و چه بسا بدان حق نفس کشیدن هم نمی دهد.
• سیاوش می تواند اما قیاس به نفس کند و با مفهوم «بوی عطر و بال رنگ رنگ مرغ» زیبائی جامعه آرمانی فردا را که آبشخور ایدئال ها ست، به دختر کرانه و جنگل نسبت دهد.
• ایدئالیزه کردن آماج ها برای مبارزان اجتماعی امری عادی و ضروری است.

6
«پایتخت مرگ»

• کودکی که به دنبال عطر و رنگی فریبا به راه افتاده بود، به پایتخت مرگ رسیده است.
• گنجشک رودار هشیاری در ایران زندگی می کند که به «گنجشک بچه گولزن» معروف است:
• در یک قدمی کودک بر زمین می نشیند و با هر حمله کودک به قصد گرفتن آن، فقط یک قدم به جلو می جهد و بدین طریق کودک جاهل و غافل را از شهر بدر می برد و ـ بروایتی ـ به چاهی رهنمون می شود.
• مادران هوشمند کودکان خود را نسبت به این موجود کوچک کودکفریب هشدار می دهند.

حکم دوم

• چشم که خفته بود که چشمانت
• راه از ستاره جست ؟

• گشتاور فرمال، ولی معنامند و محتوامند غریبی در این حکم گنجانده شده است:
• جایگزینی چشم رهشناس انسانی با چشم کمسوی ستاره.
• دختر جوان محروم از چشمی بینا، رهشناس و رهنما، به رهنمائی ستاره کمسوئی دل می بندد.
• پیشوای تئوریک جنگ چریکی پیشاپیش گفته است که «نور هر چقدر هم ناچیز باشد، بالاخره روشنائی است!» (صمد بهرنگی)
• در فقدان تشکیلات مسلح به تئوری رهائی، طبیعت کور به قبله مبارزان بدل می شود.
• در غیاب خورشید مارکسیسم ـ لنینیسم، خرافه بر تخت می نشیند و چریک فدائی به حداقل حقیر موجود رضایت می دهد.

• کودکی که در جستجوی زیبائی است، بدون پیشوائی بینا، راهنما، مجرب و دانا دل به سوسوی ستاره می بندد و به راه می افتد.
• زیرا در دیار گیل آوا، دیری است که احزاب و سازمان های سیاسی تعطیل اند و اندیشندگان رهشناس یا طعمه لاشه خورهای جوخه های اعدام گشته اند، یا در زندان ها می پوسند و یا دربدر دیار تبعیدند.
• در نتیجه، برای جوانان شوریده و شتابزده چاره ای جز «راه از ستاره جستن» نمی ماند:
• برداشتی سوبژکتیویستی، مکانیکی و دست و پا شکسته از جنبش های رهائی بخش چین و ویتنام و کوبا و غیره، همین و بس.

حکم سوم

• دست که بسته بود که دستانت
• از میخ های کلبه ربود آن تفنگ پر؟

• در این پرسش سیاوش کوهی از اندیشه، شکایت و شکوه می تپد.
• اینکه دختری نوجوان، بی تجربه و نادان تفنگ به دست می گیرد، به نظر سیاوش حاکی از بسته بودن دست بزرگترها ست.
• اما منظور از «بسته بودن دست بزرگترها» چیست؟
• شاید منظور سیاوش فقدان آزادی های دموکراتیک و عدم امکان مبارزه علنی و قانونی در جامعه است.
• شاید منظور او کشتار، حبس و تبعید مبارزان انقلابی است که در غیاب شان کودکان فریب هر رنگ بظاهر زیبا را می خورند و از هر عطر هر عطاری مست می شوند.
• آنچه سیاوش ـ به احتمال قوی ـ نمی داند، بی پناهی کودکان در جوامع سرتاپا کودکستیز است.
• آلت دست قرار دادن کودکان بی شعور و بی تجربه از سوی پیام آوران دروغین در تاریخ بشری سنتی دیرین دارد.
• فاشیسم آلمان نیز که با تخریب روحی و ایدئولوژیکی کودکان آغاز به کار کرده بود، سرانجام به بسیج آنان و ارسال دسته جمعی آنها به جبهه ها دست زد و فوندامنتالیسم در همه فرم های آن برای نیل به آماج خویش، از کودکان مردم بمب های تپنده ساخت.
• اینکه کتاب واره های مختص کودکان آن دوره هنوز هم به تیغ تحلیل علمی سپرده نشده اند، از بی تفاوتی این جامعه نسبت به سرنوشت کودکان بی پناه حکایت می کند.
• ادبیات برخی از واحدهای چپ نما هنوز هم فقط و فقط به درد بسیج کودکان کودکستان ها می خورند و بس.
• برای هر کالای مادی و معنوی تنها می توان مشتری درخور جستجو و پیدا کرد و بس.
• برخی از تشکلات به اصطلاح مدافع کودکان از سر نادانی از همین کتابواره های زهرآمیز برای کودکان کاست و غیره هم تهیه کرده اند و همچنان اشاعه می دهند.

حکم چهارم

• گیل آوا
• ای روشنای چشم همه خانوار رنج
• بی شمع و شب چراغ
• در پیش چون گرفتی، این راه پر هراس؟

• سیاوش اکنون گیل آوا را به نام می خواند:
• «روشنای چشم همه خانوار رنج!»

• گیل آوا ـ ظاهرا ـ پایگاه طبقاتی دهقانی و یا پرولتری داشته است.
• چنین پدیده ای شاعر پرولتاریا را از ریشه می سوزاند.
• بیهوده نیست که او در گیل آوا فرزند خویش را باز می شناسد.
• اکنون عضوی از سپاه بالقوه کار است که «بی شمع و شبچراغ» راه هول در پیش می گیرد و نابود می شود.
• سطر سطر این شعر به اشک و آه و افسوس سیاوش سرشته است.
• در لحن پدرانه و دردآمیز سیاوش انتقادی تلخ زبانه می کشد:
• چرا باید نوجوانی بی شبچراغ تئوری رهائی بخش گام در راه پر هراس نبرد اجتماعی نهد و بیهوده فنا شود!
• کمتر کسی به ضرورت رعایت دیالک تیک پراتیک و تئوری به اندازه سیاوش وقوف دارد.
• ما هنوز سیاوش را نمی شناسیم و هدف از این تحلیل ها، شناخت حتی المقدور او ست.
• سیاوش از قبیله لاک پشت های خدامراد فولادی نیست که نسبت به مرگ جوانان بی تفاوت و بی طرف باشد:

لاک پشت
خدامراد فولادی

• لاک ‌پشت
• بوی خطر را که می شنود
• سر را می ‌برد به درونِ لاکِ همیشه
• و خاموش می ‌کند چراغ ‌های احساس را و
• گوش می‌ سپارد به هیاهویِ جهانِ دیگران
• و در تاریکی
• فال می‌گیرد و
• سرودِ یادِ مستان می خواند
• تا «بگذرد این روزگار تلخ‌ تر از زهر»

• همین که آتش نشان‌ها
• پاک کردند خیالِ خیابان‌ ها را
• از خاطراتِ تلخِ چسبیده به دیوارهای روزِ پیش
• سر را می ‌آورد بیرون
• از لاکِ همراه
• و می ‌برد به درونِ لاکِ همسایه
• و شریک می‌شود
• در غمِ در و دیوارِ شکسته
• و گوش می ‌سپارد
• به نایِ اندوهِ این و آن
• تا بارِ دیگر که بادی بیاید و بیاورد باز
• بوی خطر را
• ....

• سیاوش بر خلاف ادعای فروغ فرخزاد، صمیمیت و صداقت زلال لایزال است.

حکم پنجم

• و آن گاه با کدام نشانی
• بر خلق در زدی که جوابت نداد خلق؟

• سیاوش در این حکم، دیالک تیک قهرمان و توده را به شکل دیالک تیک گیل آوا و خلق بسط و تعمیم می دهد و از گیل آوا سراغ جفت دیالک تیکی او را می گیرد.
• قهرمانی که در همزیستی دیالک تیکی با توده نباشد، ماجراجوئی تک افتاده بیش نیست.
• قهرمان باید از میان توده برخیزد تا به وقت خطر به توده برگردد.
• از این رو ست که سیاوش از گیل آوا «حرف رمز آشنائی قهرمان با توده» را می پرسد.
• توده بی حرف رمز در به روی کسی وانمی کند.

حکم ششم

• وقتی گلوله تو به بن بست کوچه ها
• بر جثه جنایت
• دندان ببر بود که در گوشت می چرید

• وقتی فشنگ آنان
• در قامتت، بهاری در خاک می کشید

• بی راه و بی گناه
• سر در گم هزار غم خرد، عابران،
• آنان که بایدت به کمک می شتافتند
• آرام سوی خانه و کاشانه می شدند

• سیاوش در این حکم، به توصیف چند و چون خلق می پردازد:
• گیل آوا در بن بست کوچه ها یورش می برد، ببرآسا.
• و در قامت او بهاری به خاک و خون کشیده می شود:
• بهار جوانی و رویش و نشاط!
• اما مردم، بی راه و بی گناه و غرق مسائل به ظاهر کوچک و پیش پا افتاده زندگی آرام و بی واکنش عملی نسبت به مرگ بهار، به سوی خانه می شوند.

• دراین حکم سیاوش، دیالک تیک واقعیت و رؤیا در لفافه درد زبانه می کشد:
• مبارزی که دست به سلاح می برد و به دشمن قدر قدرت تا دندان مسلح و سازمان یافته و مسلط هجوم می برد، خود را پیشاهنگ می نامد، سنگ خلق به سینه می زند و خود را سخنگوی منافع خلق جا می زند و ضمنا منت بی حصر و حد بر سر خلق می گذارد و طلبکار است.
• این تصور باطل در باره همه احزاب و گروه ها مصداق دارد.
• اما واقعیت از قراری دیگر است.
• خلق از کسی مدد طلب نکرده است و به کسی وکالت تام نداده است.
• از این رو کسی حق ندارد، توده را بدهکار خویش تلقی کند.
• پیشاهنگی که توده مثل الماسی از صدف سینه بیرون ندهد، پیشاهنگی خود خوانده و قلابی است.
• مائو، هوشی مین و چه گوارائی که به عنوان الگو قلمداد می شوند، از میان خلق گذشته اند و به پیشاهنگ خلق بدل گشته اند.
• علاوه بر این، آگاهی اوتوماتیک و خود به خودی هرگز وجود نداشته است.
• شعور رهائی بخش باید در پیوند تنگاتنگ با پراتیک توده ها به میان توده ها برده شود.
• در غیر این صورت، توده ها از حد تلاش برای معاش فراتر نخواهند رفت، تلاشی که از هر رو در روئی مسلحانه مهیب تر، کشنده تر و کمرشکن تر است.
• ولی دردا که گنجینه تجربی و معرفتی گیل آوا و امثال او خالی تر از توده ها ست.
• بی بهرگی از تجربه و شعور رهائی بخش هم علت جدائی از توده ها ست و هم معلول جدائی از توده ها ست.
• شعور و شناخت نه لدنی و مادر زادی، بلکه اکتسابی است.
• شعور و شناخت نتیجه تقطیر انتزاعی پراتیک اجتماعی و فردی است.

حکم هفتم

• ای وای از آن جدایی و این جرئت
• فریاد از این جنون شجاعت

• این حکم سیاوش دیالک تیکی از تحسین و انتقاد است.
• سیاوش جدائی قهرمان از توده را به نقد می کشد و جرئت ببرآسایش را می ستاید، جنونش را به نقد می کشد و شجاعتش را می ستاید.
• تفکر دیالک تیکی را بهتر از این نمی توان نمایندگی کرد.
• انتقاد سیاوش در این حکم، انتقادی است آلوده به عشق.
• انتقاد همیشه گشتاوری از عشق به دوش می کشد.
• انتقاد سیاوش انتقادی است برخاسته از مهر پدر به کودک خودسر شوریده و شتابزده.

حکم هشتم

• گیل آوا
• ای خوشه شکسته سرخ انگور
• آه ای درخت خون

• گیل آوا
• اینک بگو به ما
• تا با کدام اشک، جراحت را
• ما شستشو کنیم؟
• چونان تو را کجا
• ما جستجو کنیم ؟

• کمتر کسی در میان رهبران سیاسی و اجتماعی توانسته مثل سیاوش به دیالک تیک قهرمان و توده وقوف پیدا کند.
• او به نقش انگشت شماران بی همتا از طبقه رنج آگاه است و فقدان آنان را بدرستی ارزیابی می کند.
• روشنفکر ارگانیک طبقه مولد که خاستگاه طبقاتی پرولتری داشته باشد، دردانه بی جانشین جنبش رهائی بخش است و فدا شدن بیهوده این دردانه های بی جانشین دردی است لاعلاج.
• سؤال سیاوش مبنی بر اینکه «چونان تو را کجا ما جستجو کنیم؟»، از ژرف اندیشی بی بدیل شاعر حکایت می کند.
• سیاوش به نقش و اهمیت تعیین کننده سوبژکت در دیالک تیک اوبژکت ـ سوبژکت جامعه و تاریخ وقوف بی چون و چرا دارد.

حکم نهم

• ای بر توام نماز
• ای بر تو ام نیاز هزاران هزارها
• تکرار شو
• بسیار شو
• ای مرگ تو تولد زن در دیار من
• یکتای من خجسته گیل آوا

• این کار همیشگی سیاوش است:
• او همیشه در پایان همه حماسه ها، نبرد قهرمان به خاک افتاده را به طرزی دیگر ادامه می دهد.
• اگر قلم بدست شکسپیر باشد، روح سلحشور به خاک افتاده قفس تن را ترک می گوید و به روح دشمن بلحاظ مادی قوی تر یورش می برد.
• روح سلحشور بلحاظ مادی مغلوب به خلع سلاح ایدئولوژیکی ـ معنوی روح دشمن بظاهر پیروزمند دست می زند.

پایان

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر