جینا روک پاکو
(۱۹۳۱)
برگردان
میم حجری
سانه تاج ادونت می خواهد!
ادونت
اولین یکشنبه از چهار یکشنبه آخر سال
را
می نامند.
· چند روز است که سانه می پرسد که چرا مادر تاج ادونت نمی خرد؟
· «هنوز زود است»، مادر می گوید.
· «در این مغازه چندین تاج ادونت با شمع های قرمز وجود دارد»، سانه دماغش را به شیشه مغازه می فشارد و می گوید.
· «در خیابان بعدی تاج ادونت ها حتی به زیور زر مزین شده اند.»
· «امسال تاج ادونت اصلا نمی خریم»، بابا می گوید.
· سانه با شنیدن این حرف، قاشقش را در سوپ می اندازد.
· «بابا»، سانه می گوید.
· بابا اما لبخند می زند.
· «امسال تاج ادونت را نمی خریم، بلکه خودمان درست می کنیم»، بابا می گوید.
· آخر هفته با ماشین از شهر خارج می شوند.
· خیابان های شهر گل آلود و خیس اند.
· اما آنجا که بیشه آغاز می شود، برف هست.
· «اینجا»، سانه داد می زند.
· «اینجا درخت همیشه جوان زیبائی هست.»
· «ما اجازه نداریم که شاخه های درخت را ببریم»، بابا می گوید.
· «ما دنبال درختی می گردیم که انداخته شده باشد.»
· بابا از دهقانی می پرسد.
· دهقان به آنها می گوید که کجا باید بروند.
· در بیشه پیش می روند.
· بیشه چنان بی سر و صدا و ساکت است که انگار آدم پنبه در گوش کرده است.
· فقط یک بار کلاغی از چناری غارغار سر می دهد.
· «آهوها پس کجا هستند؟»، سانه آهسته می پرسد.
· «آنها پشت بوته ها ایستاده اند و ما را تماشا می کنند»، مادر می گوید و سانه فکر می کند که آنها را می بیند.
· وقتی هوا گرگ و میش می شود، انبوهی از شاخه های همیشه جوان پیدا می کنند.
· بابا تعداری از شاخه های زیبا را جمع می کند و برمی دارد.
· بابا در خانه حلقه ای از سیم و کاغذ روزنامه درست می کند و بعد شاخه های درخت همیشه جوان را بدان می بندد.
· مادر چای درست می کند و سانه چند خار از درخت همیشه جوان را روی گاز آشپزخانه می گذارد.
· بوی خوشایندی دارند.
· بعد مادر نوارهای طلائی دور تاج ادونت می پیچد و بابا شمع های زرد رنگ رویش می گذارد.
· سانه گنجینه اش را از زیر تخت خوابش بیرون می آورد و از آن دو شاه بلوط، یک قارچ کوچک کاغذی، یک مروارید شیشه ای، گل های خشکیده و نواری سرخ پیدا می کند و آنها را به تاج ادونت سنجاق می کند.
· تاج ادونت دلگشا و رنگارنگ به نظر می رسد.
· صبح روز بعد، سانه اولین شمع را روشن می کند.
· «این تاج ادونت بخصوصی است!»، سانه می گوید.
· «از بویش می توان فهمید که اهل بیشه بوده است!»
· «سانه!»، بابا می گوید.
· «همه درختان همیشه جوان اهل بیشه اند.»
· «آره!»، سانه می گوید.
· «اما نه این جوری مستقیم و بی واسطه!»
پایان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر