۱۳۹۲ آذر ۱۰, یکشنبه

سیری در شعری از اسماعیل خوئی (14)

 
اسماعیل خوئی
قصیده‌ی روحانیّه
پیشکش به روانِ تازه ترین جانباختگانِ آرمان های آزادیخواهانه‌ی مردمِ ایران، جاودان‌یادان:
 پروانه ی اسکندری، داریوش فروهر، مجید شریف، محمد مختاری، محمد جعفر پوینده و رستمی ی همدانی.

با الهام از این سخنِ امام خمینی که فرمود: « من اتمامِ حجت می کنم با شما!»

روحانی، ای بدیلِ بَدَل‌کارِ خاتمی !
ای از ریاست ات دلِ جمهور ماتمی!

از گفت ات ار چه ساده دلی چند سرخوش اند،
از کردِ توست جانِ دلِ مردمان غمی.

جُز مشتی ات دروغِ فریبا به چنته نیست:
ای پوزه ی تو در خورِ مُشتی به محکمی!

کردارِ تو، چو آتشِ سوزان بُوَد صریح؛
گفتارت ار چه دود نماید به مُبهمی.

« قانون »شعارِ توست؛ ولی چیست، دردلت،
آن هر چه ای که« قانون‌« بشناسی اش همی؟!

« قانون »بیانِ روشنی از رای مردم است.
آماجِ آن رواجِ معاییرِ مردمی.

پس، رای مردم است که « قانون» می آوَرَد:
نی رای شیخ مشهدی و قاری‌ی قُمی.

نزدِ تو، لیک، واژه ی« قانون » به معنی‌ی
فرمانی از خداست که آید بر آدمی.

وآنگه، کدام گونه خدای، از چه گوهری
و با چه نسبت اش به دل و جانِ آدمی؟

نی طُرفه پرورشگرِ گیتی، خدای عشق،
این مادرِ بهاری ی خوبیّ و خُرّمی:

بل، سفله نرخدای عرب، کاو سخن نگفت
جُز با کسی، چو گوهرِ خویش، اُمّی و عمی:

فرمان« قاتلوا » یش بنگر که، خود، بس است
تا دارد آدمی را پیوسته ماتمی؛

یا نهی و نفیِ باده به گفتارِ او، کز آن،
تا هست، هست جانِ خِرَدپیشگان غمی؛

یا دشمنی‌ش با خِردِ آدمی، چنانک
انگار کژدمی ست خِرَد، گوهرش سمی.

آری، خدای توست چنین کژ تصّوری
کآید خِرَد هماره ز تصدیقِِ او رَمی.

وآنگه، تو گفته هاش چو« قانون » بری به کار:
بی هیچ لیکن و اگر و بیشی و کمی!

گویی که: امر و نهیِ خدا جاودانی است،
نی همچو امر و نهیِ شما، خلق دَمدَمی!

این است باورِ تو و در باورِ تو، لیک،
کس جُز تو جانشینِ خدا نیست بر زمی*.

وین مغلطه‌ت جواز دهد تا، خدای وار،
بر مسندِ خلافتِ اسلام برلمی؛

و، تا خلافتِ تو به جا مانَد استوار،
در بوقی از دروغ، شب و روز، بردَمی

که: هم دهد خدات، به ،« قانون » جوازِ کار،
هم نیز، با گزینشِ خود، رای مردُمی!

زین سان، خدای وحدت و خُرمای قدرت ات
آید یگانه، در به همیّ و نه با همی:

همچون « چهار گوشه » که باشد « سه بَر » و یاک
« فردوس »کاُفتد آب و هوایش « جهنّمی »!

نخلِ خداستی و به خُرما نهاده دل:
کاینگونه، در برابرِ هر باد، می خِمی.

پُرخنده است چهرِ تو و خلق در شگفت
کآید ز مهر خنده ی تو یا ز بی غمی؟!

یارانِ من به خنده‌ی تو خندها زنند:
من، بنده، راوی ام، اگر ایدون نَخَندَمی!

می بخش اگر خیالِ مرا رهنمون شود
عمّامه، بر سرت، به تصاویرِ شلغمی!

ای مردِ اقتصاد و سیاست که بینش ات
آنِ تو شلغمی کند، اینِ تو بلغمی!

تاریخ بر شقاوتِ اهلِ دَغا گُواست:
نه بیهقی فسانه سراید، نه بلعمی.

اندیشه ی « دو عالمی » ات ریشه ی دَغاست:
عالم یکی ست ، همچو خداوندِ عالمی.

خود را شناس تا بشناسی خدای را:
سقراط گفت این و خِرَد گویدت همی.

با خود دوگانه بودنت ای مرد! تا به کی؟
با کیستی و بر که: سخن گو به محرمی.

گر نیستی عرب، ز چه دستار بر سری؟
ور هستی، از چه ت این همه اطوارِ اعجمی؟!

زخم است و خنجر: این دو کجا، در کدام حال،
با یکدگر یکانه شوند از هماهمی؟!

داروی زخم جویی و درمانده ای، از آنک
خواهی ز نوکِ خنجرِ بُرّنده مرهمی!

« جمهوری »از عوالمِ کثرت بُوَد، بلی:
از« کثرت »است کآید جمهورِ آدمی؛

امّا خدا یکی ست: وز این روی، بی‌گمان،
« جمهوری ی خدا »نتوان داشت بر زمی.

گر مردِ حقّی، این سخن از من شنیده دار؛
ور نیستی، بچم به هرآن چم که می چمی:

تا در رسد دمی که فرو اوفتادنت
ما را بَرَد، سَبُکدل، زی اوج خُرّمی:

آن دم که، در زوالِ انیرانِ مَرگدْین،
جامی کشیم شادی‌ی این کشورِ جمی. . . »
(بیست و هشتم نوامبر ۱۹۹٨ ـ بیدرکجا )
 «زمی»، همان زمین است
یادآوری:
اصل این چکامه، با عنوان «قصیده‌ی خاتمیه»، در کتابِ «کهن‌سروده‌های اسماعیل خویی» ـ صفحه‌های ۲۱۵ تا ۲۱٨ چاپ شده است.
این رونوشت با اصل خود تنها در نخستین مصراع است که تفاوت دارد.
(۱۶ مهر ۱٣۹۲ ، بیدرکجای آتلانتا)
سرچشمه :
اخبار روز
http://www.akhbar-rooz.com

تحلیلی شتابزده از
مسعود بهبودی

·        ما از اسماعیل خوئی هنوز چیزی نمی دانیم و تعداد اشعاری که از ایشان خوانده ایم، از تعداد انگشتان یک دست مان تجاوز نمی کند.
·        این شعر ظاهرا خطاب به خاتمی سروده شده بود که اکنون با تغییر کوچکی خطاب به مشد حسن روحانی بازانتشار می یابد.
·        تحلیل این شعر به دلایل متعدد زیر بی ضرر و ضرور است:

الف
·        در این شعر هم نظر و موضع شاعر نسبت به خاتمی انعکاس می یابد و هم نسبت به مشد حسن روحانی.

ب
·        به همین دلیل همین شعر آئینه تمامنمای هم سطح توسعه فکری شاعر، هم موضع نظری و سیاسی ایشان و هم جهان بینی ایشان است.

ت
·        شاید در آئینه این شعر بهتر بتوان با مواضع نظری و ایدئولوژیکی بورژوائی واپسین «ملی» آشنا شد.
·        چون اسماعیل خوئی به احتمال قوی یکی از نمایندگان ایدئولوژیکی اصلی این طبقه اجتماعی است. 

1

 روحانی، ای بدیلِ بَدَل‌کارِ خاتمی!
ای از ریاست ات دلِ جمهور ماتمی!

·        شاعر در این بیت، میان خاتمی و روحانی به دلایل اوبژکتیف و سوبژکتیف معینی علامت تساوی می گذارد.
·        شاید بتوانیم در روند تحلیل شتابزده این شعر بلند به دلایل شاعر اندکی پی ببریم.
·        بنظر شاعر، از ریاست روحانی دل جامعه ماتم زده است.
·        اسماعیل خوئی با همین بیت آغازین شعر از شکافی پرده برمی دارد که در اردوگاه طرفداران نظام سرمایه داری دهن باز کرده است:
·        چون بخشی از اوپوزیسیون متعلق به این طبقه اجتماعی به ریاست روحانی امید بسته اند، تبلیغات ضد رژیم را متوقف کرده اند و حتی به داخل کشور سفر کرده اند.
·        بخش دیگر که موضع همانندی با شاعر دارند، روحانی را به همین سیاق و از همین دیدگاه کماکان مورد انتقاد قرار می دهند.

2
از گفت ات ار چه ساده دلی چند سرخوش اند،
از کردِ توست جانِ دلِ مردمان غمی.

·        شاعر در این بیت دیالک تیک پراتیک و تئوری را به شکل دوئالیسم دیر آشنای کرد و گفت (عمل و حرف) بسط و تعمیم می دهد تا از عدم انطابق  حرف و عمل روحانی پرده بردارد:
·        نوعی روشنگری و پرده دری هم از ماهیت طبقه حاکمه و هم نوعی انتقاد از خود.
·        یعنی انتقاد از ساده لوحی بخشی از بورژوازی واپسین (چند ساده لوح)  


3
جُز مشتی ات دروغِ فریبا به چنته نیست  
ای پوزه ی تو در خورِ مُشتی به محکمی!

·        شاعر در این بیت، همه وعده ها و وعیدهای روحانی را مشتی دروغ فریبا  تلقی می کند.
·        یکی از ایرادهای بینشی شاعر همین جا نمایان می گردد:
·        شاعر نمی خواهد و یا نمی تواند «چرخش به راست» طبقه حاکمه را ببیند و لذا بر پیشانی نماینده جدید آن مهر عوامفریبی می زند.
·        می توان گفت که شاعر خود به بینش دوئالیستی گرفتار است:
·        میان پدیده و ماهیت (ظاهر و باطن) دیوار دوئالیستی نفوذ ناپذیر می کشد.
·        آن سان که جامعه به صحنه تئاتر شباهت پیدا می کند.
·        ولی از این خبرها نیست:
·        روحانی و شرکاء در و دروازه به روی شیاطین بزرگ و کوچک گشوده اند و فشار بر توده های مولد و زحمتکش افزایش شدیدی یافته است.
·        شاعر نمی تواند از این حقیقت امر مبرهن بی خبر باشد.
·        اینکه چرا شاعر از بیان این حقیقت عینی می گریزد، شاید به دلایل مختلف باشد:
     
الف
·        شاید به دلیل فنی باشد:
·        چون این شعر خطاب به خاتمی سروده شده است.
·        ما از خط خاتمی اطلاع بدرد بخوری نداریم.
·        شاید «چرخش به راست»  (فؤاد تابان) او به این عریانی و شوری نبوده است.   

ب
·        شاید شاعر به چرخش به راستی از این دست قانع نیست و نمی تواند با جناح عمامه بسر طبقه حاکمه آشتی کند.

ت
·        شاید شاعر ناقوس مرگ این نظام بغایت عقب مانده و عهد عتیقی را می شنود و دل بستن به روحانی و شرکاء را با منافع استراتژیکی ـ طبقاتی خود سازگار نمی داند.

پ
·        شاید هراس از آن دارد که با فروپاشی عنقریب این نظام نه از تاک نشان ماند و نه از تاکنشان.
·        و لذا حساب طبقه اجتماعی محبوب خود را از این معجون شلم شوربای متشکل از اشرافیت بنده دار و فئودال و بورژوا جدا می کند. 

·        باید در روند تحلیل این شعر به این حدسیات سست بنیاد خود جامه یقین حتی المقدور بپوشانیم.

ادامه دارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر