۱۳۹۹ بهمن ۲۰, دوشنبه

درنگی در شعری از سایه تحت عنوان «درد گنگ» (۵)


نمی دانم چه می خواهم بگویم

هوشنگ ابتهاج

درنگی

از

 یدالله سلطان پور
 
۱


فغانی گرم و خون آلود و پردرد


فرو می پیچیدم در سینه تنگ

 


چو فریاد یکی دیوانه گنگ


که می کوبد سر شوریده بر سنگ



معنی تحت اللفظی:
در سینه تنگم، فغان گرم خونالود پر دردی می پیچد.
بسان فریاد دیوانه لالی که سر شوریده اش را بر سنگ می کوبد.
 
این بند از شعر سایه
خیلی قوی، غنی، دلنشین و شیوا ست.
 
در بیت اول این شعر،
سینه تنگ شاعر
به
کوره تشبیه می شود.
کوره ای که در آن، به عوض آتش سوزان سرخ، فغان گرم خونالود و پر درد می پیچد.
فغان خونالود
ناشی از خونیندلی شاعر است.
 
سایه
 خود
را
به دیوانه ای تشبیه می کند که گنگ است و توان سخن گفتن ندارد.
به
همین دلیل برای تبیین درد، سر سرشار از شور خود را بر سنگ می کوبد.
خیلی زیبا ست.
 
سایه
هنرمند بزرگی است.
 
۲

سرشکی تلخ و شور از چشمه دل


نهان در سینه می جوشد شب و روز


 

چنان مار گرفتاری که ریزد


شرنگ خشمش از نیش جگر سوز

 
معنی تحت اللفظی:
از چشمه دل که در سینه نهان است،
شب و روز
سرشکی تلخ و شور می جوشد.
بسان مار خشماگینی که از نیش جگرسوزش، شرنگ فواره می زند.
 
در این بند شعر سایه،
خشم شاعر توصیف می شود.
خشمی
که
به
اشک استحاله می یابد.
شاعری 
که
 ماری است.
ماری 
که 
موضعش دیالک تیکی از هجوم و دفاع است.
 
مار
در صورت تهاجم
نیش می زند و زهر می ریزد.
اما
شاعر مارآسا
برای دفاع از خویشتن
زهر می پاشد تا مهاجم را ضمنا کور سازد و به زانو در آورد.
 
اکتیویته و سوبژکتیویته شاعر
همین جا آشکار می گردد:
دفاع او، سرشته به حمله است.
دفاع اکتیو است و نه پاسیو.
شاعر
خشمگین است و نه غمگین.
سرشک شاعر
 سرشک خشمگین مهاجمی است و نه سرشک غمگین تسلیم طلبی.
 
اینجا
شباهت شگرف سایه به سیاوش نیز
نمودار می گردد.

ادامه دارد.
 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر