۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه

سیری در شعری از رهیاب (6)

درفش ما
رهیاب
برای کارگران پتروشیمی
مرداد ۱۳۸۷
سرچشمه:
تحلیل واره ای از میم حجری

بیت هفتم و هشتم
• گر چه ما ارّابه ی دهریم و بار ِ روزگار
• جملگی بر دوش ما رفته است و بس فرسوده ایم،

• عنصر کاریم و تولیدیم و خلقت می کنیم
• دست تغییریم و تقدیریم و ز این، «شالوده» ایم

4
مفهوم «عنصر کار»


• «ما»ی رهیاب عنصر کار است.

• عنصر کار به چه معنی است؟

• کار چگونه جامه عمل می پوشد؟

• ما به بهانه های مختلف مثالی را از روانشناس مارکسیست آلمانی ـ پروفسور فقید کلاوس هولتس کامپ ـ برای توضیح چند و چون مادی و معنوی کار به خدمت گرفته ایم:
• مثال انداختن درختی و تهیه هیزم از آن.

• همه کس برای انداختن درخت و تکه تکه کردن آن، به کار نیاز مبرم دارد.

• عنصر کار کسی که تبر در دست می گیرد و بر تنه درخت می کوبد.
• عنصر کار به زبان فلسفی همان سوبژکت کار است، همان «ما»ی رهیاب است، انسان مولد است، دهقان و کارگر است.
• ضد دیالک تیکی سوبژکت کار را اوبژکت کار، در این مثال، درخت تشکیل می دهد، که در اقتصاد سیاسی، موضوع کار نامیده می شود.
• تبر وسیله و ابزار کار است.

• تبر چه نقشی به عهده دارد؟

• تبر پل پیوند میان سوبژکت کار و اوبژکت کار است.

• بدون تبر رابطه سوبژکت با اوبژکت، رابطه دهقان با درخت برقرار نمی شود.

• «ما»ی رهیاب عنصر کار است، یعنی سوبژکتی است که می اندیشد، به تعیین هدف و آماج دست می زند، برای برقراری پیوند با اوبژکت کار، پل می کشد، تبر می سازد، برای مثال.

• بعد بکمک تبر با اوبژکت کار در می آویزد:

• عنصر کار موجودی طبیعی است، روزی حیوانی بوده است و به جادوی کار به عالم انسانی تعالی یافته است.

• او بدون کار نه می توانست باندیشد، نه می توانست زنده بماند و نه می توانست انسان شود.

• در روند کار و به برکت کار است که حیوان سابق به انسان توسعه یافته است، کار ماهیت انسان را تشکیل می دهد.


• بدون کار این موجود طبیعی نه می توانست خود را بشناسد و نه طبیعت مستقل از خود را، نه می توانست ابزار بسازد و نه می توانست ابزار مورد نظر را به محک بزند و کارآئی و عدم کارآئی آن را کشف کند.


• به قول هولتس کامپ، «ما»ی رهیاب، با فرود آوردن تبر بر تنه درخت، هم سفتی و سختی و نرمی و پوکی تنه را در می یابد، هم کارآئی تبر را می آزماید، هم اندیشه و مدل فکری پیشین خویش را در زمینه تنه و تبر به محک می زند و به لیاقت اندیشندگی خود و شناسندگی خود پی می برد، یعنی به شناخت خویشتن خویش نایل می آید، هم نحوه و نوع فرود آوردن تبر را آزمایش می کند و مرتب تصحیح می کند و خیلی چیزهای دیگر.


• روند کار مکتب آموزش بی بدیل و بی همتائی است.


• در قاموس رهیاب، «ما»ی او عنصر تعیین کننده کار است، سوبژکت کار است، تصمیمگیر و مجری و مصحح کار است، سوبژکتی کوشا، فعال، اندیشنده، شناسنده و دگرگونساز است، اصل است.


• آنچه شاعر زحمت، در قالب مفهومی به نام «عنصر کار» می ریزد، از هومانیسم بی غل و غش سرشار است:

• از اصل قرار دادن بی ریای انسان، از تقسیم ناپذیری بی چون و چرای انسان به عالی و پست، گوهر و خرمهره، خیر و شر، زیبا و زشت، ارزشمند و تفاله.

• انسان در قاموس شاعر کار، موجودی یگانه است و در همه فرم ها و هیئت های ظاهری خویش ارزشمند و احترام انگیز و ستودنی!

• هیچ چیز عمله و بنا و حمال و رختشوی کمتر از مهندس و دکتر و کاسب و کارخانه دار نیست.


• تنها فرقی که میان انسان ها فعلا به سبب سیطره جامعه طبقاتی وجود دارد و احتمالا برای مدت مدیدی کم و بیش وجود خواهد داشت، تفاوت در تقسیم کار است:

• یکی گندم می کارد، دیگری گندم حاصله را آرد می کند تا یکی دیگر از آن خمیر سازد و انسان بعدی در التهاب تنور سوزان، نان بپزد.

• ما با دیالک تیک وحدت و کثرت سر و کار داریم، با دیالک تیک وحدت و تنوع.


مراجعه کنید به تقسیم کار، دیالک تیک سوبژکت ـ اوبژکت

5
مفهوم «عنصر تولید»


• تولید عبارت است از ایجاد وسایل حیاتی انسان ها و مناسبات اجتماعی مادی ئی که در چارچوب آنها، انسان ها به تولید می پردازند.

• تولید شالوده زندگی اجتماعی و در تحلیل نهائی، گشتاور تعیین کننده توسعه و تکامل جامعه بشری است.
• تولید همیشه در فرم های اجتماعی معین تاریخی صورت می گیرد.
• تولید روندی است که در مناسبات تولیدی تاریخا تعیین گشته صورت می گیرد و به تولید و باز تولید شرایط هستی مادی و مناسبات متقابل انسان ها، یعنی فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی منجر می شود.
• پیش شرط های تولید اجتماعی عبارتند از وجود انسان ها و طبیعت و به عبارت دقیقتر کار انسانی، موضوع کار و وسایل کار.

• مراجعه کنید به تولید، شیوه تولید، فرماسیون های اجتماعی ـ اقتصادی

• «ما»ی رهیاب عنصر تولید است.

• تولید اما متشکل از چه عواملی است که رهیاب «ما»ی خود را عنصر آن، بخش بنیادی آن تلقی می کند؟


• تولید در صورتی می تواند عملی شود که انسان های اجتماعی مولد، علم و دانش و تجارب و فراست آنها، وسایل تولید و مواد خام طبیعی و غیره در داربست معینی گرد آیند:
• مثال:
• نانوا، کارگر خمیر زن، کارگر آورنده آرد و آب و گازوئیل و غیره در دکان نانوائی گرد آیند، یعنی با یکدیگر به همکاری برخیزند و به تقسیم کار و مناسبات معینی تن در دهند.

• مجموعه عوامل یاد شده را نیروهای مولده می نامند و داربست یادشده را مناسبات تولیدی.

• مناسبات تولیدی فرم مالکیت بر وسایل تولید، فرم روابط انسان های دخیل در تولید و فرم تقسیم سود حاصله و غیره را شامل می شود.

• برای تولید در هر جامعه دیالک تیک نیروهای مولده و مناسبات تولیدی تشکیل می شود.

• دیالک تیک نیروهای مولده و مناسبات تولیدی در حقیقت بسط و تعمیم دیالک تیک محتوا و فرم است.

• «ما»ی رهیاب عنصر تولید است، سوبژکت تولید است، انسان مولد است و بی جاشنین است.

• بدون او و علم و فراست و تجارب و جانفشانی او تولید تحقق نمی یابد.

6
مفهوم «خلقت»

• واژه خلقت، واژه نامناسبی است.
• خلقت ظاهرا به معنی ایجاد چیزی از نیستی است.
• از نیستی اما هرگز نمی توان به ایجاد هستی نایل آمد.

• منظور شاعر از مفهوم «خلقت»، تولید مادی و معنوی است.

• نعمات مادی و معنوی خلق نمی شوند، تولید می شوند.


• شعر اصولا وسیله مناسبی برای انتقال شعور نیست.

• دست و پای شاعر به هزار و یک بند مرئی و نامرئی بسته شده است.

• بدین طریق است که او مجبور به استفاده از واژه های نامناسب و نادقیقی از قبیل «خلقت» می شود.

• در هر حال عنصر کار و تولید بودن پیامدی طبیعی به غیر از تولید مایحتاج مادی و معنوی ندارد.


• این مشخصه اصلی «ما»ی رهیاب است:

• مولدیت!
• خداوارگی!

• خدا در قاموس فردوسی هم مولد است تا خالق:
• او از «ناچیز چیز می سازد!»

فردوسی
• که یزدان ز ناچیز، چیز آفرید
• بدان، تا توانایی آرد پدید

7
مفهوم «دست»

• اینکه شاعر چگونه به مفهوم «دست» رسیده، خود سؤال شگفت انگیز بزرگی است.

• دست فقط کارافزاری ارگانیک نیست.

• دست خود یکی از عالی ترین رهاوردهای روند کار است.
• سیستم عصببی دست هم بلحاظ کمی و هم بلحاظ کیفی خارق العاده است.
• دست یکی از اعجاز بی نظیر کار است که باید در فرصتی دیگر مفصلا توضیح داده شود.

7
مفهوم «دست تغییر»

• در قاموس شاعر، «ما» دست تغییر است.
• تغییر، ماهیت مشترک کلیه فرم های حرکت ماده (طبیعت، جامعه و تفکر) را تشکیل می دهد.
• مفهوم تغییر انعکاس این واقعیت امر عینی است، که همه چیزها و پدیده های جهان مادی درحالت سکون و ثبات ابدی قرار ندارند، بلکه دستخوش تبدل مدام اند.

• «حرکت، که در مورد ماده مورد استفاده قرار می گیرد، عبارت است از تغییر بطور کلی.»
• (کلیات مارکس و انگلس، جلد 20، ص 513 )

• مفهوم تغییر بیانگر عام ترین و انتزاعی ترین تعین حرکت است و بدین معنا عبارت است از دگر شدن بطور کلی.

• «ما»ی شاعر دست تغییر است.

• آنچه که در نهایت سادگی، فارغ از هر واژه بازی شاعرانه، بی اعتنا به تلاش در جهت «گزینش پر وسواس الفاظی هر چه فاخرتر»، بدون کمترین «گرفتاری در فضاحت دستیابی به فصاحتی هر چه شگفت انگیزتر» بر زبان می آید، یکی از کشفیات بزرگ کلاسیک های مارکسیسم است:
• سوبژکت جامعه و تاریخ بودن انسان!
• دست تغییر بودن توده های مولد و زحمتکش!

• شعر در دیالک تیک آگاهی و خودپوئی سروده می شود.
• شاعر چه بسا خود به ظرافت های مضمونی شعر خود واقف نیست.
• شعر اگر در آگاهی محض سروده می شد، نمی توانست شعر باشد، به دل بنشیند و شعور و عاطفه خواننده را زیر و رو کند.

• در روند سرایش شعر روان و ضمیر شاعر دستخوش تلاطم زیر و زبر کننده می گردد.

• آن سان که ذرات معرفتی ته نشین شده در اعماق ضمیر بطرز زلزله واری از جا کنده می شوند، به پرواز در می آیند و در قالب شعر می نشینند.

• جامعه در فلسفه کلاسیک های مارکسیسم بی سوبژکت نیست.

• فرق جامعه با طبیعت همین است:

• برای وقوع زلزله، توفان و آذرخش بود و نبود انسان یکسان است.
• اما برای تغییر در جامعه حضور فعال انسان ـ به مثابه سوبژکت تاریخ، به مثابه «دست تغییر» ـ الزامی است.

• فرق بینشی اساسی میان کمونیسم علمی و سوسیال ـ دموکراسی در همین مفهوم ساده و بظاهر بی اهمیت «دست تغییر» بودن است:

• بر خلاف دعاوی سوسیال ـ دموکراسی، روندهای اجتماعی نه خودپو، نه اوتوماتیک، نه خود به خودی، نه بی سوبژکت، بلکه درست برعکس، سوبژکتمرکز اند!
• بدون حضور فعال «دست تغییر» تغییرات اجتماعی در نطفه می پوسند و نابود می شوند.

7
مفهوم «دست تقدیر»

• مفهوم «دست تقدیر» به چه معنی است؟

• مفهوم «تقدیر» را ـ اگر اشتباه نکنیم ـ احسان طبری هم مترادف با مقوله «جبر» (ضرورت) بکار می برد.
• شاعر این شعر نیز بیشک به همین سان.

• در چنین چارچوبی است که «دست تقدیر» معنی پیدا می کند.


• باور به تقدیر در فلسفه فاتالیسم نامیده می شود.

• فاتالیسم جهان بینی ئی است که مجموعه حوادث در طبیعت و جامعه را بنا بر جبر کور می داند و برای انسان چاره ای جز تسلیم بی چون و چرا در مقابل آن قائل نمی شود.


• فلسفه سعدی و حافظ اصولا فلسفه ای فاتالیستی است.
• آنها به جای مقوله «جبر»، به جای دترمینیسم عینی، به جای جبر عینی، از جزم مشیت الهی استفاده می کنند.

• سعدی و حافظ دترمینیست نبوده اند و نمی توانستند هم باشند.


• جبرگرا نامیدن سعدی و حافظ ـ با توجه به تعریف مارکسیستی جبر ـ نادرست است.


• جبر بر طبق قانونمندی های عینی هستی صورت می گیرد:

• آب در فشار جو بنا بر قانونمندی های عینی هستی در صد درجه سانتیگراد می جوشد.
• اما برای مشیت الهی عینیتی از این دست در دست نیست.

• مشیت الهی می تواند فاتحه بلندی بر همه قانونمندی های عینی هستی بخواند و از شط خروشان نیل شاهراهی برای کلیم الله بکشد، از تل شعله ور آتش، گلستانی برای خلیل الله بسازد و به اشاره حبیب الله کره قمر را دو شقه کند.


• دست تقدیر یعنی اختیارمندی (آزادی) «دست تغییر» در دیالک تیک جبر و اختیار (دیالک تیک ضرورت و آزادی)

• مراجعه کنید به دیالک تیک جبر و اختیار در تارنمای دایرة المعارف روشنگری


• اکنون نظری به دو بیت فوق الذکر می اندازیم:

• گر چه ما ارّابه ی دهریم و بار ِ روزگار
• جملگی بر دوش ما رفته است وبس فرسوده ایم

• عنصر کاریم و تولیدیم و خلقت می کنیم
• دست تغییریم و تقدیریم و زین شالوده ایم

• در قاموس شاعر، «ما» به دلیل «ارابه دهر»، «دست تغییر» و «دست تقدیر» بودن، «ز این شالوده» است.

• این حکم «از این شالوده ایم» را دو جور می توان معنی کرد:

1

• چون «ما» «ارابه دهر»، «دست تغییر» و «دست تقدیر» هستیم، پس شالوده جامعه و جهان محسوب می شویم:
• جامعه بر شانه های «ما»ی شاعر ایستاده است.

2

• «ما» به شالوده ای به نام شیوه تولید نعمات مادی و معنوی جامعه تعلق دارد:
«ما» عنصر اصلی و تعیین کننده آن است.

زیرا انسان مولد با علم و هوش و دانش و فهمش ـ به مثابه نیروی مولده بیواسطه ـ در قلب نیروهای مولده قرار دارد.

ادامه دارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر