۱۳۹۰ مهر ۱۲, سه‌شنبه

طنز برای طنزدانان (5)

افرایم کیشون (1924 ـ 2005)
طنزپرداز اسرائیلی مجارستانی الاصل
برگردان میم حجری

پاکا
دستگاه لحیم کاری


• یکی دیگر از سرچشمه های خشنودی ما زبان عبری جدید است که از 3000 سال به این ور، تغییر نیافته است.

• این زبان موقع نوشتن از راست به چپ نوشته می شود، در میانه ترافیک شتابان خیابان انگار، بی خیال قاعده و قانون.

• علل آن را ـ مثل خیلی از دیگر چیزها ـ باید در نیاکان ما جست که اولین آثار کتبی خود را با مته و چکش بر تخته سنگ ها می کندند.
• وقتی آدم چکشی در دست راست می گیرد و مته ای در دست چپ، واژه ها ناچار از راست به چپ به راه می افتند.
• اگر باور نمی کنید، امتحانش مجانی است!
• وقت گیر است، ولی بمراتب ماندگارتر!

• پسر خواهر من علادر، از مهاجران جدید است.
• مثل خود من اهل مجارستان است و مادام العمر به زبان مجار سخن گفته است.
• برای نجات از این معضل دو طبقه، بلافاصله پس از ورود به اسرائیل به آموزش زبان عبری پرداخت.

• وقتی که در ماهتابه آهنی حقیرش در آشپزخانه خانه اش سوراخی کشف کرد، به فروشگاه وسایل خانگی لندسمن ـ ابرامسکی رفت، تا دستگاه لحیم کاری بخرد.
• اما قبل از رفتن، به فرهنگ لغات جیبی مجاری ـ عبری اش مراجعه کرد و دریافت که دستگاه لحیمکاری که به زبان مجار «پاکا» نامیده می شود، به زبان عبری «مالشم» باید باشد.

• سرافراز از وقوف به لغت عبری جدید، با لهجه غلیظ مجاری رو به فروشنده کرد و گفت:
• «لطف کنید و یک «مالشم» بزرگ به من بدهید!»

• فروشنده اسرائیلی اصیل که در تمام عمرش ـ به جرئت می توان گفت، درست به دلیل اصالت ـ کلمه درب و داغون «مالشم» به گوشش نخورده بود، لبخند دوستانه ای بر لبانش نشاند و شمرده شمرده گفت:
• «زبان دیگری هم بلدید؟
• مثلا زبان یهودی؟»

• شنیدن این جمله همان و بیدار گشتن شرزه شیر میهن پرستی خفته در سینه علادر همان:
• «من فقط عبری صحبت می کنم!»، علادر مثل شرزه شیری غرید.
• «اگر زبان مرا نمی فهمید، ارباب تان را صدا کنید!»

• آقای لندسمن که متوجه سر و صدا شده بود، خود را به علادر رساند و با احترام تمام پرسید:
• «آقای عزیز، چه فرمایشی دارید؟»

• «من یک مالشم می خواهم، یک مالشم نسبتا بزرگ!»

• «آلمانی صحبت می کنید؟»

• علادر با سماجت تکرار کرد:
• «مالشم، مال شم!»

• «چه باید باشد؟»

• در اثر این تحریکات، خون مجاری علادر به جوش آمد.
• با کله خود را به دامن زبان مادری اش پرتاب کرد:
• «یک پاکا!»
• خروشان از خشم و عصیان گفت.
• «پاکا، حالا حالی تان شد؟
• پا ـ کا!»

• آقای لندسمن که از لهجه آلمانی خودش به هراس افتاده بود، جرئت مقاومت بیش از حد به خود نداد.
• ضمن زمزمه واژه نامفهومی، جلوی قفسه مغازه به راه افتاد و با گذاشتن انگشت روی تک تک چیزهای قفسه، نگاهی پرسشگر به علادر انداخت.
• وقتی که به دستگاه لحیمکاری رسید، توانست نفس راحتی از سینه بیرون فرستد.
• علادر با تکان سر گفته بود که همین است.

• «پس اینطور!»، آقای لندسمن زیر لب زمزمه می کرد، وقتی که آن را دست مشتری می داد.
• «پس شما یک هوم می خواستید!»

• علادر این بار بدون استهزا کلام او را تکمیل کرد:
• «یک پاکا!
• اسم این چنین است، پاکا!»

• علادر پیروزمندانه از فروشگاه بیرون امد.

• آقای لندسمن به اشاره انگشت، فروشنده خود را فراخواند:
• «یوزی، دلم می خواهد بدانم که من برای چه اسرائیلی اصیلی را در مغازه نگه می دارم، اگر قرار بر این باشد که من از مشتری جماعت زبان عبری بیاموزم؟
• شما حتی کلمه ساده ای از قبیل «پاکا» را نمی دانید!»

• «چرا می دانستم!»، شاگرد اسرائیلی اصیل او جواب داد.
• «اما ما در خانه بدان دستگاه لحیمکاری می گوئیم.
• پاکا، چی بگویم، یک اصطلاح بیشتر ادبی است!»

• آقای لندسمن بی صبرانه منتظر شریکش آقای ابرامسکی بود که یکی از شاگردان خاخام اعظم ـ عبری شناس شهیر ـ بود.

• «در غیاب شما یک عدد پاکا فروختیم»، آقای لندسمن به شکوه گفت.

• «یک عدد چی؟»

• «یک عدد پاکا، آنهم از انواع بزرگش!»

• آقای ابرامسکی سرش را قدری تکان داد و چیزی نگفت.
• اما بلافاصله در کله اش به ورق زدن کتب مذهبی آغاز کرد.
• «فصل چهارم لوی تیکوس را باز کرد که در زمینه چیزهای آهنین و پولادین سر رشته داشت.»
• اما از پاکا اثری نیافت.

• «شاید ساموئل، فصل 15، آنجا که یکی از اسرائیلی ها داس و گاوآهن تیز می کرد.»

• ولی آنجا هم از پاکا اثری نیافت.

• «عزشیل 33؟ »

• آنجا هم پاکائی وجود نداشت.

• سری به تالموت زد، مجموعه احادیث و روایات قوم یهود.

• «پاکا در تالموت برای چی باید باشد؟
• و این لندسمن پخمه چطور از پاکا خبر دارد و من ندارم! »

• «یوزی!»، ابرامسکی شاگرد مغازه را صدا زد.
• «امروز شنیدم که یک عدد پاکا فروخته اید؟»

• «بله، آقای ابراممسکی، یک عدد پاکای بزرک، مثل این فروختیم.»

• آقای ابرامسکی پاکا را ورانداز کرد و به گفتگو با خویش پرداخت:
• «از کی این «پاکا» نامیده می شود؟
• اسم این «مالشم» است؟
• اما اگر کسی با زبان عبری مادری «پاکا» می گوید، پس باید وجود داشته باشد.
• آخ خدایا دارم پیر می شوم. »

• یوزی هم مشغول صحبت با خودش بود:
• «وقتی عالم سالخورده ای مثل آقای ابرامسکی کلمه «پاکا» را بر زبان می آورد، پس در اصالت آن، جای هیچ شک و تردیدی باقی نمی ماند.»

• «آقای لندسمن!»، یوزی چند لحظه بعد گفت.
• «در قفسه فقط یک عدد پاکا داریم.
• بهتر نیست، چند عدد سفارش دهیم؟»

*****

• جلسه تجار کالاهای فلزی با سخنان رئیس انجمن ـ ابرامسکی ـ افتتاح شد:

• «آقایان، وضع بحرانی است.
• حاضر نیستند، اجازه حمل وسیله مهمی به نام «پاکا» را صادر کنند.
• چه باید کرد؟»

• ابرامسکی عمدا نه «مالشم»، بلکه «پاکا» گفته بود تا ببیند که بقیه تجار هم این اصطلاح عبری جدید را می فهمند و یا نه.
• تردیدش اما بی هوده بود.
• حضار با تکان سر نشان داده بودند که به معنی این واژه وقوف دارند.

• آقای لندسمن هم که در ردیف چهارم نشسته بود، با صدای گرفته ای گفته بود:

• «پاکا یعنی دستگاه لحیمکاری!»

• حضار با نگاه تحقیرآمیزی به رگبارش بسته بودند:
• «آقای لندسمن، شما دیگر کی هستید که به ما عبری می آموزید!»

• «پاکا» به یکی از اجزای زبان محاوره ای ما بدل شده است.
• فقط زبان شناسان در زمینه ریشه آن اختلاف نظر دارند.

• «به هیچ وجه من الوجوه نباید ما این واژه رنگین را که میان سازندگان وسایل خانگی از محبوبیت عظیمی برخوردار است، به عنوان واژه درجه دوم طبقه بندی کنیم!»، پروفسور علیملش از آکادمی علوم عبری گفت.
• «هرچند که در زبان عبری ریشه این واژه معلوم نیست، ولی به احتمال قوی در پ ـ ک ـ ک ریشه دارد که به معنی بستن و سفت کردن است.
• من شخصا موافق پذیرش این واژه شورانگیز جدید هستم.
• همکار محترم من، پروفسور شاواتسلت بر آنند که واژه «پاکا» در زبان ارامنه رواج دارد.

تجربه به ما آموخت که ما باید سپاسگزار انسان های ساده کوچه و برزن باشیم که در غنی تر ساختن زبان عبری فعالند و اجازه نمی دهند که واژه های بیگانه وارد زبان اجدادی شان شوند.»

پایان

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر