۱۴۰۴ بهمن ۱۹, یکشنبه

درنگی در شعری از نادر نادرپور تحت عنوان «زندگی چیست؟» (۳) (بخش آخر)

  نگاره‌ای از نادر نادرپور

نادر نادر پور

(۱۶ خرداد ۱۳۰۸ – ۲۹ بهمن ۱۳۷۸)

 شاعر، نویسنده، مترجم و فعال سیاسی–اجتماعی 

 از اعضای کانون نویسندگان ایران  

 

درنگی 

از

میم حجری

زندگی چیست ؟

نادر نادر پور 

اگر روزی کسی از من بپرسد
که دیگر قصدت از این زندگی چیست ؟


بدو گویم که چون می ترسم از مرگ
مرا راهی به غیر از زندگی نیست.

 
من آن دم چشم بر دنیا گشودم
که بار زندگی بر دوش من بود.

 
چو بی دلخواه خویش ام آفریدند
مرا کی چاره ای جز زیستن بود؟

پایان

۱

اگر روزی کسی از من بپرسد
که دیگر قصدت از این زندگی چیست ؟


بدو گویم که چون می ترسم از مرگ
مرا راهی به غیر از زندگی نیست.

معنی تحت اللقظی:

دلیل من برای تداوم بخشیدن به زندگی ، هراسم از مرگ است.

نادرپور در این دو بیت آغازین این شعر، تنها دلیلی که برای ادامه دادن به زندگی دارد، ترس از مرگ است.

این بدان معنی است که دلیل نادرپور، نه دلیلی علمی، عقلی و منطقی، بلکه دلیلی پسیکولوژیکی (روانی) و اگوئیستی (مبتنی بر خودپرستی) است.

دیالک تیک ترس و تهور

یکی از مهم ترین دیالک تیک های پسیکولوژیکی و اتیکی (اخلاقی) در ایده ئولوژی اشراف برده دار و فئودال است.

ترس در ادبیات اشراف برده دار و فئودال  و حتی در ادبیات ایران باستان،

جزو صقات شرم اور و ننگ انگیز بوده است.

فرق هم نمی کند که ترس از اوتوریته ای (پدری، مادری، پاسبانی، سرگروهبانی، جلادی، زندانبانی و یا خان و سلطانی و زلزله ای و آتشفشانی و غیره) باشد.

تهور اما بر عکس از صفات اخلاقی حسنه است.

ما از تعلقات طبقاتی نادرپور خبر نداریم.

اقرار او به ترسویی خود از مرگ،

باید دال بر تعلقات طبقاتی بورژوایی او باشد.

هم ترسویی و هم خودپرستی

از صفات اتیکی (اخلاقی) بورژوازی اند.

بورژوازی

اصولا و اساسا 

محافظه کار و کنسرواتیو (ضد انقلابی) و محتاط است.

۲
من آن دم چشم بر دنیا گشودم
که بار زندگی بر دوش من بود.

 
چو بی دلخواه خویش ام آفریدند
مرا کی چاره ای جز زیستن بود؟

معنی تحت اللقظی: 

دلیل دیگر من برای تداوم بخشیدن به زندگی ، 

اجبار و الزام مادر زادی من  به زندگی بوده است.

نادرپور

در این دو بیت شعور، دیالک تیک جبر و اختیار را به صورت دوئالیسم اجبار و اختیار بسط و تعمیم می دهد و به انکار اختیار (آزادی، انتخاب) در زمینه زندگی  می پردازد.

او

بدین طریق

حد و مرز بین جماد و نبات و جانور و انسان را منکر می شود.

انسان زیر ذره بین معرفتی نادرپور ذلیلتر از سنگ و خس و خاک تصور و تصویر می شود.

همان می ماند که تشکیل یافته است.

کمترین تغییری در روند حیات کسب می کند

رشد فکری و فیزیکی نمی کند.

نادرپور

از عالم جمادات و موجودات کمترین خبری ندارد.

اگر خبر می داشت، می دانست که همه چیز هستی در جنبش و تغییر مدام است.

به عنوان مثال، موجودات از میکرو موجودات تا نباتات و جانوران و آدمیان،

همیشه همان نمی مانند

و

ضمنا 

در دیالک تیک غریزه و «عقل» به سر می برند.

این غریزه حفظ نفس است که حراست از حیات را به موجودات دیکته و تحمیل می کند، حتی اگر از نعمت عقل اندیشنده بی نصیب باشند.

 

پایان

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر