۱۴۰۴ اسفند ۷, پنجشنبه

خود آموز خود اندیشی (۱۳۷۸)

   

 شین میم شین

 

بوستان

باب سوم

در عشق و مستی و شور

حکایت هفدهم

(دکتر حسین رزمجو، «بوستان سعدی»، ص ۹۵ ـ ۹۶  )

ما به سوی آنچه دانش زمانه مان نموده، می رویم 
 

شبی یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم، گر بسوزم روا ست

تو را گریه و سوز باری چرا ست؟

 

بگفت:

«ای هوادار مسکین من

برفت انگبین بار شیرین من

 

چو شیرینی از من بدر می رود

چو فرهادم آتش به سر می رود»

 

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد

فرو می دوید اش به رخسار زرد

 

که ای مدعی، عشق کار تو نیست

که نه صبر داری، نه یارای ایست

 

تو بگریزی از پیش یک شعله، خام

من استاده ام، تا بسوزم تمام

 

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت

مرا بین که از پای تا سر بسوخت

 

مبین تابش و مجلس افروزی ام

تپش بین و سیلاب دلسوزی ام

 

چو سعدی که بیرونش افروخته است

ورش اندرون بنگری سوخته است

 

همه شب در این گفتگو بود شمع

به دیدار او وقت اصحاب جمع

 

نرفته زشب همچنان بهره ای

که ناگه بکشتش پری چهره ای

 

همی گفت و می رفت دودش به سر

که این است پایان عشق ای پسر

 

اگر عاشقی خواهی آموختن

بکشتن فرج یابی از سوختن

 

مکن گریه بر گور مقتول دوست

بر او خرمی کن، که مقبول او ست

 

اگر عاشقی سر مشوی از مرض

چو سعدی فرو شوی دست از غرض

 

فدائی ندارد ز مقصود چنگ

و گر بر سرش تیر بارند و سنگ

 

به دریا مرو گفتمت زینهار!

و گر می روی تن به طوفان سپار.

 

ادامه دارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر