۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

در راسته ی کتابفروشان بغداد

أبو الطيب أحمد بن الحسين بن الحسن بن عبد الصمد الجعفي الكندي الكوفي المتنبّي
(915 و یا 917 در کوفه ـ 965 در بغداد)
شاعر بزرگ عرب در دوره عباسیان


در راسته ی کتابفروشان بغداد
مجید نفیسی
پس از شنیدن خبر انفجار پنجم مارس در خیابان کتابفروشان که نام متنبی را بر خود دارد.
19 مارس 2007

• متنبی را دیدم که از فارس بازمی گشت
• در کنار رود کر، آوای دجله را شنیده بود
• که او را به بغداد فرا می خواند.

• در راه، شمشیرش را به قرمطیان گناوه بخشیده بود
• زیرا می دانست که دیگر از این پس جز قلم، یاری نخواهد داشت.

• به خود گفته بود:
• «من، متنبی ـ شاعر، نبی، شمشیرزن ـ
• با شورشیان قرمطی از کوفه به بادیه رفتم
• تا راز برابری را دریابم

• با سیف الدوله حمدانی به حلب شدم
• تا در برابر فرنگان صلیبی بایستم

• و با عضدالدوله دیلمی به فارس رفتم

• تا تخم شعر عرب را در آن خاک بپراکنم.

• اکنون می خواهم به عراق بازگردم
• و از فراز پل بغداد به ماهیگیران بنگرم

• که سوار بر بلم های پوست بادامی شان

• بر آب تیزپای دجله سبک بارانه پارو می کشند

• صابئین قطیفه بر دوش را تماشا کنم
• که رو به ستاره ی شمال
• در پایاب های کنار رود غسل تعمید می کنند

• و از طباخان کوی ابونواس

• عدس پخته و ماهی مزگوف بگیرم
• که بر ترکه های انار کباب می شود

• چه خوش است در کنار نیزارهای رود
• از این سو به آن سو رفتن

• و از پشت تنه ی نخلی

• بوسه بازی جفتی جوان را تماشا کردن!

• چه خوش است در کنار پیر چنگی نشستن
• و سرگذشت دجله را از کوه تا خلیج شنیدن!

• چه خوش است پیش از بانگ اذان به گرمابه رفتن
• و تن را به نوازش لیف و کیسه سپردن

• و همراه با لنگ و قطیفه
• کاسه ای آب یخ از جامه دار گرفتن

• و آنگاه با خیالی خوش به دارالحکمه رفتن
• و برق شادی را در چشم های نوجوانان دیدن!»

• متنبی به خود گفت:

• «می روم تا دوباره کودک شوم

• و از بازی واژه ها به وجد آیم.»

• متنبی از فراز جسر بغداد
• به درون آب دجله نگاه کرد
• اما بجز عبور یکنواخت خون چیزی ندید

• ماهیگیران به صید مردگان می رفتند
• برزگران قلم های استخوان می کاشتند

• زائوان پشت بوته ها، نوزادان بی سر می زائیدند
• مردان، سربریده در پایاب ها می دویدند

• و آب فروشان دوره گرد در کوچه ها فریاد می زدند:
• «خون تازه آورده ام! خون تازه آورده ام!»

• در راسته ی کتابفروشان، مه سرخی
• آسمان و زمین را پوشانده بود

• محمد صحاف، زیر آوار، پی سر بریده ی برادر خود می گشت
• پدر حسین، دوره گرد حمص فروش

• یک لنگه از کفش پسرش را به دست گرفته بود

• و با آن حرف می زد

• شطری کتابفروش اشک می ریخت
• و به دنبال برگ های سوخته ی شعر

• در کوچه های شرقی دجله می دوید
• و بیتی از متنبی را زیر لب می خواند:

• «خط شعر مرا نابینا می بیند
• و صوت شعر مرا ناشنوا می شنود!»

• متنبی ایستاد
• دشداشه اش به پوست تنش می چسبید
• و چفیه اش نمناک از خون بود

• به خود گفت:
• «آدم ها یا کتاب ها؟
• کتاب ها یا آدم ها؟

• آیا باید قلم را زمین می گذاشت
• و شمشیر را به دست می گرفت؟»

• دجله پاسخ نمی داد

• دجله چون تیری رهاشده از کمان

• روان بود.
پایان

۱ نظر:

  1. فقط تاریخ ما ایرانیان نیست که خون آلودست باشعر متنبی که برای اولین بار که آشنا شدم حقیقت تلخ ودردآور خلقهای ستمدیدهجهانرایکسان دیدم وبرخود لرزیدم وگفتم هیهات هنوزماشرقیان اندرخم یک کوچه ایم .وچه کارسترکی برای رهایي در پیش پای ملتهاست شکی نیست باید بسی کند و کاوید وکوشش نمود = کزین سنگ خارا رهی بر گشود

    پاسخحذف