بوستان
باب سوم
در عشق و مستی و شور
حکایت هفدهم
(دکتر حسین رزمجو، «بوستان سعدی»، ص ۹۵ )
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای جان شد و جان نیز هم.
معنی تحت اللفظی:
هم دردم از یار است و هم درمانم.
هم دلم فدای یار شد و هم جانم.
این بدان معنی است که معشوق مجمع الاضداد است:
دیالک تیکی از درد و درمان است
و
عاشق
هم دلش را فدای معشوق می کند و هم جانش را.
۱
دردم از یار است و درمان نیز هم
این بدان معنی است که عشق، درد بی درمانی است.
چون طبیب درد عشق، همزمان، منبع درد و مسبب درد است.
سؤال این است که چرا و به چه دلیل؟
دلیلش این است که عشق نه پدیده ای عقلی و اختیاری و ارادی و مبتنی بر آگاهی، بلکه پدیده ای غریزی، طبیعی، بی اراده و بی اختیار است.
همه حوایج غریزی همین جوری اند.
غریزه
غولی ارضا ناپذیر است.
عشق
شبیه اعتیاد است.
هم درد معتاد از مواد مخدر است و هم درمان دردش.
یعنی
عشق و اعتیاد هر دو دردهای درمان ناپذیرند.
سؤال این است که چرا باید عشق را که مثل اعتیاد بدبختی است، ایدئآلیزه کرد و به عرش اعلی برد و بدان فخر فروخت؟
۲
دل فدای جان شد و جان نیز هم.
سعدی در این مصراع شعر جان را به دو معنی به کار برده است:
۱
به معنی جانان ویا معشوق
۲
به معنی روح
جان و دل عاشق فدای معشوق می شود.
یعنی
عشق
هم تباه کننده دل (ذهن و ضمیر) است و هم تباه کننده حیات.
مثل هروئین و تریاک و الکل است:
هم مخرب جسم است و هم مخرب روح.
مخرب فیزیکی و فکری است.
ادامه دارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر