۱۴۰۵ مهر ۲, پنجشنبه

درنگی در تحلیلی از سایت توده ای ها (۵)

 

 https://tudehiha.org/fa/11-08-2026/

ویرایشی و درنگی 

از

شین میم شین


حاکمیت استعمارستیز و مردم‌کُش
 «چپ» چه باید بکند؟ 

رویکردِ دیالکتیکی؛

 دیدنِ هر دو سویِ واقعیت دیدگاهِ اصلیِ درست

 (دیدنِ هر دو سویِ واقعیت.

 دیدگاهِ اصلیِ درست؟)

پیش از پرداختن به راهبردِ دیالکتیکی، 

(راهبرد یا اِستراتِژی 

  به معنی تعیین اهداف و طرح نمودن برنامه‌ای برای رسیدن به آنهاست.) 

(«راهبُرد» [علوم نظامی] هم‌ارزِ «strategy»؛ 

منبع: گروه واژه‌گزینی. دفتر اول. فرهنگ واژه‌های مصوب فرهنگستان. تهران)

باید به یک ناتوانیِ بنیادینِ مشترک در هر دو مقاله اشاره کرد:

هر دو، تهی از تحلیلِ طبقاتیِ روشن از حاکمیتِ جمهوری اسلامی هستند. 

هیچ‌یک از دو مقاله به‌روشنی تعریف نمی‌کند که 

طبقه‌ی حاکم در جمهوری اسلامی چه کسانی  (؟) هستند، 

مناسباتِ تولید چگونه سامان یافته (؟)، 

و طبقه‌ی کارگر چه نقشی در این سنجش دارد.

«عموزاد» نه‌تنها تحلیلی طبقاتی از حاکمیت جمهوری اسلامی ندارد، بلکه هنگامی که از دولت سخن می‌گوید، دولتِ جمهوری اسلامی را با حاکمیتِ جمهوری اسلامی یکی می‌بیند.

از سویِ دیگر، 

«حقیقت» با هوشیاری از هرگونه تحلیلِ طبقاتیِ حاکمیت پرهیز می‌کند.  

او هیچ‌گاه نمی‌پرسد که لایه‌هایی که با آمریکا و چیره‌خواهیِ غرب در جنگ هستند، برایِ چه این کار را می‌کنند. 

جایگاهِ طبقاتیِ آن‌ها کجاست؟ 

پایگاهِ اجتماعیِ آن‌ها کدام است؟ 

آیا این جنگ، جنگِ یک لایه ویژه بورژوازی با امپریالیسم است، 

یا جنگِ یک حاکمیت بورژوازی با دولتی دیگر سرمایه‌داری؟ 

پاسخ به این پرسش‌ها، چشم‌اندازِ تحلیل را دگرگون می‌سازد. 

نپرسیدنِ این پرسش‌ها، به معنایِ پذیرشِ بی‌نقدِ روایتِ رسمی از «مقاومت» است؛ روایتی که طبقه‌ی کارگر و منافعِ آن را در حاشیه می‌راند و مقاومت را به پروژه‌ای حاکمیتی فرو می‌کاهد.

هنگامی که از نقشِ جمهوری اسلامی سخن می‌گوییم، اگر آن را یکپارچه و همداستان بپنداریم، به کژرویی بزرگ دچار شده‌ایم. 

جمهوری اسلامی، در درونِ خود، لایه‌های گوناگونی از بورژوازی را در بر دارد.

 بورژوازیِ بوروکراتیک، 

که رهبریِ نهادهای دولتی را در دست دارد، 

برای نگه‌داشتِ قدرت و انباشتِ پول، به دادوستد با غرب وابسته است. 

 بورژوازیِ مالی، 

که در نظامِ بانکی ریشه دارد، تحریم‌ها را بازدارنده‌ای بر سرِ انباشتِ سرمایه می‌داند و به نظامِ مالیِ جهانی نیازمند است.

بورژوازیِ نظامی، 

که فرماندهانِ سپاه و نهادهای امنیتی را در بر می‌گیرد، از راهِ شرکت‌هایِ اقتصادیِ وابسته، پروژه‌هایِ کلان را در دست دارد.

 قدرتِ این لایه،

 در گرویِ شرایطِ «نه صلح و نه جنگ» با غرب است و هرگونه سازش، انحصارِ اقتصادیِ آن‌ها را به خطر می‌اندازد. 

بسیجیان و پاسداران

 نیز با سیاستِ صدورِ انقلاب، نفوذی گسترده در اقتصاد یافته‌اند و جایگاهِ خود را وامدارِ تنش در منطقه می‌دانند.

 بورژوازیِ تجاری،

 که از دادوستد و دلالی سود می‌برد، به‌دلیلِ تحریم‌ها، ناگزیر به سویِ شرق (چین، روسیه، ترکیه) رانده شده است و برای دسترسی به مجوزها، ناچار به همکاری با نهادهایِ نظامی است.

پس، بورژوازیِ مالی و بوروکراتیک

 از تنش زیان می‌برند و خواهانِ کاهشِ آن هستند؛

 اما بورژوازیِ نظامی و بخشی از بورژوازیِ تجاری، 

تنش را فرصتی برای انباشتِ بیشتر می‌دانند.

 این لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی، 

با این‌که در پاسبانی از «نظام» هم‌دیدگاه هستند، ولی تضادِ منافع، سیاستِ خارجیِ جمهوری اسلامی را به میدانی از کشمکشِ درونیِ آن‌ها دگرگون کرده است.

در شرایط کنونی، راهبردِ درست را می‌توان در یک جمله کوتاه گفت: 

«نبردِ بی‌درنگ طبقاتی و دموکراتیک، دفاعِ بی‌دریغ از میهن». 

 بی‌درنگ 

به این معناست که 

نبرد طبقاتی، پیکار برای دموکراسی و دادگریِ اجتماعی، و نقدِ ساختارهایِ بهره‌کشی و سرکوبِ درونی، 

هرگز نباید به‌دلیل «خطر بیرونی» به‌فراموشی سپرده نشود (شود؟). 

همان‌گونه که «عموزاد» به‌درستی می‌گوید، همیشه خطر بیرونی خواهد بود و فراموشی نقد، به‌معنایِ واگذاریِ همیشگیِ جامعه به حاکمیت فرمانروا (؟) است. 

طبقه‌ی کارگر باید هم‌زمان با پاسداری از میهن، خواست‌هایِ خود را با همه‌ی توان پیش ببرد و از هرگونه کوششِ حاکمیت برایِ به‌چنگ‌آوردنِ «مقاومت» به سودِ منافعِ طبقاتیِ خود، باز ایستد.

ایران تنها کشوری نیست که با خطر بیرونی روبه‌روست. 

بورژوازیِ هندوستان

 به بهانه‌ی خطرِ پاکستان، طبقه‌ی کارگر را سرکوب می‌کند

 و در آن سویِ مرز،

 بورژوازیِ پاکستان نیز به بهانه‌ی خطرِ هندوستان، همین کار را با کارگرانِ خود می‌کند. 

در اسرائیل،

 صهیونیسم هرگونه مخالفت با سیاست‌هایِ نژادپرستانه‌ی خود را «ضدیهودی» می‌نامد تا دهانِ منتقدان را ببندد و سرکوب را به بهانه «دفاع از امنیت» درست بانگارند. 

در ترکیه، 

دولت به بهانه‌ی خطرِ کردها و «وحدتِ ملی»، هرگونه اعتراضِ کارگری و مدنی را خاموش می‌سازد و آزادیِ بیان را زیرِ چکمه‌ی «امنیتِ ملی» له می‌کند.

در مصر، 

حکومتِ نظامی به بهانه‌ی خطرِ «اخوان‌المسلمین» و «بی‌ثباتیِ منطقه»، زندانیانِ سیاسی را در سلول‌هایِ تاریکِ زندان‌ها می‌گنجاند. 

این نمونه‌ها که از هر نظامی هستند، همگی یک حقیقتِ تلخ را بازگو می‌کنند: دولت‌ها، همواره از «خطر بیرونی» بهانه‌ای می‌سازند برای سرکوبِ مخالفان.

 اگر «چپ» در هر کجا – چه در ایران، چه در هند، چه در ترکیه و چه در روسیه – این بهانه را بپذیرد، هیچ‌گاه جامعه به عدالت و آزادیِ درونی نخواهد رسید.  

پس نقدِ بی‌درنگ، نه یک شعارِ آرمان‌گرایانه، که یک نیازمندی تاریخی برای هر جنبشِ رهایی‌بخشی است که می‌خواهد از دامِ فرمانروایی بورژوازیِ بگریزد و به جایِ نبردِ در خدمتِ طبقه‌ای ویژه، به نبردی برای رهاییِ همگانی دگرگون شود.

دفاعِ بی‌دریغ

  به این معناست که ناسازگاری با حاکمیت، هرگز نباید به هم‌راهی یا بی‌سوگری در برابرِ دست‌اندازیِ بیرونی انجامد. 

 طبقه‌ی کارگر باید از میهنِ خود به‌سانِ پهنه پیکار تاریخیِ خود پاسداری کند؛ 

چراکه چیرگیِ یک قدرتِ بیرونیِ زورگو، فضایِ پیکار را نه گسترش، بل‌که نابود می‌کند.

 این پاسداری، به‌معنایِ پذیرش سیاست حاکمیت نیست؛ بل‌که به‌معنایِ پاسداری از آینده میهن است.

دیدگاه سیاسیِ درست برای «چپ»،

 آفرینشِ یک جبهه‌ی همبسته‌ی طبقاتیِ مستقل است که از میهن در برابرِ دست‌اندازیِ بیرونی پاسداری کند،

 اما هرگز به دفاعِ از حاکمیت دگرگون نشود. 

 برخی‌ها می‌پرسند، در شرایطی که «چپ» نه‌تنها ارتش که حتا سازمان‌های علنی در میهن ندارد، چگونه می‌توان این کارها را انجام داد؟ 

«چپ» برای دفاع از میهن، نیازی به ارتشِ خودش ندارد.

 دفاع از میهن، تنها نظامی نیست.

«چپ» باید در کنارِ مردمِ بمباران‌شده باشد. 

هنگامِ بمبارانِ یک شهر، «چپ» می‌تواند با امدادرسانیِ مستقل، پناه‌دهی، و اطلاع‌رسانیِ به مردم کمک کند. 

«چپ» می‌تواند از هویتِ ملی و تاریخیِ ایران در برابرِ برنامه‌های چندپاره کردن میهن از سوی امپریالیسم و صهیونیسم دفاع کند؛ 

دفاع از «میهن»، نه دفاع از «حاکمیت». 

در شرایطی که حزبِ سیاسیِ «چپ» ممنوع است، «چپ» می‌تواند در درونِ شوراهایِ کارگری، انجمن‌هایِ صنفی، و نهادهایِ مدنی به کنش بپردازد و از این راه، قدرتِ اجتماعیِ خود را بسازد. 

سازمان‌یابیِ صنفی، شبکه‌ای، رسانه‌ای و بین‌المللی، جایگزینِ حزبِ سرکوب‌شده می‌شود. 

این، همان خط مستقل طبقاتیِ راستین است که می‌تواند از دامِ هر دو رویکردِ یک‌سویه بگذرد و راهی به سویِ آینده‌ای دادگرانه‌تر بگشاید.

چنین رویکردی باید در چهار سطح به تحلیل بپردازد.

 در سطحِ نخست، 

تحلیلِ نظامِ جهانی و جایگاهِ ایران در آن ناگزیر است.

 آمریکا در بالای یک شبکه‌ی جهانی از پایگاه‌هایِ نظامی، چیرگی بر سامانه‌ی مالی، کنترل بر نهادهایِ بین‌المللی و چیرگیِ رسانه‌ای جای دارد.

 جداییِ میانِ یک دولتِ چیره‌خواه جهانی با دولت‌هایِ درجه‌ی دوم یا سومِ سرمایه‌داری که خود به هر دلیلی زیر ضربه غرب هستند، برای هر تحلیلِ زمینی و واقعی، ناگزیر است. 

در سطحِ دوم،

 تحلیلِ ساختارِ طبقاتیِ درونی جای می‌گیرد. 

جمهوری اسلامی حاکمیتی بورژوازی با اقتصاد نئولیبرالیستی-رانتی و ضدکارگریِ سرکوبگر است که مناسباتِ بهره‌کشی را باززایی می‌کند. 

تحلیلِ طبقاتیِ روشن از جامعه‌ی ایران ناگزیر است: 

طبقه‌ی حاکم چه کسانی هستند؟ 

مناسباتِ تولید چگونه سامان یافته؟ 

طبقه‌ی کارگر چه نقشی در این سنجش دارد؟

 نبودِ این تحلیل، مایه آن می‌شود که هر دو مقاله، در سطحِ انتزاعی بمانند. 

  در سطحِ سوم،

 تحلیلِ کنشگریِ تاریخیِ طبقه‌ی کارگر جای دارد. 

 طبقه‌ی کارگر و جامعه 

 به‌سانِ «سوژه‌ی رهایی»

 باید در مرکزِ تحلیل جای گیرند، نه به‌سانِ «ابژه‌ی دفاع». 

پیکار آزادی‌خواهی و نبرد طبقاتی هرگز نباید فراموش شود.

 در سطحِ چهارم،

 باید پاسخ داد که راهبردِ عملی در روزگارِ کنونی چیست و بر چه محورهایِ گوناگونی استوار است؟

ادامه دارد.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر