۱۴۰۴ دی ۸, دوشنبه

کلنجار ایده ئولوژیکی با همنوع (۵۶۷)

     https://img2.chinadaily.com.cn/images/202005/27/5ece2147a310a8b2fa4bc20c.jpeg  


میم حجری 



مارکس
همه به خدا نیاز دارند:
فقرا
برای تحمل بدبختی
و
اغنیا
برای حفظ ثروت

این اما ظاهر قضیه است
مش مارکس
خدای فقرا
ماهیتا
ضد دیالک تیکی خدای اغنیا ست
خدای فقرا
توده ـ خدا ست
حامی توده زحمتکش است و بهشتش زیرپای زحمتکشان و دوزخش جای استثمارگران است
خدای اغنیا
طبقه انگل حاکمه ـ خدا ست
و حامی و عکس انتزاعی ـ آسمانی لاشخورهای ستمگر و استثمارگر است
 بهشتش عیاشخانه انگل ها و دوزخش جای زحمتکشان است
خداپرستی فقرا
محتوای انقلابی دارد
سرچشمه امید سرشته به افیون است
هم تسکین می دهد و هم قوت قلب
خداپرستی اغنیا
قلابی است
و
نتیجه بی همه چیزی فکری و فلسفی حضرات است


بهرام بیضایی، کارگردان و نمایشنامه‌نویس برجسته سینما و تئاتر ایران، روز جمعه پنجم دی‌ماه، هم‌زمان با زادروز ۸۷ سالگی‌اش، در آمریکا درگذشت.


زشتی و زیبایی هر چیز
قبل از همه
در خود آن چیز است
یعنی اوبژکتیو (عینی) است
زیبایی و زشتی  مثلا خر در خود خر است و نه در خر چران (یعنی سوبژکتیو نیست)


همینکه روس‌ها از ایران در برابر تجاوز و حملات غربی‌ها دفاع می‌کنند، جریان نفوذ و #اصلاحات که کارمندان سیا و حافظ منافع آمریکا در ایران هستند، به یاد گناهان کبیره پوتین می‌افتند و نعره‌شان به هوا می‌رود.
نوید


با این وضعی که ایران دارد همین که روسیه و چین و ... جواب سلام به ما بدهند از عجایب روزگار است.‌
جابری
بیا این داوری ها را به پیش داور اندازیم
ایران چه وضعی دارد؟
ایران
علیرغم گرفتاری ۴۰ ساله در منگنه تحریمات و تهدیدات  امپریالیسم
به یاری روسیه در  جنک نیابتی اوکراین با روسیه شتافت
به قول پروفسور مرندی
ایران می داند که شکست روسیه و چین از غرب به نفع ایران نیست
ما فکر نمی کنیم که چنین باشد
یعنی سطح فکری سران ایران در این حد باشد
سطح فکری خود پروفسور هم چنگی به دل نمی زند
روسیه
حاضر به فروش تسلیحات پدافندی ئی که به عردوغان فروخته بود
به ایران نشده بود
نمی خواست  رفیقش نتان
دلخور شود.
پوتین
در زمینه دفاع از غزرائیل فلسفه بافی می کرد
که دو میلیون روس
در غزرائیلستان اند.
سوریه از لابه لای هواپیواهای جنگی روسی
توسط جت های عزرائیل بمباران می شد تا پدافند سوری از هراس اصابت به هواپیماهای روسی نتواند شلیک کند
ج خ چین
با عزرائیل بیشترین روابط اقتصادی را دارد
ظاهرا بی طرف است و خط مشی اش برد ـ برد است
علیرغم آن ایران تنها کشوری بود که در واویلای کرونا
حاضر به انتقال هوایی چینی ها از استانبول به چین شد
که ضمنا ویروس کرونا توسط کارکنان هواپیمای ایرانی مبتلا به کرونا  به ایران وارد شد و توفان کرد
رؤسای چین و روسیه و کره شمالی
در تجاوز ۱۲ روزه به ایران
قل هو الله احد خواندند .
حضرات پس از دیدن توان موشکی فخر انگیز ایران
و
پس از گذشتن آب ها از سر ایران
موضع لفظی مثبت بخور و نمیری  گرفتند
کس نخارد پشت خر
جز ناخن انگشت خر


+ ذوب‌آهن اصفهان را کی ساخت؟
- شوروی
+ ماشین‌سازی تبریز را کی ساخت؟
- شوروی
+ماشین‌سازی اراک را کی ساخت؟
- شوروی
+ در چه زمانی؟
- زمانی که ایران تیول غرب بود و ژاندارمشان در منطقه!
+ نیروگاه بوشهر را چه کسی قرار بود بسازد؟
- آلمان
+ نتیجه چه شد؟
- قرارداد رو امضا کرد،
پول رو گرفت،
پروژه رو نیمه‌کاره رها کرد،
فناوری رو هم تحویل نداد،
تهشم گفت اگر دوست نداری برو شکایت کن.
+ بالاخره کی ساخت؟
- روسیه
حال غرب لیسانِ عقب افتاده ایرانی به کی فحش میدن؟ روسیه!

کسی که خودشناس باشد
نیازی به قضاوت این و ندارد
جسور

شناخت چیست؟
شناخت = انعکاس چیزی در ایینه ذهن و ضمیر افراد
انعکاس
دیالک تیکی از عکس برداری (سوبژکتیو و اکتیو) و عکس اندازی (اوبژکتیو و پاسیو) است.
انعکاس
خاصیت ماده است
(لنین)
همه چیز آیینه آسا ست
یعنی
همه چیز در هم چیز دیگر انعکاس می یابد
خودشناسی فقط یکی از فرم های شناخت است که بستگی به کیفیت آیینه و شدت نور و کیفیت انعکاس دارد
به همین دلیل
از یک نفر می توان بسته به دوربین عکساسی، لیاقت عکاس، زاویه انعکاس و شرایط محیط
صد جور عکس برداشت




کسی که واقعا تو را دوست بدارد
در آیینه ات است

پوتین و پالان معنی دوستی و دشمنی را نمی دانند
اسکندر چظور؟

عمر اگر خوش گذرد، زندگی خضر کم است
ور به تلخی گذرد، نیم نفس بسار است
رضی الدین آرتیمانی
در این بیت شعر
دیالک تیک کمیت  و کیفیت به صورت دیالک تیک کم و یا بسار ـ خوش و یا تلخ بسط و تعمیم داده شده است
و
نقش تعیین کننده به درستی از ان کیفیت (خوش و یا تلخ) دانسته شده است
سؤال فقط این است که منظور از خوشی و تلخی عمر  چیست که کمیت عمر را بی معنا می سازد؟
بدون کمیت
کیفیتی وجود ندارد
تحول کیفی هر چیز
منوط به رسیدن تغییرات کمی به حد عینی معین است
خوشی بدون تلخی وجود ندارد
لذت بدون ریاضت
گنج بدون رنج
مزد بدون کار
وجود ندارد


گریتا مثل اسکندر معنی آزادی  (اختیار) را نمیداند.
پیش شرط ازادی
خروج بی برگشت از خریت است
خر نمی تواند مختار (آزاد) باشد
حتی اگر فلسطین خودمختار (مستقل) گردد.


این نه نشانه بدبختی
بلکه نشانه بشردوستی است
شرم کردن
خصیصه ای انقلابی است
مرتجعین بی شرم اند.
 (مارکس)

بستگی دارد که عقیده ات چه باشد
مثال
راسل رباضیدان بوده است
عقیده اش مثلا دو دو تا چهارتا بوده است
اگر بدان شک کند
خر است و نه خردمند


مولانا
هیچ برگی در نیفتد از درخت
بی قضا و حکم ان سلطان بخت

معنی تحت اللفظی:
بدون مشیت الهی و بدون قضا
حتی برگی از درختی پایین نمی افتد.
اگر معنی قضا تصادف باشد و معنی حکم ویا  مشیت الهی
ضرورت و یا جبر
این بدان معنی است که هر رخدادی بنا بر دیالک تیک ضرورت و تصادف صورت می گیرد
 دیالک تیک ضرورت و تصادف
یکی از دیالک تیک های مارکسیستی مهم است:
بنا بر این دیالک تیک
هر ضرورتی به صورت تصادفی جامه عمل می پوشد
تصادف = فرم جامه عمل پوشی ضرورت (انگلس)
مثال:
توپی که به سوی دروازه ای شوت می شود
به تصادفی گل می شود:
مثلا از لای پای دروازه بان می گذرد
از دستش لیز می خورد
به پیکر بازیکنی می خورد و گل می شود
....



بستکی دارد که کی باشی
مثال:
ما اگر از ترس جان فرار نکرده بودیم
همان کره خری بودیم که خر شده است.
سپاس بر جلاد که فراری مان داد
و
پس از گذشتن از پل ذلت بار صراط
 به دیار غربت افتادیم
و
 سگ شدیم
و
عرعر رابا پارس به زبان پارسی جایگزین ساختیم
چه بهتر از این؟


 زندان( مجتبی کاشانی- م. سالک)
شعر : زندانی
شاعر : زنده یاد دکتر مجتبی کاشانی
===============
ذهن ما زندان است
ما در آن زندانی!!!!!!
&
قفل آن را بشکن
در آن را بگشای
و برون آی ازین دخمه ظلمانی
&
نگشایی گل من!!
خویش را حبس در آن خواهی کرد
همدم جهل در آن خواهی شد
همدم دانش و دانایی محدوده خویش
و در این ویرانی
همچنان تنگ نظر میمانی
&
هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است
ذهن بی پنجره دود آلود است
ذهن بی پنجره بی فرجام است
بگشاییم در این تاریکی روزنه ای
بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد
بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد
بگذاریم که هر کوه طنینی فکند
بگذاریم ز هر سوی پیامی برسد
&
بگشاییم کمی پنجره را
بفرستیم که اندیشه هوایی بخورد
و به مهمانی عالم برود
گاه عالم را درخود به ضیافت ببریم
بگذاریم به آبادی عالم قدمی
و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی
طعم احساس جهان را بچشیم
و ببخشیم به احساس جهان خاطره ای
ما به افکار جهان درس دهیم
و زافکار جهان مشق کنیم
و به میراث بشر
دین خود را بدهیم
سهم خود را ببریم
&
خبری خوش باشیم
و خروسی باشیم
که سحر را به جهان مژده دهیم
نور را هدیه کنیم
و بکوشیم جهان
به طراوت و ترنم
تسکین و تسلی برسد
و بروید گل بیداری، دانایی، آبادی
در ذهن زمان
و بروید گل بینایی، صلح، آزادی، عشق
در قلب زمین
ذهن ما باغچه است
گل در آن باید کاشت
و نکاری گل من
علف هرز در آن میروید
زحمت کاشتن یک گل سرخ
کمتر از زحمت برداشتن
هرزگی آن علف است
گل بکاریم بیا
تا مجال علف هرز فراهم نشود
&&&&&&&&&
بی گل آرایی ذهن
نازنین ؛
نازنین ؛
نازنین
هرگز آدم ، آدم نشود.


سلاح لیزری جدید ارتش چین  
چین به تازگی از یک سلاح متحول‌کننده رونمایی کرده است: یک تفنگ مایکروویو پرقدرت (HPM) که می‌تواند پهپادها، موشک‌ها، تجهیزات الکترونیکی هواپیما - حتی ماهواره‌ها - را بدون شلیک حتی یک گلوله از کار بیندازد. 
این سیستم انرژی هدایت‌شده که توسط موسسه فناوری هسته‌ای شمال غربی چین ساخته شده است، می‌تواند بیش از 10،000 انفجار هرج و مرج الکترومغناطیسی را آزاد کند و مدارها را در اثر برخورد بسوزاند. با سرعت آتش 10 تا 30 پالس در ثانیه و صدها مگاوات در هر شلیک، این یک سلاح بی‌صدا با پتانسیل ویرانگر است.
اندازه فعلی و نیاز به انرژی 3 گیگاواتی آن نگرانی‌هایی را در مورد استقرار در دنیای واقعی ایجاد می‌کند، اما پس از کوچک‌سازی این سلاح ویرانگر، جنگ مدرن ممکن است هرگز مانند قبل نباشد.

این فیلمِ پایان موقت پروژه سرخ را نشان میدهد.
شب ۲۵ دسامبر ۱۹۹۱، با استعفای میخائیل گورباچف در یک سخنرانی زنده تلویزیونی، پایان شوروی عملاً رقم خورد.
همان شب پرچم اتحاد جماهیر شوروی از فراز کرملین پایین آمد و جای آنرا پرچم ماسونی لبیرال جایگزینش شد.
فردای آن روز، کشور زحمتکشان رسماً منحل شد، و جای آنرا نولبیرال های غرب گرا گرفتند.
جای آنرا پرچم سه رنگی ماسون ها، پرچم غارت، استثمار، نولبیرالیسم مصرفی، ۱۲ ساعت کار، نابودی رفاه ها و بیمه های اجتماعی گرفت. انسان شوروی تا دیروز که دوست انسان بود تبدیل به گرگ انسان شد.سوسیال - داروینسم حاکم شد.
دارایی های مردمی که مردم زحمتکشان ساخته بودند خصوصی سازی و بدست گروهی مافیای غرب گرا شد.جنگ داخلی ، انفجارات شروع شد، تروریسم، بردگی خام فروشی حاکم شد.در دولت فقط روسیه ۴۰ هزار مستشار غربی خدمت میکردند.دانشمندان مهم را تر.و.ر کردند، بیش از ۱۱۰ هزار کارخانه و صنایع را غرب گرایان نابود کردند.باقیمانده آنرا به قیمت ناچیزی به شرکت های خارجی فروختند.
مارگرت تاچر گفت که جمعیت روسیه باید به ۲۰ میلیون برسد ، و روسیه باید کشور خام فروش باشد.روس ها حق اداره مملکت خود را ندارند.تا اینکه پوتین پیدا شد،
ولی زمانی نگذشت که خود کاپیتالیسم مالی دچار بحران شدید شد.

اسکندر و مفاهیم خرافی اش
کاپیتالیسم مالی دچار بحران شدید شد؟
چیزی به نام کاپیتالیسم مالی  وجود ندارد
سرمایه مالی وجود دارد
بورژوازی مالی و بانکی
یکی از اقشار مهم بورژوازی امپریالیستی (انحصاری) است
کاپیتالیسم
از اواخر قرن ۱۹ وارد بحران عمومی اش شده است که ج ج اول و دوم نتیجه این بحران بوده است
و این بحران تعمیق یافته است و اکنون ج ج سوم تدارک دیده می شود

بحران عمومی سرمایه داری

http://mimhadgarie.blogfa.com/post/8547



اندیشه به تنهایی وجود ندارد.
 اندیشه در دیالک تیک عمل و اتدیشه وجود دارد و نقش تعیین کننده از ا« عمل است
نه بدون عمل
اندیشه تشکیل می یابد
و
نه بدون اندیشه
عمل توسعه و تکامل می یابد
عمل (تجربه)
هم زادگاه نظر و اندیشه است
و
هم
محک عینی تعیین کننده برای تعیین صحت و سقم نظر و اندیشه است
حافظ هم صدها سال قبل از مارکس گفته است:
حوش بود گر محک تجربه (عمل) آید به میان
تا سیه روی شود هر چه در آن غش باشد


ابزار چیست و برای چیست؟
اگر بشر دارای ارگان های حسی نبود
ابزاری ساخته نمی شد.
بیل و کلنگ و داس و تیر و تبر و تفنگ ...
چیزی جز پروژکسیون دست و پای بشر نیستند
تیر و تفنگ
به نیت طولانی تر شدن دست بشر تولید شده اند
دوربین برای دید دقیقتر و بهتر چشم بشر....






 انتشار اسناد تازه در آرشیو امنیت ملی آمریکا؛
 پوتین به بوش:
 اورانیومی با منشأ پاکستانی در سانتریفیوژ‌های ایران پیدا شده؛ این مرا نگران می‌کند
 به ایران گفتم اگر مذاکرات را ادامه ندهد، کشورش را به گوشه‌ای خواهد راند و آن را منزوی خواهد کرد
 بوش: 
بمب هسته‌ای ایران واقعاً اسرائیلی‌ها را می‌ترساند؛ اگر من یا تو جای شارون بودیم، به گزینه نظامی فکر می‌کردیم
ولادیمیر جون

به عوض پرداختن به ناشر نظر
بهتر است که به خود نظر بپردازیم
مارکسیسم را  برای همین آفریده اند.

اولا
پوتین و رئیسش یلسین
در آن زمان
خواهان ملتمس عضویت در ناتو بود

ثانیا
روسیه مخالف تولید بمب اتم در عربستان و ترکیه و ایران و سوریه و عراق و غیره بوده است
ثالثا
ایران
اصلا سودای تولید بمب اتم نداشته است و ندارد
ایران پس از برجام حتی به کاهش چشمگیر  غنی سازی تن در داد.
رابعار
پوتین 
نماینده و نوکر اولیگارشیسم روس است
و
خودش و دار و دسته اش جزو اولیگارش ها هستند
یعنی
فرقی با زلنسکی و علی پوف و دیگر سران جوامع سابقا سوسیالیستی ندارد



 
آیا ادیان آسمانی انسان ساز است ویا انسان در باورهای خود متکی به دین سازی میباشد..؟
حریف

نه  ادیان آسمانی انسان ساز اند
 و
نه  انسان در باورهای خود متکی به دین سازی است.
دین چیست؟
دین فرمی از شعور است
شعور
انعکاس وجود است
یعنی
سطح شعور اعضای جامعه
وابسته به سطح توسعه نیروهای مولده جامد و جاندار است
شعور مذهبی
نافی دیالک تیکی شعور اساطیری و هنری بوده است
به همین دلیل
در قران هم آثار اساطیری حفظ شده اند و هم آثار هنری
بخش مهمی از قرآن قصه است
نثر قرآن
آهنگینن و شعرگونه است
بشر نمی تواند بدون شعر زندگی کند
شعور مذهبی را فقط می توان از موضع پرولتاریا نقد کرد و جایگزین ساخت
هر نقد دیگری از مذهب
ارتجاعی است





اختراع معنی و تعریف دیگری دارد.
بشر
بمب اتم را اختراع نکرده است.
بمب را علمای فیزیک در روند آزمایشگاهی عرقریز ساخته اند.
یعنی
تئوری فیزیکی ـ  اتمی را برای تولید بمب اتمی
جامه عمل پوشانده اند.
علمای فاشیسم در المان نازی در صدد تولید بمب اتم و امحای بشریت مترقی بودند
و
اینشتین به سیاستمداران امریکایی از این لحاظ هشدار داد و آنها دست به کار شدند و در اواخر عمر رژیم نازی موفق شدند و در ژاپن فاشیستی پرتاب کردند.
بمب اتم
فرقی با انواع دیگر تسلیحات نظامی ندارد
بمب اتم بدتر از بمب های شیمیایی (که در ج ج اول به خدمت گرفته شد) و بمب میکربی و ژنه تیکی و بیولوژیکی و غیره نیست




آره.
مغز
ارگان تفکر است.
مغز مثل کارگری است که  کار فکری می کند.
سؤال این است
که کار چیست؟
مثال:
کفاشی نوعی کار است.
کفاش روی چرم کار می کند که چیزی مادی و واقعیتی و طبیعتی است
چرم
از پوست مثلا حیوانات است
کفاش
علاوه بر این با ابزارهای کار مثلا چکش و سندان و میخ و نخ و چسب و غیره کار می کند.
مغز روی چه چیزی و با چه ابزاری کار می کند.


گاندی
تحصیلکرده رشته حقوق بوده است.
به همین دلیل بی خبر از فلسفه بوده است.
بدون در اختیار داشتن ساز و برگ تفکر فلسفی (مارکسیستی)
فقط می توان در سطح قضایا پرسه زد و هارت و پورت کرد.
سکنه مظلوم هند
  تحت ستم از دیرباز بوده است
از لشکر کشی های اجامر خلفای بغداد (سلطان محمود غزنوی) به بهانه غزوه بر ضد بت پرستی تا حمله  بریتانیکای کبیر به نیت  استعمار
شعور افراد
نه جبلی و لدنی و مادرزادی
بلکه اکتسابی است
تحت تأثیر شرایط جامعتی حاکم است
در باغ
لاله روید
و
در شوره زار
خس
جنگ گماکان شعله ور میان پاکستان و نجسستان (هندوستان) هم یکی از میراث های این ذلت تاریخی است





قسم به قبر قمر بنی هاشم
که
کشاورزان
نه معنی ازدی را می دانند و نه از مرام آنارشیسم خبر دارند.
بر خلاف تصور باطل کشاورزان
آزادی
هم  قبله آنارشیسم است
و
هم قبله عالم آنارشیسم.
  آنارشیسم
منکر سرسخت ضد دیالک تیکی ازادی است
ضد دیالک تیکی ازادی چیست؟




انقلابات اجتماعی
طبقاتی اند و نه جنسیتی
انقلاب نرانه و زنانه وجود ندارد
برای اینکه زنان طبقه اجتماعی نیستند
بخشی از جمعیت هر جامعه اند
هم فرح پهلوی زن است و هم رختشوی او و کنیز و کلفت او
ولی این کجا و ان کجا

نادر نادر پور
 
ابلیس ، ای خدای بدی ها
 تو شاعری
من بارها به شاعری ات رشک برده ام

شاعر تویی که این همه شعر آفریده ای
غافل منم که این همه افسوس خورده ام

عشق و قمار
شعر خدا نیست ، شعر تو ست
هرگز کسی به شعر تو بی اعتنا نماند

غیر از خدا که هیچ یک از این دو را نخواست
در عشق و در قمار کسی پارسا نماند

زن شعر تو ست با همه مردم فریبی اش
زن شعر تو ست با همه شور آفریدنش
 
آواز و می که زاده ی طبع خدا نبود
این خوردنش حرام شد ، آن یک شنیدنش

در بوسه و نگاه،  تو شادی نهفته ای
در مستی و گناه،  تو لذت نهاده ای

بر هر که در بهشت خدایی طمع نبست
دروازه ی بهشت زمین را گشاده ا ی

اما اگر تو شعر فراوان سروده ای
شعر خدا یکی است ، ولی شاهکار او ست

شعر خدا غم است ، غم دلنشین و بس
آری ، غمی که معجزه ی آشکار او ست

دانم چه شعرها که تو گفتی و او نگفت
یا از تو بیش گفت و نهان کرد نام را

اما اگر خدا و تو را پیش هم نهند
آیا تو خود کدام پسندی ، کدام را ؟

پایان


زن شعر تو ست با همه مردم فریبی اش

نادرپور خرپول
تهمت مردم فریبی بر مادران می زند.
انگار پدران مظاهر صراحت و صفا و صداقت و یک رویی و یک رنگی اند






اولا
این حرف ها
نه هذیان 
بلکه
 تحلیل مارکسیستی اند
ثانیا
حتی کلمه ای از این حرفها از آن ما نیست.
ما حمال افکاریم.


حضرت همینگوی
نه سخن به تنهایی وجود دارد
و
نه سکوت.
هیچ چیز به تنهایی وجود ندارد
ساختار و خصلت همه چیز
از ذرات تا کاینات
دیالک تیکی است:
هر چیز با ضد خود همراه است.
دیالک تیک سخن و سکوت
فرمی از بسط و تعمیم دیالک تیک حرکت و سکون است
و
نقش تعیین کننده در هر دو دیالک تیک از ان حرکت و سخن است
سکون و سکوت نسبی اند
حرکت و سخن اما مطلق است
برای اینکه در سکون حتی حرکت و جنبش جاری است و در سکوت هم سخن





به مناسبت زاد روز احمد محمود
احمد محمود (اعطا)، چهارم دیماه سال 1310 از پدر و مادری دزفولی در اهواز متولد شد.
او در آغاز کار خود نیز به مطالعه در زندگى مردمان کارگر و روستایى جنوب پرداخت و بارها مشاغل مختلفى را در میان این مردم تجربه کرد.
احمد محمود آثار مهم خود را با استعانت و توجه به روزگار همین مردم نوشت و نخستین داستان هاى کوتاه خود را بین سال هاى ۳۳ تا ۳۶ در مجلاتى مانند امید ایران منتشر کرد.
وی پس از سپری کردن دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه در زادگاهش، به دانشکدهی افسری ارتش راه یافت؛ اما ازجمله تعداد زیاد دانشجویان دانشکدهی افسری بود که پس از کودتای ننگین 18 مردادماه سال 1332 بازداشت و سپس، بخشبخش آزاد شدند؛ درحالیکه تنها 13 نفر از آنان در زندان باقی ماندند.
احمد اعطا، یکی از این دانشجویان بود که نه توبهنامهای امضا کرد و نه به هیچگونه همکاری با رژیم کودتا تن داد. به همین دلیل، مدت زیادی را در سیاهچاله های رژیم پهلوی بهسر برد که گویا مشکل ریوی او که درنهایت به مرگش منجر شد، یادگار همان دوران بوده است.
وی سپس مدتی را هم در جزیرههای و بنادر خلیج فارس (ازجمله بندر لنگه)، در تبعید بهسر برد. تا آنکه پس از مدتی مشغول بهکار بودن در واحدهای صنعتی تولیدی، نخستین اثرش را در سال 1336 (مجموعه داستان ”مول”) منتشر کرد و تا پایان زندگی خود به داستاننویسی پرداخت. البته او پیش از مول، انتشار آثارش را در مطبوعات آن دوره، با چاپ داستان کوتاه ”صب میشه” در سال 1333 آغاز کرده بود.
به قول خودش در جوانی گرفتار امر سیاسیت شد و بعد زندان و زندان و تبعید تا سال ۱۳۳۶ که دوران زندان و تبعید او تمام شد. او با همهٔ اشتیاقی که داشت نشد و نتوانست که به تحصیل ادامه دهد پس به ناچار در مشاغلی مختلف به تلاش معاش پرداخت که همین فرصتی برای آشنائی نزدیک و رو در روی او با جامعه و مردم عادی کوچه و خیابان شد. آنچه که بعدها در زمان خلق رمان ”همسایه ها“ رمانی که افراد مختلفی از قشرهای مختلف در آن نقش دارند اثر خود را گذاشت و از آن اثری مردمی و ارزنده ساخت...
این داستاننویس، پس از گذراندن مدت طولانی ابتلا به مشکلات تنفسی و ریوی، آخر بار، از اول دیماه جاری در یکی از بیمارستانها تهران بستری شد و پس از هشت روز زندگی کردن در حالت اغما (از بامدادان روز پنجم)، زندگی ابدی خود را از صبح روز دوازدهم مهرماه سال 1381 آغاز کرد.
محمود در اواخر عمر به دلیل بیمارى تنفسى با مشکلاتى روبه رو بود و همین بیمارى قلب وى را از کار انداخت. احمد محمود نماینده نسل آرمان خواهى بود که شور و اشتیاق خود براى زندگى بهتر را فریاد زدند. او نویسنده مهم روزهاى بعد از کودتاى ۳۲ است و همین ویژگى رمان هاى وى را از نظر اجتماعى پراهمیت مى کند. احمد محمود در پاییز سال ۸۱ از میان ما رفت و پیکرش در گورستان امامزاده طاهر کرج و در کنار بزرگانى چون گلشیرى و شاملو به خاک سپرده شد.آثــــــار احمد محمود به دو دسته تقسیم میشوند :
رمان ها
-------------
همسایه ها (1353)
داستان یک شهر (1358)
زمین سوخته (1361)
دیدار (1369)
مدار صفردرجه (1372)
درخت انجیر معابد (1379)
آدم زنده
مجموعه داستانها:
---------------------
مول (1336)
دریا هنوز آرام است (1339)
بیهودگی (1341)
زائری زیر باران (1346)
غریبهها (غربتیها) و پسرک بومی (1350)
قصهی آشنا (1370)
از مسافر تا تب خیال (1371)
دستم به نوشتن نمی‌رود / احمد محمود
دستم به نوشتن نمی‌رود. بدجوری کسل و دلزده شده‌ام. دلزده از همه چیز، به خصوص نوشتن. و حتی این یادداشت را که می‌نویسم با کمال دل‌زدگی است.
گاهی فکر می‌کنم که اصلاً چرا باید بنویسم. چه کسی گفته است که این چند روز عمر را باید صرف نوشتن کنم. کمابیش همیشه همین‌طور بوده است.
همیشه موردی یا مواردی وجود داشته است تا شوق نوشتن را از من بگیرد و حتی باید اعتراف کنم آنچه که تا امروز نوشته‌ام با اشتیاق کامل نبوده است.
گاهی شور نوشتن دست می‌داد، کاری را آغاز می‌کردم، دل‌مردگی می‌آمد، طوری که شاید باید در نیمه‌ی راه می‌ماندم؛ اما تلاش را (و گاهی تلاش مکانیکی را) جانشین شور و اشتیاق می‌کردم تا کار تمام شود. شاید اگر امکان بالیدن بود، وضع طور دیگری بود. مثلاً تا آنجا که یادم هست نسخه‌ی اول رمان "همسایه‌ها"، سال 1345 به پایان رسید. نسخه‌ی خطی آن هنوز در چند دفتر دویست برگی قطع خشتی موجود است. اهواز بودم که نسخه‌ی اول "همسایه‌ها" تمام شد. طبیعتاً دسترسی به جایی نداشتم تا چاپش کنم. زمستان سال 45 آمدم تهران و ساکن شدم. قبل از اینکه اهواز را ترک کنم، چند صفحه از رمان "همسایه‌ها" به عنوان یک قصه کوتاه و به نام "دو سر پنج" در "جُنگ جنوب" چاپ شد.
"جُنگ جنوب" نشریه‌ی محقری بود که تصمیم داشتیم و یا آرزو داشتیم توسعه‌اش بدهیم. اما با آمدن به تهران در همان شماره‌ی اول رحلت کرد و تمام شد. چند صفحه‌ی دیگر "همسایه‌ها" را در زمستان 1345 دادم مجله "پیام نوین" چاپ کرد به عنوان بخشی از رمان "همسایه‌ها". بعد سال 1346 یکی – دو تکه‌اش را دادم مجله‌ی فردوسی چاپ کرد که اسم یک تکه‌اش یادم است، "راز کوچک جمیله".
به هر جهت همسایه‌ها را بار دیگر نوشتم. از نظر خودم قابل چاپ بود. اما چشمم آب نمی‌خورد کسی چاپش کند. یکی دو مجموعه داستان دادم انتشارات "بابک" چاپ کرد. فروش خوب بود و ناشر هم راضی. همسایه‌ها را پیشنهاد کردم و حتی نسخه‌ی خطی را برداشتم و بردم و دادم به انتشارت بابک با این شرط که چهار هزار تومان احتیاج دارم و باید به هنگام امضای قرارداد بپردازد. بابک سرسنگین بود؛ نسخه‌ی خطی را گرفتم و بردم خانه.
روزی "ابراهیم یونسی" سرافرازم کردم و آمد خانه‌ام. نشستیم و گپ زدیم. یونسی را در بازداشتگاه لشگر دو زرهی یکی – دو بار دورادور دیده بودم. بازداشت بود و محکوم به اعدام شده بود. قبل از اعدام گروهی که یونسی باید همراه آن‌ها اعدام می‌شد، از لشگر دو زرهی تبعید شدم به بندر لنگه و دیگر از یونسی خبر نداشتم. از همه‌ی جهان بی‌خبر بودم. بندر لنگه هم در سال 1333 جایی نبود که کسی به آنجا سفر کند. یونسی را قریب به 17 – 18 سال بعد بود که دیدم و از گذشته‌ها گفتیم. آن هم تصادفی او را دیدم. "عبدالعلی دستغیب"، یونسی و "اسماعیل شاهرودی" را برداشته بود و آمده بود خانه‌ام. من و یونسی نشستیم به گپ زدن. تصادفاً مجموعه‌‍‌ی "پسرک بومی" داشت تجدید چاپ می‌شد.
نمونه‌های چاپی بغل دستم بود. یونسی پرسید که نمونه‌های چی هست؟... گفتم که چه هست... نمونه‌ها را نگاه کرد. قصه "شهر کوچک ما" را خواند، بعد دیدم که در تجدید چاپ "هنر داستان‌نویسی" آن را چاپ کرد. آن شب حرف رمان همسایه‌ها هم شد. اظهار علاقه کرد که آن را بخواند. نسخه‌ی خطی را که توی پنج دفتر نوشته بودم؛ زد زیر بغلش و برد خانه. یکی دو هفته بعد یونسی پیدا شد. همسایه‌ها را پسندیده بود. گفت که برای چاپش با امیرکبیر حرف می‌زند. گفت که نظریاتی هم درباره‌ی همسایه‌ها دارد. گفتم چی هست؟... شرح داد. پاره‌ای را قبول کردم و در متن اصلاح کردم و بنا کردم به پاکنویس کردنش. با رضا جعفری (انتشارات امیرکبیر) حرف زد. با هم همسایه‌ها را بردیم و دادیم به رضا جعفری. خواند و پسندید، اما جرئت نکرد که تعداد زیادی چاپ کند. یک هزار نسخه چاپ کرد.
تیراژ کتاب سه هزار نسخه بیشتر نبود؛ آن هم دو سال طول کشید تا فروش رود. چه کتابی باید می‌بود که این تیراژ را بشکند. کتاب همسایه‌ها چاپ شد (سال 1353) اما در اداره‌ی سانسور شاهنشاهی خوابید. صد تا واسطه تراشیده شد، اما نشد. بالاخره با راهنمایی ابراهیم یونسی یک روز همراه مرحوم سروش رفتیم فرهنگ و هنر. رئیس اداره‌ی نگارش با سروش دوست بود. قول داد کاری بکند و کرد. کتاب از سانسور در آمد. خیلی زود فروش رفت و صدا هم کرد. دست به کار چاپ دوم شدیم با تیراژی بالاتر که سازمان امنیت به امیرکبیر تلفن کرد و گفت که حق ندارد این کتاب را تجدید چاپ کند. مامورین امنیت توی کتابفروشی‌ها به دنبال نسخه‌های او گشتند که نبود. کتاب به محاق توقیف افتاد. اوایل سال 1357 که اوضاع مملکت رو به حرکت انقلاب می‌رفت و دستگاه دستپاچه شده بود. کتاب همسایه‌ها در 11 هزار نسخه چاپ و توزیع گردید.
در همین زمان معلوم نیست کدام شیر پاک خورده‌ای، همسایه‌ها را به تعداد وسیع افست و توزیع کرد. 11 هزار نسخه‌ی امیرکبیر تمام شده بود. افست امکان فروش پیدا کرد. امیرکبیر 22 هزار نسخه دیگر چاپ کرد و کوشید که ناشر قاچاق را پیدا کند، اما پیدا نشد. چاپ امیرکبیر (22 هزار نسخه) فروش رفت. یک چاپ افست دیگر درآمد. بی انصاف‌ها مهلت نفس کشیدن نمی‌دادند. تا حالا دو چاپ افست حدود رقمی بیش از 40 هزار نسخه چاپ شده است. جعفری مدیر امیرکبیر گفت می‌خواهد 23 هزار جلد "جیب پالتویی" چاپ کند با قیمتی ارزان‌تر از چاپ قبلی تا شاید با نسخه‌ی افست مبارزه کرده باشد. قبول کردم. من‌ من کرد و گفت اما حق‌التألیف را باید نصف کنی، گفتم چرا؟ گفت برای اینکه زیاد چاپ می‌کنم. گفتم آخر زیاد که چاپ می‌کنی زیاد هم می‌فروشی. استدلال کرد؛ گفتم اصلاً 5 هزار نسخه چاپ کن. فرصتی آن هم به حق برایم پیش آمده بود. دلیل نداشت از حق‌التألیفم برای ناشر صرف‌نظر کنم. قبول کرد. با همان 20درصد 33 هزار نسخه چاپ کند و چاپ کرد...
"داستان یک شهر" را در سال 1358 تمام کردم و آماده‌ی چاپ شد. انتشاراتی امیرکبیر با مشکلاتی مواجه شد، بعد مصادره شد. نسخه‌ی همسایه‌ها تمام شد. رضا جعفری هنوز توی امیرکبیر کار می‌کرد. "داستان یک شهر" را چاپ کرد (11هزار نسخه) فروش رفت. اما حالا امیرکبیر به دست دولت افتاده بود. روی خوش با تجدید چاپ کارهایم نشان نمی‌داد. رضا جعفری نشر نو را تأسیس کرد. همسایه‌ها و داستان یک شهر را از امیرکبیر گرفتم. قرارداد را فسخ کردم و کتاب‌ها را در اختیار ناشر نو گذاشتم. داستان یک شهر را چاپ کرد. (11هزار نسخه). "زمین سوخته" را آماده کردم، چاپش کرد (11 هزار نسخه). یک ماه بعد چاپ دوم را در 22 هزار نسخه چاپ کرد. آمد همسایه‌ها را چاپ کند. که از چاپ و تجدید چاپ کارهایم جلوگیری به عمل آمد.
پس از چاپ دوم داستان یک شهر و زمین سوخته دیگر چیزی چاپ نشد. اما همسایه‌ها باز هم به طور قاچاق افست شد. به وزارت ارشاد گفتم که بابا، شما می‌گویید همسایه‌ها نباید چاپ شود. اما بازار پر است از نسخه‌های تقلبی که به عنوان کمیاب 4 تا 5 برابر قیمت روی جلد می‌فروشند. گفت جمعش می‌کنیم اما نکرده‌اند...
خوب، حالا دستی می‌ماند که به نوشتن برود؟... و اما مجموعه‌های "غریبه‌ها"، "پسرک بومی"، "زائری زیر باران"، از همان اول که همسایه‌ها و داستان یک شهر را از امیرکبیر گرفتم و دادم به نشر نو (گویا سال 61) مدیر تولید امیرکبیر گفت که دادستانی انقلاب اعلام کرده است که مجموعه‌های مورد اشاره نه باید چاپ بشود و نه اینکه قراردادشان فسخ و در اختیار نویسنده قرار گیرد!!! می‌دانم دروغ است اما نه حال جنگ و جدال را دارم و نه حوصله‌ی دردسر را. حالا که بقیه چاپ نمی‌شوند و نمی‌گذارند چاپ شوند، فرض می‌کنم که قرارداد مجموعه‌ها هم با امیرکبیر فسخ شده است و در اختیارم هستند. جز اینکه باید بمانند و خاک بخورند راهی دیگر هست؟!
و اما پارسال ساعت 7 بعدازظهر روز 13 مرداد ماه رادیو مسکو گفت که همسایه‌ها در شوروی در 50 هزار نسخه چاپ و منتشر شده است و در یک هفته نایاب گردیده است. همین خبر را بعدازظهر روز 14 مرداد نیز تکرار کرد.
می‌خواستم یک نسخه از چاپ روسی همسایه‌ها را داشته باشم. با مشورت یکی از دوستان برای بدست آوردن نسخه‌ی کتاب با MEHZHKINGA که گویا نمایندگی کتاب‌های روسی را در لندن دارد مکاتبه کردم. کتاب را نداشت، با ناشر کتاب مکاتبه کرد. بهش جواب دادند که out of print است. کپی این جواب را برایم فرستاد. باز سرم بی‌کلاه ماند. در مورد داستان غریبه‌ها هم با چنین مشکلی مواجه شدم. به روسی، فرانسه و انگلیسی ترجمه شد و در مجله‌ی آسیا آفریقا، شماره‌ی 4 سال 1980 چاپ شد. نسخه‌ی روسی مجله را با هزار تقلا در تهران پیدا کردم. می‌خواستم نسخه‌ی انگلیسی و یا فرانسه‌اش را به دست بیاورم که آن هم نشد.
باید خیلی پوست کلفت باشم که باز دستم به نوشتن برود. اگر حساب کتابی بود پیدا کردن مجله و به دست آوردن نسخه‌ی روسی همسایه‌ها مثل آب خوردن بود، اما حالا شده است سد سکندر و همیشه همین‌طور بوده است. واقعا که نویسنده توی مملکت ما باید پوستش از پوست کرگدن کلفت‌تر باشد تا بتواند نوشتن را ادامه بدهد.
شانزدهم آذر 1364
وقایع‌نگاری احمد محمود. نشریه رودکی. شماره بیستم
محمود دولت‌آبادی
در مراسم خاکسپاری احمد محمود
حرف خاصی ندارم؛ جز این‌که در عمرم، هیچ انسان محتضری را ندیده بودم که همچون احمد محمود با دلیری به سمت نیستن خود برود. چند روز پیش که برای عیادتش به بیمارستان رفتم، او را در کمال قدرت، توانایی و پر از زندگی دیدم. با من صحبت کرد؛ البته زمان را اندازه نگرفتم؛ ولی بعد گفتند که 40 دقیقه با من سخن گفته است.
سخنان او در این 40 دقیقه، حتا در حد یک نکته که از زبان یک بیمار برمی‌آید نبود. او تمام زندگی خودش را برای من گفت؛ تمام نقطه نظرهای خودش را در زمینه‌ی ادبیات بیان کرد؛ درباره‌ی این‌که چرا و چگونه این نوع کار را شروع کرده و ادامه داد، درباره‌ی زندگی‌اش گفت؛ درباره‌ی فرزندانش گفت و درباره‌ی این‌که وقتی او را به بیمارستان آورده‌اند، عصبانی شده است که چرا یک لحظه ذهنش را از تعادل خارج دیده است. در تمام این مدت هم چشم‌های اومی‌درخشید.
او درباره‌ی زبان فارسی گفت و درباره‌ی عجین بودن اجباری واژگان عربی در زبان فارسی؛ و گفت و گفت. من چهل دقیقه خمیده بودم روی چهره‌ی او و او همین طور می‌گفت. می‌دانستم که این آخرین سخن‌های اوست. هم خرسند بودم که محمود آخرین سخنانش را می‌گوید و هم اندوهگین بودم؛ از این‌ها مانده است، قدرت عجیب این انسان بود که حتا مرا به شبهه واداشت و به او گفتم که دفعه‌ی بعد، تو را در خانه ملاقات خواهم کرد.
آن چشم‌ها روشن بود و آن زبان، بدون لکنت. درست مثل این‌که پرونده را برای من باز می‌کند؛ برای کسی که کاملا در جزئیات این پرونده است، انگار می‌خواست بگوید که محمود! یادت نرود که من، آدم درستی بودم؛ آدمی بودم که خودم بودم؛ در همه‌ی شرایط، خودم بودم و هر کس به من مراجعه کرد که چه کنم، گفتم برو بگرد تا خودت را پیدا کنی. محمود! من خودم بودم. او سپس درباره‌ی عبادت صحبت کرد؛ به او گفتم که احمد! تو 50 سال است که شبانه‌روز، عبادت می‌کنی. کار، بالاترین عبادت‌هاست.
من مطمئنم او بدون کوچکترین وسوسه‌ای، بدون کم‌ترین تردیدی، با همان سلامت نفس، با همان شرف ذاتی یک انسان زحمتکش و با همان شخصیتی که ما از او سراغ داشتیم، رفت رو در روی مرگ و اصلا نمی‌هراسید.
برای اینکه در وجدان او هیچ لکه‌ی ناجوری وجود نداشت؛ هیچ لکی وجود نداشت. احمد محمود گفت: من خودم بودم و رسیدن به این خودم بودن، کار ساده‌ای نیست؛ بله، این امر، بسیار دشوار است و او توانست این دشواری را به انجام نیک برساند. باید بگویم که بسیاری از جان‌های نجیب برخوردار از تاثیرات احمد محمود به زندگی و به کار ادامه خواهند داد.


مصاحبهٔ اختصاصی «نامهٔ‌مردم» با رفیق اسکار فیگوئرا، دبیرکل کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست ونزوئلا –
دبیرکل حزب کمونیست ونزوئلا: نه به دولت نولیبرال، نه به دخالت خارجی


در_زیر_به_چند_نمونه_از
آنچه از آیین مهر ایرانیان به آیین ترسایی (مسیحیت) راه یافته است، اشاره میکنیم:
  کلیسا و دزدی در روز روشن:
چهارم دیماه یا 25 دسامبر سال 272 پیش از میلاد، زایش مهر سوسیانش است (هنگامیکه دین مسیحیت وجود نداشت). شورای کلیسا 626 سال پس از زایش مهر سوسیانش، در سال 354 مسیحی (ترسایی) 25 دسامبر را به عنوان زاد روز عیسی مسیح بر می گزیند.
( فرانس کمون، محمد مقدم، محمود روح الامینی)
  برپایه پیشگویی های آیین مهر،
ستاره ای جای زایش مهر سوشیانش را که درون غاری است نشان می دهد. زایش مهر در کنار چشمه روی داده است. هم اکنون در شمال ایران مادرها هنگام زایمان پاهایشان را در آب می گذارند. کلیسا این داستان را با کمی دگرگونی برای زایش عیسا بکار می برند.
شگفت اینکه می گویند سه مغ ایرانی برای یافتن نجات دهنده با نشانی که آن ستاره می دهد می روند و جای زایش عیسا را پیدا می کنند. ستاره بالای درخت کاج همان ستاره ای است که جای زایش مهر سوسیانش را نشان می دهد.
  درخت کاج
در نزد پیروان آیین مهر ورجاوند (مقدس) است. در روز نخست دی ماه ایرانیان دور درخت کاج ــ که نماد جاودانگی و پایداری در برابر سرماست ــ به پایکوبی می پرداختند و پیمان می بستند که تا سال آینده یک درخت کاج بکارند. اکنون این درخت یکی از نماد های جشن زایش عیسی (کریسمس) شده است.
  در نگاره هایی که از مهر باز مانده یک هاله نور دور سر مهر دیده می شود. اکنون این هاله نور در دور سر عیسی دیده می شود.
  در مهرابه هایِ آیین مهر
کلوچه هفت غله همراه گونه ای نوشیدنی که از فشرده گیاه هئومه و شیر ساخته می شد خورده می شد. نان و شرابی که در آیین کلیسا خورده می شود از آیین مهر گرفته شده است.
  در مهرابه زنگ نواخته می شد. (این تراداد در زورخانه ها که ریشه در آیین مهر دارد راه یافته است). ناقوس کلیسا همان زنگ مهرابه ها است.
  چلیپا (صلیب) یکی از نماد های آیین مهر است.
در آیین مهر چلیپا نماد چهار سوی جهان است. اکنون چلیپا یکی از نماد های کلیسا شده است.
  چنانچه اشاره شد زایش مهر در کنار چشمه بوده است.
غسل تعمید در آیین ترسایی از آن گرفته شده است.
  رنگ سرخ نماد مهر است. همچنین مهر کلاهی سرخ رنگ برسر داشت. (ترانه کج کلاه خان یارم است اشاره اش به مهر است). کلاه بلند کاردینال ها همان کلاه مهر است.
  پیر یا پدر نامی بود که به کسی که هفت مرحله آیین مهر را سپری کرده بود، داده می شد. اکنون فرنام پدر به رهبران کلیسا داده شده است.
  روز یکشنبه در آیین مهر روز خورشید است.
اکنون روز تعطیل و روز سپند کلیسا است. Sunday یکشنبه
باز بردها:
/ 1ـــ جستاری درباره مهر و ناهید از محمد مقدم استاد زبانهای باستان
/ 2ــــ آیین ها و جشن های کهن در ایران امروز نوشته محمود روح الامینی استاد مردم شناسی
مهرداد



حزب توده چگونه پیدا شد:
درست 13 روز پس از استعفای رضاشاه از سلطنت (25 شهریور) در تاریخ 7 مهرماه 1320، گروهی از اعضاء پنجاه و سه نفر که از زندان آزاد شده بودند، در منزل سلیمان میرزا اسکندری در ابتدای خیابان ژاله گرد آمده و حزب توده را تأسیس کردند. در این جلسه اعضاء هیئت مرکزی موقت را به شرح زیر انتخاب کردند:
سلیمان میرزا اسکندری، عباس میرزا اسکندری، شیخ محمد یزدی، ایرج اسکندری، رضا روستا، دکتر مرتضی یزدی، دکتر رضا رادمنش، بزرگ علوی، علی امیرخیزی، کباری، عبدالحسین نوشین، دکتر فریدون کشاورز، جمشید کشاورزو دکتر محمد بهرامی. علاوه برآن از زندانیان قدیمی سید جعفر پیشه وری بصورت مستمع آزاد در این جلسه بود. همچنین « رستم علی اُف مسؤل امور حزبی و اطلاعاتی سفارت شوروی نیز در این جلسه حضور داشت ولی در گوشه ای نشسته و مطلقآ حرفی نمیزد.البته در آن هنگام اغلب حاضران در جلسه او را نمی شناختند ولی بعدآ فهمیدند که کی بوده است»
( کمیتۀ مرکزی موقت مرامنامه و اساسنامۀ موقت حزب را تهیه و بصورت جزوه ای چاپ کرد. در مقدمۀ مرامنامه صریحآ حمایت از سلطنت مشروطه و قانون اساسی ذکر شده بود.
( آ.ک.س.لمپتون، ایران عصر قاجار، ترجمۀ سیمسن فصیحی، ص453 و نیز انور خامه ای، فرصت بزرگ از دست رفته، صص 22-21)



غافل کند از کوتهی عمر شکایت
 شب در نظر مردم بیدار، بلند است
صائب

معنی تحت اللفظی:
عمر بشر کوتاه نیست
به همان سان که شب بلند نیست.

محتوای این بیت شعر صائب این است که
طولانی بودن عمر و شب
نه عینی (اوبژکتیو)، بلکه سوبژکتیو (میلی، فردی، ذهنی، این و آنی) است.

این طرز نگرش صائب را سوبژکتیویسم معرفتی می نامند که یکی از مکاتب معرفتی امپریالیسم است که فاقد ارزش و اعتبار علمی است.
کمیت در دیالک تیک کمیت و کیفیت وجود و معنی دارد.
کمیت و کیفیت  چیزها قبل از اینکه سوبژکتیو باشد، اوبژکتیو است.




این دو دیدگاه کذایی
در همه جوامع بشری وجود دارد
در کشورهایی مثل آلمان حتی ۵ و یا ۶ دیدگاه وجود دارد که ماهیت همه شان یکی است.
هدف و اماج همه احزاب رنگارنگ
حفظ حاکمیت طبقاتی طبقه حاکمه واحدی است
در حرف اختلاف دارند و نه در عمل
تنها حزبی که استثنائی بود
حزب توده بود که حسابش را رسیده اند و توده بی سر و بی سردار مانده است
سید علی اکنون همان حرف های کیانوری را می زند
با این تفاوت که کیانوری وحدت با اتحاد شوروی را توصیه می کرد و سید علی وحدت با روسیه اولیگارشیستی را بالاجبار و اندک اندک پیش می گیرد
 



آنان که در ماه دسامبر زاده شدند
فروتن و مردمی بودند
به فقرا کمک می‌کردند، گرسنگان را سیر می‌کردند، بیماران را شفا می‌دادند
در برابر زور و زر، بی‌پروا می‌ایستادند،
آموزه‌های مهمی به جهان ارائه دادند که جهان را دگرگون کرد.
نامشان در شمار بزرگ‌ترین رهبران تاریخ می‌درخشد.
تنها تفاوت این است که یکی گرجی بود و دیگری فلسطینی.
اسکندر

اسکندر و خرافات من در آوردی اش
یکی از مهمترین مشخصات ایرانیان
پرهیز از یادگیری و پافشاری بر خردستیزی است.
محبوبترین اشعارشان اشعار ضدعقلی و ضد علمی وضد واقعی اند.
عیسی مسیح بر خلاف موسی کلیم الله
مبلغ و مدافع فرماسیون برده داری بوده است
کیش مسیحیت
به
تبلیغ ایده ئولوژی اشراف برده دار اختصاص داشته است.
در حالیکه کیش حضرت موسی
 به رهایش  بردگان از قید وبند فراعنه برده دار مصر اختصاص داشته  است
همین اورشلیم
پایگاه مقاومت ضد برده داری روم  خلق یهود بوده است و همان بلا را تجریه کرده است که دیری است که خلق فلسطینن تجربه می کند.
مسیحیت
تجدید نظری ارتجاعی در یهودیت بوده است.
استالینیسم
انحرافی در مارکسیسم ـ لنینیسم بوده است و حزب کمونیست را به طویله تبدیل کرده است
استالین بیشتر از هیتلر کمونیست کشته است



سیه کاران در میخانه ها بستند حافظ جان
خم و مینا و جام باده بشکستند حافظ جان
به مستان می انگور، حدها می زنند آنان
که از حُجب و حیا و کبر و کین مستند حافظ جان
خدا گویند و می گیرند جان و مال مردم را
خدا داند که بس دیوانه و پستند حافظ جان
خدا کی نان شب با شرط ایمان می دهد کس را
چرا الله یون این را ندانستند حافظ جان
ببین شب ها چه تاریک است زیر پرچم الله
ببین مردم چه بدبخت و تهیدستند حافظ جان
همان اهریمن است الله و من در آن ندارم شک
گواهم ایزد و ایرانیان هستند حافظ جان
سلامی کن به خیام ابرمرد از من مزدک
بگو پَستان در میخانه ها بستند حافظ جان
مهدی اخوان ثالث
م. امید

ویرایش:
اللهیان

این شعر اخوان
مملو از ایرادات نظری است.
بستن در میخانه ها
فی نفسه
کار مثبتی بوده است
مشروبات الکلی سم اند و مخرب جسم و جان  و عقل و هوش و فهم و فراست اند
انقلاب اسلامی
مکمل انقلاب سفید بوده است
محتوای جامعتی انقلاب سفید (ضد فئودالی) و انقلاب  اسلامی (استقلال طلبانه)
در تحلیل نهایی
اجرای اجباری برنامه حزب توده بوده است
جلادان حزب توده و فرقه دموکرات آذربایجان
مجبور به اجرای وصایای انقلاب و برنامه حزب مغلوب شده اند
مارکس
همه جا همین جور بوده است

همیشه انسان‌های شجاع و محترم،
آدم‌هایی که ظاهر و باطن‌شان یکی‌ست،
آن‌هایی که پشت پرده‌شان با آنچه نشان می‌دهند تفاوتی ندارد
و نقاب به چهره نمی‌زنند،
برای من عمیقاً عزیز و قابل احترام‌اند.
انسان‌هایی که برای منفعت شخصی‌شان لال نمی‌شوند،
دورو و متظاهر نیستند،
و از آن بدتر… مسامحه‌کار نیستند.
آه، مسامحه‌کارها!
چقدر از این آدم‌ها در زندگی‌ام دیده‌ام؛
کسانی که هر ظلم، هر بی‌عدالتی، هر ریا و دروغی را می‌بینند
و باز هم از کنارش رد می‌شوند،
زیر سبیلی رد می‌کنند،
سرشان را پایین می‌اندازند و می‌روند…
ترانه‌ی عزیز،
تو مظهر یک انسان شریف هستی.
تو خوب می‌دانستی ایستادن در برابر ظلم چه هزینه‌هایی دارد،
اما باز هم ایستادی.
آن هم در جامعه‌ای که بسیاری،
دورو بودن، تظاهر کردن
و ترجیح دادن نقد خود بر نسیه‌ی وجدان دیگران را
به‌خوبی آموخته‌اند.
درود بر شرافتت.
تو نمونه‌ی روشن یک انسان واقعی و شریف هستی؛
و مایه‌ی افتخار یک ایرانی.
با تمام وجود،
به احترامت تمام‌قد می‌ایستم.
#ترانه_علیدوستی


همیشه انسان‌های شجاع و محترم،
آدم‌هایی که ظاهر و باطن‌شان یکی‌ست،
آن‌هایی که پشت پرده‌شان با آنچه نشان می‌دهند تفاوتی ندارد
و نقاب به چهره نمی‌زنند،
برای من عمیقاً عزیز و قابل احترام‌اند.
حریف

این جمله از هر کس باشد
فاقد ارزش علمی و حتی تجربی است:
ظاهر و باطن
 دو ضد دیالک تیکی اند و هرگز نمی توانند یکی و یکسان باشند
دیالک تیک ظاهر و باطن
یکی از فرم های بسط و تعمیم دیالک تیک پدیده (نمود) و ماهیت است.
سعدی دیالک تیک ظاهر و باطن را به صورت دیالک تیک پاکت نامه و نامه بسط و تعمیم داده است و گفته است:
نویسنده داند که در نامه چیست و نه پستچی
کسی که عاجز از استتار باشد
در بهترین حالت ابله است
بدون نقاب نمی توان یک لحظه زنده بود
همه نباتات و جانوران
در روند توسعه و تکامل میلیون ها ساله خود
استتار را کمال حیرت انگیز بخشیده اند تا در تنازع بقا جان از مهلکه به در ببرند
بشر چه کم از نبات و جانور دارد
نداشتن نقاب
نشانه جهالت است و نه  نشانه شجاعت
شجاعت ضمنا از سجایای اخلاقی اشراف برده دار و فئودال و روحانی است که مظاهر تزویر و تظاهر و تئاتر و ریا هستند






ایا میلادت می تواند مبارک باشد وقتی نپذیرفتن تو، جان انسان را می گیرد
ارتداد و مجازات مرتد، از طریق تورات در میان مسیحیان نیز راه یافته و همه دانشمندان مسیحی تا قبل از پیدایش مذهب پروتستان، مجازات مرتد را اعدام می دانسته اند
به دنبال جنگ صلیب، دادگاههای تفتیش عقاید به وجود آمد. در این دادگاهها برای اعتراف، از شکنجه استفاده می شد و آنها که اعتراف به گناه می کردند، عقوبت سهلتری داشتند، ولی آنان که اعتراف نمی کردند یا قبلاً یک بار دیگر توبه کرده و توبه خود را شکسته بودند، حکمشان این بود که زنده، طعمه حریق شوند
حوریه


خلاق دهر
با یار، کس نبوده چنین مهربان، که من
وز یار، کس ندیده جفا، آنچنان که من
هم جور دشمنان کشم و هم جفای دوست
کی برده است اینهمه بار گران، که من؟
با عشق پنجه میزنم و باز، زنده ام
هرگز فلک نبوده چنین پهلوان، که من
کُشتی مرا، ز مهر رقیب، اینقدر مگو!
گیرم که دوست داردت، امّا چنان که من؟
میمیرم از جفا و شکایت نمیکنم
کس در وفا نداده چنین امتحان، که من
با نقد جان، محبت جانان، خریده ام
کی جنس خود، فروخته اینسان گران، که من؟
گفتم میان خلق، که خلاق دهر کیست؟
گردن کشید کارگری زان میان، که  من!
گفتم خوراک خلق جهان را، که میدهد؟
دهقان کشید از جگر خود فغان، که: من!
بیرون فکند هر چه ز دل، بر زبان گذشت
کی داشته است خصم چنین بی امان، که من؟
ابوالقاسم لاهوتی

حکبم ابوالقاسم لاهوتی
گفتم میان خلق، که خلاق دهر کیست؟
گردن کشید کارگری زان میان، که  من!

معنی تحت اللفظی:
در جمع خلایق پرسیدم که خلاق جامعه بشری کیست؟
طبقه کارگر گفت:
منم


گفتم خوراک خلق جهان را، که میدهد؟
دهقان کشید از جگر خود فغان، که: من!
معنی تحت اللفظی:
در جمع خلایق پرسیدم که رزاق خلق کیست؟
طبقه کشاورز گفت:
منم
بیرون فکند هر چه ز دل، بر زبان گذشت
کی داشته است خصم چنین بی امان، که من؟
معنی تحت اللفظی:
کسی خصمی با صراحت  لاهوتی نداشته است که هر چه در  دل داشته است  بر زبان رانده است.

ما دیری است که خرافات کنفوسیوس را برای اجنه تحلیل و منتشر می کنیم.
این دعاوی او عمدتا غلط و سطحی و خرافی اند.
مفاهیم از دیرباز تحریف می شوند.
حقیقت
یکی از مهمترین مفاهیمی است که همه روزه تحریف می شود
یاسپرس از پیروان هیتلر بوده است
حتی پس از شکست فاشیسم هوادار فاشیسم بوده است
فاشیسم جریانی خردستیز است
یعنی کسب و کارش تحریف مفاهیم است
هیتلر حزب خود را نلی و سوسیالیستی و کارگری جا زده است و یاسپرس اعتراضی نداشته است
ضمنا
حریفان نمی دانند که فرق واژه و یا کلمه با مفهوم چیست
بدبختی بشریت
قبل از هر چیزی
در زیربنای جامعه یعنی در حاکمیت طبقاتی نطفه می بندد
بعد
تحریف مفاهیم و  احکام (افکار) رواج می یابد

«از کنفوسیوس پرسیدند: برای رهایی از روزگاری سخت وسیاه چه تدابیر عاجلی باید اندیشید؟»
او این جواب حیرت‌آور را داد:
«باید کاری کرد که واژه‌ها در معنای درست خود به کار روند.
باید محتوای آن‌ها را دریافت.
بگذارید امیر امیر باشد، پدر پدر، و انسان انسان.
 اما مدام به زبان خیانت می‌شود، و واژه‌ها دیگر با مدلول خود مطابقت ندارند.
هستی و زبان از یکدیگر جدا می‌شوند…
وقتی زبان آشفته گردد، همه چیز دچار آفت می‌شود.
وقتی کلمات (نام‌گذاری‌ها و مفاهیم) دقیق نباشند، حکم‌ها روشن نیست، کارها رونق نمی‌گیرد، مجازات‌ها به‌جا اعمال نمی‌شوند و مردم سر از کارها درنمی‌آورند.»
«از این رو، انسان آزاده واژه‌ها را چنان برمی‌گزیند که هیچ ابهامی پیش نیاید، و حکم‌های خود را به صورتی درمی‌آورد که بتوان بی‌دودلی آن‌ها را به عمل درآورد. انسان آزاده کمترین ابهامی را در سخنان خود برنمی‌تابد.»
کارل یاسپرس، کنفوسیوس، احمد سمیعی، تهران، خوارزمی، ۱۳۸۸، صص. ۴۸-


"اگر روزی فاشیسم به آمریکا بیاید با انجیل می آید" henry david thoreau
یک جنبش اجتماعی و سیاسی فاشیستی مدت‌هاست که در ایالات متحده در حال رشد است.
 مانند سایر جنبش‌های فاشیستی، این جنبش نیز مملو از تناقضات درونی است که دموکراسی را تهدید می‌کند.
 دونالد ترامپ یک دیکتاتور جاه‌طلب است که فقط به دنبال قدرت و منافع شخصی است. او با استفاده از سبک اقت

تک تک این دعاوی تردید انگیز  و تأمل انگیزند.
فاشیسم
ذاتی سرمایه داری انجصاری ـ دولتی (امپریالیسم) است
و در ایالات متحده از دیرباز وجود چشمگیر داشته است
در دوره اقتدار  موسولینی و هیتلر در اروپا
جنبش فاشیستی در  ایالات متحده برو بیای عظیمی داشته است
حتی قبل از روی کار امدن ترامپ صدها دار و دسته فاشیستی مثلا آلرایت
 (Alright) وجود داشته است که بدون استثناء مسلح اند
ترامپ را هم همانها حمایت کرده اند و می کنند
ترامپ و پوتین و پالان و عردوغان و سیدعلی و غیره
 نماینده و نوکر اند
نماینده و نوکر طبقه حاکمه اند که بسان اجنه نامرئی است
به قول حافظ پشت پرده نشسته است و تصمیمگیر اصلی است
فاشیسم مثل فوندامنتالیسم اسلامی
جریانی ضدمذهبی است
ولی میتواند با تورات و انجلیل و قرآن بیاید و دست به عوامفریبی بزند


‎درس اخلاق از سهراب سپهری
 ‎سخت آشفته و غمگین بودم
‎به خودم می گفتم:
‎بچه ها تنبل و بد اخلاقند
‎دست کم میگیرند،
‎درس ومشق خود را…
‎باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
‎و نخندم اصلا
‎تا بترسند از من
‎و حسابی ببرند…
‎خط کشی آوردم،
‎درهوا چرخاندم...
‎چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
‎مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
‎اولی کامل بود،
‎دومی بدخط بود
‎بر سرش داد زدم...
‎سومی می لرزید...
‎خوب، گیر آوردم !!!
‎صید در دام افتاد
‎و به چنگ آمد زود...
‎دفتر مشق حسن گم شده بود
‎این طرف،
‎آنطرف، نیمکتش را می گشت
‎تو کجایی بچه؟؟؟
‎بله آقا، اینجا
‎همچنان می لرزید...
‎” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
‎" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
‎” ما نوشتیم آقا ”
‎بازکن دستت را...
‎خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
‎او تقلا می کرد
‎چون نگاهش کردم
‎ناله سختی کرد...
‎گوشه ی صورت او قرمز شد
‎هق هقی کردو سپس ساکت شد...
‎همچنان می گریید...
‎مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
‎ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
‎زیر یک میز،کنار دیوار،
‎دفتری پیدا کرد ……
‎گفت : آقا ایناهاش،
‎دفتر مشق حسن
‎چون نگاهش کردم،
‎ عالی و خوش خط بود
‎غرق در شرم و خجالت گشتم
‎جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
‎سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
‎صبح فردا دیدم
‎که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
‎سوی من می آیند...
‎خجل و دل نگران،
‎منتظر ماندم من
‎تا که حرفی بزنند
‎شکوه ای یا گله ای،
‎یا که دعوا شاید
‎سخت در اندیشه ی آنان بودم
‎پدرش بعدِ سلام،
‎گفت : لطفی بکنید،
‎و حسن را بسپارید به ما ”
‎گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
‎گفت : این خنگ خدا
‎وقتی از مدرسه برمی گشته
‎به زمین افتاده
‎بچه ی سر به هوا،
‎یا که دعوا کرده
‎قصه ای ساخته است
‎زیر ابرو وکنارچشمش،
‎متورم شده است
‎درد سختی دارد،
‎می بریمش دکتر
‎با اجازه آقا …….
‎چشمم افتاد به چشم کودک...
‎غرق اندوه و تاثرگشتم
‎منِ شرمنده معلم بودم
‎لیک آن کودک خرد وکوچک
‎این چنین درس بزرگی می داد
‎بی کتاب ودفتر ….
‎من چه کوچک بودم
‎او چه اندازه بزرگ
‎به پدر نیز نگفت
‎آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
‎عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
‎من از آن روز معلم شده ام ….
‎او به من یاد بداد درس زیبایی را...
‎که به هنگامه ی خشم
‎نه به دل تصمیمی
‎نه به لب دستوری
‎نه کنم تنبیهی
‎یا چرا اصلا من
‎عصبانی باشم
‎با محبت شاید،
‎گرهی بگشایم
‎با خشونت هرگز...
‎با خشونت هرگز...
‎با خشونت هرگز...

سهراب در این شعر به انتقاد از خود می پردازد
ولی نتیجه نظری مطلقا نادرستی از آن می گیرد:

‎با محبت شاید،
‎گرهی بگشایم
‎با خشونت هرگز...

نه محبت به تنهایی وجود دارد و نه خشونت.
مهر و قهر رابطه دیالک تیکی با هم دارند.
با مهر خشک و خالی
نمی توان گرهی را باز کرد.
قهر به اندازه مهر ضرورت دارد
قهر فقط تنبیه خرکی کودک نیست
قهر یک مفهوم فلسفی است
قهر قابله انقلابات اجتماعی است
با مهر و محبت جامعه تحول نمی یابد



بیسوادی (به قول مارکس، فقر فلسفه) چامسکی همین جا آشکار می شود.
رؤسای جمهور کشورها
تصمیمگیر اصلی برای اقدامات نیستند
برای اینکه نماینده و نوکر و غلام پرده دار طبقات حاکمه اند
نقش تعیین کننده در دیالک تیک طبقه حاکمه و هیئت حاکمه از ان طبقه حاکمه است
همان طبقات حاکمه که به قول حافظ «در پشت پرده نشسته اند و تدبیر می کنند»
ای مدعی (چامسکی)
نزاع تو با پرده دار چیست؟

داد از این ایرانیان
فریاد از این ایرانیان
نیچه کیست؟
نیچه بدترین دشمن عقل اندیشنده است
نیچه مؤسس خردستیزی و معمار فکری فاشیسم و کوره های آدمسوزی است
جامعه ایدئآل نیچه
جامعه برده داری است


بیایید بند زبان را ببندیم
و بال اندیشه را بگشاییم ...
برای گفتن
همیشه وقت هست،
اما
برای
اندیشیدن ممکن است دیر بشود.

کسی که این حرف را می زند
هنوز نمیداند که فرق سخن با  اندیشه چیست
بدون اندیشیدن پیشاپیش
سخن تشکیل نمی یابد.
سخن = البسه اندیشه
دیالک تیک سخن و اندیشه همان دیالک تیک غلاف و خنجر،  قابلمه و قورمه سبزی، لباس و کودک، پوسته و هسته است
 
ادامه دارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر