۱۳۹۰ خرداد ۱۰, سه‌شنبه

جادوگر کوچک و آدم ها


جینا روک پاکو
برگردان میم حجری

• با شکوه ترین جاده ای که جادوگر کوچک در عمر خود دیده بود، جاده درختان سیب بود.

• ساعات متوالی در جاده درختان سیب پیش می رفت و وقتی باد درخت ها را تاب می داد، یکی از سیب ها پائین می افتاد و جادوگر کوچک برمی داشت و می خورد.

• تا اینکه جاده درختان سیب به روستائی منتهی شد.

• «روستای زیبائی دارید، شما!»، جادوگر کوچک به آدم ها گفت.

• آدم ها ـ اما ـ نا خشنود بودند.

• «ما از روستا خوش مان نمی آید»، روستائیان غرغرکنان می گفتند.
• «همه چیز باید عوض شود و طور دیگر گردد.»

• «اسب ها به کندی راه می روند»، یکی از آنها به شکوه گفت.

• «درخت ها بسیار بلند اند»، یکی دیگر گفت.

• «خانه ها همیشه در محوطه واحدی ساخته می شوند»، یکی دیگر به شکوه گفت.

• بعضی ها از بزرگی گربه ها و کوچکی موش ها شکوه داشتند.

جادوگر کوچک تصمیم گرفت که اوضاع را عوض کند.

• عصای جادویش را بیرون آورد و به جادوگری آغاز کرد.

• «اجی مجی لاترجی»، گفت و اسب ها شش پا شدند.

• خانه ها متحرک شدند و توانستند با باد از جائی به جائی دیگر کوچ کنند.

• درخت ها کوچکتر شدند، به کوچکی تاک شدند.

• موش ها بزرگ و بزرگتر شدند و گربه ها کوچک و کوچکتر، آن سان می توانستند، خود را در سایه گل مروارید پنهان کنند.

• آدم ها کف زدند و خوشحال شدند.

• اما وقتی خواستند که اسب ها را به درشکه ببندند، قادر به گرفتن آنها نشدند.

اسب های شش پا به سرعت باد می دویدند و گرفتن شان کار آسانی نبود.

زن ها هم بر سر خانه ها با یکدیگر به دعوا پرداختند.

• چون خانه ها متحرک بودند، مرتب جا عوض می کردند و آدم ها خانه خود را پیدا نمی کردند.

بچه ها اکنون دست شان به سیب ها می رسید و آنقدر سیب می خوردند که دل شان درد می گرفت.

موش ها می گریستند، چون بزرگتر
بودند و نمی توانستند وارد خانه های شان شوند.

گربه های بسیار کوچک از پرنده ها هراس داشتند و همه اوقات، چشم شان را می بستند.

گربه ها فکر می کنند، که اگر چشم شان را ببندند، برای دیگران نا مرئی می شوند.

• «جادوگر کوچک به داد ما برس!»، آدم ها به جادوگر کوچک گفتند.
• «این طوری نمی شود زندگی کرد.»

جادوگر کوچک بار دیگر جادو را بی اثر کرد.

• خانه ها دو باره ساکن ماندند، درخت ها رشد کردند و بلندتر شدند، اسب ها دو باره چهارپا شدند، گربه ها هیئت پیشین را به خود گرفتند و موش ها دوباره کوچک شدند.

• مردم روستا از این روز به بعد راضی و خشنودند و چیزها را ـ آنطور که هستند ـ می پسندند:
• خانه ها را ساکن، اسب ها را چهارپا، گربه ها را بزرگ و موش ها را کوچک.

پایان

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر