۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه

شبگرد کوچک و آدمبرفی ها


شبگرد کوچک و آدمبرفی ها
جینا روک پاکو
برگردان میم حجری

• فصل زمستان بود و برف فراوان باریده بود.

• مردم ده برای تفنن به برفجنگی پرداختند.

• معرکه برپا بود.

• گلوله های برفی از بیخ گوش مردم، زوزه کشان می گذشتند.

• تا اینکه یکی از آنها به صورت شاعر خورد.

• «دیگر بس است، برفجنگی!» زن گلفروش گفت.

• آنگاه، مردم آتش بس دادند، به یکدیگر شب به خیر گفتند و برای استراحت به خانه رفتند.

• شبگرد کوچک، در گذر از کوچه های برف پوش، با خود گفت:
• «چه کسی حاضر به برفجنگی با من است، حالا ؟»

• اما چون کسی نبود، به ساختن آدمبرفی پرداخت.

• «ما دو تا با هم برفجنگی راه می اندازیم!»، خطاب به آدمبرفی گفت.

• آدمبرفی ساکت و ساکن ایستاده بود و نگاهش می کرد.

• شبگرد کوچک گلوله های درشت و سفتی از برف ساخت و به آدمبرفی زد.

• اما طولی نکشید که از کرده خویش شرمنده شد.

• «برفجنگی با آدمبرفی کار بی شرمانه ای است»، شبگرد کوچک با خود اندیشید و پشت گوشش را خاراند.

• «آدمبرفی که نمی تواند از خود دفاع کند!»، با خود گفت و دست به کار شد.

• می خواست آدمبرفی های بیشمار دیگری هم درست کند.

• آدمبرفی به تعداد آدم های ده.

• کار پر زحمتی بود و شبگرد کوچک حسابی خسته شد.

• اما ـ آخر سر ـ چهار آدمبرفی بزرگ و زیبا ساخته شده بود.

• «آدمبرفی دیگری هم برای دخترک بادکنک فروش درست می کنم»، شبگرد کوچک با خود اندیشید.

• اما قبل از اینکه دست به کار شود، از فرط خستگی، خوابش برد.

شبگرد کوچک خوابش برد و برف آرام آرام و بی امان بارید.

*****

• برف می بارید و شبگرد کوچک ـ بی خبر از بارش برف ـ غرق رؤیا بود.

شبگرد کوچک خواب می دید که آدمبرفی ها ـ دست به کمر ـ کردی می رقصند.

• سپیده که زد، مردم پا شدند، ولی نتوانستند از خانه های شان بیرون آیند.

• چون شبگرد کوچک ـ اشتباها ـ آدمبرفی هر کس را جلوی در خانه اش درست کرده بود.

• مردم بالاخره، از پنجره ها بیرون آمدند و از دیدن آدمبرفی ها شاد شدند.

• «چه آدمبرفی های زیبائی!»، زیر لب گفتند.

• و دخترک بادکنک فروش با خود اندیشید که آدمبرفی اش زیباتر از بقیه آدمبرفی ها ست.

• آدمبرفی دخترک بادکنک فروش اما ناگهان عطسه کرد و خود را تکان داد.

• مردم ده ترس شان برداشت.

• اما بعد فهمیدند که آدمبرفی دخترک بادکنک فروش ـ در واقع ـ شبگرد کوچک است.

• از این رو ـ فوری ـ به خانه رفتند و برای او چای درست کردند.

• شبگرد کوچک هم ـ به همین سبب ـ سرما نخورد و سر حال آمد.

• و پس از چندی، آدمبرفی دیگری هم برای دخترک بادکنک فروش درست کرد.

پایان

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر