۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

جهان و جهان بینی فروغ فرخزاد (5)


فروغ فرخزاد (1313 ـ 1345) (1934 ـ 1966)
شین میم شین

گشت وگذاری در
اسیر 1331 (1952)

شعله رمیده

• می بندم این دو چشم پر آتش را
• تا ننگرد درون دو چشمانش

• تا داغ و پر تپش نشود قلبم
• از شعله نگاه پریشانش

*****
• می بندم این دو چشم پر آتش را
• تا بگذرم ز وادی رسوایی

• تا قلب خامشم نکشد فریاد
• رو می کنم به خلوت و تنهایی

*****
• ای رهروان خسته چه می جویید
• در این غروب سرد ز احوالش

• او شعله رمیده خورشید است
• بیهوده می دوید به دنبالش

*****
• او غنچه شکفته مهتاب است
• باید که موج نور بیفشاند

• بر سبزه زار شب زده چشمی
• کاو را به خوابگاه گنه خواند

*****
• باید که عطر بوسه خاموشش
• با ناله های شوق بیآمیزد

• در گیسوان آن زن افسونگر
• دیوانه وار عشق و هوس ریزد

*****
• باید شراب بوسه بیاشامد
• ازساغر لبان فریبایی

• مستانه سر گذارد و آرامد
• بر تکیه گاه سینه زیبایی

*****
• ای آرزوی تشنه، به گرد او
• بیهوده تار عمر چه می بندی

• روزی رسد که خسته و وامانده
• بر این تلاش بیهده می خندی

*****
• آتش زنم به خرمن امیدت
• با شعله های حسرت و ناکامی

• ای قلب فتنه جوی گنه کرده
• شاید دمی ز فتنه بیارامی

*****
• می بندمت به بند گران غم
• تا سوی او دگر نکنی پرواز

• ای مرغ دل که خسته و بی تابی
• دمساز باش با غم او، دمساز


تحلیل
شعله رمیده

حکم اول

• می بندم این دو چشم پر آتش را

• تا ننگرد درون دو چشمانش

• تا داغ و پر تپش نشود قلبم
• از شعله نگاه پریشانش

• در این حکم شاعر نیازی غریزی به بیگانه شعله می کشد.
• در دیالک تیک من و غیرمن، نقش تعیین کننده به عهده غیرمن نهاده شده است.
• من ـ داوطلبانه ـ نقش تعیین کننده را به غیرمن وامی نهد و خود را خلع سلاح و خلع اراده می کند و هیچ می شود، تا بیگانه همه چیز و همه کاره شود و تسخیرش کند.

• نیاز غریزی چنان دست بالا را دارد که من حتی از نگریستن به چشمان غیرمن پرهیز می کند.

• اما در چشمان غیرمن ـ در واقع ـ چیز بخصوصی وجود ندارد، چیز شعله ور را من خود اختراع می کند.
• هیچ ـ در واقع ـ برای چیزی شدن کذائی به خود فریبی دست می زند.

• فروغ این خصوصیت عشق توخالی فئودالی ـ بنده داری را از شعرای پیشین به ارث برده است و انسان هفده ساله چگونه می توانست به ارث نبرد.


حکم دوم

• می بندم این دو چشم پر آتش را

• تا بگذرم ز وادی رسوایی

• مفهوم «رسوائی» ـ که در اشعار دیگر فروغ بکرات تکرار خواهد شد ـ نیز چیزی ارثی است.
• من هیچواره با صرفنظر داوطلبانه از خویشتن خویش به نفع غیرمن همه چیزواره، احساس رسوائی می کند.
• چرا؟

• سری به بوستان سعدی بزنیم و به مقایسه ای بپردازیم:


حکایت

• یکی شاهدی در سمرقند داشت
• که گفتی به جای سمر، قند داشت

• تعالی الله از حسن، تا غایتی
• که پنداری از رحمت است، آیتی

• نظر کردی این دوست در وی نهفت
• نگه کرد باری به تندی و گفت
• که: «ای خیره سر، چند پوئی پی ام
• ندانی که من مرغ دامت نی ام؟

• گرت بار دیگر ببینم، به تیغ
• چو دشمن ببرم سرت، بی دریغ»

• کسی گفتش:
«اکنون سر خویش گیر
• از این سهلتر مطلبی پیش گیر


• چو مفتون صادق ملامت شنید
• به درد، از درون ناله ای بر کشید
• که: «بگذار تا زخم تیغ هلاک
• بغلتاندم لاشه در خون و خاک

• نمی بینم از خاک کویش گریز
• به بیداد گو:
• آبرویم بریز!»

*****

• مقوله عشق در قاموس سعدی و حافظ، پدیده ای سرتاپا بنده داری ـ فئودالی است.

• عشق در قاموس سعدی و حافظ ـ اصلا ـ عشق نیست، نوعی گدائی و دریوزگی است، نوعی وابستگی نوکرانه و رزیلانه است.
• معشوق به عاشق، محل سگ هم نمی گذارد و از او متنفر است و عاشق کذائی ستم می کشد، درد می برد، عجز و لابه سر می دهد، تیپا می خورد، تحمل می کند و از او دست برنمی دارد.

• این عشق نه وسیله ای برای نیل به لذت و راحتی روانی و روحی، بلکه بهانه ای خود خواسته برای خود ستیزی، خود آزاری و خود شکنی است.

• عشق در واقع سیلی واره ای است برای سرخ نگه داشتن صورت خویش.

• رسوائی در این مورد معنی واقعی و ملموس دارد.

• برای اینکه عاشق کذائی موجودی فرومایه، از خود بیگانه، نوکر صفت، رودار، تفاله و آشغال است.

*****

• اکنون برگردیم به شعر فروغ.

• عشق در قاموس فروغ نمی تواند و نباید با عشق سنتی یکی تلقی شود.
• معشوق و یا عاشق هم در شعر فروغ نه جلادی شلاق بدست و خونریز، بلکه بد بختی درگیر با هزاران مشکل مادی و معنوی است.

• پس دلیل رسوائی در قاموس فروغ چه می تواند باشد؟


• فروغ چشم می بندد، تا از وادی رسوائی بگذرد.

• ما باید برای این پرسش دلیلی پیدا کنیم.

• شاید من هفده ساله ی تنها که در وصل با غیرمن رهائی از چنگ تنهائی را ـ به توهم ـ انتظار می کشد، با اظهار عشق به غیرمن، سنت اجتماعی دیرینه رایج را می شکند:

• معمولا مرد باید به پای زن بیفتد و اظهار دلباختگی و بی خودی دروغین و یا راستین کند، نه زن.

• باید ببینیم.


حکم سوم

• تا قلب خامشم نکشد فریاد

• رو می کنم به خلوت و تنهایی

• اکنون می فهمیم که هنوز از غیرمن خبری نیست.
• غیرمن فقط در تخیل شاعر وجود دارد و شاعر مثل همه عشاق خیال پرست به خلوت و تنهائی می گریزد تا چشمان شعله ور غیرمن را در خاطر خویش برای لحظه ای گذرا بازسازی کند.
• غریزه ـ در هر حال ـ در اقلیم وجود شاعر همه کاره است.

حکم چهارم

• ای رهروان خسته چه می جویید

• در این غروب سرد ز احوالش

• او شعله رمیده خورشید است
• بیهوده می دوید به دنبالش

• او غنچه شکفته مهتاب است
• باید که موج نور بیفشاند

• اینها ـ همه ـ در وصف غیرمن است.
• غیرمن کماکان همه چیزواره و همه کاره است:
• شعله رمیده خورشید است.
• غنچه شکفته مهتاب است.
• کیمیا و دست نیافتنی است.

حکم پنجم

• بر سبزه زار شب زده چشمی

• کاو را به خوابگاه گنه خواند

• باید که عطر بوسه خاموشش
• با ناله های شوق بیآمیزد

• در گیسوان آن زن افسونگر
• دیوانه وار عشق و هوس ریزد

• باید شراب بوسه بیاشامد
• ازساغر لبان فریبایی

• مستانه سر گذارد و آرامد
• بر تکیه گاه سینه زیبایی

• شاعر اکنون فونکسیون های غیرمن را یکی بعد از دیگری برمی شمارد:
• غیرمن باید به ارتکاب معصیت تن در دهد و به خوابگاه گناه وارد شود.

• گناه در شعر فروغ مقوله ای آشنا ست.


• ولی گناه ـ در واقع ـ چه معنی دارد؟


• چرا فروغ رفتن دو انسان به خوابگاه را گناه می نامد؟


• چون سنت دیرین جامعه شکسته می شود و دو انسان قبل از عقد ازدواج به بستر می روند؟


• باید برای این سؤال هم جوابی پیدا کرد.

• اکنون در دیالک تیک من و غیرمن، غیرمن فعال ما یشاء است:
• او باید به خوابگاه گناه برود، عطر بوسه خاموشش را با ناله های شوق بیامیزد، در گیسوان زن ـ دیوانه وار ـ عشق و هوس بریزد، از ساغر لبان زن شراب بوسه بیاشامد و بر سینه اش سر بگذارد و بیارامد.

• اکنون این سؤال پیش می آید که پس زن چه کاره است؟


• آنچه کماکان جان سختی می کند، بسط و تعمیم دیالک تیک من و غیرمن به شکل دیالک تیک هیچ و همه چیز است.

• هم در قاموس سعدی و حافظ چنین بوده و هم در قاموس فروغ چنین است.

• با یک تفاوت کوچک که عشق در فلسفه فروغ واقعی است و در فلسفه سعدی و حافظ بهانه است.

• وجه مشترک هر دو این است که زن نقش هیچواره خود را کماکان حفظ و ایفا می کند.

• فریب حرف های سعدی و حافظ را نباید خورد.

• زن فقط اگر شاهزاده ای، خانزاده ای، ارباب زاده ای باشد، می تواند همه کاره باشد و لاغیر.

• خود سعدی یک بار به چنین زنی برمی خورد.

• از زبان خود سعدی بشنویم:

حکایت

• از صحبت یاران دمشقم، ملالتی پدید آمده بود.
• سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفتم، تا به وقتی که اسیر فرنگ شدم.
• در خندق طرابلس، با جهودانم، به کار گل بداشتند.
• یکی از رؤسای حلب، که سابقه معرفتی در میان ما بود، گذر کرد و بشناخت.
• گفت :
• «این چه حالت است؟»

• گفتم:
• « همی گریختم از مردمان به کوه و به دشت
• که از خدای نبودم به دیگری پرداخت

• قیاس کن، که چه حالم بود در این ساعت
• که در طویله نامردمم بباید ساخت.»

*****
• پای در زنجیر، پیش دوستان
• به که با بیگانگان در بوستان

• بر حالت من رحمت آورد و به ده دینارم از قید خلاص کرد و با خویشتن به حلب برد و دختری که داشت، به نکاح من در آورد، به کابین صد دینار.
• مدتی بر آمد.
• دختری بد خوی ستیزه روی نا فرمان بود.
• زبان درازی کردن گرفت و عیش مرا منغص داشتن.

• زن بد در سرای مرد نکو
• هم در این عالم است دوزخ او

• زینهار، از قرین بد زنهار
• وقنا ربنا عذاب النار
• (خدایا، ما را از عذاب آتش دوزخ حفظ کن!)

• باری زبان تعنت دراز کرد و همی گفت:
• «تو آن، نیستی که پدر من تو را از فرنگ باز خرید؟»

• گفتم:
• «بلی، من آنم که به ده دینارم از قید فرنگم باز خرید و به صد دینار به دست تو گرفتار کرد.»

• شنیدم، گوسپندی را بزرگی
• رهانید از دهان و دست گرگی

• شبانگه کارد، بر حلقش بمالید
• روان گوسپند، از وی بنالید
• که: «از چنگال گرگم در ربودی
• چو دیدم، عاقبت گرگم تو بودی. »

******

نکته اول
بر حالت من رحمت آورد و به ده دینارم از قید خلاص کرد و با خویشتن به حلب برد و دختری که داشت، به نکاح من در آورد، به کابین صد دینار.

• سعدی در این حکم، حوصله قدردانی از رئیس حلب را ندارد، رئیسی که نه تنها او را از قید فرنگی ها و از «طویله نامردمان» خلاص می کند، بلکه دخترش را نیز به نکاحش در می آورد.
• سعدی ناراضی است.
• چون او دخترش را مفت و مجانی در اختیار او قرار نداده و کابینی به مبلغ صد دینار برایش تعیین کرده است.
• کسی که قانون دیالک تیکی داد و ستد را حتی در روز محشر معتبر می داند و انسان های تهیدست را ـ به دلیل تهی دستی ـ حتی به صد فرسنگی باغ جنت راه نمی دهد، حاضر به دادن دادی برای لذت جنسی (ستدی) نیست.

نکته دوم
دختری بد خوی ستیزه روی نا فرمان بود.

• سعدی در این حکم، برای توصیف زن جوان خود دیالک تیک نمود و بود (ماهیت) را به شکل دیالک تیک روی و خوی بسط و تعمیم می دهد و نافرمانی او از فرامین شوهر را عمده می کند.
• در جهان بینی سعدی، زن با بنده زر خرید فرقی ندارد و باید تابع فرامین شوهر باشد.
• زن جوان سعدی ـ اما ـ دختر معمولی نیست.
• او دختر یکی از رؤسای حلب است.
• او دختر کسی است که سعدی را از قید بیگاری بیگانگان نجات داده است.
• او یکی از اعضای طبقه حاکمه است و طبقه حاکمه میان ایدئولوگ های خود و نوکر و خدمتگزار و سگ خود فرقی نمی گذارند.

• چنین کسی هرگز نمی تواند به اطاعت از سعدی و به رقصیدن به ساز او و امثال او تن در دهد.

• دختر نازپرورده فئودال عرب، سعدی را اصلا آدم حساب نمی کند.
• دختری است نافرمان، ستیزه جو و بد خوی.
• او تن به فرامین سعدی نمی دهد و عیش او را تیره و تار می سازد.
• سعدی از زن، هر انتظاری را دارد، جز استقلال اندیشه و عمل، جز شهامت ستیز و زیر پا گذاشتن فرامین مرد.
• از این رو ست که ازدواج سعدی دیری نمی پاید.

نکته سوم
زبان درازی کردن گرفت و عیش مرا منغص داشتن.

• دختر جوان، انسانی مستقل و اندیشنده است.
• اعتنائی به نظرات سعدی و آداب و رسوم فئودالی ایران نمی کند.
• او به ارزش و شخصیت و فردیت خود وقوف کامل دارد و سعدی را با همه بلاغت و فصاحتش به بن بست می راند، مجاب می کند و عیشش را منغص می دارد.
• از این رو ست که سعدی او را به زبان درازی متهم می کند.

نکته چهارم

• زن بد در سرای مرد نکو

• هم در این عالم است دوزخ او

• سعدی در این حکم، مرد را در مرکز قضایا قرار می دهد و زن را در وابستگی بنده وار به مرد در نظر می گیرد، نه به عنوان انسانی مستقل و برابر حقوق.
• سعدی در رابطه با زن همیشه تنها به قاضی می رود.
• او زن را، این نیمه زحمتکش و آفریننده جامعه را اصلا آدم حساب نمی کند.
• او اغلب واژه « زن» را همراه با واژه « سگ» بکار می برد:

حکم
• زن از مرد موذی، به بسیار به
• سگ از مردم مردم آزار به

• او زن را بمثابه مظهر ترسوئی و فقدان شهامت ترسیم می کند:

حکم
• مخنث، به از مرد شمشیرزن
• که روز وغا سر بتابد چو زن
.....
• چه خوش گفت گرگین، به فرزند خویش
• چو فرمان پیکار بربست و کیش:

• « اگر چون زنان جست خواهی گریز
• مرو، آب مردان جنگی مریز!»

• موردی نیست که سعدی به برتری مرد نسبت به زن اشاره نکند:

حکم
• قلمزن، نکو دار و شمشیرزن
• نه مطرب، که مردی نیاید ز زن

• زره پوش، خسبند مرد اوژنان
• که بستر بود خوابگاه زنان

• به خیمه درون، مرد شمشیرزن
• برهنه نخسبد، چو در خانه زن

• سعدی رابطه زن و مرد را از موضع مرد در نظر می گیرد، نه بمثابه یک رابطه عینی و مستقل از مرد و زن.
• او زن را بمثابه موجودی بیگانه تلقی می کند که وارد سرای مرد شده است، مثل گوساله ای، سگی، شتری.
• این به معنی بی پناهی و بی ارزشی زن در جامعه فئودالی است.
• این به معنی تنزل زن تا درجه اشیاء است.

• زن بد در سرای مرد نکو، دوزخ این جهانی اوست.

• در این رابطه نظر و منافع زن ناگفته می ماند.

• این مرد به اصطلاح نکو، در رابطه با زن از چه قرار و قماش است؟


• آیا مرد نکو بهشت این جهانی زن است؟


• سعدی بیش از سی سال زن و کودکانش را تنها گذاشته و به سیر و سفر رفته است.

• در تمام آثار سعدی از همسرش حرفی در میان نیست.

• کمتر شاعری در ایران، حکایت زنان دردمند منتظر شوهران سفرکرده را بازگو کرده است.

• این بانیان صبور و دردمند جامعه طبقاتی نیمه ی فراموش شده و مظلوم این جامعه را تشکیل می دهند.

نکته پنجم

• زینهار، از قرین بد زنهار

• وقنا ربنا عذاب النار
• (خدایا، ما را از عذاب آتش دوزخ حفظ کن!)

• سعدی در این حکم، از موضع مردان، از قرین بد هشدار می دهد، آن را با عذاب دوزخ یکی قلمداد می کند و از دستش به خدا پناه می برد.
• او خوب و بد را از موضع منافع شخصی خود تعریف می کند.
• چنین تعریفی ارزش علمی ندارد.
• خوب و بد باید بر اساس معیاری عینی و واقعی تعریف شود، نه به طور سوبژکتیف و از موضع این و آن.

نکته ششم

• باری زبان تعنت دراز کرد و همی گفت:

• تو آن، نیستی که پدر من تو را از فرنگ باز خرید؟

• اکنون، استثنائا، زن جسوری پیدا شده که نه تنها قادر به تمیز خوب از بد است، بلکه علاوه بر آن می تواند نظرات خود را در قالب کلام بریزد و مثل خنجری در ضمیر سعدی بکارد.
• زنی که سعدی را از نو تعریف می کند، آنهم از دیدگاه یک زن و با زبان یک زن.
• این برای سعدی تازگی دارد.
• جهان و مافیها پیش چشمان سعدی تیره و تار می شود.

• کسی که زن را گوساله می پندارد و شیئیت می بخشد، اکنون خود از زبان زنی، بمثابه یک شیئ بی بها ترسیم می شود:

• بمثابه خری ده دیناری!
• خری که در طویله ای با نامردمان در قید و بند و اسارت بوده است!
• خری که در خندق به کار گل مجبور بوده، موجودی قابل ترحم بوده و پدر دخترک او را از کار گل نجات داده، به خانه آورده، طعام و زن برایش هدیه کرده است.

• اکنون دختر همان مرد دیالک تیک داد و ستد را مثل خنجری براق در تشعشع آفتاب به رخش می کشد و او را تا حد گدای ترحم انگیزی تنزل می دهد که قادر به داد درخور برای ستد (نعمات خداوند نعمت) خود نیست.


نکته هفتم

• گفتم:

• بلی، من آنم که به ده دینارم از قید فرنگم باز خرید و به صد دینار به دست تو گرفتار کرد.

• سعدی در این حکم، ناسپاسی خود را از خدمتی که دریافت کرده، نشان جهانیان می دهد.
• معلم اخلاق فئودالی ـ بنده داری خود قادر به اجرای هنجارهای اخلاقی خویش نیست.
• او خود به زیرپا نهادن دیالک تیک نعمت و سپاس می پردازد که توسعه و تعمیم دیالک تیک جهانشمول داد و ستد است.
• سعدی زن ستیز اکنون به زانو در آمده است.
• زن جسور شعورمندی ـ برای اولین بار ـ ایدئولوگ سرسپرده طبقه خویش را به زانو در آورده و شمشیر زهرآگین خود را بر حلقومش فشار می دهد.

• منطق سعدی مات مانده است.

• او را دیگر توان سخن سنجیده گفتن نیست:
• از این رو ست که او از خرید و فروش خویش سخن می گوید، نه از رهائی خویش.
• از ارزش ده دیناری خویش!
• از بندگی خویش!
• از شیئیت خویش، چرا که نه انسان، بلکه اشیاء را می توان خرید و فروش کرد!

• از این رو ست که ایدئولوگ شهیر فئودالیسم و بنده داری، خود را به گوسفندی تشبیه می کند که تیغه کارد زنی اندیشنده و شناسنده و خودمختار بر حلقش مالیده می شود:

نکته هشتم

• شنیدم، گوسپندی را بزرگی

• رهانید از دهان و دست گرگی

• سعدی در این حکم، دیالک تیک من و غیرمن را به شکل دیالک تیک گوسپندی و گرگی بسط و تعمیم می دهد.

• این اعتراف صریح سعدی به این حقیقت امر است که میان اکثریت بنده و رعیت و اقلیت بنده دار و فئودال و ایدئولوگ های آنان تفاوت بنیادی وجود ندارد.

• خود شیخ هم می تواند اسیر در دست و دهان گرگ های جامعه و جهان گردد، مثل عمله ای به کار گل واداشته شود، مثل غلام زنگی به دیناری چند، از قید بندگی آزاد شود و به دیناری چند فروخته شود و به بندی دیگر افتد.

نکته نهم

• شبانگه کارد، بر حلقش بمالید

• روان گوسپند، از وی بنالید :

• که از چنگال گرگم در ربودی
• چودیدم، عاقبت گرگم تو بودی.

• سعدی در این حکم، دیالک تیک من و غیرمن را به شکل دیالک تیک گوسپند و گرگ و دیالک تیک گوسپند و بزرگ بسط و تعمیم می دهد و تفاوتی میان گرگ و بزرگ نمی بیند.

• این صریحترین و واقعی ترین تحلیل از جامعه طبقاتی است:

• میان ددان و اشراف بنده دار، فئودال و دربار تفاوت ماهوی وجود ندارد.

• ددان بر اساس غریزه عمل می کنند، برای سیر کردن شکم خود و توله های خود به شکار می پردازند، ولی بزرگان از روی غریزه و عقل عمل می کنند و انگلوار، حاصل کار عرقریز توده مولد را غصب و غارت می کنند.

******
• برگردیم به شعر فروغ:

حکم ششم

• ای آرزوی تشنه، به گرد او

• بیهوده تار عمر چه می بندی

• من به بیهودگی کردوکار خویش ـ پیشاپیش ـ آگاه است.
• وصل ـ به معنی حقیقی کلمه ـ در جامعه طبقاتی محال است، چرا که انسان جامعه طبقاتی به تنهائی، بی پناهی و بی کسی محکوم شده است.

حکم هفتم
• روزی رسد که خسته و وامانده
• بر این تلاش بیهده می خندی

• آرزوی وصل تلاشی بی ثمر و جانفرسا ست و عاقبتی جز پشیمانی نخواهد داشت.

حکم هشتم
• آتش زنم به خرمن امیدت
• با شعله های حسرت و ناکامی

• ای قلب فتنه جوی گنه کرده
• شاید دمی ز فتنه بیارامی

• اکنون مخاطب شاعر قلب او ست.
• قلبی که روزی در شعله های ناکامی و حسرت خاکستر خواهد شد، تا بلکه آرام گیرد.
• اگر آخر ماجرا از آغاز معلوم است، پس تلاش بیهوده برای چیست؟

حکم نهم
• می بندمت به بند گران غم
• تا سوی او دگر نکنی پرواز

• ای مرغ دل که خسته و بی تابی
• دمساز باش با غم او، دمساز

• مخاطب نام عوض کرده و دل شده، ولی همان وعده به او داده می شود که به قلب داده شده است.
• مفهوم «دل» رایج ترین و مبهم ترین مفاهیم در شعر ایرانی است و معانی مختلف دارد.
• یکی از آن معانی باید ضمیر باشد.
• شاعر دل را به بند گران غم خواهد بست، تا دیگر به سوی مرد پرواز نکند و در قفس تن، به دمسازی با غم خو کند.
• انسان هفده ساله از همان آغاز زهر نومیدی را چشیده است.

امید در جامعه شقه شقه شده طبقاتی کیمیا ست.

پایان

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر