۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه

دیالک تیک در فلسفه سعدی و حافظ و نیما (3)

تحلیلی از شین میم شین

سعدی
• جوانمردی و لطف است آدمیت
• همین نقش هیولائی مپندار

• سعدی در این بیت به تعریف مفهوم آدمیت می پردازد.

• او آدمیت را در صفتی سوبژکتیف و اخلاقی، یعنی در لطف و جوانمردی خلاصه می کند.

• او ضمنا برای تعریف مفهوم «آدمیت»، دیالک تیک نمود و بود را به شکل دیالک تیک نقش هیولائی و جوانمردی و لطف بسط و تعمیم می دهد و نقش تعیین کننده را به درستی از آن بود (جوانمردی و لطف) می داند.
• در جهان بینی سعدی، البته بود (ماهیت) آدمیت نه در کار انسان ها، بلکه در شیوه رفتار فردی آنها خلاصه و تحریف می شود.
• اگر کسی به عنوان مثال، در چنگ تضادهای مردافکن جامعه، حال و حوصله لطف و جوانمردی نداشته باشد، بطور اوتوماتیک از لیست آدم ها حذف می شود.
• البته معیار قرار دادن خود این صفت بهتر از هیچ است.


نیما
• خس به صد سال توفان، ننالد
• گل زیک تند باد است بیمار

• تو مپوشان سخن ها که داری!

• تو بگو با زبان دل خود
• هیچکس گو نپسندد آن را

• می توان حیله ها راند در کار
• عیب باشد ولی نکته دان را

• نکته پوشی کند پی حرف مردم

• این زبان دلافسردگان است
• نه زبان پی نام خیزان

• گوی، در دل نگیرد کسش هیچ
• ما که در این جهانیم سوزان

• حرف خود را بگیریم دنبال

• در فلسفه نیما ـ به مثابه آنتی تز بی چون و چرای سعدی و حافظ ـ آدمیت بطرز کاملا دیگری و بنا بر معیار و ملاک کاملا دیگری تعریف می شود:
1
• خس به صد سال توفان، ننالد
• گل زیک تند باد است بیمار

• تو مپوشان سخن ها که داری!

• نیما در این بند شعر برای تعریف مفهوم «آدمیت»، دیالک تیک خس و گل را توسعه می دهد و به خدمت می گیرد।

• خس حتی اگر در معرض صدها توفان قرار گیرد، واکنش نشان نمی دهد، ولی گل به تندبادی بیمار می گردد.
• نیما بدلیل حساسیت و نشان دادن واکنش، ضمن تحقیر خس، به تجلیل از گل می پردازد و بر اساس آن رهنمود خود را اثبات می کند:
• نپوشاندن سخن ها را!
• افشای حقایق را!
• نشان دادن واکنش به حوادث را!
2
• تو بگو با زبان دل خود
• هیچکس گو نپسندد آن را

• نیما در این بیت، افشای حقایق را بی اعتنا به پسند دیگران رهنمود می دهد:
• او برای اثبات رهنمود خود، دیالک تیک «من» و «غیر من» را به شکل دیالک تیک تو و دیگران بسط و تعمیم می دهد و نقش تعیین کننده را از آن «من» می داند.
• تقدم قائل شدن به «من» در دیالک تیک «من» و «غیر من» به معنی دفاع از خودمختاری و خرد انسانی است.
• در فلسفه اجتماعی نیما، از پراگماتیسم رایج در فلسفه اجتماعی سعدی و حافظ و از نان به نرخ روز خوردن کمترین خبری نیست.
• نیما بالاتر از حقیقت نیروئی نمی شناسد و لذا پرده برداری از تندیس مقدس حقیقت عینی را به هر قیمت توصیه می کند.
• این در ذات حقیقتگرائی است!

• حقیقتگرا درست به دلیل حقیقتگرائی چه بسا محکوم به انزوا می شود و تنها می ماند!


• پشت کردن به حقیقت همان و سقوط به منجلاب پراگماتیسم همان:
• یا باید پیگیرانه و رشوه ستیزانه به دفاع از حقیقت عینی کمر بست و یا نان به نرخ روز خورد و به منجلاب پراگماتیسم سقوط کرد.
• نیما طرفدار شق نخست است.
• نیما فقط پدر شعر نو نیست، طرفدار سرسخت حقیقت عینی نیز است.

3
• می توان حیله ها راند در کار
• عیب باشد ولی نکته دان را

• نکته پوشی کند پی حرف مردم

• نیما آلترناتیوها را می شناسد:
• حیله گری و نکته پوشی پی حرف مردم را!

• ولی پراگماتیسم را عیب نکته دانان می داند و می کوبد.

• مراجعه کنید به حقیقت، واقعیت، پراگماتیسم در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

• نیما در میدان دفاع از حقیقت عینی، برای لطف در حق این و آن تره هم خرد نمی کند.
• حقیقت تنها دگمی است که نیما می تواند داشته باشد، دگمی که دگم ستیزترین دگم ها ست، دگمی که حقیقت عینی نام دارد!

نیما
• این زبان دلافسردگان است
• نه زبان پی نام خیزان

• نیما در این بیت، زبان اهل سخن را به دو دسته متضاد طبقه بندی می کند:
• زبان دلافسردگان و زبان نامجویان

• و به طرفداری از زبان دلافسردگان برمی خیزد.
• زبان دلافسردگان زبان توده های مولد و زحمتکش است، زبان ستمکشان و استثمار شوندگان بلحاظ مادی و معنوی است.
• این اعلام جسارت آمیز موضع از سوی پلنگ قله های برفپوش یوش است!

• نیما به تحقیر «پی نام خیزان» برمی خیزد.


• مقوله «نام» یکی از مقولات اساسی جامعه فئودالی است که در فلسفه اجتماعی سعدی و حافظ جا و مقام بزرگی بدان اختصاص یافته است.
• ما این مقوله بحث انگیز و مسئله زا را مستقلا بررسی خواهیم کرد.

نیما
• گوی، در دل نگیرد کسش هیچ
• ما که در این جهانیم سوزان

• حرف خود را بگیریم دنبال

• نیما در این بند شعر، افشای حقیقت را بی اعتنا به بی اعتنائی دیگران توضیه می کند.

• دلیل نیما اما جالب است:

• «ما که در این جهانیم سوزان»:
• بی خیال ننگ و نام و بی خیال نظر این و آن، چرا که ما در هر صورت در جهنم جامعه می سوزیم.

• آنچه که دلیلی ساده و پیش پا افتاده جلوه می کند، حاوی جوهر دیالک تیک وجود و شعور است:
• ما که جزو رنجبرانیم (وجود)، باید از حقیقت عینی (شعور رنجبران) دفاع کنیم!

• رهائی توده های مولد و زحمتکش با افشای حقیقت عینی پیوند حیاتی ـ مماتی و ناگسستنی دارد!

• وابستگان به توده های مولد و زحمتکش آلترناتیو دیگری جز «دنبال گرفتن حرف خویش»، جز دفاع از ایدئولوژی و جهان بینی خویش ندارند!

• حقانیت تاریخی توده های مولد و زحمتکش را نیما در دیالک تیک خس و گل اثبات می کند:
• او توده های مولد و زحمتکش را به گل تشبیه می کند و طبقات انگل را به خس!

• این زیباترین ستایش از توده های مولد و زحمتکش مادی و معنوی است:

• گل وارگی توده ها!
• مولد و منبع عطر و شکوه و جلال زندگی بودن توده ها!

نیما
• با این گروه، یکسره آدم، ولی به گوش
• با این گروه، یکسره آدم، ولی خموش
• آدم به گوش و چشم
• آدم به پای و دست.

• چشمان، که در قضاوت با چشم دیگران
• با چشم دیگران، به نظرهای بیکران

• چون طوطی ئی که چند آموخته است، حرف.

• آن گوش ها، که آنچه شنیده اند و گفته اند
• و اندر پس شنیده، چنان مرده، خفته اند،

• مهری شده است حرف، روی دهان شان.

• پاها که می روند، ز هر ره که سود بیش،
• از دستکار اهرمنی یا فلک، به پیش

• و آوازه ای ز راهبر دست شان به در.

• آن دست ها، که گشته دراز از پی چه جام
• گر شربتی ز نوش، ور از زهر یا کدام

• از بهر مستی ئی تا چند لحظه ای ...

• نیما در این شعر بلند موسوم به «سرباز فولادین»، همان دیالک تیک نمود و بود سعدی را بسط و تعمیم فراگیر می دهد و از انسانواره های پراگماتیست، سودجو و بی خبر از معیارهای اصیل انسانی سخن می گوید.
• نیما در این بند شعر ضمنا میان نمایندگان طرفدار حقیقت تاریخی و جماعت انگل و پتیاره مرزبندی می کند و مفهوم آدمیت را بطرز نوینی از نو تعریف می کند:
1
• با این گروه، یکسره آدم، ولی به گوش
• با این گروه، یکسره آدم، ولی خموش
• آدم به گوش و چشم
• آدم به پای و دست.

• نیما در این بند شعر، آدمیت را بر خلاف سعدی نه یکدست، بلکه دوگانه و دوگونه می بیند و به توصیف و توضیح فرمی از آدم وارگی می پردازد:
• او برای این کار، دیالک تیک نمود و بود (دیالک تیک پدیده و ماهیت) را به شکل دیالک تیک گوش و چشم و پای و دست و خموش بسط و تعمیم می دهد.

• انسان واره هائی که نمود (ظاهر) انسانی دارند، ولی الکن و لال و خموش اند!

• الکنیت (خموشی، طفولیت، کودک وارگی) در قاموس امانوئل کانت نشانه انسان ما قبل روشنگری است.

• شاید منظور نیما نیز همین است:

• شاید او هم انسان را به انسان ماقبل روشنگری و ما بعد روشنگری طبقه بندی می کند:
• به انسان نوکروارهء بی خرد و انسان خودمختار خردگرا و خردورز!

2
• چشمان، که در قضاوت با چشم دیگران
• با چشم دیگران، به نظرهای بیکران

• نیما در این بیت، الکنیت و کودکوارگی مورد نظر کانت را از صراحت می گذراند:
• او از انسان هائی سخن می گوید که برای تشکیل و ابراز نظر، چشم به چشم دیگران می دوزند و بسته به نظر دیگران به تشکیل و ابراز نظر می پردازند و نتیجتا به تعداد قیم های فکری (چشم ها) به نظرهای مختلف، متفاوت و چه بسا متضاد می رسند.
• این بیت شعر، از طرفداری سرسختانه نیما از خوداندیشی، خودمختاری و خرد حکایت می کند.

3
چون طوطی ئی که چند آموخته است، حرف.

• این دسته از انسان ها را نیما به طوطی تشبیه می کند:
• به سخنگویان ناتوان از تفکر!

• نیما را باید از نو شناخت!

4
• آن گوش ها، که آنچه شنیده اند و گفته اند
• و اندر پس شنیده، چنان مرده، خفته اند،

• مهری شده است حرف، روی دهان شان.

• انسان هائی که شنوده ها را تکرار می کنند و پس از شنیدن شنوده ها، بسان مرده ها می خوابند.
• در حالی که زنده در قاموس نیما، باید پس از شنیدن اندیشه ای راجع بدان باندیشد!

• نتیجه این شیوه تفکر عبارت است از «مهرگشتن حرف روی دهان!»
• در اینجا نیز نیما به تحقیر نوکروارگی فکری، دهن بینی و پرهیز از خوداندیشی می پردازد.

5
• پاها که می روند، ز هر ره که سود بیش،
• از دستکار اهرمنی یا فلک، به پیش

• و آوازه ای ز راهبر دست شان به در.

• در این بند شعر نیما، پراگماتیسم با صراحت تام و تمام به شلاق انتقاد سپرده می شود.

• (پراگماتیسم نامی است، برای جهان بینی ایدئالیستی ـ ذهنی و اگنوستیسیستی رایج در کشورهای انگلوساکسن که به پیروی از پیرس ـ قبل از همه ـ از سوی ویلیام جیمز توسعه داده شده و توسط شیلر و ده وی تدوین یافته است.
• فرمی که ده وی به پراگماتیسم داده، به اینسترومنتالیسم (ابزارگرائی) نیز معروف شده است.

• پراگماتیسم را می توان فرم نمودین انگلوساکسنی فلسفه حیات تلقی کرد.
• پراگماتیسم در موارد بیشماری با جهان بینی نیچه انطباق دارد و در بسیاری از مسائل با پوزیتیویسم که شدیدا تحت تأثیرش قرار دارد، سازگار است.

• از دیدگاه پراگماتیسم، کلیه تصورات، مفاهیم، قضاوت ها و نظرات ما قواعدی اند، برای رفتار (پراگمای) ما و «حقیقت» آنها، تنها در سودمندی عملی آنها برای زندگی ما نهفته است.

• معیار حقیقت، از دیدگاه پراگماتیسم، عبارت است از سودمندی، فایده، نتیجه و نه انطباق با واقعیت عینی.)

• پاها به دنبال سود ـ خواه از سوی اهرمنی و خواه از سوی فلک ـ به پیش می روند!
• سود برای این دسته از بنی بشر کعبه آمال است و منبع آن، اهمیت چندان ندارد.

• حتی اراده دست ها نیز در اختیار خود سوبژکت اوبژکتواره نیست.

• از این رو ست که نیما از مفهوم «راهبر دست شان» سخن می گوید.

• دست وسیله بلاواسطه کار بشری است.

• دست بیانگر پراتیک و عمل انسانی است.
• نیما بدین طریق دیالک تیک تئوری و پراتیک را به شکل دیالک تیک تفکر و عمل بسط و تعمیم می دهد.

• کسی که طرز تفکر (شعور، تئوری) تو را تعیین می کند، پراتیک (وجود، عمل) تو را پیشاپیش تعیین کرده است.


• درک نیما از دیالک تیک ماتریالیستی خارق العاده و ستایش انگیز است.


6
• آن دست ها، که گشته دراز از پی چه جام
• گر شربتی ز نوش، ور از زهر یا کدام

• از بهر مستی ئی تا چند لحظه ای ...

• حالا که برای دست ها راهبر وجود دارد، پس اراده و اختیاری جز اراده راهبر برای سوبژکت اوبژکتواره نوکر صفت باقی نمی ماند:
• شربتی از نوش و یا از زهر!

• تعیین کننده نه «من»، بلکه «غیر من» است!

• سوبژکت نوکرواره فاقد سوبژکتوارگی است و افسارش به دست غیر است!

ادامه دارد

کمونیست ها امروز (10)

فرم خارجی، که در آن، مناسبات کارمزدوری نمودار می شود، با تغییرات سازمان کار و با جا به جائی ترکیب کار مولد و غیرمولد تغییر می یابد.
اما تضادهای طبقاتی، که بود و نبود جامعه سرمایه داری وابسته بدان است، به جای خود می مانند.

(حزب و جهان بینی آن)

پروفسور هانس هاینتس هولتس
برگردان یدالله سلطان پور

بخش دوم
تاریخ ادراک شده
قوانین و قوای محرکه تاریخ

• تاریخ، در نگاه اول، برای انسان بمثابه سلسله حوادث متناقض، مغشوش، از هم گسیخته و بی پیوند جلوه می کند، که به اراده افراد و گروه های منفرد دست اندر کار انجام می گیرند، به تصمیم قدرتمندان وابسته اند، بازیچه دست تقدیر و تصادفات بی حساب و کتاب اند.
• انگار از قانونیت های قابل شناخت خبری نیست.

• هگل برای اولین بار از تئوری فلسفی ضرورت درونی در جریان تاریخ سخن گفت.
• مارکس و انگلس برنامه هگل را جدی گرفتند، ولی بر عکس او، شرایط مادی را مورد مطالعه قرار دادند.
• شرایط مادی ئی که منشاء جامعه بشری محسوب می شوند و توسعه اجتماعی در درون آنها را صورت می گیرد.

• درک شرایط مادی و قوانین حرکتی روندهائی که ما در آنها قرار داریم، امکان مداخله آماجمند و رئالیستی در این روندها را پدید می آورد.

• شناخت علمی تاریخ، پیش شرط عمل سیاسی ئی است، که نه بر نظرات سوبژکتیف و تصورات آرزوئی، بلکه بر قوانین قابل فهم مبتنی است.

• سرلوحه اصلی یک همچو تئوری
را آموزش مارکس و انگلس تشکیل می دهد، که ماتریالیسم تاریخی نامیده شده است.


• انسانها قبل از همه، موجودات طبیعی اند.
• نیازهای اولیهء آنها را نیازهای طبیعی تشکیل می دهند:
• هوا برای تنفس، غذا، حفاظت خویش از گزند قوای طبیعی و حیوانات وحشی و تضمین حتی المقدور دراز مدت تولید مثل و بزرگ کردن کودکان و تربیت آنها.

• همه این نیازمندی ها را حیوانات هم دارند.
• اما انسانها، در روند طولانی «انسان شدن میمون ها» قادر شده اند که نیازمندی های خود را فقط از طریق برداشت و شکار داده های طبیعی برطرف نسازند، بلکه ببرکت کار خو به تولید فراورده هائی بپردازند، که نیاز دارند (و آنقدر تولید کنند که نیاز دارند.)

• انسانها زندگی خود را نه فقط بازتولید می کنند، بلکه خود شرایط بازتولید را هم تولید می کنند.

• آنها برای انجام این کار به «وسایل کمکی» نیاز دارند، به «ابزار تولید» نیاز دارند که برای تولیدشان باید ابزارهای جدیدی اختراع شوند و الی آخر.

• بدین طریق، یک سیستم چند جانبه و بغرنج شونده از وسایل تولید پدید می آید، که شرایط زندگی طبیعی را مرتب تغییر می دهد و احتیاجات جدیدی را ایجاد می کند.

• سیستم وسایل تولید هرچه بغرنجتر می شود، تولید به همان اندازه بر دوش انسان های مختلف گذاشته می شود، انسان هائی که در این و یا آن رشته تولیدی تخصص دارند.
• تقسیم کار به قاعده بدل می شود.
• وابستگی متقابل انسانها تعمیق می یابد و توسعه انسان بمثابه یک موجود اجتماعی شتاب می گیرد.

• تنظیم این مناسبات اجتماعی، تنظیم این مناسبات تولیدی، نظام حقوقی و اصول رفتاری اخلاقمند را و در پیشرفت خود، آموزش مؤسسه بندی (نهادینه گشته) شده را ایجاب می کند، تا انتقال تجارب عملی و سپس انتقال معارف غنی تر، متمایزتر و کاملتر شونده تضمین شود و تکمیل وسایل تولید و تولید نیازمندی های روز افزون مردم پیشرفت کند.

• تقسیم کار، ضرورت مبادله فراورده های مختلف تولید شده از سوی مولدین مختلف را به دنبال می آورد.
• با پیشرفت تقسیم کار، تجارت رواج می یابد، تجارتی که با تولید بلاواسطه نیازمندی ها پیوند خود را قطع کرده است.
• فراورده ها به کالا بدل می شوند و در بازار مورد مبادله قرار می گیرند.
• بدین طریق مالکیت خصوصی پدید می آید و رو به رشد می رود.
• کسانی که مالک وسایل تولید اند، کسانی را که فاقد وسایل تولید اند و با نیروی کارشان وسایل تولید را به کار می اندازند، زیر سلطه خود قرار می دهند.
• متناسب با نوع مناسبات مالکیت، طبقات اجتماعی تشکیل می شوند.
• طبقات اجتماعی مختلف به میزان متفاوتی در ثروت تولید شده جامعه سهیم می شوند.
• منافع طبقاتی متضاد به مبارزه میان طبقات اجتماعی دامن می زند.
• این مبارزه تعیین کننده جریان توسعه اجتماعی است.

• «تاریخ همه جوامع پیشین (بعد از تلاشی جامعه اشتراکی اولیه، مترجم) تاریخ مبارزه طبقاتی است.
• آزاد با برده، شریف با پست، ارباب با رعیت، استاد کار با شاگرد و خلاصه ستمگر با ستمکش بطور لاینقطع رو در روی هم قرار می گیرند و به مبارزه ای بی امان، گهی پنهان و گاه آشکار، بر ضد یکدیگر دست می زنند.
• مبارزه ای که هر بار یا با تحول انقلابی کل جامعه به پایان می رسد و یا به امحای همزمان هر دو طبقه متخاصم می انجامد.»
• (کلیات مارکس و انگلس، جلد 4، ص 362)

• مبارزه طبقاتی، فرم سیاسی اصلی تاریخ بوده است.

• «هر مبارزه طبقاتی، اما یک مبارزه سیاسی است!»
• (کلیات مارکس و انگلس، جلد 4، ص 471)

• محتوای مبارزه را سیستم اقتصادی تولید و توزیع تعیین می کند.
• هر پله توسعه نیروهای مولده و وسایل تولید برای جامعه بطور کلی، برای طبقات تحت استثمار و ستم نیز، تشکیل دهنده شالوده زندگی محسوب می شود، شالوده زندگی ئی که برای ارباب و نوکر یکسان نیست.

• «اما برای تحت استثمار و ستم قرار دادن طبقه ای ، باید شرایطی پدید آورده شود که در آن، طبقه تحت ستم، حداقل از امکانات نوکرانه زیست برخوردار باشد.»

• (کلیات مارکس و انگلس، جلد 4، ص 473)

• اگر راندمان تولید جامعه، در این مناسبات مالکیت، قادر به تأمین حوایج زندگی اساسی توده های تحت استثمار نباشد، اگر توسعه نیروهای مولده از عهده رفع حوایج تمام اجتماعی و تأمین مایحتاج بخور و نمیر توده های تحت سلطه بر نیاید، اگر مناسبات مالکیت حاکم، مانع این امر شوند و یا تأثیرات زیانباری بر جامعه باقی گذارند، ضرورت تغییر نظام اجتماعی، یعنی نظام مناسبات تولیدی پدید می آید.

• «وسایل تولید و حمل و نقل که بر شالوده آن بورژوازی توسعه یافته، در جامعه فئودالی پدید آمده بودند.
• در مرحله معینی از توسعه این وسایل تولید و حمل و نقل، مناسباتی که در چارچوب آنها جامعه فئودالی به تولید و مبادله می پرداخت، سازماندهی فئودالی کشاورزی و مانوفاکتور و خلاصه مناسبات مالکیت فئودالی، دیگر با نیروهای مولده توسعه یافته انطباق نداشتند، مناسبات مالکیت فئودالی به جای پیش راندن تولید، به سدی در راه توسعه آن بدل شده بودند، به قید و بندی بر دست و پای آن.
• و لذا می بایستی منفجر شوند و منفجر شدند.
• جای آنها را رقابت آزاد با قانون اساسی اجتماعی و سیاسی درخور، با سلطه اقتصادی و سیاسی طبقه بورژوازی گرفت.

• اکنون در جلوی چشمان ما، روند مشابهی رخ می دهد.
• مناسبات تولیدی و مناسبات حمل و نقل بورژوائی، مناسبات مالکیت بورژوائی، جامعه مدرن بورژوائی، که وسایل تولید و حمل و نقل غول آسائی را جادو کرده است، به جنگیری می ماند، که از عهده اجنه فراخوانده از اعماق برنمی آید.
• نیروهای مولده ای که آن در اختیار دارد، دیگر به تکامل مناسبات مالکیت بورژوائی کمک نمی کنند، زیرا آنها بزرگتر از آن شده اند که در قالب تنگ این مناسبات بگنجند.
• این مناسبات جلوی توسعه آنها را سد می کند و اگر این سد بشکند، نظم کل جامعه بورژوائی مختل خواهد شد و مالکیت بورژوائی با خطر انهدام مواجه خواهد شد.
• مناسبات بورژوائی تنگتر از آن شده اند، که گنجایش ثروت تولید شده از سوی آن را داشته باشند.»
• (کلیات مارکس و انگلس، جلد 4، ص 476)

• این جملات از مانیفست کمونیستی در سال 1848، اکنون پیامبرانه جلوه می کنند.
• این جملات از بحران های اقتصادی روز افزون، از شعله ور شدن جنگ در مقیاس جهانی و سرانجام از تخریب شالوده های ئوکولوژیکی (محیط زیستی) حیات بشری خبر می دهند.

• همه این احکام پیشگوئی آسا واقعیت یافته اند:
• بخش بزرگی از جهان، که در برگیرنده میلیاردها انسان است، به خاک سیاه نشانده شده و در خطر مرگ از گرسنگی و ضعف و بیماری است.
• تسلیحات اتمی، شیمیائی و بیولوژیکی بقای انسان را بطور کلی تهدید می کنند.
• آلوده سازی بی ملاحظه محیط زیست و تخریب چه بسا بی برگشت آن همچنان ادامه دارد.

• «به همان اندازه که بورژوازی، یعنی سرمایه توسعه می یابد، به همان اندازه هم پرولتاریا، طبقه کارگران مدرن توسعه می یابد، که فقط تا زمانی زندگی می کند، که کار می کند و تا زمانی کار پیدا می کند، که کار به تکثیر سرمایه منجر می شود.
• این کارگران که خود را باید تکه تکه بفروشند، کالائی همانند دیگر کالاهای تجاری اند و لذا همانند آنها اسیر دست و پا بسته رقابت و نوسانات بازار اند.»
• (کلیات مارکس و انگلس، جلد 4، ص 468)

• تضاد طبقاتی میان بورژوازی و پرولتاریا تضاد تعیین کننده جامعه سرمایه داری را تشکیل می دهد و لذا علیرغم یاوه هائی که این روزها در باره از بین رفتن پرولتاریا سرهم بندی می شود، مفهوم پرولتاریا را هرگز نباید فراموش کرد.

• «پرولتاریا آن طبقه اجتماعی است، که حوایج زندگی خود را تنها از طریق فروش نیروی کار خود تحصیل می کند و نه از سود سرمایه.
• پرولتاریا آن طبقه اجتماعی است، که سرنوشتش، بود و نبودش و کل وجودش به تقاضای کار، به تعویض ایام خوب و بد داد و ستد، به نوسانات رقابت لگام گسیخته وابسته است.»
• (کلیات مارکس و انگلس، جلد 4، ص 463)

• فرم خارجی، که در آن، مناسبات کارمزدوری نمودار می شود، با تغییرات سازمان کار و با جا به جائی ترکیب کار مولد و غیرمولد تغییر می یابد.
• اما تضادهای طبقاتی، که بود و نبود جامعه سرمایه داری وابسته بدان است، به جای خود می مانند.

عریان کردن این تضاد، نشان دادن این تضاد از ورای سرپوش های ایدئولوژی بورژوائی و آگاه کردن توده مولد و زحمتکش بدان و کمک به تشکیل شعور طبقاتی آنها، وظیفه ای است که تئوری به عهده دارد، تئوری که در پراتیک رو در روئی سیاسی به محک می خورد و قوام می یابد.

پایان
ادامه دارد

۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

نقل قول هائی از هاینریش هاینه (3)

اسفینکس هیولائی در هیئت شیری با کله زنی است و هر بنی بشری را که قادر به حل معمایش نباشد، می بلعد!
هر دوره ای اسفینکسی دارد که با حل معمایش به اسفل السافلین سقوط می کند!

برگردان یدالله سلطان پور

1

• سرو کله بدی آنجا پیدا می شود که مهر ته می کشد!

2

• تنها درد و رنج آشنا ست که ما را به گریه می اندازد و هر کس در واقع به خاطر خویشتن خویش می گرید!

3
• همه انسان های نیرومند، عاشق زندگی اند!

4

• من به پیشرفت باور دارم و به سرنوشت سعادتمند بشریت!

• مراجعه کنید به پیشرفت در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

5
• امروز نتیجه دیروز است!
• برای کشف نتیجه امروز باید به تحقیق پرداخت و به خواست امروز پی برد!

6

• زندگی بیماری ئی است، جهان بیمارستانی و مرگ، پزشکی!

7
• فقط نوابغ اند که برای ایده نو، واژه نو دارند!

8

• مشتی نقل قول اندیشیده، تمامت بشریت را زینت می بخشند!

9

• دولت چیزی به ما نمی دهد، اگر چیزهای دیگر ما را نچاپد!

10
• تن قیصر اگر بخارد، مردم باید بخارانند!

11

• لوتر آلمان را به لرزه در آورد و فرانسیس دراک آرام اش کرد:
• او به ما سیب زمینی داد!

12

• هر دوره ای اسفینکسی دارد که با حل معمایش به اسفل السافلین سقوط می کند!

13

• هر دوره ای مسئله خاص خود را دارد و با حل آن مسئله، دروازه پیشرفت به روی بشریت باز می شود!

14
• غمگین مباش، عزیز!
• سرنوشتت را تحمل کن!
• آنچه زمستان از تو واستانده، بهار نو رسیده باز پس خواهد داد!

15

• کسب و کار خوشایندتری از تشییع جنازه خصم خویش وجود ندارد!

16

• کسانی بیشترین ترس را از باروت دارند که مخترع باروت نبوده اند!

ادامه دارد

استالینیسم چیست؟ (16)

پروفسور دکتر ورنر هوفمن (1922 ـ 1969)
برگردان میم حجری

2
عناصر تفکر استالینیستی
ادامه

• آیا ماتریالیسم شیوه بررسی معینی را طلب نمی کند؟

• آیا منطق صوری به متد تعلق ندارد؟

• منطق صوری اما نه از اجزای دیالک تیک است و نه از اجزای ماتریالیسم.

• اینکه «معلم بزرگ» از همان آغاز با این کمبودهای آکادمیکی و با این اشکالات مفهومی چه برخوردی دارد، از توضیحات او راجع به دیالک تیک، در اثر اولیه اش در سال 1906 دیده می شود:

1

• «متد دیالک تیکی بر آن است که زندگی را باید چنان در نظر گرفت که در واقع هست.

2
• ما دیده ایم که زندگی در حرکت مدام است.

• (از همین فرمولبندی استالین ساده سازی مسائل نعره می کشد:
• حرکت (تغییر) شامل حال همه عناصر هستی می شود، از جماد تا موجود.
• از این رو ادعای اینکه «زندگی در حرکت مدام است»، به معنی در سکون دیدن عام جمادات است.
• علاوه بر این چیزها، پدیده ها و سیستم ها نه در حرکت صرف، بلکه در دیالک تیک حرکت و سکون قرار دارند، حرکت اما در این دیالک تیک مطلق و سکون، نسبی است.
• بدون سکون چیز معینی تشکیل نمی شود.
• هر حرکتی اصولا به سوی کعبه آمال سکونی رهسپار می شود.
• مراجعه کنید به دیالک تیک حرکت و سکون، خودآموز خوداندیشی در تارنمای دایرة المعارف روشنگری.
• مترجم)
3

• پس ما باید زندگی را در حرکت آن در نظر گیریم و این سؤال را مطرح کنیم که زندگی به کجا می رود؟

• (این حکم استالین به خودی خود بسیار افشاگر است:
• استالین ظاهرا حرکت را مثل ماتریالیسم مکانیکی در حرکت مکانیکی خلاصه می کند و یا ساده می کند و لذا از «به کجا می رود» سخن می گوید. مترجم )
5

• پس تکلیف ما این است که زندگی را در فناشدن و شدنش در نظر گیریم و این سؤال را مطرح کنیم که در زندگی چه چیزی فنا می شود و چه چیزی پدید می آید؟
6

• آنچه که در زندگی پدید می آید و روز به روز رشد می کند، شکست ناپذیر است.

• (کسی که از دیالک تیک پیدایش و زوال سخن گفته، بلافاصله از شکست ناپذیری، یعنی از توسعه خطی بی چون و چرا دم می زند، از پیوست بی غل و غش و بی گسست دم می زند.
• و گرنه هر چیز نوپدید ـ قاعدتا ـ می بایستی خود کهنه شود و بوسیله آنتی تز درونی خود نفی گردد.
• مترجم)
7
• آن را نمی توان از حرکت پیشرونده اش باز داشت.

• (هر حرکت پیشرونده در دیالک تیک گسست و پیوست صورت می گیرد.
• هر پیشرفتی، پسرفت های خاص خود را طی می کند.
• در هستی مادی و یا معنوی، حرکت پیشرونده محض وجود ندارد.
• هر ماده جدیدی که در آزمایشگاه و یا در ارگانیسم تهیه و تولید (سنتز) می شود، با تجزیه عناصر معینی همراه است.
• مثلا تشکیل نمک طعام، قبل از تشکیل به تجزیه اسیدکلریدریک و هیدروکسید سدیم نیاز دارد.

• از این رو ست که در هر واکنش شیمیائی و بیوشیمیائی بیش از یک فراورده بدست می آید.

• در مثال بالا، علاوه بر نمک طعام، آب هم تشکیل می شود.

• مواد غذائی در اندام موجودات نیز برای تشکیل مواد ارگانیک قبلا و یا پیدرپی تجزیه می شوند.

• ما در تمامت هستی با دیالک تیک تجزیه و ترکیب سر و کار داریم.
• مترجم)
8

• این بدان معنی است که اگر در زندگی مثلا پرولتاریا بمثابه طبقه پدید می آید و روز به روز رشد می کند، اگر هم امروز ضعیف و بلحاظ تعداد کم شمار باشد، با این حال، بالاخره پیروز خواهد شد.
• چرا؟
• به دلیل اینکه آن رشد می کند و به پیش می تازد.

• (عجب دلیلی!
• استالین برای اثبات ادعای فلسفی خود، ادعای دیگری را از کیسه بیرون می کشد.
• حتی در همین ادعای خود، دیالک تیک پرولتاریا و بورژوازی را تخریب می کند.
• و گرنه پرولتاریا هرگز بدون وجود بورژوازی (ضد دیالک تیکی خود) نه پدید می آید، نه رشد می کند و نه به حیات خود ادامه می دهد و با حل این تضاد هر دو از بین می روند.
• مترجم)
9

• اما برعکس، هر آنچه که در زندگی کهنه و پیر می شود و راه گور در پیش می گیرد، شکستش حتمی است، اگرچه امروز، نیروی غول آسائی داشته باشد.

• (در این ادعای استالین، درک فاتالیستی او از روندهای هستی اجتماعی خودنمائی می کند.

• بنظر او روندهای اجتماعی با نوعی اوتوماتیسم همراهند!
• طرف میرنده تضاد، دیر یا زود بی اعتنا به کردوکار سوبژکت تاریخ، حتما می میرد.
• مترجم)
10

• این بدان معنی است که اگر بورژوازی ـ به عنوان مثال ـ زیر پایش بتدریج خالی می شود و روز به روز عقبتر می رود، اگر هم امروز قوی و بیشمار باشد، سرانجام شکست خواهد خورد.

• (تجربه زنده زندگی اشتباه بودن طرز نگرش استالین را اثبات کرده است.
• بورژوازی نه تنها پس از 70 سال مواضع از دست رفته را به دست آورده، بلکه حتی علیرغم بحران های غول آسا به هستی نکبت بار خود ادامه می دهد.
• اوتوماتیسمی در روندهای اجتماعی وجود ندارد.
• هیچ چیز اجتماعی تا برنیاندازی، خود به خود برنمی افتد.

• تاریخ بی سوبژکت نیست.


• بدون سازمان یابی توده ها، بدون تبلیغ فراگیر تئوری رهائی، بدون مبارزه اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیکی و غیره بی امان و لاینقطع بورژوازی نمی میرد.

• مترجم)
11

• زیرا آن، بمثابه طبقه تجزیه می شود، ضعیفتر می شود، کهنه و پیر می شود و به بار بی مصرفی بدل می گردد.

• (بورژوازی همیشه به اقشار مختلف منقسم بوده و تجزیه طبقاتی و قشری مداوم آن به معنی تسخیر عرصه های هر چه بیشتر جامعه بشری است، به معنی رشد آن است و نه به معنی زوال و اضمحلال آن. مترجم)

12

• از این رو نیز اصل دیالک تیکی معروف بر آن است که هر چیز که واقعا هست، یعنی هر چیز که روز به روز رشد می کند، معقول است و هرچیز که روز به روز تجزیه می شود، نامعقول است و لذا قادر به نجات از شکست نخواهد بود.»
• (استالین، ص 261)

• (استالین در این ادعا، با تکرار ساده لوحانه حکم هگل، مسائل مربوط به تئوری شناخت را با وسایل بیگانه با آن عرصه حل و فصل می کند.
• بدین طریق دلیل عقلائی بودن چیزها در وجود واقعی آنها و رشد آنها نشان داده می شود.
• سطح بسیار نازل شعور تئوریک استالین از همین ادعا نمایان می گردد.
• مترجم)

• در نکات فوق الذکر نیز گشتاورهای معینی مطرح می شوند که بعدها به ساختار فکری عام بدل خواهند شد:

گشتاور اول

• در متد دیالک تیکی توضیح داده شده از سوی استالین ـ همانطور که در نکات فوق الذکر مشاهده می شود ـ بدون تأمل و درنگ برای عناصر تئوری شناخت «ماتریالیستی» جای خاصی اختصاص داده می شود.
• کلیه مسائل مربوط به «واقعیت»، کلیه مسائل مربوط به رابطه نمود و بود (پدیده و ماهیت) و کلیه مسائل مربوط به امکان ارتکاب خطا و غیره نادیده گرفته می شوند.

• برای استالین در طبیعت فشرده واقعیت، چیزی برای کشف و شناخت وجود ندارد.


گشتاور دوم

• بر پایه این چنین دیالک تیک نخراشیده ـ نتراشیده سرهم بندی شده است که مطالبات کلیه تصمیمگیری های اجتماعی ـ پیشاپیش ـ تعیین می شوند.
• با دیالک تیک ـ عملا ـ عجله به خرج داده می شود.

• چون ـ همانطور که استالین در جملات آغازین کتاب خود بیان می دارد ـ هم بورژوازی و هم پرولتاریا «ایدئولوژی» خاص خود را دارند.

• هر دو نوع جهان نگری، نخست همسطح تلقی می شوند و صدور حکم نهائی در باره برحق بودن یکی و باطل بودن دیگری، بر اساس معیاری صورت می گیرد که احتمال موفقیت تاریخی نام دارد.

• هرچیز که نوپدید است و رشد می کند، محق و حق بجانب تلقی می شود و هر چیز که کهنه می شود و ضعیفتر می شود، باید بگور سپرده شود.


• با این غیر فلسفی ترین طرز برخورد، اصل بدشواری قابل توضیح جانبداری استدلال و اثبات می شود، که بعدها باید میوه های کرمزده به بار آورد.


• تمامت کلنجار تحلیلی پرمشقت شخصی به نام مارکس در زمینه بررسی «نیروهای مولده» و «مناسبات تولیدی»، گرایشات و تضادهای ذاتی آنها، امکانات تاریخی که جامعه برملا می سازد، پس از سبک ـ سنگین کردن ساده ای، به این که کدام طبقه اجتماعی امکان تاریخی بزرگتری دارد، تقلیل داده می شود.
• مسئله ای که برای حل آن، جهانی از توضیحات لازم بوده است.

• (گرایش عبارت است از سمت و سوی توسعه درونی چیزها. مترجم)

• اعضای حزب هم بطور ضمنی دعوت می شوند که از تحریف هدفمندانه کلام هگل در پیشگفتار اثر ماندگارش «خطوط اساسی فلسفه حقوقی» مبنی بر اینکه «هر چیز که معقول باشد، واقعی است و هر چیز که واقعی باشد، معقول است!»، برای اوپورتونیسم شخصی خود بهانه ای بتراشند و در کشمکش های درونحزبی به طرفداری از جناح احتمالا پیروز برخیزند و سردسته قوی تر را محق تر تلقی کنند.

ادامه دارد

چاله ها و چالش ها (113)

مرضیه شاه بزاز
ویرانگری
سرچشمه ها:
اخبار روز و دیوان
http://divanpress.com
آتلانتا دسامبر ۲۰۱۱


• باد، باد، باد دیوانه
• به زیر جامه‌ ام مپیچ
• سربسرم مگذار!

• ما بودیم و دریای یخزده

• جلگه ی خاموش بابونه در خواب
• و گله ‌ی گوسفندان بی ‌سر در چرا

• در مطلق خاکستری
• ناگهان فریاد زدم:

• آی کبود پر تلاطم

• با من سخن بگو، با من سخن بگو!

• یخ، یکپارچه ماند و خاکستر در خاکستر

• نفسی سرد و عبوس بر ما وزید،
• و من بر خاک گریستم،

• بید مجنونی رویید،
• چنگ بر گیسویش،
• برخاستیم

• و در هیزم های خیس َکپک ‌زده دمیدیم
• تا زبانه ‌ی اولین ارغوان، آوازی سر داد
• و دریا یکپارچه ترنم شد

• رامشگرانِ دف و تار و کمانچه در کار
• کوک سازشان با هااا‌مِ آواز ما
• رقص، رقصِ آنهمه زیستان بر سطح آب

• به خیال مان به نهانی ‌ترین سفره ‌ی دریا دست یافتیم
• و زبانه فرو کشید

• صدف ها را تک به تک با لگد بشکستیم
• و ستاره های دریایی را به دار کشیدیم

• تا که سازها از کوک افتاد
• ما ماندیم و نگاه مهیب دریاها

• ما ماندیم و چنگال تیز آسمان
• و زمینیانی با ساق های لاغر که بر انحنای کُره سُر می خوردند

• افتان و خیزان
• در گریز از سایه ‌ای که دست ها بر کمر، با گردنی افراشته
• حجم های گرم و ناچار را بیشرمانه می‌ بلعید

• ما ماندیم بر بام سرد سیاره‌ ای
• از فریادمان، نه پژواکی بر دیوار کهکشان
• نه هُرم گرمایی، نه عطر نان

• ما ماندیم و مدام، مجنون وار می‌زدیم جار:

• آه باد دیوانه

• به زیر پیرهنم پی چه می‌گردی؟

• بگرد، اما جز جزر و مد دریایی گل آلود چیزی نمی ‌یابی
• جلگه ای از نفس افتاده و ویران

• اینچنین بر جلگه ها مران
• که ما مانده ایم و هزار درد بی درمان

• آه، اگر می توانستم،
• باد دیوانه . . .

• اگر می توانستم با غزلی، قلم مویی
• این کُره‌ ی سبز را بر رأس کهکشان بنشانم

• اگر می ‌توانستم سایه‌ ی مخوف بیشرم را
• با تیرِ کمانِ رنگ از پا بیندازم

• آه اگر مرا مجالی بود، اگر مرا مجالی بود
• باد دیوانه!
پایان

میم


• با سلام و سپاس از مرضیه شاه بزاز که شعری لبریز از احساس و اندوه و عاطفه هدیه هر رهگذر می کنند.

• این اولین شعری بود که از ایشان خواندم .


• پس از خوانش یکباره مطلبی و قبل از تأمل کافی نمی توان نظری همه جانبه راجع به آن، ابراز داشت.

• ولی زبان شاعر چنان رسا و صریح است که تمام شهد شعرش را ضمن خواندن آن در ضمیر خواننده می ریزد.


• از سراپای شعر اصالت می ریزد، نه فقط بلحاظ فرم و ساختار آن، بلکه همچنین بلحاظ مضمون و محتوای آن.


• اندیشه در نهایت صداقت و صمیمیت ابراز می شود، بی نیاز به منم منم گوئی و واژه بازی و تصویرسازی قلمبه سلمبه.
• امیدوارم بقیه اشعارشان را بتوانم بخوانم.

• این شعر روی هم رفته به یأس سرشته است، یأسی که خود به اندوه و انتقاد آلوده است.


• شاید طبیعی ترین فرم انتقاد اجتماعی، همین باشد.

• حکیمی بر آن بود که بنی بشر بدون گشتاوری از خودپوئی اندوهمند به عمل بر انگیخته نمی شوند.
• عمر شاعر دراز باد
پایان
ویرایش از تارنمای دایرة المعارف روشنگری

سیری در شعری از جهانگیر صداقت فر (1)

انسان
میراث خواران طرح آفرینش
جهانگیر صداقت فر
تیبوران- ۲۴ دسامبر ۲۰۱۱
سرچشمه:
اخبار روز
http://www.akhbar-rooz.com

تحلیل واره ای از گاف سنگزاد

• و وقتی‌ بدین مقوله با درنگ بیاندیشی
• انسان
• خود به راستی‌
• نماد تضاد است:

• بیگانه را به مسندی مقدس

• در غرفه ای
• به دل‌ اندر می‌‌نشاند
• به پهنه‌ی تنگِ اندیشه، اما
• پروای خویش و حریفش نیست.

• انسان نماد تضاد است:

• هوشمندانه،

• در تلاشِ بهی‌،
• ز خرسنگ خاره و پولاد و شیشه و خاک
• مدنیّت را
• شکوهِ شکفتن می ‌‌آرد ارمغان برای خلایق،
• با انفجار کینه‌ ای مزمن، اما
• بشریت را خانمان بر می‌‌اندازد از بیخ.

• انسان نماد تضاد است:

• به اعجاز اکسیر علم

• جان می ‌‌دمد دوباره به مردارِ مرگ،
• در غایتِ حمق، اما
• به خون و خاک در می ‌‌افکند همگونِ بالنده‌ی خود را در جهنمِ جنگی بی‌ سرانجام.

• و وقتی‌ بدین مدعا،
• باری،
• به چشمِ تاًمل در بنگری،
• اعتقاد،
• [ یعنی‌ که نابخردانه اعتمادی به نظامی بخشاینده،
• که به تلبیسِ توبه و تزویرِ نذر
• و یا به رشوتِ پرمایه‌ ای از نمازِ نمایش،
• امیدِ تجربه ‌ی رستگاری را به ضریحِ بقعه‌ی زرینه‌ اش دخیل توان بست!]

• خود نمادینِ شگرف‌ ترین تضاد سرشته در نهادِ آدمی‌ است.


*****
• جلّ الخالق !

• ما،

• فوج فوجِ اشرفانِ آفرینه‌ های جهان،
• میراث خورانِ تناقضِ خلقت ایم مگر:

• خوب و بد:

• انسان و دد ؛
• دو همآوردِ نامتقارب
• در یکی‌ تنگِ تنگستانی روئینه کالبد.
پایان

تلاش در جهت تحلیل شعر میراث خواران طرح آفرینش

• در عنوان این شعر، جهان بینی شاعر بطرزی ستودنی تقطیر می یابد.
• این خود نشانی از تسلط شاعر به کلام و وقوف بی چون و چرای او به جهان بینی خویش است.

• مفاهیم این عنوان باید قبل از همه حلاجی شوند:

• «میراث خوار» و «طرح آفرینش»

• میراث خوار به کسی اطلاق می شود که ثروتی را پس از مرگ کسی عمدتا بنا بر خواست او به میراث می برد.
• انسان در قاموس شاعر میراث خواری است و بس.

• انسان میراثی از خصوصیات خدادادی و مادر زادی، جبلی و بنیادی را بنا بر طرح آفرینش و نتیجتا بالاجبار و نه خودخواسته و خودبرگزیده به ارث می برد.


• شاعر دیالک تیک جبر و اختیار را عملا تخریب می کند، اختیار را بسان حافظ دور می افکند و جبر را در هیئت «طرح آفرینش» بر اریکه قدرت می نشاند و همه کاره و مطلق العنان جا می زند.


• در نهایت از انسان، هیچکاره ای بیش باقی نمی ماند.

• انسان بدین طریق تا درجه نباتات و جانوران تنزل می یابد و بلحاظ خرد، خوداندیشی و خودمختاری خلع سلاح می شود.

تز اول شاعر
• و وقتی‌ بدین مقوله با درنگ بیاندیشی
• انسان
• خود به راستی‌
• نماد تضاد است:

• بیگانه را به مسندی مقدس

• در غرفه ای
• به دل‌ اندر می‌‌ نشاند
• به پهنه ‌ی تنگِ اندیشه، اما
• پروای خویش و حریفش نیست.

• مفاهیمی که شاعر در این تز به خدمت می گیرند، عبارتند از «مقوله»، «انسان»، «نماد»، «تضاد»، «بیگانه»، «خویش»، «حریف»، «پهنه اندیشه»، «مسندنشانی» و «بی پروائی»

• ما برای درک منظور شاعر سعی می کنیم که مفاهیم مطروحه از سوی ایشان را مورد تأمل قرار دهیم:

1
مفهوم «مقوله»

• مقوله ها اصلی ترین و عام ترین مفاهیم علوم مختلف را تشکیل می دهند.
• مقوله های فلسفی عام ترین مفاهیم اند و ببرکت آنها چند و چون ماهوی ماده و تغییر و تحول آن انعکاس می یابد.
• مقوله های فلسفی بمثابه نقاط گرهی شناخت، برای کلیه علوم اهمیت اساسی دارند.

2
مفهوم «انسان»

• انسان در تاریخ فلسفه بمثابه پدیده بیولوژیکی (تاریخی ـ طبیعی، حیوانی) و یا بمثابه پدیده اجتماعی (همبودساز، دولت ساز، فرهنگ ساز، کارگر و غیره) فهمیده می شود و همچنین بمثابه موجود مذهبی ـ شخصی (اشرف مخلوقات، تصویر الهی، آمیزه ای از جسم و روح) و یا بمثابه موجود خردمند (قهرمان خرد، عالی ترین مرحله روح) تعریف می شود.

• شاخص های اصلی انسان در عوامل زیر جستجو می شود:

• روان، تفکر، کار، مصرف، اخلاق، نیروهای غریزی حیاتی وغیره.

• «انسان ها را می توان بنا برشعور، مذهب و غیره از جانوران متمایز ساخت.
• ولی انسانها به محض این که به تولید مایحتاج حیاتی خود آغاز می کنند (کاری که بوسیله سازمان جسمی آنها مشروط می شود)، به تفاوت موجود میان خود و جانوران پی می برند.
• انسانها با تولید مواد غذائی خویش ـ بطور غیرمستقیم ـ خود حیات مادی خود را تولید می کنند.»
• (کلیات مارکس و انگلس، جلد 3، ص 21)

• از این رو، موجود انسانی نه یک فراورده طبیعی ساده، بلکه یک فراورده اجتماعی است.
• به قول کلاسیک های مارکسیسم، «ماهیت انسانی اما انتزاعیتی که ذاتی تک تک افراد باشد، نیست.
• ماهیت انسانی ـ در واقع ـ آنسامبلی از مناسبات اجتماعی است.»

• (آنسامبل عبارت است از گروهی از اعضای مثلا ارکستر تحت رهبری رئیس ارکستر.
• آنها هر کدام ساز خاص خود را می نوازند و یا آواز خاص خود را می خوانند، تا همه با هم سمفونی واحدی را تشکیل دهند. مترجم)

• انسان را نمی توان موجود بیولوژیکی صرف و یا موجود اجتماعی صرف تلقی کرد.
• جنبه بیولوژیکی و اجتماعی حیات انسانی وحدت دیالک تیکی با هم دارند که در آن جنبه اجتماعی نقش مهم و تعیین کننده به عهده دارد.
• (انسان به عبارت روشنتر، دیالک تیک طبیعی ـ اجتماعی است و در این دیالک تیک نقش تعیین کننده از آن اجتماعی است. مترجم)

3
مفهوم «نماد»

• نماد در فرهنگ لغات فارسی به معنی نمود و مظهر معنی می شود.

• ظاهرا منظور شاعر نیز همین است:

• انسان نمایشگاه، عرصه بروز، مظهر، جولانگاه تضاد است!

• مفهوم «نماد» در فلسفه علمی با مقوله مرکب فرم نمودین پر می شود.


• فرم نمودین از ترکیب دو مقوله فلسفی مهم فرم و نمود تشکیل می یابد.

• همانطور که فرم در دیالک تیک فرم و محتوا و نمود (پدیده) در دیالک تیک نمود و بود (پدیده و ماهیت) قرار دارند، فرم نمودین نیز در دیالک تیک فرم نمودین و محتوای ماهوی قرار می گیرد که نقش تعیین کننده از آن محتوای ماهوی است.

• استکان چای شاعر فرم نمودین مثلا کمرباریک و یا استوانه ای دارد و محتوای ماهوی اش را اتم های سیلیسیوم تشکیل می دهند.

• استکان علاوه بر اتم های سیلیسیوم به مثابه عنصر متشکله اصلی، حاوی اتم های بور و سرب و آهن و نیکل و غیره نیز می تواند باشد که جزو محتوای متشکله آن محسوب می شوند، ولی ماهیت استکان را نه آنها، بلکه اتم های سیلیسیوم می سازند.

• مراجعه کنید به دیالک تیک نمود و بود (پدیده و ماهیت) در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

4
مفهوم «تضاد»

• تضاد عبارت است از تأثیر متقابل دو ضد که ناگزیر از همزیستی با هم اند، مشروط کننده یکدیگر و در عین حال مستثنی کننده یکدیگرند.
• به عبارت دیگر، دو ضدی که با هم در رابطه وحدت، ضدیت و «مبارزه» قرار دارند:
• تضاد عبارت است از وحدت و «مبارزه» اضداد.

• میان تضادهای دیالک تیکی و تناقضات منطقی بر مبنای عوامل زیرین فرق گذاشته می شود:

1
بر مبنای نوع پیوند

• تضاد دیالک تیکی بر وحدت عینی ـ رئال مبتنی است.
• تناقض (تضاد) منطقی بر پیوند فکری مبتنی است.

2
بر مبنای طبیعت اضداد

• تضاد دیالک تیکی بر ضدیت عینی ـ رئال مبتنی است.
• تناقض (تضاد) منطقی بر تناقض منطقی مبتنی است.

• تضاد (تناقض) منطقی ـ تنها ـ در حیطه تفکر وجود دارد.
• تضاد دیالک تیکی ذاتی چیزها، روندها، سیستم ها و غیره واقعیت عینی است و سرچشمه هر گونه حرکت، تغییر و توسعه را تشکیل می دهد.

• مراجعه کنید به واقعیت عینی، دیالک تیک حرکت و سکون، تغییر، توسعه، پیشرفت در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

ادامه دارد