یکی قطره باران ز ابری چکید
خجل شد، چو پهنای دریا بدید
که جائی که دریا ست، من کیستم؟
گر او هست، حقا که من نیستم.
چو خود را به چشم حقارت بدید
صدف در کنارش به جان پرورید
سپهر اش به جائی رسانید کار
که شد نامور لؤلؤ شاهوار
بلندی از آن یافت، کاو پست شد
در نیستی کوفت، تا هست شد
تواضع کنند هوشمندان گزین
نهد شاخ پر میوه، سر بر زمین.
ادامه دارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر