۱۴۰۳ فروردین ۲۱, سه‌شنبه

معنای زندگی از دید این و آن (۱)

 Bild

 

 
محمدبن بهاءالدین محمد مولوی بلخی   (۶۰۴ ـ ۶۷۲ هجری قمری)
متخلص به «خاموش» و «خَموش» و «خامُش»
از بزرگان عالم ادب و از متفکران بزرگ قرن هفتم
مقتدای متصوفه و اهل تحقیق و مجاهدت و ریاضت
آثار:
مثنوی معنوی (بیست  و شش  هزار  بیت)
دیوان غزلیات  معروف به  دیوان شمس
مکتوبات
مجالس
سبعه
فیه مافیه
تحلیلی
 از 
شین میم شین
 
 
مولانا

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم


از کجا آمده‌ ام، آمدنم بهر چه بود
به کجا می‌ روم، آخر ننمایی وطنم


مانده‌ ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده‌ است، مراد وی از این ساختنم


آنچه از عالم عِلوی است، من آن می‌ گویم
رخت خود باز بر آنم که همان‌ جا فکنم


مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته‌ اند از بدنم


کیست آن گوش که او می‌ شنود آوازم
یا کدام است سخن می‌ کند اندر دهنم؟


کیست در دیده که از دیده برون می‌ نگرد
یا چه جان است، نگویی که منش پیرهنم


تا به تحقیق، مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم


می وصلم بچشان تا در زندان ابد
به یکی عربده مستانه به هم درشکنم


من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم


تو مپندار که من شعر به خود می‌ گویم
تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم

 

مولانا

چه کس ام من؟ چه کس ام من؟ که بسی وسوسه‌مند ام

گَه از آن سوی کشندم گَه از این سوی کشندم

 

زِ کشاکش چو کمان ام به کف ِ گوش‌کشان‌ام

قدَر از بام درافتد چو در ِ خانه ببندم

 

مگر استاره‌یِ چرخ ام که ز برجی سوی برجی

به نُحوسی‌ش بگریم به سُعودی‌ش بخندم

 

به سما و به بروجش، به هبوط و به عروجش

نفسی هم‌تک ِ بادم نفسی من هَلَپَندم

 

نفَسی آتش ِ سوزان، نفَسی سیل ِ گریزان

ز چه اصل ام؟ ز چه فصل ام؟ به چه بازار خرندم

 

نفسی فوق ِ طباق ام، نفسی شام و عراق ام

نفسی غرق ِ فراق ام نفسی راز ِ تو رَندم

 

نفسی هم‌ره ِ ماه ام، نفسی مست ِ اله ام

نفسی یوسف ِ چاه ام نفسی جمله گزندم

 

نفسی ره‌زن و غول ام، نفسی تند و ملول ام

نفسی ز این دو برون ام؛ که بر آن بام ِ بلند ام

 

بزن ای مطرب ِ قانون هوس ِ لیلی و مجنون!

که من از سلسله جَستم؛ وَتَد ِ هوش بِکَندم

 

به خدا که نگریزی، قدح ِ مِهر، نریزی!

چه شود ای شَه ِ خوبان که کنی گوش به پندم

 

هله، ای اوّل و آخر، بده آن باده‌یِ فاخر،

که شد این بزم منوّر به تو ای عشق ِ پسندم

 

بده آن باده‌یِ جانی زِ خرابات ِ معانی

که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهند ام

 

بپَران ناطق ِ جان را تو از این منطق ِ رسمی

که نمی‌یابد میدان ِ بگو حرف ِ سمندم 

 

پایان

ادامه دارد. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر