
ویرایش و درنگ
از
میم حجری
توهم
(آذر ۱۳۹۷)
محسن بافکرلیالستانی
۱
یکی از مرغها
درحال فرار
به سمت صفحه ی تلویزیون می آید و به خاطر آنکه مورد شکار واقع نشود،
نیمی از بدنش را ازشیشه ی تلویزیون خارج می کند.
مرد که بر روی مبل لم داده بود و به تلویزیون نگاه می کرد،
از تعجب دهانش باز می ماند و به همسرش که درآشپزخانه مشغول بوده، می گوید:
«ببین. مرغ دارد از تلویزیون بیرون می پرد و وارد اتاق میشود.»
زن با ناباوری نگاه کوتاهی به تلویزیون می اندازد.
چندان موضوع را جدی نمی گیرد و همچنان مشغول کارش می شود.
در این فراز از قصه،
از دیالک تیک زن و مرد، پرده بر می افتد:
مرد مغازه دار دچار توهم می شود، بی آنکه زن خانه دار دچار توهم شود.
این قصه نیز بیانگر دیالک تیک توهم (ایلوزیون) و واقعیت (رئالیته) است.
زن در این قصه از سر تا پا، رئالیست (واقعیت گرا) سرسختی است.
بر خلاف مرد که ایلوزیونیست (توهم گرای) مرددی است.
راستی چرا و به چه دلیل؟
قصه نویس
انگار سؤال مطروحه را حدس زده است و بدان جواب می دهد.
آنهم نه یکبار، بلکه چند بار.
زن با ناباوری نگاه کوتاهی به تلویزیون می اندازد.
چندان موضوع را جدی نمی گیرد
و
همچنان مشغول کارش می شود.
زن علاف نیست و بر خلاف مرد که بر روی مبل لم داده،
مشغول تهیه غذا ست که دقت و تمرکز حواس می طلبد.
با حواس پرتی ناچیز آشپز، صدها بلا بر سر غذا می آید.
اگرچه کسی نمی داند.
اتفاقا
در فیلم وودی آلن هم دیالک تیک زن و مرد به صورت دیالک تیک رئالیست و ایلوزیونیست بسط و تعمیم می یابد:
مرد هنرپیشه ایلوزیونیست
که
از پرده سینما بیرون زده و نقش عاشق به زن تماشاچی درگیر در تضادهای اجتماعی و خانوادگی را بازی می کند،
خیال می کند که با پول های مجازی که در جیب دارد، می تواند زن مورد علاقه الکی اش را به بستنی دعوت کند.
زن رئالیست اما حالی اش می کند که با پول مجازی نمی توان بستنی واقعی خرید.
ضمنا با صناری که در جیب دارد، پول بستنی را می پردازد
و
حریف ایلوزیونیست را مرتب با جامعه گرفتار در کلافی از تضادها خر فهم می کند.
در دانشگاه های ادبیات جهان،
رشته ای تحت عنوان ادبیات تطبیقی هست
که
تشابهات تصادفی از این دست را موضوعیت می بخشد.
مثال:
مثلا تشبیه هلال (ماه) به داس توسط حافظ و دهها شاعر ژاپنی و فرانسوی و غیره را:
حافظ
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
معنی تحت اللفظی:
چشمم به آسمان سبز رنگ و هلال داس واره ماه افتاد
و
به یاد کشتزار و داس خود در هنگامه درو افتادم.
حافظ
در این بیت غزل،
آسمان سبز رنگ را به کشتزار و هلال ماه را به داس تشبیه می کند.
دهها شاعر دیگر هم در دیگر کشورها همین طور.
تصادف ها
همیشه قانونمندند.
۲
مرد اما بلافاصله از جایش بلند می شود و به سمت تلویزیون می رود
و
با وجود اینکه فکرمی کند که شاید دچارتوهم شده باشد، دست می برد و با شگفتی مرغ را لمس می کند و ازصفحه ی تلویزیون برمی دارد وبه سمت زن می رود و می گوید:
«می بینی؟
«مرغ از داخل تلویزیون در حال فرار به بیرون آمده است.»
زن همچنان با ناباوری و بی تفاوتی نگاه می کند و مشغول کارهایش می شود.
تفاوت مرد در این قصه با مرد در فیلم وودی آلن این است
که
مرد در این قصه
میان واقعیت و توهم در نوسان مدام است.
تفاوت نویسنده این قصه هم با نویسنده فیلمنامه وودی آلن همین جا ست:
نویسنده فیلمنامه وودی آلن اصلا نمی داند که با توهم سر و کار دارد.
او توهم را با حسرت و آرزو عوضی گرفته است:
یکی از تمشاچی ها با شنیدن گفت و گوی هنرپیشه ها که حسرت و آرزوی خروج از پرده سینما و آشنایی با واقعیت بیرون از پرده را دارند، می گوید:
«عجب معرکه ای است،
خلایق می خواهند هنرپیشه شوند و در پرده سینما ظاهر شوند
و
اینها می خواهند از پرده سینما بیرون آیند و با جهنم جامعه آشنا شوند.»
ادامه دارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر