۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

فرار بزدلانه از تاریخ (12)

ویکتور کلمپه رر (1881 ـ 1960)
پروفسور ادبیات، نویسنده، فیلولوگ یهودی در رایش سوم
مؤلف کتب بیشمار:
دفتر یاد داشت یک فیلسوف (زبان رایش سوم)
خاطرات روزانه


دومه نیکو لوسوردو
برگردان شین میم شین
1999

2
گولاگ و جنبش رهائی بخش در دوره استالین

• اما سخنی کوتاه در بارهً توسعه کشور شوراها.
• باید گفت (و این گفته در بارهً دورهً استالین نیز صادق است)، که حکومت ترور فقط یک طرف مدال است.
• طرف دیگر مدال (حتی بقول صاحب نظران بی طرف)، عبارت است از «برنامهً پنجسالهً پنجم، برای آموزش سازمان یافته و مبارزه وسیع بر ضد بیسوادی.»
• ابتکار دیگر در این زمینه عبارت است، از «تربیت نسلی از کارگران فنی، تکنیسین ها ومدیران فنی اداری.»

• در عرض 5 سال (از 1928/1927 تا 1933/1932) تعداد دانشجویان در دانشگاه ها و مدارس عالی از 160 هزار به 470 هزار و تعداد دانشجویان از خانواده های کارگری از 25 در صد به 50 در صد رسید.
• در این دوره شهرهای جدیدی تاًسیس یافت و نوسازی شهرهای قدیمی جامهً عمل پوشید، پیدایش مجتمعات صنعتی غول آسای جدید همراه با تسهیلات رفت و آمد، منجر به توسعه اجتماعی شهروندان لیاقتمند و مستعد از خانواده های کارگری و دهقانی گردید.
• در نتیجهً فشار بی رحمانه و گسترده در آن سال ها، دهها هزار نفر از کارگران جنبش استخانوف به درجه مدیران کارخانه ها ارتقا یافتند و همراه با آن تسهیلات چشمگیری در امر جا به جایی نیروهای نظامی فراهم شد.

• ما از دورهً استالین چیزی نخواهیم فهمید اگر «آمیزهً خاصی از «بربریت» (گولاگ گسترده) و توسعه اجتماعی به پله های بالاتر را در نظر نگیریم.»

3
آیا چنین تاریخی فقط باید شرم انگیز باشد؟

• تاریخ اعمال قدرت در دوره لنین و استالین، فصلی نیست که کمونیست ها ـ قبل از همه ـ بخاطرش شرمگین باشند، چیزی که «طرفداران رجعت به مارکس» ادعا و تبلیغ می کنند.

• مشخصهً زمانی انقلاب اکتبر را استالین در سال 1924 در سخنرانی خود تحت عنوان «مبانی لنینیسم» این گونه ترسیم می کند:
• «تاکنون مساًلهً ملی معمولا در چارچوب تنگی مطرح می شد، که تعداد معدودی از ملیت های به اصطلاح «متمدن» در باره اش تصمیم می گرفتند.
• اما برای احقاق حقوق ایرلندی ها، مجارها، لهستانی ها، فینلندی ها، صربها و ملیت های دیگر اروپا فقط قهرمانان بین الملل دوم می رزمیدند.
• میلیونها و میلیونها تن از خلق های آسیا و آفریقا، که زیر خشن ترین و شدیدترین فرم ستم ملی رنج می بردند، آدم شمرده نمی شدند.
• امکان برابری سفید پوست و رنگین پوست، متمدن و «غیر متمدن» وجود نداشت.
لنینیسم پرده از این تبعیض برداشت، دیوار جدایی ها میان سفید پوست و رنگین پوست، میان اروپایی و آسیائی، میان ملل متمدن و غلامان «بی تمدن» امپریالیسم را در هم ریخت و بدینطریق مساًلهً ملی را با مساًلهً مستعمرات پیوند داد.»

• حرف مفت؟

• «حرف مفت» فقط می تواند، ادعای یک خرده بورژوای دهاتی و یا یک کارمند کوته بین بورژوا باشد، که هر آنچه را که سود فوری و نقد به جیبش واریز نکند، بی ارزش می داند.

• «حرف مفت» نمی تواند به هیچوجه نظر کمونیستی باشد که از لنین آموخته، که «برای سازمان دادن به جنبش رهایی بخش، تئوری ضرورت بی چون و چرا دارد» و از مارکس آموخته، که «وقتی تئوری از سوی توده هضم شود، به نیروی مادی بی بدیلی بدل می شود.»

• واقعا هم چنین بوده است:
• جنبش کمونیستی بین المللی، حتی در تیره ترین سال های سیطرهً استالینیسم، نقش ترقی خواهانه بازی می کرده است، نه فقط در مستعمرات، بلکه حتی در کشورهای پیشرفتهً سرمایه داری.

ویکتور کلمپه رر با کلامی شعله ور و دلخراش از تحقیر و توهین و آزار یهودی ها در رایش سوم سخن می گوید، که مجبور بودند ستارهً داود بر سینه سنجاق کنند.
• او ضمنا اضافه می کند:
• «باربری که یکی دو بار موقع اسباب کشی کمکم کرده بود، با دیدن من در خیابان فرایبرگ پیش آمد.
• دستم را در دستان پینه بسته اش گرفت و آهسته گفت:
• «این نیز بگذرد، پروفسور!
• ناراحت نباشید!
• کسی که داره ورشکست میشه، دست به آزار برادرش میزنه


پروفسور یهودی با طنز مهر آمیزی می نویسد:
• «از انسان های خوب، بوی حزب کمونیست آلمان می آید، که به شیوه خود دژخیم ترین رژیم ها را به مصاف می طلبند.»

• برویم به ایالات متحدهً امریکا.
• آنجا فرانکلین روزولت، رئیس جمهور شده است.
• ولی در جنوب امریکا سیاست تبعیض نژادی و قوهً قضائیهً نژاد پرست همچنان یکه تاز میدان است.
• هرکس نفسش در آید، مهر کمونیست بر پیشانی اش کوفته می شود و از سوی ایدئولوژی حاکم به عنوان «بیگانه پرست» و «زنگی دوست» قلمداد می گردد.

• مورخ امریکائی ئی در ستایش از کمونیست های امریکائی می نویسد:
• «مبارزهً کمونیست ها بر ضد تبعیض نژادی، با موجی از فشار و سرکوب بی سابقه مواجه شد، که از یک کشور دموکراتیک هیچگاه نمی توان انتظار داشت.
کمونیست بودن مترادف بود با به زندان افتادن، مورد ضرب و شتم قرار گرفتن، تحت تعقیب دستگاه های امنیتی قرار داشتن و حتی به قتل رسیدن.»

• بدین طریق در هر دو کشور کاملا متفاوت، این کمونیست ها بودند که پیشگام نبرد بر ضد بربریت، آنتی سمیتیسم (یهود آزاری) و تبعیض نژادی بوده اند و ما می خواهیم اضافه کنیم، که با سمپاتی و امید بیکران چشم بر شوروی استالینی دوخته بودند.

ادامه دارد

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

از سمیوتیک ماتریالیسی تا ماتریالیسم سمیوتیکی بخش دوم

کلود لوی اشتراوس (1908 ـ 2009)
اتنولوگ و آنتروپولوگ فرانسوی
مؤسس استروکتورالیسم اتنولوژیکی و از نمایندگان برجسته اتنو سوسیولوژی
مؤلف آثار بیشمار
او تز معروف به «تفکر وحشی» را نمایندگی می کند.
منظور او از تفکر وحشی، فرم تفکر غالب و مسلطی است که در فرهنگ های
«بدوی»
وجود داشته است و با جهان نگری جادوئی باستان در رابطه است:
همه موجودات، چیزها و پدیده در این جهان نگری در پیوند فراگیری با یکدیگر قرار دارند،

پیوندی که بطور عقلائی نمی تواند توضیح داده شود و درک شود.
تفکر وحشی روند مستقلی نیست، بلکه در فرم تصاویر بغرنج
بمثابه جزء لاینفک ادراک حسی
و قوه تصور صورت می گیرد.
نظام موجود اینجا نتیجه ترکیب و اتحاد هماره از نو است و نه پیامد انتزاع (تجرید)
و اصول استقرائی از قبیل علیت.
بنظر او آماج نهائی علوم انسانی نه سرهمبندی کردن انسان، بلکه حل انسان است.

از سمیوتیک ماتریالیسی تا ماتریالیسم سمیوتیکی
از مارکس و انگلس و فردیناندو ساسور تا کلود لوی اشتراوس
مارکوس دیک
برگردان شین میم شین

بخش دوم

• در مدرنیته ـ ظاهرا ـ سایه ای خود را بسان سدی عبور ناپذیر میان انسان و چیزها قرار داده است:
• سایه ای که ـ ظاهرا ـ تفکر را به همان سان به ظلمت می کشد که جهان را.

• در شعر تی اس الیوت تحت عنوان «انسان توخالی» (1925) آمده است:

• «میان اندیشه و اوبژکت
• میان حرکت و عمل
• سایه می افتد.

• میان طرح و اجرا
• میان احساس و واکنش
• سایه می افتد.

• میان تمایل و رخوت
• میان قوه و فعل
• سایه می افتد.»

• آنچه تی اس الیوت شاعرانه بر زبان می راند، دکترین معرفتی ـ نظری مربوط به غیرقابل شناسائی بودن واقعیت عینی است، که اکثریت فلاسفه مدرن برسمیت می شناسند.
• اما ـ هرازگاهی ـ اندیشمندانی پیدا می شوند که سودای روشن کردن سد سایه در میان سوبژکت (تفکر) و اوبژکت (جهان) را بر سر دارند، به رغم کسانی که می کوشند تا سایه را قیرگون تر سازند.

• قبل از همه مارکس و انگلس و بعد به پیروی از آنان، کلود لوی اشتراوس هرگز در لیاقت خرد انسان به شناخت واقعیت عینی تردید نکرده اند.

کلود لوی اشتراوس ـ بنیانگذار استروکتورالیسم علمی و فرهنگی ـ از همان آغاز، گشودن گره معماهای موجود میان انسان و جهان را، یعنی روشن کردن سایه تیره را که تی اس الیوت در شعر «انسان توخالی» بر زبان می آورد، آماج خود قرار می دهد.
لوی اشتراوس ـ بر خلاف اکثریت قریب به اتفاق متفکران علم فرهنگ معاصر که رسالت شان توجیه غیرقابل شناسائی بودن و فقدان تعین مندی واقعیت و جهان است ـ موضعی دیگر دارد.

• (علم فرهنگ ابعاد مادی و سمبولیک فرهنگ ها را مورد پژوهش قرار می دهد.
• بدین طریق، جنبه های فرهنگی علوم هنری، ادبی، رسانه ای، زبانشناسی، اتنولوژی (قوم شناسی)، فلسفی، تئولوژی، روانشناسی و جامعه شناسی در رشته علمی واحدی به نام علم فرهنگ گرد می آیند. مترجم)

• (استروکتورالیسم به متدها و برنامه های پژوهشی اطلاق می شود که به بررسی ساختارها و روابط مربوط به سیستم های سمبولی فرهنگی می پردازد که عمدتا در مکانیسم های ناآگاهانه عمل می کنند.
استروکتورالیسم در دیالک تیک جزء و کل برای کل نقش منطقی مقدم قائل می شود و پیوند درونی پدیده ها را بمثابه ساختار مورد حلاجی قرار می دهد. مترجم)

• در حالیکه گروه اول متفکران سودای «دسترسی بر حقایق بنیادی را در سر دارد» و «روند کلی شناخت بشری» را در مد نظر دارد، گروه دوم می کوشد تا وحدت جهان را از دیده ها پنهان و محو کند.

• این گروه برای امحای وحدت جهان، ارزش حقیقت ـ به مثابه یک مقوله اوبژکتیف و بمثابه شناخت اوبژکتیف هر آنچه که وجود دارد ـ را منکر می شود و آن را با بازی زبانی در جزئیات ناسازگار می داند.

• اگرچه شور پژوهشی لوی اشترواس در مزارع اتنولوژیکی به بار می نشیند و شکوفا می شود، ولی با این حال، بررسی های او از چنان پایه پهناوری برخوردارند که به طرح (و حل) مسائل فلسفی می انجامند.

• او در اثر خویش تحت عنوان «اسطوره و معنا» می نویسد:
• برترین آماج عبارت است از «کشف شیوه عمل روح خود ما.
• کشف معیارهای بنیادی صادق در مورد هر روح.»


لوی اشتراوس در پی پرده برداری از قوانین و ساختارهای روح بشری است.
• به همان اندازه که مسائل مربوط به طبیعت روح بشری ـ بطور سنتی ـ به رشته فلسفه مربوط می شوند، به همان ادازه هم لوی اشترواس با فلسفه رسمی و آکادمیکی به رویاروئی برمی خیزد.

• اینکه او در این راه دشوار پر پیچ و خم سکندری نمی خورد، دلیلش آموزش فلسفی کیفیتا عالی او ست.
• لوی اشتراوس قبل از اینکه در سال 1934 پروفسور جامعه شناسی در دانشگاه سائو پاولو (برزیل) گردد و از سال 1938 زندگی خود را وقف اتنولوژی سازد، از سال 1927 تا 1932 در سوربون (دانشگاه پاریس) فلسفه (و حقوق) تحصیل کرده است.

• (اتنولوژی به علم ساختار اجتماعی و فرهنگ همبودهای باستانی اطلاق می شود. مترجم)

• اگر کسی دنبال متفکری بگردد که به تقویت سوبژکتیویسم قانع نباشد، بلکه بی سرگیجه و سر در گمی راه دانش در نوردد، دیر و یا زود به مارکس و انگلس می رسد.
• خدمت فلسفی مارکس و انگلس در اثبات این حقیقت امر است که خرد بشری حد و سرحد معرفتی نمی شناسد.

• خرد بشری بمثابه فراورده و همزمان کاوشگر واقعیت عینی (خرد بشری ـ به زبان فلسفی ـ محصول ماده است و بررسی کننده ماده. مترجم) قادر است که از سطح چیزها به ذات آنها نفوذ کند.
• این است پیام خجسته ماتریالیسم دیالک تیکی ـ تاریخی!

لوی اشتراوس که در سال های آغازین، عضو گردان فرانسوی بین الملل کارگری بوده است، هیچ ابائی در بیان این حقیقت امر نداشته که دانش فلسفی خود را مدیون چیست.
لوی اشتراوس با صراحت تام و تمام اعلام می کند که «هدایت جوی دستاوردهای اتنولوژیکی به شط خروشان مارکسیسم»، عشق و اشتیاق دیرین او بوده است.

ادامه دارد.

مذهب چیزی فراتر از افیون و اعتراض ـ بخش اول


کونو فوسل (1941)
ریاضی دان، تئولوگ، معلم، مؤلف کتاب
دکتر تئولوژی، معلم تئولوژی بنیادی در دانشگاه ویلهلم مونستر
جزو نمایندگان تئولوژی رهائی بخش
آثار
زبان، مذهب، ایدئولوژی
(از تئولوژی زبانی ـ تحلیلی به تئولوژی ماتریالیستی)
علائم و ساختارها
(مقدمه ای بر مفاهیم بنیادی، مواضع و گرایشات استروکتورالیسم)
تئوری ایدئولوژی

مذهب چیزی فراتر از افیون و اعتراض است!
مذهب پایگاه اجتماعی نیز دارد!
کونو فوسل
برگردان شین میم شین

سخنی با خوانندگان کمشمار دایرة المعارف روشنگری
در دفاتر ماکسیستی
میان نمایندگان «تئولوژی رهائی بخش» و اندیشمندان مارکسیست ـ لنینیست
بحثی ارزشمند از هر نظر در جریان است.
ما نمونه هائی از موضعگیری های این دو گرایش را منعکس می کنیم.
تعریف دایرة المعارفی مقوله «مذهب» قبلا منتشر شده است

و مطالعه اش را می توان توصیه کرد.

1
نکات مهم روز

• به کدامین خبرنگار مدهای روز باور باید کرد؟
• آیا ما در این روزها شاهد بیداری اشتیاقات مذهبی خویش هستیم؟
• آیا ما شاهد میتولوژیزاسیون مجدد جامعه خویش هستیم؟
• آیا چرخشی به عصر کلیت در شرف وقوع است و یا سقوط عنقریب به قهقرای بربریت و جنگ های داخلی، برگشت راسیسم و دگرستیزی در پیش است؟
• آیا بیچارگی و نومیدی کلکتیف، خود را در تجاوزگری و زورگوئی فردی نمایان می سازد؟
• کدامیک رو به فزونی است، مذهب، زورگوئی و یا هر دو؟

• واقعیت اجتماعی ما از سوی جامعه شناسی و فرهنگتئوری حاکم با کلمات قصاری از قبیل سکولاریزاسیون (جدائی دین از سیاست)، مدرنیزاسیون (تجدد)، پلورالیزاسیون (جمعی کردن) و ایندیویدوئالیزاسیون (فردی کردن) توصیف می شود.

• مذهب نیز بمثابه یک زیرسیستم عملکردی (فونکسیونال) جامعه بشری تحت تأثیر این مد مسلط قرار دارد.
• این تلاش توضیحی آنجا هم هنوز از جوهر سمتگیری هنجاری ئی برخوردار است که عقب تر از آن دیگر نمی توان رفت، آنجا که پروژه سکولاریزاسیون «ناموفق» قلمداد می شود.
• زیرا هراس از آزادی های مکسوبه جدید بسیاری از انسان های حال حاضر را به فرار به چارچوب های امن کهنه و جدید مذهبگرائی وسوسه می کند و برگشت خدایان قدیم را می طلبد.

• بی اعتنا به اینکه ما کدامیک از نگرش های سوسیولوژیکی را به خدمت گیریم، نمی توان منکر این قضیه شد که در سی سال اخیر، بازار جنبش های مذهبی بشدت گرم گشته است.
• قابل تذکر است که هم فرم های سنتی مذهب و هم مذاهب مد روز ازوتریکی و هم مذاهب به اصطلاح عصر نو و هم دین اسلام که با پیکارجوئی جدیدی وارد میدان شده است، همه چهره خود را در پشت پرده دیکتاتوری بازار ـ بمثابه عنصر تعیین کننده کاپیتالیسم تمامارضی ـ بطور ماندگاری تغییر داده اند.

بازار ـ ظاهرا ـ «نامشروط ها و بی چون و چراها را، قدیسین و خدایان را نیز جامه مشروطیت و نسبیت می پوشاند، تا بتوان به انتخاب یکی از آن میان دست زد.» (سینزر)

• اما، علیرغم قدر قدرتی بازار، فرقی در این حقیقت امر پدید نمی آید که مطلق قبلا هم نه مطلق، بلکه مطلقنما بوده است.
• بازار فقط همین ظواهر چیزها را ظاهرسازی می کند و لاغیر.

• البته در گرمی بازار فرم های کهنه و جدید مذاهب تردیدی نیست.
• اما چیزی در این میان خود را برهنه می کند و نشان همگان می دهد و آن اینکه در سرمایه داری تمامارضی گشته، احساس ها و جهان بینی ها نیز باید بمثابه کالا عرضه شوند تا بدست مصرف کننده برسند و مورد تأیید او قرار گیرند.

• از این جبر کاپیتالیستی، گریز و گزیری ممکن نیست.
• اما همزمان چیز دیگری خود را به هزار و یک حیله و ترفند از دیده ها پنهان می سازد و آن اینکه سرمایه داری ـ بلحاظ فرم ـ خود نیز مذهبواره است.

• این شناخت از سرمایه داری را ما ضمنا مدیون والتر بنیامین هستیم.
• او مصرانه نشان داد که انتقاد از مذهب بر بنیان معارف مارکس از چه کارآئی عظیمی می تواند برخوردار باشد.

• اینکه تئوری اجتماعی مارکسیستی و همراه با آن، انتقاد از مذهب مربوطه پس از ناکامی پروژه های سوسیالیستی بلوک شرق برای مدت مدیدی با سوء ظن مواجه شده و چه بسا بدون بحث و بررسی «بدردنخور» اعلام گردیده (هر چند که اکنون وضع روز به روز عوض می شود و تئوری اجتماعی مارکسیستی اعتبار پیشین خویش را بدست می آورد) دلایل قابل شناختی دارد.
• این امر اما نباید ما را از آن باز دارد که به تقلید از والتر بنیامین به آزمون و آزمایش نوینی خطر کنیم.

• (والتر بنیامین (1892 ـ 1940) فیلسوف، منتقد ادبی، مترجم آثار بالزاک، بودلر و مارسل پروست به آلمانی.
• ما طرز تفکر او را مستقلا به نقد خواهیم کشید. مترجم
)

2
پای درس کلاسیک ها

• از این رو، بهتر است که تزهای مارکس پیرامون مذهب را به اختصار مرور کنیم.
• بنظر مارکس، مذهب بازتاب تخیلی واقعیت در تفکر انسانی است.
• تفکر بدوی (پریمیتیف) طبیعت را ـ بطور خودپو و ناآگاهانه ـ بمثابه جهان اشخاص تلقی می کند و جهان سوبژکتیف این واقعیات شخصواره گشته را عینی می پندارد، یعنی آنها را بمثابه واقعیتی مستقل از انسان و تفکر انسانی و ماورای تجربی تلقی می کند.

• مارکس در اثر بزرگ خویش تحت عنوان «سرمایه» به همانندی موجود میان فرم های ایدئولوژی مذهبی و تصورات خودپوی انسان ها راجع به منشاء و ماهیت ارزش کالاها اشاره می کند.
• آنچه که مارکس فتیشیسم کالائی (کالاپرستی) می نامد، بر این حقیقت امر استوار است که ارزش کالاها (که در واقع کار فشرده است، یعنی نتیجه رابطه میان اشخاص است) برای شعور خودپو بمثابه خاصیت معمائی و اسرارآمیز خود چیزها (کالاها) جلوه گر می شود.
• مجموعه مقولات اقتصاد بازار از این فتیشیسم که در تصور از سرمایه به اوج خود می رسد، یعنی در تصور از پول مولد، در تصور از ارزش سازنده ارزش جدید سهیم اند.

• به قول مارکس، «اما در واقع، اینجا ارزش به سوبژکت روندی بدل می شود که در آن با تعویض مکرر از پول به کالا، میزان خود را خود تغییر می دهد.
ارزش آغازین فی نفسه اضافه ارزش می زاید، خویشتن خویش را مورد بهره وری قرار می دهد.
• زیرا حرکتی که در آن اضافه ارزش پدید می آید، حرکت خود ارزش (سرمایه و یا پول. مترجم) است.
• پس بهره وری آن، بهره وری از خویش است.
• بدین طریق، ارزش صاحب کیفیت اسرارآمیزی تلقی می شود، کیفیت جدیدی که ارزش را بکار می اندازد، زیرا سودمند است.
ارزش نوزاد زنده می زاید و یا حداقل، تخم طلائی می گذارد.»

• آنچه برای شعور خودپوی افراد شاغل در شیوه تولیدی سرمایه داری پنهان می ماند، ساختار درونی نامرئی مناسبات اجتماعی خودشان است، مکانیسم تشکیل اضافه ارزش است، این حقیقت امر است که دستمزد پرداخت شده به کارگر معادل ارزش تولید شده از سوی او نیست، این حقیقت امر که سود کاری است که به ازای آن مزدی پرداخت نشده است.
• این واقعیت ژرفنده ـ اما نامرئی ـ خود را به شعور خودپو بطرزی وارونه نمودار می سازد.
• ارزش که در واقع یک رابطه اجتماعی است، بمثابه خاصیت خود چیزها جلوه گر می شود.
خصلت شبحواره این تصور، از این رو، در شیئیت بخشیدن به مناسبات تولیدی و در شخصواره انگاشتن چیزها ست.

• خلاصه کلام می توان گفت که مذهب بنظر مارکس، نگرش شبح آلود بر زندگی اجتماعی، تصور خیال آلود از ساختارهای درونی مناسبات اجتماعی و طبیعت است.
• مذهب عرصه ای است که انسان در آن، از خود بیگانه می شود، یعنی تصوری خیال آلود از هستی خویش به عمل می آورد و می کوشد تا با وسایل موهوم بر این واقعیت خیال آلود اثرگذار باشد.


• بنظر مارکس، تفکر و عمل مذهبی محصول مناسبات اجتماعی معینی است و تنها با تغییر این مناسبات می توان به تغییر آن نایل آمد.

• بنابرین، این شعور نیست که خود را بیگانه می کند، بلکه این واقعیت است که آنچنان است که راه نفوذ بر ساختار درونی اش را به روی شعور می بندد.

• بنابرین، مارکس مرگ مذهب را نه در انتقاد تئوریک از آن می بیند و نه در ستیز ایده ها.
• مذهب تنها ببرکت تغییر جامعه و ببرکت تشکیل مناسبات اجتماعی عاری از استثمار طبقاتی و مبتنی بر بدست گرفتن روند تولید و سازمان اجتماعی از سوی خود مولدین می تواند از بین برود.

تزهای همه جانبه شناخته شده مارکس از این قرارند.

• این تزها اما در موارد زیر چیزی نمی گویند:
• اولا، آیا می توان مذهب را بمثابه انعکاس درست تولید مستقل انسانی و اجتماعی گشتن آزاد تلقی کرد؟
• ثانیا، آیا می توان مذهب را بطور کلی و بطور کامل تنها بمثابه انعکاس درک کرد؟
• یعنی آیا مذهب نمی تواند چیزی بلحاظ محتوا مستقل و بلحاظ عملکردی چند جانبه باشد؟

• جای این چیزها در تئوری مارکسیستی خالی است و برای پر کردن این خلأ باید به تفکر خلاق دست زد.
• علاوه بر این، باید فراموش نکرد که بنظر مارکس در رابطه با تحلیل علمی مذهب و انتقاد علمی از آن «هنوز مهمترین کارها ناکرده مانده اند.
• در واقع کشف هسته زمینی مه آلودسازی مذهبی از طریق تجزیه و تحلیل، بمراتب آسانتر است از توسعه فرم های آسمانی گشته مذهب از مناسبات زندگی واقعی هر باره.»

• تا آنجا که ما می دانیم، کمتر کسی گام در این جاده تئوریکی دشوار نهاده است.
• اما چنین تجزیه و تحلیلی برای تدوین تئوری های زیر ضرورت دارد:
• تئوری علمی ایدئولوژی ها.
• تئوری مربوط به نقش تصورات اجتماعی در عمل اجتماعی انسان ها
• و فراتر از آن، توضیح علمی مکانیسم هائی که انسان بدلیل آنها در توسعه مناسبات اجتماعی خویش بطور خودپو بیگانه می شود.

• پیش شرط این اما عبارت است از توضیح نوینی از پیوند اسطوره، ایدئولوژی و مذهب.

• در بخش بعدی در این مورد سه تز را مورد بحث قرار خواهم داد.
• اما قبلا می خواهم به مفهوم «خدایان زمینی» اشاره کنم.
• زیرا آنها سد راه انتقاد از مذهب اند.
• برای مثال، «بت قدرت» یکی از این خدایان زمینی است، موبایل، قدرت نظامی، پول نیز خدایان زمینی اند.
• مفهوم «خدایان زمینی» بنظر دوست من فرانتس هینکه لامرت ، انتقاد مارکس از مذهب را بهتر از اصطلاح «بت ها» که از روم باستان به میراث مانده، ترجمه می کند.

ادامه دارد.

سنگ خارا

سنگ خارا
با صدای مرضیه
آوازه خوان نامیرا

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

ویروس جهل

خدامراد فولادی
آنفلوانزا
6 آذر 1388
سرچشمه: مجله هفته
http://www.hafteh.de

• ما را می ترسانند از انفلوانزا
• که گرد هم نیاییم
• وقاطی نشوند در انظارعمومی
• صداهای ناهمجنس

• دست هامان را گره نکنیم
در هم
• دهان های مان را نگشاییم
• در خیابان ها

• ونفس در نفس هم،
سرود نخوانیم
• و مبادله نکنیم
• هیچ حرف تازه ای را با هم
• در هیچ روزی از روزهای سال

• آنان که
• کامپیوترها را هم آلوده کرده اند
• به ویروس جهل

• و خود
• بدترین ویروس انفلوانزای
• تاریخ اند

• برای نوع بشر.

پایان

اصل « قابل شناسائی بودن جهان»


گونتر کروبر
هلموت میلکه
برگردان شین میم شین

قابل شناسائی بودن جهان اولا عبارت است از نتیجه گیری نهائی فرمولبندی شده بر بنیان بررسی های معرفتی ـ انتقادی و حقایق امور علمی ـ تاریخی مبنی بر اینکه شعور انسانی قادر است واقعیت عینی را بدرستی منعکس کند و بشناسد.
قابل شناسائی بودن جهان اصل معرفتی ـ نظری ماتریالیسم دیالک تیکی را تشکیل می دهد.

اصل قابل شناسائی بودن جهان را باید بمثابه پاسخ مثبت به جنبه معرفتی ـ نظری مسئله اساسی فلسفه تلقی کرد.
انگلس در زمینه پیوند میان این جنبه مسئله اساسی فلسفه و مسئله قابل شناسائی بودن جهان می نویسد:
• «مسئله رابطه میان تفکر و وجود جنبه دیگری نیز دارد و آن عبارت از این است که افکار ما نسبت به جهان پیرامون ما چه برخوردی با آن دارند؟
• آیا تفکر ما قادر به شناخت جهان واقعی است؟
• آیا ما می توانیم در تصورات و مفاهیم خود که به جهان واقعی مربوط می شوند، تصویر درستی از واقعیت بسازیم؟
• این مسئله ـ به زبان فلسفی ـ مسئله انطباق تفکر و وجود نامیده می شود.
• اکثریت عظیمی از فلاسفه به این پرسش، پاسخ مثبت می دهند.»

• نه فقط ماتریالیسم دیالک تیکی، بلکه علاوه بر آن، فلاسفه دیگر نیز به قابل شناسائی بودن جهان باور دارند.
• اما چون آنها با مفهوم دیگری از شناخت سر و کار دارند، تز آنها راجع به قابل شناسائی بودن جهان با تز ماتریالیسم دیالک تیکی اختلاف محتوائی دارد.

1
شناخت از دیدگاه ماتریالیسم دیالک تیکی

شناخت برای ماتریالیسم دیالک تیکی با تصویرسازی مستقیم و یا غیرمستقیم از واقعیت عینی بر احکام حقیقی یکسان است.
• شناخت اما برای افلاطون ـ برعکس ـ عبارت است از روند یاد آوری.

2
شناخت از دیدگاه افلاطون

• بنظر افلاطون، روح انسان وطن آغازین خود در عرصه ایده ها را دو باره به یاد می آورد و در چیزهای محیط زیست خود ایده هائی را باز می شناسد که بنیان این چیزها بوده اند (یادآوری).

3
شناخت از دیدگاه تومیسم

• برای نمایندگان تومیسم دو نوع شناخت وجود دارد:
• شناخت حسی و شناخت عقلی.

• بنیان شناخت عقلی از دیدگاه تومیسم عبارت است از سهیم بودن انسان در «انوار الهی».
• انسان به این دلیل است که می تواند به ماهیت چیزها پی ببرد، یعنی در چیزها افکاری را بیابد که خدا در نظام جهان نهاده است.
تومیسم علاوه بر ایندو، به شناخت از طریق وحی ـ آنسان که در انجیل و کتب مقدس دیگر آمده است ـ نیز باور دارد.

4
شناخت از دیدگاه هگل

• بنظر هگل، شناخت ـ در تحلیل نهائی ـ عبارت است از بازگشت «ایده مطلق» به خویشتن خویش.
• این بازگشت که خود را در روند توسعه روحی مجموعه بشریت نمودار می سازد، یک روند روحی صرف است و کلیه چیزهای مادی و بویژه، روندهای تولید مادی بشریت، برخلاف آن، خصلت تصادفی دارند.

5
شناخت از دیدگاه نئوپوزیتیویسم

• سرانجام نوبت به نمایندگان نئوپوزیتیویسم می رسد که وجود ماهیت چیزها را انکار می کنند.
• برای نئوپوزیتیویست ها مسئله حل مدام تضاد میان ظاهر چیزها (که ما بوسیله حواس خود در می یابیم) و ماهیت آنها اصلا مطرح نیست.
شناخت فقط آن است که اعضای حسی ما عرضه می کنند و شناخت دیگری وجود ندارد.

• وجه مشترک همه این نظریات را می توان بشرح زیر خلاصه کرد:
• آنها یا دارای عناصر عمدتا مبتنی بر گمانورزی و عرفانی اند (یادآوری افلاطونی، وحی الهی) و یا اینکه گشتاوری از روند واقعی توسعه شناخت بشری را عمده و مطلق می کنند (خرد هگلی، تقلیل نئوپوزیتیویستی شناخت تا درجه ادراکات حسی).

• هیچکدام از این نظریات نتوانسته مفهومی از شناخت ارائه دهد که برای علوم منفرد، برای تولید اجتماعی، برای پراتیک اجتماعی عام انسانی ثمربخش و ارزشمند باشد.
• فلاسفه یاد شده فقط هاله ای از خوش بینی معرفتی ـ نظری پدید آورده اند که بر تصورات باطل از ماهیت واقعیت عینی و ماهیت شناخت استوار است.

اصل قابل شناسائی بودن جهان مخالف سرسخت اگنوستیسیسم (ندانم گرائی) است.
• مراجعه کنید به اگنوستیسیسم (ندانم گرائی)

• در ضمن باید به دو جنبه متفاوت ادعای غیرقابل شناسائی بودن جهان توجه داشت :

جنبه اول

• جنبه اول به مسئله غیر قابل شناسائی بودن اصولی ماهیت چیزها مربوط می شود، آن سان که کانت در مورد چیز در خود ادعا می کند.
• این آموزش یک دوئالیسم جسمی ـ روانی را پیش شرط قرار می دهد که بنا بر آن، به سبب تصور متافیزیکی راجع به اختلاف ماهوی ماده و شعور، اوبژکت و سوبژکت ماهیت شناسی اصیل غیرممکن می شود.
• و لذا ماده اگرچه از طریق تحریکات حسی قادر به تأثیرگذاری بر شعور است، ولی خود برای شعور غیرقابل نفوذ می ماند.

• این نحوه حل مسئله قابل شناسائی بودن جهان، علیرغم موضع اصلی باطل خویش، بلحاظ فلسفی تأثیر مثبتی بجا گذاشت:
• ماتریالیسم مکانیکی، یعنی ماتریالیسم قدیمی هنوز به بقایای عمده رئالیسم عامیانه آلوده بود و زیر فشار اگنوستیسیسم مجبور شده بود، شناخت را از نقطه نظر ماتریالیستی دو باره مورد بحث قرار دهد و بکمک یکی از علوم مدرن راه حلی برای آن بیابد.
• این جنبه اول ـ بلحاظ معرفتی ـ نظری ـ مهمترین جنبه آن بوده است.

• نمایندگان اگنوستیسیسم «اصولی» می توانند چنین ادعا کنند:
• علوم می توانند هر قدر دل شان می خواهد، معارف تولید کنند، اما علیرغم آن، ماهیت چیزها اصولا غیر قابل شناسائی می ماند.

ماتریالیسم دیالک تیکی راه حل این مسئله را در روشن کردن رابطه حقیقی ماده و شعور، اوبژکت و سوبژکت می یابد.

جنبه دوم

• جنبه دوم مسئله غیر قابل شناسائی بودن جهان به محدودیت های معرفتی پژوهش های علمی مربوط می شود.
• برخی از طرفداران اگنوستیسیسم ادعا می کنند که حتی اگر ما با تز چیز در خود غیر قابل شناسائی کانت موافق نباشیم، در پراتیک علوم، محدودیت های معرفتی مطلق وجود دارند.
• بطلان این ادعا بارها از سوی علوم اثبات شده است و لذا دیگر بمثابه تز عامی اعتبار ندارد.
• مثلا قبل از کشف تجزیه و تحلیل طیفی توسط بونسن و کیرشهوف در سال 1859 میلادی، اصولا فراتر رفتن از معارف موجود در ستاره شناسی غیرممکن تلقی می شد.
• قبل از کشف ستاره شناسی رادیوئی وقوف به عرصه های واقع در پشت غبار تیره کیهانی غیرممکن بنظر می رسید.
• معروفترین مثال در باره ادعای محدودیت های معرفتی، نقل قولی است از دوبوا ریموند که ورد همه زبان ها ست:
• «ما نمی دانیم و هرگز نخواهیم دانست!»

• یکی از بارزترین ادعاهای منسوب به او عبارت بود از اینکه عکسبرداری رنگی غیرممکن است.

• تفاوت گذاری میان این دو جنبه ادعای غیرقابل شناسائی بودن جهان اهمیت زیادی دارد، زیرا اغلب با اشاره به محدودیت های معرفتی زمانی (مطلق شده) علوم تلاش می شود تا بطور مسکوت اگنوستیسیسم اصولی توجیه شود.

پیش شرط های قابل شناسائی بودن جهان

قابل شناسائی بودن جهان دارای یک پیش شرط اوبژکتیف و یک پیش شرط سوبژکتیف است:

1
پیش شرط اوبژکتیف

• پیش شرط اوبژکتیف قابل شناسائی بودن جهان عبارت است از وحدت مادی جهان.
• مراجعه کنید به وحدت مادی جهان.

ماتریالیسم دیالک تیکی با تعمیم معارف علوم طبیعی و اجتماعی و بویژه تجارب عملی تولید اجتماعی نشان می دهد که جهان یک کل بلحاظ ساختاری منظم و بهم پیوسته و سیستمی از روندهای مادی قانونمند است.
• این حقیقت امر پیش شرط هر شناختی است.

• اگرجهان کل بهم پیوسته ای نبود، آنگاه می بایستی سیستم های مجزائی ـ بمثابه اجزای جهان ـ وجود داشته باشند که اصولا قادر به تأثیرگذاری بر ما نباشند و میان ما و آنها پیوندهای علی (علت و معلولی) وجود نداشته باشد و در نتیجه وجودشان برای ما غیر قابل شناسائی باشد.

شناخت را باید بمثابه یک روند درنظر گرفت که تابع قوانین اطلاعاتتئوری است.
• ما تنها به شناخت جریاناتی نایل می آییم که از آنها اطلاعاتی بما منتقل می شوند.

تئوری نسبیت خاص نشان می دهد که تنها جریاناتی بر ما تأثیر می گذارند که در مخروط بعدی قرار دارند، یعنی در فواصل زمانواره از ما قرار دارند و حوادثی که در فواصل مکانواره از ما وقوع پیدا می کنند، نمی توانند بر ما تأثیر بگذارند.

• علاوه بر این در توضیح قابل شناسائی بودن جهان باید توجه داشت که مثلا در عرصه ذرات هسته ای، روندهای ـ بلحاظ اطلاعاتتئوری شرشری ـ در همان سطحی جاری اند که روندهائی که برای ما بمثابه روندهای موجد اطلاعات مطرح اند.

• این محدودیت های اطلاعاتی اما مانع آن نمی شوند که ما راجع به این عرصه ها هیچ شناختی کسب نکنیم.
• روابط تأثیرگذاری متنوع میان سیستم های مادی که یا از طرق ریاضی درک شده اند و یا در جهت نمایش کمی آنها تلاش به عمل می آید و خواهد آمد، در اکثر موارد صدور احکام دقیق در باره ساختار و روندهائی را که ما هنوز اطلاعات مستقیم در باره شان نداریم، امکان پذیر می سازند.

• مهمترین دلیل بر پیش شرط اوبژکتیف قابل شناسائی بودن جهان عبارت از این است که میان ماهیت و پدیده چیزها هیچ دره اصولی وجود ندارد که کانت با در مقابل هم قرار دادن چیز در خود و نمود (پدیده) مطرح می سازد.

پراتیک انسانها و نتایج علوم ثابت می کنند که انسان قادر است از نمود (پدیده) (یعنی از ظاهر چیزها که از طریق ادراکات حسی در اختیار او قرار می گیرد) به ماهیت آنها نفوذ کند.

2
پیش شرط سوبژکتیف

پیش شرط سوبژکتیف قابل شناسائی بودن جهان عبارت است از توانائی انسان به شناخت واقعیت عینی.
• این امر به ساخت شعور انسانی ـ بمثابه ابزار شناخت ـ مربوط می شود.
• تأثیر ماده بر اعضای حسی انسان، برداشت های حسی، ادراکات و تصوراتی که از این طریق تشکیل می یابند، بنیان تعمیم و انتزاع فکری را بوجود می آورند که انسان را به ماهیت چیزها هدایت می کنند.

• شناخت ـ بلحاظ سیبرنتیکی ـ قبل از همه، عبارت است از تشکیل یک مدل درونی از جهان بیرونی، به انضمام مدلی از انسان و روندهای شعور او.

مفاهیم سیبرنتیک و اطلاعاتتئوری ـ بطور کلی ـ کمک می کنند تا برخی از واقعیات امور معرفتی ـ نظری بطور مفهومی تدقیق و بطرز عمیق و نوینی درک شوند.

• از دیدگاه سیبرنتیک، انسان عبارت است از یک سیستم سیبرنتیکی خود مطلوبساز که در چالش و کشاکش میلیونها ساله اش با محیط زیست، خود را هرچه بهتر با آن انطباق داده است.
• عالی ترین محصول این روند خود مطلوبسازی، مغز انسانی است.

پیش شرط سوبژکتیف برای قابل شناسائی بودن جهان را می توان به شرح زیر نیز فرمولبندی کرد :
• انسان قادر به شناخت واقعیت عینی است، زیرا مغز او ـ بمثابه محصول بدرجه عالی توسعه یافته این جهان عینی و واقعی ـ در واکنش نسبت به تأثیرات این جهان واقعی ـ عینی و در انطباق با آنها بوجود آمده است.

• نمایندگان اگنوستیسیسم و اسکپتیسیسم ادعا می کنند که مجموعه تاریخ شناخت انسانی ـ در عین حال ـ تاریخ اشتباهات انسانی بوده است.
• مراجعه کنید به اگنوستیسیسم و اسکپتیسیسم.

• این نظر درست است که بسیاری از معارف مکسوبه انسان ها در طول تاریخ دراز علم، در مراحل بعدی توسعه علمی، تصحیح، تدقیق و بوسیله معارف عامتری بطور دیالک تیکی نفی شده اند، این اما هرگز بدان معنی نیست که قابل شناسائی بودن جهان در هر لحظه تاریخی، فقط یک شناخت نسبی بوده است.

• چنین نتیجه گیری ئی به یک خطای سمانتیکی آلوده است:
قابل شناسائی بودن جهان بدان معنی نیست که معارف ما حتما باید کامل و اتمام یافته باشند، یعنی بی نیاز از نفی باشند.
قابل شناسائی بودن جهان ـ قبل از همه ـ بدان معنی است که ماهیت چیزها، ساختارها، روابط و روندها بدرستی انعکاس می یابند و نیل به کمال ـ بطورکلی ـ در یک ترقی بی پایان تاریخی حاصل خواهد آمد.

• انکار این مسئله، بدان معنی است که ما با استناد به اینکه هزاران سال بعد هم همچنان نامعلومی وجود خواهد داشت، نتیجه بگیریم که جهان غیرقابل شناسائی است.
• همراه با نسبیت معارف بیشمارعمدتا مربوط به پیوندهای تئوریکی، مجموعه عظیمی از معارف معتبر ماندگار راجع به جزئیات چیزها نیز وجود دارد، مثلا راجع به خواص شیمیائی و فیزیکی عناصر و مواد شیمیائی، راجع به روابط فنی بغرنج که برمعارف کاملا تضمین شده فیزیکی مبتنی اند و غیره.

• این حقیقت امر که بسیاری از معارف مکسوبه انسانی خصلت حقایق نسبی را دارند، به این دلیل است که شناخت انسانی همیشه باید بر سطح توسعه پراتیک اجتماعی انسان ها و رشد علوم مبتنی باشد.

• به قول کلاسیک های مارکسیسم، «ما فقط بنا بر شرایط دوران خود و تا درجه ای که این شرایط اجازه می دهند، می توانیم بشناسیم.»

محدودیت های معرفتی تاریخا مشروط نسبی وجود دارند، ولی محدودیت های معرفتی اصولی و مطلق هرگز نمی توانند وجود داشته باشند.

ماتریالیسم دیالک تیکی بنا بر خوش بینی معرفتی علمی خویش خواهان توسعه هرچه بیشتر علوم و لذا خواهان توسعه هرچه بیشتر جامعه است.

• مطلق کردن گشتاور نسبی در تاریخ شناخت بمعنی خالی کردن زیر پای ماتریالیسم دیالک تیکی در رابطه با دیالک تیک حقیقت نسبی و حقیقت مطلق است.

• مراجعه کنید به شناخت، مسئله اساسی فلسفه، پراتیک.

پایان

جمهوری خلق چین: سی سال سیاست رفرم و درهای باز (3، نهائی)

هلموت پطرز
برگردان شین میم شین

دفاتر مارکسیستی
نوامبر 2010

تز سوم

جامعه کنونی چین نه جامعه ای سوسیالیستی است و نه جامعه ای کاپیتالیستی به معنی معلوم.
• جامعه کنونی چین خصلت یک جامعه گذار را دارد.

• حزب کمونیست چین مشغول انجام وظایفی است که در شرایط «عادی» بورژوازی چین می بایستی انجام دهد.
• حزب کمونیست تنها به شرطی می تواند تحت شرایط موجود از عهده انجام این وظایف برآید و در پی آن، شرایط عام لازم را برای ساختمان سوسیالیسم پدید آورد که قوانین حرکت شیوه تولید کاپیتالیستی را، سرمایه را و نیروهای محرکه آن را به مثابه «موتور محرکه» اصلی مورد استفاده قرار دهد.

• این فرمولبندی را اسکار نگت در اثر خود تحت عنوان «مدرنیزاسیون در زیر پرچم اژدها. چین و اسطوره اروپائی مدرنیته» بکار برده است.

• (قوانین حرکت در فیزیک، پویائی (دینامیسم) هر سیستم را تعیین می کنند.
• این قوانین بر نیروهای موجود میان اجزاء مبتنی اند که نسبت به محیط مربوطه نسبی اند.
قوانین حرکت از تئوری فیزیکی متناسب با سیستم مربوطه استخراج می شوند.
• بدین طریق هم حرکت اجسام در نظامات مکانیکی توصیف می شوند و هم توسعه حالات فیزیکی ـ کوانتومی.
• این نوع قوانین حرکت مکانیک کلاسیک را نیوتون در سال 1687 در اثر خود تحت عنوان «اصول ریاضی فلسفه طبیعت» فرمولبندی کرده است و به قوانین سه گانه نیوتونی معروفند.
• در فیزیک کوانتومی، معادله شرودینگر یک معادله حرکت است که توسعه زمانی فونکسیون های موجی مکانیکی ـ کوانتومی را توصیف می کند.
• معادله هایزنبرگ توسعه زمانی مشاهده پذیرها را توصیف می کند. مترجم)

• از این رو منطقی است، اگر پایان این روند توسعه و مسئله «که بر که» برای مدت مدیدی نا روشن بماند.
• به همین دلیل در این روند دو امکان وجود دارد:

امکان اول
• حفظ سمتگیری سوسیالیستی و در نتیجه، گذار تدریجی به ساختمان بیواسطه سوسیالیسم «نوع چینی اش»، آن سان که در برنامه و اساسنامه حزب کمونیست چین تعیین شده است.

امکان دوم
سمتگیری کاپیتالیستی و انحراف به جامعه بورژوائی «نوع چینی اش»

• جمهوری خلق چین امروز خود را به مثابه یک کشور پهناور در حال توسعه با سمتگیری سوسیالیستی می نامد.
مائوتسه تونک در سال 1949 ـ البته تحت شرایط تاریخی دیگری ـ این «جامعه دوگانه» را «جامعه بورژوائی ـ دموکراتیک نوین» می نامید.
• «نوین» از آن رو، که جامعه تحت رهبری پرولتاریا (یعنی حزب کمونیسم جمهوری خلق چین) است.

• واقعیات اجتماعی چین کنونی را می توان به شرح زیر جمعبندی و خلاصه کرد:

1
• چین در مجموع، در آغاز روند از آن خود کردن پیشرفت مادی و معنوی تمدن بشری قرار دارد.
• به قول لنین، بدون از آن خود کردن «فرهنگ بورژوائی»، سوسیالیسم بمثابه مرحله عالی تر توسعه و تکامل بشری غیر قابل تصور است.
• در سال های بعد از 1990 حزب کمونیست چین به انجام این وظیفه آغاز کرده است.
• عرصه های معینی از کشورهای پیشرفته سرمایه داری در زمینه های دستچین شده کم و بیش کوپیه شده اند:
• بازاری کردن خدمات تأمین اجتماعی عمومی و سیستم بیمارستانی از ایالات متحده آمریکا کپیه شده اند.
• سیستم دانشگا های مختص نخبگان از آمریکا، انگلستان و دیگر کشورها کپیه شده است.
• عواقب اجتماعی این شیوه عمل سبب شده که امروز گرایش و جوهر این پیشرفت بشری را با در نظر گرفتن شرایط، الزامات و آماج های چین بطور خلاق از آن خود کند.

2
• عقب ماندگی اقتصادی و فرهنگی چین، علیرغم پیشرفت چشمگیر در مدرنیزه کردن کشور از سال 1990 به بعد، هنوز عمدتا از بین نرفته است.
• بنا بر اظهارات وانگ لیلون جمهوری خلق چین در نیمه راه صنعتی شدن قرار دارد.

• در بخش بزرگی از کشور و عرصه های بزرگی از اقتصاد هنوز امر صنعتی کردن در مراحل آغازین خود قرار دارد.
• این مسئله ـ قبل از همه ـ در مورد اقتصاد کشاورزی مصداق دارد.
• بخش مهم صنعت در پائین ترین سطح تقسیم بین المللی کار در زنجیر تولیدی (تی ان کاف) رده بندی می شود:
• وارد کردن مواد خام برای بهره وری در تولید و قطعات یدکی برای ترکیب و تهیه کالاهای نهائی.
• سهم تجارت بهره وری در کل صادرات کشور به 70 درصد بالغ می شود.

3
مالکیت بر وسایل تولید با نوع خاصی از سرمایه داری دولتی تحت رهبری حزب کمونیست قرار دارد و با سختگیری تمام با توسل به وسایل قانونی کنترل می شود.
• مالکیت دولتی پست های فرماندهی اقتصاد ملی را تحت کنترل خویش دارد و تعیین کننده خصلت اقتصاد ملی است.
• هر فرم سرمایه در اقتصاد بازار تحقق می یابد که بوسیله سیاست بازار حکومت مرکزی کنترل و اداره می شود.

4
• جامعه کنونی جمهوری خلق نشاندهنده ساختار طبقاتی و اجتماعی بطور روزافزون متحرکی است که در خطوط عامش به جامعه ای شباهت دارد که «در صدد غلبه بر عقب ماندگی صنعتی» خویش است.
سمتگیری حزب کمونیست چین در جهت ایجاد تعادل اجتماعی معین و بسیج کلیه قوا برای مدرنیزاسیون ملی و پیشرفت اجتماعی بطور اوبژکتیف (عینی) خصلت سمتگیری سوسیالیستی دارد.

5
• روبنای سیاسی ـ ماهیتا ـ همچنان سیستمی است متشکل از قدرت تا درجه عالی متمرکز که بوسیله حزب کمونیست چین اعمال می شود.
• این سیستم قدرت سرشته به بوروکراتیسم، علیرغم کوشش های روزافزون رهبری حزب در زمینه تشکیل دولت مبتنی بر حقوق شهروندی، امکانات توسعه دموکراتیک را محدود می سازد.
• این قدرت با از آن خود کردن پیشرفت مادی و معنوی تمدن بشری، به سوی تقویت سریع و همه جانبه کشور و رنسانس ملی سمتگیری کرده است.

• در این روند ـ بطور اوبژکتیف (عینی) ـ بنیان های مادی و معنوی برای گذار به سوسیالیسم تشکیل می گردند.

• قابل انتقاد بنظر من در وهله اول، ضعف نسبی پایگاه توده ای حزب در میان کارگران و دهقانان است و در وهله دوم، علیرغم همه پیشرفت های به عمل آمده، عدم رعایت پیگیر حقوق شهروندی مندرج در قانون اساسی و روابط دموکراتیک میان حکومت و شهروندان است.

6
سیاست خارجی جدیدی با استراتژی اجتماعی تغییر یافته که در پلنوم هفدهم حزب کمونیست چین به تصویب رسیده، دست در دست می رود.
• آماج این سیاست خارجی عبارت است از تضمین الزامات مدرنیزاسیون جامعه و ارتقای صلح آمیز چین به مقام یک قدرت جهانی.
• این سیاست خارجی با پیروی از اصل همزیستی مسالمت آمیز خلق های جهان، طرفدار همزیستی صلح آمیز بر پایه برابرحقوقی، مذاکره، همکاری و سود متقابل در انطباق با اساسنامه سازمان ملل متحد است.
• این سیاست خارجی در جزئیاتش بر اصول همزیستی مسالمت آمیز، مبارزه بر ضد هژمونیسم و تجاوز، برابرحقوقی همه دولت ها، حل صلح آمیز اختلافات از طریق مذاکره بر بنیان اساسنامه سازمان ملل متحد، در نظر گرفتن منافع همه جناح های مربوطه و توسعه رابطه و همکاری بدون پیش شرط های سیاسی استوار شده است.

• جمهوری خلق چین با دفاع از تعادل درازمدت مطلوب در روابط بین المللی همزمان خواهان دموکراتیزه کردن نظام سیاسی و اقتصادی جهان است.
• این ماهیتا آلترناتیو جمهوری خلق چین را در قبال سیاست تجاوزگرانه ـ پیکارجویانه ایالات متحده آمریکا و نیروهای متحد آن تشکیل می دهد.

• این نیروها در سال های اخیر بنا بر منافع و مواضع خود تلاش های خود را برای سد کردن نفوذ بین المللی روز افزون جمهوری خلق چین شدت بخشیده اند.
• چنین گرایشی از سوی آنها تصادفی و بی دلیل نیست.
• در بحث های ضد و نقیض چپ ها در باره جمهوری خلق چین باید به این نقش چین در روابط بین المللی توجه داشت و به دام سیاست ضد چینی تجاوزگرانه محافل حاکمه غرب نافتاد.

7
• علیرغم پراگماتیسم در سیاست جمهوری خلق چین، که ریشه های تاریخی خود را دارد، من بر آنم که حزب کمونیست چین (حزب تصویب کننده برنامه پلنوم هفدهم) با آگاهی و اثربخشی تمام در تلاش کاربست اصول بنیادی و متدئولوژی مارکسیسم در مسائل ملی و بین المللی در آغاز قرن بیست و یکم است.

• ما تنها بر مبنای تجارب و تصورات خود از سوسیالیسم نمی توانیم جمهوری خلق چین را ارزیابی کنیم و چین کنونی را با معیار یک جامعه سوسیالیستی تمام و کمال مورد سنجش قرار دهیم.

• معیار تنها این می تواند باشد که آیا توسعه در چین و در حول و حوش آن پیشرفت اجتماعی مشخص در این کشور را شدت خواهد بخشید و در نتیجه به حفظ دورنمای سوسیالیستی کمک خواهد کرد و یا نه.

• در این رابطه باید توجه داشت که جنبش سوسیالیستی در کشورهائی از قبیل چین، راه دراز دیگری غیر از آن که مارکس و انگلس در زمان خود در مورد کشورهای کاپیتالیستی اروپا تصور می کردند، طی خواهد کرد.

لنین نیز به این حقیقت امر اشاره کرده است:
• «جماعت کوته فکر در اروپا حتی در رؤیا هم نمی توانند تصور کنند که انقلابات دیگر در کشورهای شرق که تعداد جمعیت شان بمراتب بیشتر است و تنوع بمراتب بیشتر در مناسبات اجتماعی شان وجود دارد، بی تردید خودویژگی های شان بمراتب بیشتر از انقلاب روسیه خواهد بود.»

• این امر در مورد چین، با توجه به شرایط بین المللی کنونی هرچه بیشتر صادق است.

4
دورنما

پلنوم هفدهم حزب کمونیست چین با حل تضادهای اجتماعی کنونی، راه را برای تحقق مرحله کیفی عالی تر توسعه اجتماعی تا سال 2020 هموار می سازد.
• در حال حاضر ما شاهد بسیج پهناورترین نیروها ـ به انضمام کلیساها و همبودهای مذهبی ـ برای نیل به این آماج هستیم.

• کیفیت جدید توسعه اجتماعی و نتیجتا گام کیفیتا نوین در جهت دورنمای سوسیالیستی ـ قبل از همه ـ به عوامل زیر بستگی خواهد داشت:

1
• آیا حزب کمونیست چین در مدت قابل پیش بینی خواهد توانست به تولید و بازتولید پیگیر وسیع، به رشد توأم با صرفه جوئی در معادن و ذخایر طبیعی و در راستای حفاظت محیط زیست جامه عمل بپوشاند؟

2
• آیا خواهد توانست روابط میان دولت و شهروندان را بطرزی وسیع و همه جانبه دموکراتیزه کند؟
• با توجه به شرایط خاص چین، تنها اشتباهات سیاسی بنیادی حزب کمونیست می تواند به از بین رفتن دورنمای سوسیالیستی چین منجر شود.
حل وظایف تعیین شده از سوی پلنوم هفدهم حزب کمونیست تا سال 2020 اما شانس ساختمان هرچه بیشتر یک سوسیالیسم مدرن، بطور همه جانبه متمدن و نیرومند را در جمهوری خلق چین بطرز چشمگیری بالا خواهد برد.

پایان