۱۴۰۲ آذر ۱۱, شنبه

درنگی در پژوهشی تحت عنوان «فلسطین و تناقض چپ» (۸)


مهدی تدینی

(۱۳۵۹)

پروژهٔ اصلی دیگر او انتقال و شرح اندیشه‌ها و نظریات ارنست نولته،

 متفکر و تاریخ‌نگار آلمانی و از شاگردان مارتین هایدگر 

است.

درنگی 

از

میم حجری

مهدی تدینی
 قضیه از زمانی سرراست شد که آمریکا با تعلل و تأخیری دودهه‌ای در نقش حامی اصلی اسرائیل وارد مناقشه شد و جای فرانسه را گرفت.

 از این پس بر چپ‌ها مسجل بود که باید از چه طرفی حمایت کنند. 

بنابراین، از قضا چپ‌ها در بغرنج‌ترین سال‌ها 

ــ یعنی سال‌های تشکیل دولت یهود ــ 

حامی طرف یهود بودند، نه طرف فلسطینی.

 تدینی
تحت تأثیر رسانه های امپریالیستی
بشریت را بر سر دو راهی زیر
قرار می دهد:
 یا طرفداری از خلق یهود 
و
 یا طرفداری از خلق فلسطین.

تدینی
از اختلاف فی مابین 
معیار می سازد.
 
انگار
 نمی توان از هر دو خلق ستمدیده طرفداری کرد. 
انگار
معیار
 حقیقت نیست.
 
نشانه بارز سوبژکتیویسم معرفتی همین است.
 
۲
اما مسئله‌ای که در اینجا قصد دارم یادآوری کنم 

این است

 که 

اتفاقاً

 مناقشۀ عرب و یهود

 تناقض فکری و شناختیِ جریان چپ را نشان می‌دهد.

 تمام این دعوا 

سر «میهن» است؛ 

سر خاک است؛

 سر مرز است.

 
معنی تحت اللفظی:
اختلاف اعراب و یهودیان بر سر خاک و سرحدات و «میهن» است.
 
تدینی
اکنون
اختلاف دو خلق یهود و فلسطین را به اختلاف میان اعراب و یهودیان و در تحلیل نهایی به اختلاف میان مسلمانان و یهودیان تبدیل می کند
که
با لغزشی ناچیز به اختلاف مذهبی تبدیل خواهد شد.
عردوغان و حماس و حزب الله هم همین را می خواهند.

اختلاف میان خلق یهود و اعراب پ خلق فلسطین
اصلا
بر سر خاک و میهن و سرحدات نبود.
اعراب
در مبارزه بر ضد امپراطوری استعماری عثمانی،
متحد انگلیس بودند.
انگیس در جنگ جهانی اول بر امپراظوری عثمانی پیروز شد.
ولی حاضر به دادن استقلال به اعراب نشد.
 
اعراب
در
جنگ جهانی دوم
متحد فاشیسم آلمان شدند
آلمان اما شکست خورد.
اگرچه به امحای تمام راضی و ریشه ای خلق یهود کمر بر بست.
 
اختلاف ارضی و مرزی و میهنی میان خلق یهود و فلسطین
پس تقسیم خاک توسط سازمان ملل و به رسمیت شناسی دو دولت مربوطه 
و
زیر پا نهادن مصوبه سازمان ملل توسط اعراب و پس از حمله به اسرائیل و شکست اعراب شروع شد.

۳

تاریخ برای صدمین بار نشان داده است 

بنیاد رفاه و اساس همۀ حقوق انسانی دیگر 

داشتن «میهن» است. 

بی‌میهنی ریشه همۀ فلاکت‌هاست.

 معنی تحت اللفظی:
ریشه همه رفاه و پایه و اساس همه حقوق انسانی دیگر
داشتن میهن است.
نداشتن میهن
ریشه همه بدبختی ها ست.
 
تدینی
هنوز نمی داند که میهن چیست.
این خرافه را کسان دیگری هم تبلیغ می کنند.
 
احتمالا زیر این کاسه تئوریکی، نیمکاسه ای امپریالیستی هست.
پس از شکست سوسیالیسم، تجزیه کشورها و تشکیل میهن کذایی برای هر خلقی در چارچوب کشورهای چند ملیتی 
در دستور روز قرار گرفته است
که
در مقوله بالکانیزاسیون تجرید و تبیین می یابد.
اگر تدینی و امپریالیسم صداقت داشته باشد،
باید خود امپریالیسم امریکا، کانادا، استرالیا و و برزیل و غیره
اراضی بومی ها را به انها پس بدهند و میهن آنها را به رسمیت بشناسد.

ادامه دارد.

۱۴۰۲ آذر ۱۰, جمعه

خود آموز خود اندیشی (۸۱۱)

   Bild

شین میم شین

باب دوم

در احسان

حکایت نوزدهم

بخش چهارم

(دکتر حسین رزمجو، «بوستان سعدی»، ص ۷۳)

ما به سوی آنچه دانش زمانه مان نموده، می رویم!

 

۱

کسی را که نزدیک ظنت بد او ست

چه دانی که صاحب ولایت خود او ست.

 

معنی تحت اللفظی:

کسی به نظرت آدم بدی می آید، شاید ولی عصر باشد.

 

سعدی

در این بیت شعر،

 پس از مفاهیم «فقیر» و «حقیر»، مفهوم «بد» را وارد عرصه می کند و خواننده به طور اوتوماتیک، چه بداند و چه نداند، چه بخواهد و چه نخواهد، فقیر و حقیر را با بد یکسان می شمارد.

سعدی

 اکنون احتمال این را می دهد، که بد مظنون شاید اهل ولایت باشد.

او بدین طریق از غیر قابل شناسائی بودن انسانها دفاع می کند و خرد و معرفت بشری را در این زمینه هیچ می شمارد.

 

این یکی از گشتاورهای اصلی در جهان بینی حافظ است.

سعدی

 اکنون فرق چندانی با حافظ سرتاپا خردستیز (ایراسیونالیست) و ندانمگرا ندارد:

 

حافظ

با هیچکس نشانی ز آن دلستان ندیدم

یا من خبر ندارم، یا او نشان ندارد.

معنی تحت اللفظی:

هیچگسی حاوی نشانی از آن دلبر ندارد.

قضیه

از دو حالت زیر خالی تیست:

یا من توان شناخت او را ندارم

و

یا او اصلا نشان ندارد.

 

نشان

یکی از مفاهیم مهم نیما ست.

 

حافظ

در این بیت غزل،

 مثل سعدی و به احتمال قوی، تحت تأثیر او،

در انبوهه مردم به دنبال «مردی» (دلستانی) موهوم می گردد و در هیچکس نشانی از او نمی بیند.

 

چرا؟

برای اینکه حافظ به تأثیر متقابل چیزها در یکدیگر باور ندارد.

او که خود آیینه دار کارکشته و حرفه ای است،

 به تئوری انعکاس باور ندارد.

او نمی داند که چیزها، پدیده ها و سیستم ها آیینه یکدیگرند، در یکدیگر تأثیر می گذارند و از یکدیگر تأثیر می پذیرند. 

 

او به دیالک تیک نشانه و چیز باور ندارد.

او نمی خواهد بپذیرد که چیزی نمی تواند وجود داشته باشد و بی نشان باشد و نشانی نمی تواند وجود داشته باشد و حاکی از وجود چیزی نباشد.

 

این را هر جانوری می داند، ولی خواجه شیراز نمی خواهد بداند.

 

سگ،

 یعنی اذل موجودات به نظر سعدی،

این را می داند.

سگ مثل همه حیوانات دیگر، بخش اعظم نیرویش را صرف نشانه جوئی و نشانه گذاری می کند.

 

حافظ به دلستانی ایمان آورده، که نشانی ندارد و یا نشانی دارد و او از آن بی خبر مانده است.

جانور ـ حتی ـ در غیاب نشان به وجود دلستان نمی تواند باور داشته باشد.

از این رو ست که دلستانهای جانوران استراتژی های بیشماری برای نشانه گذاری توسعه داده اند.

 

قبیله ای از سوسکها طبل می کوبند و برای دلستان خود از محل خود خبرمی دهند.

 طبلی که صدایش را دلباختگان از فرسنگها می شنوند.

 

اما دلستان سعدی و حافظ

خود را در میان اراذل و اوباش قائم کرده است و حاضر به نشانه گذاری نیست.

حافظ،

حتی بدتر از سعدی،

 نمی داند که دلستان اصولا نشانی دارد و یا او از نشان دلستان خبر ندارد.

تناقض را باش.

اگر کسی نشانی از دلستان نمی شناسد و حتی بدتر از آن به بود و نبود نشان واقف نیست،

چگونه می تواند ادعا کند که در هیچکس نشانی از او نمی بیند.

 

وقتی اوبژکت (موضوع) شناخت به کلی نامعلوم باشد و هیچ خصوصیتی از آن در دست سوبژکت شناسنده نباشد، او چگونه می تواند در این و آن به دنبال نشانی از آن بگردد؟

این چیزی جز ندانمگرائی سرشته به خردستیزی نیست.

 

ادامه دارد.


فرهنگ مفاهیم فلسفی (ت) توده های خلق (۱)

   

 پروفسور دکتر گونتر هیدن

برگردان

شین میم شین
 

 

۱

·       توده های خلق قرینه ـ مفهومی برای مفاهیم «شخصیت» و «حزب» است.

 

۲

·      توده های خلق به اقشار و طبقات زحمتکش اطلاق می شود.

 

۳

·      توده های خلق به کلیه اقشار و طبقاتی اطلاق می شود که به دلیل جایگاه اجتماعی و نقش تاریخی عینی خویش در راستای پیشرفت جامعه بشری عمل می کنند.

 

۴

·      توده های خلق سازندگان تاریخ و نیروی تعیین کننده  تاریخ و جامعه اند.

 

۵

·      نیروی تعیین کننده جریان تاریخ ـ بر خلاف ادعای درک سوبژکتیویستی تاریخ، مثلا تئوری نخبگان ـ نه شخصیت ها، نه نخبگان، بلکه خلق است.

 

۶

·      توده های خلق سازندگان تاریخ اند.

·      زیرا به برکت کرد و کار تولیدی آنها ست که کلیه حوایج  حیاتی جامعه تهیه و تولید می شوند و همزمان، شرایط مادی برای توسعه  جامعه ایجاد می شود.

 

۷

·      توده های خلق نیروی اصلی و عامل تعیین کننده پیشرفت جامعتی اند.

 

۸

·      بدون مبارزه طبقاتی توده های خلق، توسعه  جامعه و قبل از همه، انقلابات اجتماعی تصور ناپذیرند.

 

۹

·      در دوره های انقلابی، در جنبش های رهائی بخش اجتماعی و ملی، در جنگ های عادلانه نقش فعال و خلاق توده های خلق به ویژه آشکار می شود.

 

۱۰

·      توده های خلق سهم بسزائی برای توسعه فرهنگ ادا می کنند.

 

۱۱

·      آنها پایه های لازم برای فرهنگ فکری و شرایط لازم برای پیشرفت فرهنگی را پدید می آورند و با کار هنرمندانه خود، الهام بخش نویسندگان و هنرمندان اند.

 

۱۲

·       آنها فرم ملی هنر و ادبیات هرکشور را پدید می آورند، توسعه و تکاملش می دهند و استعدادها و مهارت های بیشماری در هنر و علم از خلق نشئت می گیرند.

 

۱۳

·      در جامعه طبقاتی ـ اما ـ خلق نمی تواند استعدادهای خود را شکوفا سازد.

 

۱۴

·      با توسعه  پیشرونده جامعه، توده های خلق در جریان مبارزه طبقاتی هرچه بیشتر به مثابه سازندگان آگاه حیات جامعتی  نمودار می گردند.

 

ادامه دارد.