۱۴۰۵ آبان ۹, شنبه

تحلیل مارکسیستی از شعری از سهراب سپهری تحت عنوان «صدای پای آب» (۳)


 
سهراب سپهری 
(۱۵ مهر ۱۳۰۷ – ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹)

ویرایش و تحلیل 

از

شین میم شین

۱

صدای پای آب

(کاشان | قریه چنار | تابستان ۱۳۴۳)
 
اهل کاشانم 
 روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن، ذوقی
مادری دارم، بهتراز برگ درخت
 دوستانی، بهتر از آب روان
 و خدایی که دراین نزدیکی است.
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه
 
 سهراب در این بند آغازین این شعر، به معرفی خود می پردازد.
 
۳
مادری دارم، بهتراز برگ درخت
 
پس از معرفی اهلیت و مدنیت خود، (اهل کاشانم ) و روزگار میانه حال خویش و بضاعت مادی و فکری خود (تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن، ذوقی) نوبت به مادر سهراب می رسد.

سهراب
مادرش را با برگ درخت مقایسه می کند و او را بهتر از برگ درخت می داند.

پرسیدن دلیل علمی و عقلی و تجربی از سهراب محروم از خرد و خرد گریز بیهوده است.
معلوم هم نیست که منظور او از برگ درخت چیست؟
 
آنچه بی تردید می توان گفت،
 این است که عینیت و واقعیت برگ و مادر و روزگار برگ و مادر برای سهراب مهم نیست.
 
مهم احساس شخصی سهراب خیال پرور نسبت به برگ و مادر است.

تا چشم کار می کند، از پدر خبری نیست.
پدر بدبخت و بینوا مسکوت می ماند.
مادر اما قاعدتا در دیالک تیک مادر و پدر وجود دارد.
 
خواننده و شنونده این شعر سهراب، هرگز نخواهد فهمید که تکه نان را مادر و بعد خود سهراب چگونه به دست می آورد.
 

 
سیاوش کَسرائی 
 (۵ اسفند ۱۳۰۵ – ۱۹ بهمن ۱۳۷۴) 
شاعر و از اعضای کانون نویسندگان ایران و از فعالان سیاسی چپ‌گرای تاریخ معاصر ایران بود. 
کسرائی دانش‌آموخته دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران و از بنیان‌گذاران انجمن ادبی شمع سوخته بود.
 او سالیان دراز در حزب توده ایران فعالیت داشت.
ویکی پیدیا
 
اگر نظری بر شعر اوتوبیوگرافیکی سیاوش کسرایی تحت عنوان «سیاهه»  بیندازیم، تفاوت سهراب با او آشکار می گردد:

سیاهه

سیاوش کسرایی 
 
نان به یک نرخ نمی ماند در این بازار
آدمی نیز به یک ارج و بها
در جوانی پدرم
سنگک یک من یک شاهی بر خوانش بود
و چه شب ها که به شوق
پاسداری می داد
بر در مجلس شورا تا صبح
تا که مشروطه نیفتد به کف استبداد
و سرانجام ز خونی که روان شد بر خاک
ساقه خشک پر رنگین داد
پدرم یک تن از جوخه آزادی بود
آفرین بود بسی بر پدرم
پس یک چند از آن دوره پر شور و خروش
مزد پیروزی ها را پدرم
پهن می کرد به حوض خانه بساطی رنگین
گوش می داد به آواز قمر
و به تار درویش
و به نقل و سخن یک دو سه تن از احباب
و گوارای وجود
گلویی تر می کرد
و چنین شد که گل تنهای آزادی
گل نو ریشه بی حرمت و پاس
توی گلدان بلورین به سر رف خشکید
کم کمک دور شد از ره پدرم
پدرم یک تن از جمله بی راهان شد
شرم بادا نفرین
پیر مرد اینک با پایی سست
و به دستی لرزان
می خرد سنگک را شخصا هر یک دانه چار ریال
نان به یک نرخ نمی ماند در این بازار
آدمی نیز به یک ارج و بها
و نمی گردد تنها این بسیار فنون چرخ و فلک می گردد
دوست می گردد دشمن با تو
وز نیازی دشمن
کینه بگذاشته می گردد دوست
 
کیست کدبانوی این خانه که هر روز از نو
به حساب عمل ما برسد
گل سرما بزند
یا سر ما بزند بر گل دار ؟
 
پایان 
 
سیاوش از خودش در سرتاسر این شعر اوتوبیوگرافیکی حتی حرفی نمی زند.
تفاوت طبقاتی و جهان بینانه سهراب با سیاوش همین جا ست:
شاعر توده بسان توده بی نام و نشان می ماند.
 
وضع و حال مادی و فکری و روحی و روانی مادر (و پدر) برای سهراب و ۹۹ درصد توله های بشری و نباتی و جانوری  اصلا و ابدا اهمیت ندارد.

ادامه دارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر