۱۴۰۱ اردیبهشت ۲۰, سه‌شنبه

درنگی در اندیشه ای (۱۸)

Schlank durch Gedanken e1478769570488

میم حجری
 
چنان قحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق

چنان آسمان بر زمین شد بخیل
که لب تر نکردند زرع و نخیل

بخوشید (خشک شد) سرچشمه‌های قدیم
نماند آب،جز آب چشم یتیم

نبودی به جز آه بیوه زنی
اگر برشدی دودی از روزنی

نه در کوه سبزی نه در باغ شخ (دار و درخت)
ملخ بوستان خورده مردم ملخ
سعدی
 
تکرار تاریخ
ایرانی

ایرانیان
شعر شیخ
را
ناقص می نویسند
تا به نتیجه گیری نادرست نایل آیند.

این یکی از هومانیتسی ترین اشعار شیخ شیراز است.

به بقیه این شعر توجه و دقت کنید:

در آن حال پیش آمدم دوستی
از او مانده بر استخوان پوستی
وگر چه به مکنت قوی حال بود
خداوند جاه و زر و مال بود

بدو گفتم:
«ای یار پاکیزه خوی
چه درماندگی پیشت آمد؟ بگوی‍‍‍»

بغرید بر من که عقلت کجا ست؟
چو دانی و پرسی سؤالت خط است

نبینی که سختی به غایت رسید
مشقت به حد نهایت رسید؟

نه باران همی آید از آسمان
نه بر می‌رود دود فریادخوان

بدو گفتم:
« آخر تو را باک نیست
کشد زهر جایی که تریاک نیست

گر از نیستی دیگری شد هلاک
تو را هست، بط را ز طوفان چه باک؟»

نگه کرد رنجیده در من، فقیه
نگه کردن عالم اندر سفیه

که مرد ار چه بر ساحل است، ای رفیق
نیاساید و دوستانش غریق

من از بینوایی نی ام روی زرد
غم بینوایان رخم زرد کرد

نخواهد که بیند، خردمند، ریش
نه بر عضو مردم، نه بر عضو خویش

یکی اول از تندرستان منم
که ریشی ببینم بلرزد تنم

منغص بود عیش آن تندرست
که باشد به پهلوی بیمار سست

چو بینم که درویش مسکین نخورد
به کام اندرم لقمه زهر است و درد

یکی را به زندان در اش دوستان
کجا ماندش عیش در بوستان؟

پایان

قابل توجه مدعیان قلابی - عنقلابی که درد و رنج خلق اوکراین عین خیال شان نیست.
 
پایان
 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر