پروفسور دکتر کامیلا وارنکه
برگردان
شین میم شین
ماتریالیسم دیالک تیکی و تئوری کلیت
۱
· ماتریالیسم دیالک تیکی ضمن تدام بخشیدن به نظرات هگل در رابطه با دیالک تیک جزء و کل، بر ایدئالیسم او (که جزء و کل را نه به مثابه واقعیتی عینی، بلکه به مثابه رابطه صرف مفاهیم در نظر می گرفت) غلبه می کند و برای اولین بار به تدوین تئوری کلیت واقعا علمی نایل می آید.
۲
· پس از آنکه مارکس و انگلس هم به شناخت وابستگی متقابل اجزاء به یکدیگر، وابستگی متقابل اجزاء به کل و وابستگی متقابل کل به اجزاء و هم به شناخت استقلال نسبی کلیت ها در مقابل اجزای خود و هم به شناخت نسبیت کلیت و جزئیت نایل می آیند، غیرعلمی بودن هم تئوری کلیت مکانیسیستی را و هم تئوری های کلیت ایدئالیستی را اثبات می کنند.
۳
· بر مبنای شناخت این حقیقت امر که ماده و حرکت جدائی ناپذیر از یکدیگرند، با توجه به دیالک تیک کمیت و کیفیت، آموزه تضاد، آموزه تأثیر متقابل و غیره برای اولین بار پدیده کلیت به طور ماتریالیستی قاطعانه و پیگیر توضیح داده می شود.
۴
· اگر تاریخ مابعد مارکسیستی فلسفه بورژوائی و علوم منفرد همچنان صحنه رودرروئی تئوری مکانیسیستی کلیت و تئوری های متنوع ایدئالیستی کلیت بوده است، علل آن را باید علاوه بر کوته بینی طبقاتی بورژوائی، در سطح توسعه علوم منفرد معینی جست.
· علومی از قبیل بیولوژی و روانشناسی که تا چندی قبل عمدتا در مرحله تحلیلی پژوهش قرار داشتند و نمی توانستند بر مبنای نتایج پژوهشی خویش (که به توضیح فاکتها و روندهای منفرد محدود می شد)، تصور مشخصی در زمینه پیوند متقابل کل با اجزای آن ارائه دهند و لذا راجع به رابطه جزء و کل یا به طور مکانیسیستی و یا به طور ایدئالیستی حدسیاتی سرهم بندی می کردند.
۵
· در بیولوژی، تئوری مکانیکی ماشینی رو در روی شیوه توضیح نئو ویتالیستی حیات قرار داشت.
۶
· در پژوهش نوپای فیزیولوژی مغز نیز جریاناتی در جهت مطلق کردن یکجانبه جزء و یا کل پا به عرصه وجود گذاشتند که از سوئی (با تکیه بر نتایج برخی از آزمایشات) کار مغز را منطقه ای قلمداد می کردند (تئوری منطقه بندی) و از سوی دیگر (باز هم با تکیه بر نتایج برخی از آزمایشات) نقطه نظر ضد آن را ارائه می دادند و در هر کار مغز کلیت مغز را دخیل می دانستند.
۷
· تحقیقات جدید نشان داده اند که هم تئوری منطقه بندی یکجانبه و هم تئوری کلیت یکجانبه بی پایه بوده اند و مغز بیشتر به مثابه یک سیستم مولتی ثابت عمل می کند.
۸
· همین وضع در روانشناسی نیز حاکم بوده است:
الف
· روانشناسی پیوندی شعور را به مثابه جمع عناصر منفرد (ادراکات منفرد و غیره) می دانست
ب
· روانشناسی هیئت به مطلق کردن پدیده کلیتیت می پرداخت و هرکار روانی را ناشی از واکنش کلیتی شعور قلمداد می کرد.
۸
· درمرحله کنونی توسعه علوم، جریانی در حال شکلگیری است که فاکت ها و روابط منفرد حاصله در مرحله عمدتا تحلیلی پژوهش را در پیوند متقابل آنها و در چارچوب کلیت های حاکم بر آنها در نظر می گیرد.
۹
· بدین طریق ساختار و رفتار کلیت ها خود به موضوع پژوهش بدل می شوند.
۱۰
· نتایج حاصله، نظریه ماتریالیستی ـ دیالک تیکی کلیت را مورد تأیید قرار می دهند و بدان مشخصیت (کنکرتیزاسیون) و تعمیق می بخشند.
۱۱
· این امر به ویژه در مورد سیبرنتیک صدق می کند:
· سیبرنتیک به پژوهش ساختار و شیوه رفتار سیستم های پویا و پیوندهای متقابل سیستم های پویا با زیرسیستم های شان می پردازد.
ادامه دارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر