کاریکَلِماتور
(مرکب از کاریکاتور + کلمات)
نامی است
که
پرویز شاپور
بر نوشتههای خود داده است.
مأخذ:
سایت انترنتی دیده ور
درنگی
از
ربابه نون

آرزوهای بر باد رفته مشترکی داریم.
(مرکب از کاریکاتور + کلمات)
نامی است
که
پرویز شاپور
بر نوشتههای خود داده است.
درنگی
از
ربابه نون
فیزیکدان دانمارکی
برنده جایزه نوبل فیزیک (۱۹۲۲)
که شهرت او بیشتر به علت ردکردن مدل اتمی ارنست راترفورد و ابداع مدل اتمی خود است.
مدل اتمی او به مدل منظومه ای معروف است.
پروفسور دکتر گونتر کروبر
برگردان
شین میم شین
۱
http://mimhadgarie.blogfa.com/post/7842
۲
http://mimhadgarie.blogfa.com/post/7847
پایان
فیزیکدان دانمارکی
برنده جایزه نوبل فیزیک (۱۹۲۲)
که شهرت او بیشتر به علت ردکردن مدل اتمی ارنست راترفورد و ابداع مدل اتمی خود است.
مدل اتمی او به مدل منظومه ای معروف است.
پروفسور دکتر گونتر کروبر
برگردان
شین میم شین
۶
· اصل هم خوانی، بر خلاف اصول علمی دیگر مثلا اصول واریاسیون، مثلا اصل بقای انرژی و غیره، نه بر اوبژکت ها، روندها، سیستم ها و غیره مادی، بلکه بر پیوند تئوری های علمی نسبت داده می شود.
۷
· اصل هم خوانی به همین دلیل، اصلی متاعلمی است که جای خود را در متدئولوژی عام علوم دارد.
۸
· واقعیت امر منعکسه در اصل هم خوانی به لحاظ فلسفی مبتنی بر رابطه دیالک تیکی حقیقت نسبی با حقیقت مطلق است.
۹
· هر تئوری علمی که به انعکاس متناسب عرصه اوبژکتی معینی می پردازد و بدین معنا حقیقت نسبی ئی را نمودار می سازد، با توسعه فراتر شناخت علمی، با نفوذ در ماهیت نظام بالاتر، به مثابه تئوری باطل دور انداخته نمی شود.
· بلکه به معنی دیالک تیکی اش، نفی می شود.
· یعنی در حقیقت نسبی نظام بالاتر به مثابه مورد مرزی حفظ می شود.
۱۰
· تئوری جدید، تئوری کهنه را نفی می کند، ولی نه نفی متافیزیکی.
· آن سان که آن را به طور کلی به مثابه تئوری باطل دور اندازد.
· بلکه به طور دیالک تیکی نفی می کند.
· (نفی دیالک تیکی می کند. مترجم)
· آن سان که محدودیت تئوری کهنه را نشان می دهد و همزمان ارزش های پارامتر خاص را، یعنی ارزش هایی را که ماهیت نظام نازلتر را روی هم رفته درست منعکس می کردند، به مثابه مورد مرزی تلقی می کند.
۱۱
· از این نقطه نظر، اصل همخوانی از سویی بیانگر مؤثریت قانون دیالک تیکی نفی نفی و از سوی دیگر بیانگر وحدت دیالک تیکی گسست و پیوست در عرصه توسعه شناخت علمی است.
۱۲
· هگل در چارچوب سیستم ایدئالیستی ـ عینی اش، با گشتاور (ممان) عرفانی ساز بالضروره عرضه شده اش از درک تاریخ فلسفه، قانونمندی شناخت مشابه به اصل هم خوانی را بنیان گذاشته است.
۱۳
· بنابرین، هر سیستم فلسفی سیستم ماقبل خود را، یعنی سیستمی را که خود از آن نشئت گرفته است، نفی می کند.
· آن سان که مقوله اساسی آن را به مثابه تعریف یکجانبه ای (مورد مرزی) از مقولات عام اثبات می کند و همزمان، آن را در این فرم در خود اینتگریزه (همپیوند) می سازد.
۱۴
· هر سیستم فلسفی بدین طریق کل توسعه ای را که اندیشه در سیستم های فلسفی ماقبل از سر گذرانده است، به مثابه گشتاورهای (ممان های) انتزاعی و تابعه سیستم خود در خود حفظ می کند.
· مراجعه کنید به حقیقت.
پایان
جینا روک پاکو
(۱۹۳۱)
برگردان
میم حجری
ایام درهای باز
· روزها می آیند و سپری می شوند و هر روز کریسمس را قدری نزدیکتر می کنند.
· در تمام طول سال، تیم، لاورا و لئو کله ای پر از یاوه داشته اند.
· اکنون ـ اما ـ آنها ناگهان نسبت به هم مهربان می شوند.
· آنها گلوی شان را می شویند، زنبیل سبزی پیر زنان را به خانه می برند، پاهای شان را تمیز می کنند و «بفرمائید!»، «خیلی ممنون!» می گویند.
· «شما سه تا چه تان است؟»، مادر می پرسد و می خندد.
· «خوب!»، تیم می گوید.
· «دلیلی ندارد!»، لئو می گوید.
· «به خاطر عید کریسمس است!»، لاورا می گوید.
· «هووم»، مادر می گوید.
· تیم به فکر فرو می رود.
· «فکر می کنید که دیگر دیر شده است؟»، تیم می پرسد.
· «برای بشردوستی هرگز دیر نیست!»، مادر می گوید.
· «همیشه همین جور باشید!»
· آنها همچنان مهربان هستند، اگرچه کار آسانی نیست.
· آن سه به هنگام عصر، وقتی که هوا گرگ و میش می شود، به پشت بام می روند، به تماشای ستاره ها می پردازند و اندیشه های خوب را به خاطر خطور می دهند.
· اما یکبار لئو نتوانست تاب بیاورد و نخودی را به کلاه مرد چاقی زد.
· بعد دچار هراس شد.
· «فکر می کنید که مسیحکودک عمل بد مرا دیده است؟»، هراس زده پرسید.
· «امیدواریم که او ندیده باشد»، لاورا گفت.
· «او که نمی تواند همیشه کاری جز نظارت بر ما نداشته باشد»، تیم گفت.
· روزها در خیابان پرسه می زنند و یا دور هم می نشینند.
· «شما چه کار می کنید؟»، مردم با سوء ظن می پرسند، وقتی که بچه ها تمیز و با موی سر شانه شده به زباله دانی خیره شده اند.
· «ما مهربان هستیم»، لاورا می گوید.
· تیم و لئو دهن دره می کنند.
· چون همیشه مهربان و مؤدب بودن کار بسیار دشواری است.
· علاوه بر آن کسل کننده هم است.
· پس از گذشت چند روز، آنها دچار تزلزل می شوند.
· «اگر مردم به مؤدب بودن ما اصلا پی نبرند، چی؟»، لئو ناگهان می پرسد.
· «خوب!»، لاورا می گوید.
· «ما باید توجه مسیحکودک را به خود جلب کنیم!»، تیم پیشنهاد می کند.
· آنها به دنبال راه حل می گردند و بالاخره چیزی به ذهن شان می آید.
· خود را به سرعت به فروشگاه بزرگ می رسانند و کاغذ و پاکت می خرند.
· بعد جلوی در فروشگاه بزرگ، آنجا که هوای گرم به بیرون می زند، می نشینند و نامه ای به مسیحکودک می نویسند.
· «مسحکودک عزیز!»، لاورا با خط درشت می نویسد.
· «لطفا برای من جعبه نقاشی بیاور!
· با رنگ های قرمز و سبز و آبی و زرد!»
· برای اطمینان خاطر اضافه می کند.
· «مسحکودک عزیز!»، لئو می نویسد.
· «من یک هواپیما می خواهم.
· ارادتمند تو لئو!»
· «مسیحکودک عزیز!»، تیم با خط کج و معوج می نویسد.
· «من دلم ماشین می خواهد، اگر ممکن باشد!»
· «آیا باید پیشاپیش از مسیحکودک تشکر کنیم و آخر نامه خیلی ممنون بنویسیم؟»، لاورا با خود می گوید و تصمیم می گیرد که بنویسد.
· نامه ها را در پاکت می گذارند و اکنون که می خواهند نامه را ارسال کنند، متوجه می شوند که آدرس مسیحکودک را نمی دانند.
· «آسمان!»، لاورا می گوید.
· لئو تردید دارد.
· «آسمان که آدرس نمی شود»، لئو می گوید.
· آن سه به یکدیگر نگاه می کنند و راه حلی به نظرشان نمی رسد.
· «ببخشید!»، به زن سبزی فروش چاق و چله می گویند.
· «آدرس مسیحکودک در آسمان از چه قرار است؟»
· اما او هم متأسفانه نمی داند.
· «من هرگز به این مسئله نیندیشیده بودم»، زن سبزی فروش می گوید و شرمگینانه پیشبندش را مرتب می کند.
· بچه ها آدرس مسیحکودک را از نجار، بنا، خانم قهوه چی و صاحب پمپ بنزین هم می پرسند.
· ولی کسی نمی تواند در این باره مطلع شان کند.
· «مهمترین چیزها را بزرگسالان هم نمی دانند»، لئو می گوید.
· بعد آن سه به سختی اندوهگین می شوند.
· آنها از دیوار جلوی کارخانه شکلات سازی بالا می روند و روی آن می نشینند.
· بوی خوشی مثل همیشه به مشام شان می رسد.
· نامه را هم روی دیوار می گذارند.
· «مهربان و بشردوست بودن بیهوده است!»، تیم می گوید و آه می کشد.
· «آره، بیهوده است!»، لئو تأییدش می کند.
· درست در همین لحظه بادی از راه می رسد و نامه را با خود می برد.
· «کمک!»، سه خواهر و برادر داد می کشند و به دنبال باد می دوند.
· اما به جای گرفتن نامه به پاسبانی برمی خورند که از سمت مخالف می آید.
· «به کجا چنین شتابان!»، پاسبان می گوید و می خندد.
· و بچه ها تمام ماجرا را به او می گویند.
· «در این مورد نباید دلواپس باشید»، پاسبان می گوید.
· «بدین طریق، همه چیز رو به راه است.
· نمی دانستید که باد نامه رسان آسمانی است.
· باد نامه شما را مستقیما به مسیحکودک می رساند.
· مسیحکودک آدرس مشخصی ندارد.
· آسمان را نباید با زمین عوضی گرفت.»
· بچه ها نمی توانند باور کنند که باد نامه شان را به دست مسیحکودک رسانده است.
· با چین بر پیشانی به خانه برمی گردند.
· اما صبح روز بعد که از خواب بیدار می شوند، زیر در اتاق شان موی درخشان فرشته ای قرار دارد.
· بچه ها این را نشانه رسیدن نامه خود به دست مسیحکودک می دانند.
· «هورا!»، لئو داد می زند.
· «همه چیز رو به راه است!»
· «پس غصه ای نیست!»، تیم می گوید.
· «اکنون باید به فکر مردم باشیم.
· وقت بسته بندی هدایا ست!»
· بعد زر ورق رنگین و نوار طلائی می خرند و دست به کار می شوند.
· قبل از همه در اتاق نشیمن را قفل می کنند.
· «چشم هایت را ببند!» لاورا به گربه نره (جیپی) می گوید.
· «و گرنه هدیه خود را پیشاپیش می بینی!»
· کلاه دست بافت برای مادر ناگهان طور دیگری جلوه می کند.
· اما او می تواند ـ در هر حال ـ شب ها در تاریکی بر سر نهد.
· برای بابا هم جا سیگاری بسیار زیبائی تهیه کرده اند.
· برای شیرفروش گل کاغذی قرمزی که بتواند به سینه زند، برای نامه رسان کف پای نرمی برای گذاشتن در کفش، برای پاسبان آب نبات ضد سرفه و ضد سرماخوردگی، برای زن گلفروش صندلی ئی که خود ساخته اند و فقط اندکی تق و لق است.
· برای پسرک روزنامه فروش آدامس و برای جیپی ـ گربه نره ـ موش پلاستیکی.
· «خیلی خوب!»، لاورا می گوید.
· بسته ها خیلی زیبا به نظر می رسند.
· هر بسته مناسب کسی است که آن را دریافت خواهد کرد.
· بچه ها بسته ها را در کمد می گذارند، در کمد را می بندند و به آشپزخانه می روند.
· بوی خوشایندی آشپزخانه را در بر گرفته است.
· مادر شیرینی درست می کند.
· وقتی می خواهد شیرینی ها را در ماهتابه بر گرداند، جیپی ـ گربه نره ـ از فرصت استفاده می کند و فوری یکی از آنها را برمی دارد.
· گربه نره ها ـ ظاهرا ـ نباید قبل از کریسمس به ویژه مؤدب باشند.
· «به من بگو!»، لاورا می گوید.
· «همه در کریسمس هدیه می گیرند، اما چرا کسی به مسیحکودک چیزی نمی دهد؟»
· «بهتر نیست که ما برای او ستاره کاغذی طلائی از پنجره آویزان کنیم؟»، تیم پیشنهاد می کند.
· «مسیحکودک فقط یک آرزو دارد»، مادر می گوید، وقتی که شیرینی های تازه ای را روی اجاق می گذارد.
· «کدام آرزو؟»، بچه ها می پرسند.
· «مسیحکودک می خواهد که همه آدم ها نسبت به یکدیگر مهربان باشند!»
· بچه ها چشم های خود را می بندند و بدان می اندیشند.
· مادر و بابا را دوست دارند.
· پاسبان چهار راه را هم دوست دارند، که همیشه به آنها دست تکان می دهد.
· زن گلفروش را هم دوست دارند و حتی پسرک روزنامه فروش را دوست دارند، که برخی اوقات گستاخی از خود نشان می دهد.
· «من نسبت به همه مهربانم!»، لاورا می گوید.
· «فقط با زن شاه بلوط فروش مشکل دارم که غرغرو است!»
· «آره، حق با تو ست!»، بچه ها می گویند.
· «شاید»، تیم پس از مکثی می گوید.
· «شاید بهتر است که ما او را بار دیگر از نظر بگذرانیم!»
· بعد از خانه به خیابان می دوند و پیر زن شاه بلوط فروش را در نظر می گیرند.
· او کنار تنورک خود ایستاده و چهره ای تیره و درهم کشیده دارد.
· «من نمی توانم او را دوست بدارم»، لئو آهسته می گوید.
· «اما اگر مسیحکودک از مهر ما نسبت به او شادمان می شود، پس ما هم باید تلاشی به خرج دهیم»، لاورا می گوید.
· «سلام، زن شاه بلوط فروش!»، تیم با صدای بلند و دوستانه می گوید.
· «اگر چیزی نمی خواهید بخرید، بروید»، زن شاه بلوط فروش سرشان داد می زند.
· او بچه ها را چنان از خود می راند که انگار مگس اند.
· «ما زن شاه بلوط فروش را نمی توانیم دوست بداریم»، لاورا شب، وقتی که مادرش به او شب به خیر می گوید، می گوید.
· «شاید نه به این زودی»، مادر می گوید.
· «فردا بار دیگر، از نو تلاش کن!»
· روز بعد، بچه ها دور و بر زن شاه بلوط فروش پرسه می زنند.
· اندک اندک به او نزدیکتر می شوند.
· «شاه بلوط دارم!
· شاه بلوط داغ!»، پیر زن با بدحالی داد می زند و ضمنا آهسته به زمین و زمان، بد و بی راه می گوید.
· «برای چی نگاهم می کنید؟»، زن شاه بلوط فروش ناگهان می پرسد.
· «چی می خواهید؟»
· «ما سعی می کنیم که نسبت به تو مهربان باشیم»، لاورا می گوید.
· زن شاه بلوطف روش می خندد.
· خنده او اما خنده تلخی است.
· بچه ها آرزو داشتند که او حداقل یکبار لبخندی کوچولو هدیه شان کند.
· «کار بسیار دشواری است!»، تیم هنگامی که عصر با مادر و بابا دور تاج ادونت نشسته اند، گفت.
· «من نمی توانم زن شاه بلوط فروش را دوست بدارم»، لئو می گوید.
· «اگر هم من بتوانم او را دوست بدارم، حتما برای مدت کوتاهی خواهد بود»، لائرا اضافه کرد.
· «حداکثرش تا روز دوم عید.
· کافی است؟»
· «اگر کسی هدایا را روز دوم عید از تو پس بگیرد، به نظرت کار او مضحک نخواهد بود؟»، بابا می پرسد.
· «چه می شود کرد!»، بچه می گویند و آه می کشند.
· و تیم شب در خواب می بیند که زن شاه بلوط فروش او را به رگبار شاه بلوط بسته است.
· صبح روز بعد هر سه زود از خواب بیدار می شوند.
· بعد از خانه بیرون می دوند و قائمکی به گوشه خیابان می نگرند که زن شاه بلوط فروش ایستاده است.
· و شاهد منظره غیر منتظره ای می شوند.
· پسرکی با موهای آشفته شرمگینانه سر اجاق شاه بلوط ایستاده است.
· پسرک از سرما می لرزد و زن شاه بلوط فروش به جای اینکه او را از سر بساط خویش دور براند، خم شده و ضمن گرم کردن او، نوازشش می کند و ناگهان او را ـ حتی ـ بغل می کند.
· زن شاه بلوط فروش با پسرک حرف هم می زند، ولی بچه ها حرف های او را نمی شنوند.
· آنها به یکدیگر نگاه می کنند و شرمنده می شوند.
· ولی چون کسی نباید به حرف های دیگران قائمکی گوش بدهد، از راه رفته دو باره به خانه برمی گردند.
· لاورا می بیند که زن شاه بلوط فروش چگونه دماغ پسرک را پاک می کند.
· «هووم»، لئو می گوید.
· ناگهان هر سه درمی یابند که زن شاه بلوط فروش را دوست می دارند.
· «اما به او نباید گفت»، تیم با خود می گوید.
· «و گرنه ممکن است عصبانی شود و شاید هم به رگبار شاه بلوط ببندد.»
· اما وقتی به خانه برمی گردند، ماجرا را بی درنگ نقل می کنند.
· «فکر می کنی که مسیحکودک اکنون خوشحال است»، بچه ها می پرسند.
· «آره!»، مادر می گوید.
· «بی شک!»
· بچه ها هم اکنون راضی و خشنودند.
· روی هم رفته، اکنون هر روز زیباتر از روز قبل است.
· شیرینی کریسمس هوای خانه را معطر کرده است، از رادیو موسیقی کریسمس پخش می شود و همه چیز لبریز از انتظار است.
· بچه ها اکنون ترجیح می دهند که در خانه بمانند.
· «فقط چند روز تا کریسمس مانده است!»، لاورا به جیپی ـ گربه نره ـ می گوید.
· لئو و تیم از پنجره به بیرون می نگرند.
· «همه جا ساکت و بی سرو صدا ست!
· مردم چه کار می کنند؟»، بچه ها از مادر می پرسند.
· مادر ستاره هائی از کاغذهای طلائی درست می کند.
· «کسی که اکنون در بیرون نباشد، در اتاق گرم نشسته است»، مادر جواب می دهد.
· «تا عصر چیزی نمانده است»، بابا که مشغول خواندن روزنامه است، می گوید.
· «همه اتاق گرم دارند»، تیم می گوید.
· «مگر نه؟»
· «آره، غیر از تهیدستان و بی کسان، همه اتاق گرم دارند»، مادر می گوید.
· «چنین نباید باشد!»، بچه ها هر سه با هم حیرت زده می گویند.
· «از این رو ست که ایام کریسمس، ایام درهای باز است»، بابا توضیح می دهد و روزنامه را به کنار می نهد.
· بچه ها ـ بی درنگ ـ پا می شوند و در خانه را باز می گذارند.
· باد سرد به خانه یورش می آورد و همه ستاره های طلائی کاغذین را از جا می کند.
· «آخ!»، مادر داد می زند.
· «در خانه را ببندید!»، بابا می گوید.
· «تو اما همین الان گفتی که ایام کریسمس، ایام درهای باز است»، لئو می گوید.
· بابا به او باید حق بدهد.
· «بهتر است که ما لباس گرم بپوشیم»، مادر پیشنهاد می کند.
· آنگاه همه لباس گرم می پوشند.
· حتی گربه نره ـ جیپی ـ کلاه پشمی به سر می کشد.
· «بیائید!»، لاورا تهیدستان و بی کسان را فرامی خواند.
· اما جز باد کسی وارد خانه نمی شود.
· «من فکر می کنم»، مادر می گوید.
· «در محله ما تهیدست و بی کس وجود ندارد.»
· پاهای او از سرما یخ زده اند.
· «بهتر است که صبر کنیم!»، تیم می گوید و عطسه می کند.
· ناگهان کسی جلوی در می ایستد.
· پاسبان چهار راه خیابان است.
· «تو تهیدست و بی کسی؟»، بچه ها می پرسند.
· «نه!»، پاسبان جواب می دهد.
· «اما خدا را شکر که در خانه شما باز است.
· من باید خودم را قدری گرم کنم!»
· او دست ها یش را به هم می مالد و کنار بخاری می نشیند.
· «چه خبر تازه در شهر!»، تیم می پرسد.
· «به زودی کریسمس فرا می رسد»، پاسبان می گوید.
· «من موی فرشته ای را دیده ام که از آسمان به زمین می آمد.»
· لحظه ای بعد پسرک روزنامه فروش وارد اتاق می شود.
· «برررر»، پسرک روزنامه فروش می گوید.
· «هوا خیلی سرد است.»
· «تو تهیدست و بی کسی؟»، بچه ها می پرسند.
· «نه!»، پسرک روزنامه فروش جواب می دهد.
· «تهیدست و بی کس نیستم، اما چه خوب که در خانه شما باز بود.
· من باید خودم را قدری گرم کنم.»
· او هم کنار آنها در دور بخاری می نشیند.
· «در شهر چه خبر تازه هست؟»، لاورا می پرسد.
· «به زودی کریسمس از راه فرا می رسد»، پسرک روزنامه فروش می گوید.
· «ستاره ای را در آن سوی بام ها دیده ام.»
· آنها دقیقه ای چند بی کلامی دور هم می نشینند.
· بعد زن گلفروش می آید.
· «تو تهیدست و بی کسی؟»، بچه ها می پرسند.
· «خدا نکناد!»، زن گلفروش خنده کنان می گوید.
· «من فقط انگشتان پاهایم یخ زده اند.
· چه خوب، که در خانه شما باز است.»
· او هم دم بخاری می نشیند و لئو می پرسد که در شهر چه خبر است.
· «به زودی کریسمس از راه فرا می رسد»، زن گلفروش می گوید.
· « باد شبانه از موسیقی سرشار است.»
· بخاری در خروش است، شمع ها در تاج ادونت با شعله های لرزان می سوزند و بیرون از خانه تاریکی فرمانروا ست.
· آنگاه هیئت غول آسائی با احتیاط جلوی در ظاهر می شود، سگ پشمالوی بزرگی است.
· «این دیگر نباید وارد اتاق شود»، مادر می گوید.
· «پاهایش کثیف اند!»
· گربه نره ـ جیپی ـ هم مخالف ورود او ست و چنگ و دندان نشان می دهد.
· بچه ها اما نظر دیگری دارند.
· «اگرچه آن انسان نیست، اما...»، لاورا می گوید.
· «او تهیدست و بی کس است»، تیم جمله لاورا را تکمیل می کند.
· «مگر نمی بینید؟»، لئو می پرسد.
· بقیه سگ را نگاه می کنند و به بچه ها حق می دهند.
· «خوب، چه می شود کرد!»، مادر و بابا می گویند.
· دم بخاری قدری جا به جا می شوند و برای سگ تازه وارد جا باز می کنند.
· مدتی طولانی همین جوری می نشینند.
· دیری است که سگ پشمالو خفته است.
· گربه نره ـ جیپی ـ هم پاهایش را جمع کرده و خوابیده است.
· سگ و گربه کنار هم خفته اند و هماهنگ با هم نفس می کشند.
· آدم ها می خندند.
· بعد پلک چشمان آنها هم سنگین می شود و روی هم می افتد.
· بعد از مدتی، وقتی که زن گلفروش بیدار می شود، سگ پشمالو را با خود می برد و برای مدتی طولانی نگهش می دارد.
پایان