
برگردان میم حجری
4
از صبح تا شام، کلاه سیاه حصیری به سرها در کشتارگاه ها موعظه می کنند.
اما شامگاهان متوجه می شوند که موعظه شان بی ثمر بوده است.
جلوی کارخانجات گوشت لنوکس
• کارگری:
• ظاهرا در بازار گوشت دوباره جا به جائی های بزرگی صورت می گیرند.
• تا این وضع عوض شود، ما هم باید با گرسنگی وسرما سر کنیم.
• کارگر دیگر:
• چراغ کارخانه روشن است.
• سودهای حاصله را دارند محاسبه می کنند.
کلاه سیاه حصیری به سرها می آیند.
پلاکاتی آویزان می کنند که رویش نوشته شده:
«محل خواب: 20 سنت!»
«با قهوه 30 سنت!»
پلاکاتی آویزان می کنند که رویش نوشته شده:
«محل خواب: 20 سنت!»
«با قهوه 30 سنت!»
• کلاه سیاه حصیری به سرها می خوانند:
• هشدار، هشدار!
• می بینیمت مرد، که فرو می روی
• فریادت را می شنویم که یاری می خواهی
• می بینیمت زن، که دست تکان می دهی.
• ماشین ها را از حرکت بازدارید، رفت و آمدها را قطع کنید!
• شجاع باشید، ای فرو روندگان، ما می آییم، بنگرید!
• تو، ای فرو رونده
• ببین ما را
• ما را ببین ، برادر، پیش از آنکه فرو روی!
• ما برایت غذا آورده ایم
• فراموش نکرده ایم
• که تو همچنان و هنوز در خیابان ایستاده ای.
• نگو که بی فایده و بیهوده است!
• چرا که اکنون وضع عوض خواهد شد
• بیداد این جهان نمی تواند پایدار باشد
• اگر همه دوشادوش ما به پیش روند
• بی خیال باشید و به یاری بشتابید.
• ما با توپ و تانک به پیش می تازیم
• با هواپیماها نیز
• با ناوهای جنگی در دریاها نیز
• تا برای تو برادر، کاسه آشی تسخیر کنیم.
• چرا که شما بینوایان
• ارتش بزرگی هستید!
• از این رو ست که اکنون همه باید به شما یاری کنند!
• قدم، رو!
• سرها، بالا!
• پیش به سوی سلاح!
• شجاع باشید، ای فرو روندگان!
• ما می آییم، ببینید!
کلاه سیاه حصیری به سرها آوازخوانان مفاتیح الجنان شان را پخش می کنند:
«شعار جنگی می دهند»
قاشق و کاسه و آش پخش می کنند.
کارگران می گویند: «ممنون» و به سخنان یوهانا گوش می دهند.
«شعار جنگی می دهند»
قاشق و کاسه و آش پخش می کنند.
کارگران می گویند: «ممنون» و به سخنان یوهانا گوش می دهند.
• یوهانا:
• ما سربازان خدای مهربانیم
• به دلیل کلاه های مان، ما را کلاه سیاه حصیری به سر می نامند
• ما با طبل و پرچم می رویم به هر آنجا که نا آرامی حاکم است، به هر آنجا که خطر قهر و خشونت نطفه می بندد، تا خدا را به یاد کسانی بیاوریم که فراموش کرده اند و ارواح شان را به اندام شان بر گردانیم.
• ما خود را سرباز می نامیم
• زیرا که ما ارتش خدائیم و در راه خویش بر ضد جنایت و ذلت می رزمیم، بر ضد قدرت هائی که ما را فرو می کشند به پائین.
یوهانا خودش نیز به پخش آش می پردازد!
• حالا، اما آش داغ را نوش جان کنید، تا همه چیز بلافاصله طور دیگر نمودار شود.
• اما ضمن خوردن، قدری باندیشید به آنکه آش داغ را هدیه تان کرده است!
• و وقتی که می اندیشید، در می یابید که راه حل قضایا خود او ست:
• به عقبی بگروید و نه به دنیا!
• در عقبی جای خوبی بجویید و نه در دنیا!
• در عقبی اولین بودن بخواهید و نه در دنیا!
• حالا می بینید که دل بستن به سعادت دنیوی چه بی پایه بود!
• حالا می بینید که دل بستن به سعادت دنیوی چه بیهوده بود!
• ذلت به باران می ماند که می بارد، بی که کسی بسازد.
• بلی!
• منشاء ذلت شما کدام است؟
• کارگری:
• لنوکس و شرکاء!
• یوهانا:
• آقای لنوکس، شاید حالا غمش از شما افزونتر است.
• شما چه ضرر کرده اید؟
• هیچ.
• ولی ضرر او به میلیون ها سر می زند!
• کارگری:
• آش خوبی است، از چربی درش خبری نیست، ولی نه در آب صرفه جوئی شده و نه در حرارت.
• کارگری دیگر:
• خفه شوید، ای لذت دنیوی جویان!
• به مواعظ اخروی گوش بسپارید!
• و گرنه از آش آبکی هم خبری نخواهد بود.
• یوهانا:
• ساکت باشید، دوستان عزیز!
• چرا شما فقیرید؟
• کارگر اولی:
• تو بگو، چرا ما فقیریم!
• یوهانا:
• من به شما می گویم:
• شما فقیرید، نه به این دلیل که خدا ثروت نصیب تان نکرده.
• چون خدا ثروت را نصیب هر کس و ناکس نمی کند.
• شما فقیرید برای اینکه به قدرت الهی تره خرد نمی کنید.
• به این دلیل است که شما فقیرید.
• این لذات حقیر دنیوی، که شما در مد نظر دارید، این خور و خواب و مسکن و سینما، لذات حقیر دنیوی اند.
• کلام خدا اما لذت ظریفتر، درونی تر و بی غل و غش تری است.
• شما شاید به چیزی شیرین تر از خامه نمی توانید باندیشید.
• کلام خدا اما بمراتب شیرین تر است!
• آه، چه شیرین است، کلام خدا!
• کلام خدا به شیر و عسل می ماند.
• مقربین خدا در کاخ هائی از ارشیده و مرمر می زیند.
• ای سست ایمان ها!
• پرنده های پرنده در فضا هم مسکن ندارند، سوسن های شکفته در مزارع نیز کار ندارند، ولی با این حال، خدا رزق و روزی شان را می رساند، زیرا آنها به مدح و ثنای خدا مشغولند.
• شما همه می خواهید که ترقی کنید.
• اما ترقی به کجا و چه سان؟
• اکنون ما ـ کلاه سیاه حصیری به سرها ـ از شما سؤال ساده ای داریم:
• چه باید آدم داشته باشد تا ترقی کند؟
• کارگر اول:
• یقه آخوندی باید داشت.
• یوهانا:
• نه، نه یقه آخوندی!
• شاید در دنیا برای ترقی به یقه اخوندی نیاز باشد.
• اما برای ترقی در پیش خدا به چیز بیشتری نیاز است.
• به جلال و جبروت تام و تمام نیاز است.
• شما اما از آن بی بهره اید.
• شما یقه لاستیکی هم حتی ندارید، چه برسد به یقه آخوندی!
• زیرا شما انسان درونی خود را بکلی از یاد برده اید.
• شما اما چگونه می خواهید که ترقی کنید و یا با عقل ناقص تان از «ترقی» چه می فهمید؟
• ترقی با توسل به خشونت خشن؟
• مگر نه اینکه خشونت جز تخریب حاصلی نداشته است!
• شما فکر می کنید، اگر روی پاهای عقبی تان بایستید، زمین به بهشت برین بدل خواهد شد.
• من اما به شما می گویم:
• بهشت را چنین نمی سازند.
• بلبشو را، هرج و مرج را چنین می سازند!
ادامه دارد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر