۱۳۹۵ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

فرم (4)


پروفسور دکتر گونتر کروبر
پروفسور دکتر کاملیا وارنکه
برگردان
 شین میم شین

فرم در فلسفه
فرانسیس بیکن


فرانسیس بیکن 
(1561 ـ 1626)
فیلسوف و دولتمرد انگلیسی
مؤسس امپیریسم (تجربه گرائی)  ماتریالیستی

1
·       بنظر فرانسیس بیکن، تعلق فرم به ماده امری جبری و یا ضروری است.

2
·       بنظر او در وحدت میان فرم و محتوا، محتوا نقش تعیین کننده به عهده دارد و فرم، قانون حرکت ماده است.

3
·       اما از انجا که ماتریالیسم مکانیکی قادر به غلبه بر تصور رایج مبتنی بر جدائی حرکت از ماده نبوده، درک وحدت دیالک تیکی فرم و محتوا توسعه بیشتری نمی یابد.

فرم در
ماتریالیسم فرانسه

1
·       اگرچه ماتریالیست های فرانسه، در قرن هجدهم اعلام می کنند که فرم بوسیله ماده تعیین می شود و امری طبیعی برای ماده است (و غیرمادی و غیرقابل درک بودن فرم مطرود دانسته می شود)، علیرغم آن، فرم برای ماده چیزی خارجی و بیگانه با آن تصور می شود.    

2
·       نمایندگان ماتریالیسم مکانیکی، جنبش درونی را تنها شامل حال کل ماده تصور می کنند.
·       ولی نیروی محرکه  چیزهای منفرد را در تلنگر و ضربه و فشار وارد بر آنها می جویند.

3

ژولیان لامتری
(1709 ـ 1751) 
پزشک، فیلسوف
پیگیرترین ماتریالیست عصر روشنگری
آثار:
«قصه های طبیعت روح» (1745)
«انسان بمثابه ماشین» (1747)

·       در این چارچوب است که لامتری، فرم  چیزها را نتیجه فشار بخشی از یک چیز بر بخشی از چیز دیگر می داند و نه نتیجه جنبش درونی آن چیز.

4
·       فقدان اندیشه ی توسعه در ماتریالیسم ماقبل مارکسیستی (یعنی عدم پذیرش این نکته که فرم همبسترهمیشگی محتوا ست)، مانع آن می شود که تغییر پذیری فرم ها پذیرفته شود و نیل به درک عمیقتر دیالک تیک فرم و محتوا امکان ناپذیر گردد.

5
·       در حالیکه فلسفه ماتریالیستی ماقبل مارکسیسم، نقش تعیین کننده را از آن محتوا می داند، فلسفه ایدئالیستی اصل فعال مایشاء بودن فرم را در مقابل محتوا علم می کند.

ادامه دارد.

تعارفات و تحریفات انجمن راه «کارگر» (19)


محمد رضا شالگونی
فیدل کاسترو
کسی که تا آخرین نفس
 به عدالت اجتماعی وفادار ماند

ویرایش و تحلیل از
یدالله سلطان پور

چهار
 در دوران حکومت کاسترو ، هرچند او رهبر بی منازع رژیم بود
و رسماً "إل کوماندانته" (یعنی "فرمانده") نامیده می شد ،
اما برخلاف غالب حزب - دولت های "کمونیستی"،
کیش شخصیت راه نیانداخت
و همیشه زندگی بسیار ساده ای داشت.
همچنین در کوبای کاسترو،
انقلاب فرزندان خود را نخورد و
هیچ یک از رهبران انقلاب توسط کاسترو قلع و قمع نشدند.
لازم است یک بار دیگر یادآوری کنم که
 اشاره به این نکات برای توجیه دیکتاتوری در کوبا نیست و نباید باشد. 

·       این تز رئیس انجمن راه «کارگر» را باید نخست تجزیه و بعد تحلیل کرد:  

1
در دوران حکومت کاسترو ، هرچند او رهبر بی منازع رژیم بود
و رسماً "إل کوماندانته" (یعنی "فرمانده") نامیده می شد ،
اما برخلاف غالب حزب - دولت های "کمونیستی"،
کیش شخصیت راه نیانداخت
و همیشه زندگی بسیار ساده ای داشت.

·       از این جمله رؤسا می توان هم به منشاء تشکیل «کیش شخصیت» در کشوری از دید آنها و هم به «تعریف» آنها از مفهوم «کیش شخصیت» پی برد:

الف


اما کاسترو برخلاف غالب حزب - دولت های "کمونیستی"،
کیش شخصیت راه نیانداخت

·       کیش شخصیت در قاموس رؤسا، به طرز سوبژکتیو (بسته به میل و هوس و هوا و اراده و خواست کسی) راه انداخته می شود.
·       در کوبا کیش شخصیت راه نیفتاده، چون کاسترو نخواسته است.
·       بدین طریق منشاء عینی (اوبژکتیو) تشکیل کیش شخصیت انکار و یا حداقل، فراموش می شود.

·       سؤال ناقابل از رؤسا این است که چرا در هلند و فرانسه و بریتانیای کبیر، کیش شخصیت رواج نیافت؟

·       اما در آلمان و ایتالیا و اسپانیا رواج وسیع یافت؟

·       آیا دلیلش این بود که دوگل و چرچیل و یا ملکه انگلیس دل شان نخواسته که مورد پرستش ملت قرار گیرند؟

ب


اما کاسترو برخلاف غالب حزب - دولت های "کمونیستی"،
کیش شخصیت راه نیانداخت

·       ما بخش هائی از سخنرانی های چرچیل را پس از روی کار آمدن هیتلر و موسولینی ترجمه و منتشر کرده ایم.
·       چرچیل در گردهمائی انجمن ضد سوسیالیستی، ضمن تمجید و تجلیل از هیتلر و موسولینی، هندوانه های هنگفتی زیر بغل ملل آلمان و ایتالیا می چپاند که با سینه زدن زیر علم فاشیسم، شق القمر ضد سوسیالیستی کرده اند.

·       این آیا دال بر آرزوی قلبی چرچیل به تشکیل کیش شخصیت در بریتانیای کبیر نبوده است؟

پ
اما کاسترو برخلاف غالب حزب - دولت های "کمونیستی"،
کیش شخصیت راه نیانداخت
و همیشه زندگی بسیار ساده ای داشت.

·       معیار سوبژکتیو دیگر کیش شخصیت و تشکیل کیش شخصیت، از دید رئیس انجمن راه «کارگر»، نه زندگی ساده، بلکه زندگی مرفه است.

·       اگر کاسترو، زندگی مرفهی می داشت، این از دید رؤسا دال بر آن می بود که او خواهان کیش شخصیت بوده است.

·       حالا باید پرسید آیا دوگل و یا چرچیل، زندگی مرفه نداشته اند؟

·       پس چرا کیش شخصیت در فرانسه و بریتانیای کبیر تشکیل نشده است؟

·       فرانسه و بریتانیای کبیری که سرکرده های جهان بوده اند.

·       بریتانیای کبیری که آفتاب در قلمرو هژمونی اش غروب نمی کرده است.

ت
اما کاسترو برخلاف غالب حزب - دولت های "کمونیستی"،
کیش شخصیت راه نیانداخت
و همیشه زندگی بسیار ساده ای داشت.

·       سؤال دیگر از رئیس انجمن راه «کارگر» این است که آیا ملت فرانسه و هلند و بریتانیای کبیر اصلا تن به کیش شخصیت می دادند؟

·       اگر نمی دادند و عملا هم نداده اند، دلیل و یا دلایلش چیست؟

2
همچنین در کوبای کاسترو،
انقلاب فرزندان خود را نخورد  

·       این هم یکی دیگر از نشانه های کیش شخصیت است؟

·       اگر انقلاب کوبا فرزندان خود را می خورد، کیش شخصیت تشکیل می شد؟

·       رئیس انجمن راه «کارگر» مطمئن است که انقلاب کوبا بخشی از فرزندانش را نخورده است؟

·       رؤسا اصلا عخبار رسانه های امپریالیستی را گوش نمی دهند؟

·       تلویزیون های ممالک امپریالیستی را اصلا تماشا نمی کنند؟

·       رؤسا اصلا نشنیده اند که چه گوارا به بخشی از چریک ها مسئولیت هائی در نقاطی از کوبا داده است که آب شان گوارا بوده است؟

·       رؤسا اصلا نمی دانند که تعدادی از اپوزیسیون ضد انقلابی کنونی در کوبا از چریک های همرزم کاسترو و چه گوارا بوده اند و خاطرات تلخ از طرز رفتار رهبری حزب کمونیست کوبا با خود نقل می کنند؟

·       از کلمات قصار حضرات، کمونیست نبودن و فیدلیست بودن است.

3
همچنین در کوبای کاسترو،
انقلاب فرزندان خود را نخورد  

·       سؤال دیگر این است که چرا انقلابات اجتماعی فرزندان خود را می خورند؟

·       دلیل این پدیده هم سوبژکتیو است؟

4
همچنین در کوبای کاسترو،
انقلاب فرزندان خود را نخورد و
هیچ یک از رهبران انقلاب توسط کاسترو قلع و قمع نشدند.

·       رهبران انقلاب کوبا که زمام امور را به دست گرفته اند و کسانی را که می توانستند به قلع و قمع شان بپردازند، پیشاپیش خنثی کرده اند.

·       رؤسا اگر عخبار رسانه های امپریالیستی را بشنوند، بهتر به این مسائل پی می برند.

·       شکوه و شکایت و تأسف و دریغ مأمورین سیا و مجانین مافیا از سازمان اطلاعاتی و امنیتی آهنین انقلاب رهائی بخش کوبا ست.

·       انقلابیون کوبا به احتمال قوی در خود ایالات متحده امریکا فعال بوده اند و تعدادی از آنها لو رفته اند و دستگیر شده اند.
·       اینکه توطئه های امپریالیسم در زمینه ی ترور کاسترو ناکام مانده اند، به همین دلیل هم بوده است.

·       در فیلمی که اخیرا راجع به دوست دختر امریکائی فیدل پخش شد، فیدل به او که قرص هائی از مافیا گرفته بود تا در لیوان شرابش بیندازد، با اطمینان خاطر می گوید:
·       «رفته بودی پیش سیا و مافیا؟
·       کسی نمی تواند مرا ترور کند.»

·       این حاکی از هشیاری حزب کمونیست کوبا ست.

5
اما برخلاف غالب حزب - دولت های "کمونیستی"،
کیش شخصیت راه نیانداخت

·       رئیس انجمن راه «کارگر»، چنان وانمود می کند که انگار رهبران اغلب کشورهای سوسیالیستی، کیش شخصیت راه انداخته اند.
·       اتحاد شوروی و جمهوری خلق چین در مبارزه دشوار بر ضد فاشیسم، میلیتاریسم و امپریالیسم، گاهی مجبور به اتخاذ تصمیمات معینی شده اند که بوی توتالیتاریسم و کیش شخصیت داده اند.

·       رؤسا عاجز از تعریف  مفاهیم فلسفی اند و اصلا نمی دانند که دیکتاتوری، دموکراسی، کیش شخصیت یعنی چه.
·       به همین دلیل می نویسند:

لازم است یک بار دیگر یادآوری کنم که
 اشاره به این نکات
 برای توجیه دیکتاتوری در کوبا نیست
و نباید باشد. 

·       ما به سبب قلت وقت، جفنگیات رهبران چپ قلابی عیران را نمی خوانیم.
·       ظاهرا دیگر مدعیان چپ آنتی کمونیستی هم بسان رئیس انجمن راه «کارگر»، فیدل کاسترو را دیکتاتور قلمداد کرده اند.

·       اینها اصلا معنی  مفاهیم فلسفی را نمی دانند.

·       از دید کلاسیک های مارکسیسم ـ لنینیسم، هر دولتی ماهیتا دیکتاتوری طبقه و یا طبقاتی  بر طبقات اجتماعی دیگر است.

·       دیکتاتوری پرولتاریا اما دموکراسی نوین است.
·       برای اینکه توده اهرم های قدرت را در دست دارد و نه اقلیت انگل و استثمارگر.

·       مراجعه کنید به  دیکتاتوری پرولتاریا در تارنمای دایرة المعارف روشنگری  


ادامه دارد.

سیری در شعری از حمید مصدق (8)


زیر خاکستر
تحلیلی از
شین میم شین 

زير خاكستر ذهنم باقي است
آتشي سركش و سوزنده، هنوز

يادگاري است ز عشقي سوزان
كه بود گرم و فروزنده، هنوز

·       سؤال این بود که عشق مورد نظر حمید مصدق چیست؟ 

·       برای پاسخ به این پرسش باید این بند آغازین شعر او را نخست تجزیه و بعد تحلیل کنیم.
·       تا خدای ناکرده دچار خیالبافی و قضاوت سوبژکتیو (دلبخواهی) نشویم و دست به عوامفریبی نزنیم:

1
زير خاكستر ذهنم باقي است

·       حمید مصدق در این مصراع شعر، از سوختن ذهن خویش و خاکستر گشتن آن، گزارش می دهد.
·       اگر منظور شاعر از ذهن، مغز باشد، می توان گفت که او از آتش گرفتن مغز و خاکستر گشتنش گزارش می دهد.
·       گزارش آدم سوخته مغز از سوختن و خاکستر گشتن مغز خود سؤال حیرت انگیز بزرگی است.

·       اکنون باید به این سؤال، جوابی بیابیم که چرا و چگونه ذهن شاعر آتش گرفته و خاکستر گشته است؟  

2
زير خاكستر ذهنم باقي است
آتشي سركش و سوزنده، هنوز

·       حمید مصدق در مصراع دوم این بیت، از آتش سرکش و فروزنده در زیر خاکستر ذهنش گزارش می دهد.
·       این بدان معنی است که ذهن شاعر، به تمامی مبدل به خاکستر نگشته است.
·       بخشی از ذهن شاعر، کماکان در زیر خاکستر می سوزد و می فروزد.
·       این بدان معنی است که آتش در خاکستر ذهن شاعر کماکان زنده است.  

3
زير خاكستر ذهنم باقي است
آتشي سركش و سوزنده، هنوز
يادگاري است ز عشقي سوزان

·       آتش سرکش و فروزنده در زیر خاکستر ذهن شاعر، یادگار عشق سوزانی است.

·       شاعر اکنون به سؤال ما جواب می دهد:
·       عشق، ذهن شاعر را به آتش کشیده است و خاکستر کرده است.
·       خاکستری که در زیرش، آتش سرکش و فروزنده ای کماکان می سوزد.
·       حالا معلوم می شود که عشق در قاموس مصدق، چیزی از جنس آتش افروزان است.

4
زير خاكستر ذهنم باقي است
آتشي سركش و سوزنده، هنوز

يادگاري است ز عشقي سوزان
كه بود گرم و فروزنده، هنوز

·       از مصراع آخر این دو بیت شعر معلوم می شود که در زیر خاکستر ذهن شاعر نه فقط آتش سرکش و فروزنده ای می سوزد، بلکه عشق آتش افروز هم در کنار آتش خوابش برده که نه تنها گرم است، بلکه بسان آتش زیر خاکستر فروزنده است.

·       منظور مصدق این است که در اعماق ذهنش، عشقی بسان آتش سرکش و روشنی بخشی همچنان و هنوز باقی است.

·       سؤال اما این بود که این عشق بالاخره چیست؟  

5
عشقي آنگونه كه بنيان مرا
سوخت از ريشه و خاكستر كرد
غرق در حیرتم از اینکه چرا
مانده ام زنده، هنوز!

·       معنی تحت اللفظی:
·       این عشق بنیان مرا به آتش کشید و به طرز ریشه ای سوخت و خاکستر کرد.
·       حیرتم از این است که هنوز زنده ام.

·       عشق آتش افروز کذائی، فقط ذهن و یا مغز شاعر را به آتش نکشیده، بلکه بنیاد او را به طرز بنیادی به آتش کشیده و خاکستر کرده است.

·       حیرت شاعر بی مغز و بی بنیاد، از این است که هنوز نمرده است و زنده است.

6

گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم:
«آن که جانم را سوخت،
یاد می آرد از این بنده هنوز؟»

·       معنی تحت اللفظی:
·       هر از گاهی دلم می گیرد و از خود می پرسم:
·       «آنکه جانم را سوخت، آیا از بنده یادی می کند؟»

·       اکنون معلوم می شود که عشق کذائی نه تنها ذهن و بنیاد شاعر را به آتش کشیده و خاکستر کرده، بلکه حساب جانش را هم درجا رسیده است.

·       عشق بدین طریق، چیزی شبیه به چنگیز نهنگ و تیمور لنگ نمودار می گردد.
·       هنری که عشق مصدق دارد، تخریب رادیکال ذهن و بنیاد و جان شاعر است.

·       این هنوز چیزی نیست.
·       چیز این است که شاعر، عشق وحشی و ویرانگر را آنتروپومورفیزه می کند.
·       یعنی در هیئت انسانی تصور و تصویر می کند.

·       این هم هنوز چیزی نیست.
·       چیز این است که عشق وحشی مغولیستی و تاتاریستی، حافظه و مغز اندیشنده هم دارد.
·       به همین دلیل شاعر از خود می پرسد که یادی هم ازبنده اش می کند و یا به کلی فراموشش کرده است.

7
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم:
«آن که جانم را سوخت،
یاد می آرد از این بنده هنوز؟»

·       این هم هنوز چیزی نیست.
·       چیز این است که رابطه شاعر با عشق مغولیستی ـ تاتاریستی، رابطه بنده با ارباب بنده دار است.

·       البته منظور شاعر از واژه بنده، حتما همان منظور شیخ و خواجه شیراز از بنده نیست.

·       شاید جبر منطقی شعر، بنده را به شاعر تحمیل کرده است تا قافیه زنده و بنده جور در آید.
·       عیرانی ها معرکه اند.
·       وقتی می خواهند محبتی به کسی بکنند، می گویند:
·       نوکرتیم.
·       چاکرتیم.
·       خاک زیر پایتیم.
·       بنده ی مخلصتیم.
·       غلامتیم.
8
سخت جانی را بین
که نمردم از هجر
مرگ صد بار بِه از
بی تو بودن باشد !

·       معنی تحت اللفظی:
·       من شاعر سخت جانی هستم که از دوری تو، نمرده ام.
·       چون مردن صدبار دشوارتر از بی تو بودن است.

·       جل الخالق:
·       عشق که ذهن و جان و بنیاد شاعر را به آتش کشیده و خاکستر کرده، برای شاعر حیاتی ترین و ضروری ترین چیز زندگی است.
·       دوری از عشق در قاموس شاعر عشقگرا صدبار بدتر از مرگ است.

·       آدم بی اختیار یاد مشد احمد شاملو می افتد که عشق را خواهر مرگ تصور می کند و ضمنا آن را خروشان تر از طبل می سازد:  

من عشق را سرودی کردم
پُرطبل ‌تر ز مرگ

·       شق القمر به همین می گویند.

·       اما این عشق بالاخره چیست که جز تخریب فونکسیون و جز مرگ همشیره ای ندارد؟  

9
گفتم:
«از عشق تو من خواهم مُرد
چون نمردم، هستم
پیش چشمان تو شرمنده، هنوز.»

·       معنی تحت اللفظی:
·       به تو گفته بودم که از عشق تو خواهم مرد.
·       ولی از آنجا که هنوز نمرده ام، پیش چشمان تو احساس شرمندگی می کنم.

·       کسی که مدعی جزغاله شدن جان و ذهن و بنیان خویش است، بی کمترین دغدغه خاطری از زنده بودن کماکان خود گزارش می دهد و بدتر از آن نه از دروغ های خویش پیش چشمان خواننده شعرش، بلکه پیش چشمان عشق کذائی، احساس شرمندگی می کند.

·       وقتی گفته می شود که شعر بهترین وسیله برای تخریب خانه خرد خلایق است، به همین دلایل است.

·       خواننده با خواندن اشعار شعرای عجق ـ وجق، نه خردمندتر، نه خردگرا تر، بلکه خرتر و خردستیزتر می شود.

ادامه دارد.