۱۳۹۰ آذر ۸, سه‌شنبه

طبقه حاکمه به چه معنی است؟ (1)

پروفسور دکتر هانس یورگن کریمانسکی (1935)
جامعه شناس آلمانی
پروفسور جامعه شناسی در دانشگاه مونستر آلمان
اثار:
متد اوتوپیکی (1963)
بحران دموکراسی (1997)
چویان ها و گرگ ها (پول و قدرت جهانی چگونه بوسیله نخبگان تصاحب می شود؟) (2004)
اتحادیه اروپا به کی تعلق دارد؟ (فقر و ثروت در حال حاضر) (2007)
مبارزه بی سر و صدای طبقاتی از بالا (ساختارهای ثروت و اکتورهای ثروت) (2007)

هانس یورگن کریمانسکی
برگردان یدالله سلطان پور
سرچشمه:
مجله نوسازی مارکسیستی
http://archiv.zme-net.de


1
مفهوم طبقه حاکمه

• با مفهوم طبقه حاکمه، پدیده دیرین حاکمیت به سرنوشت مفهوم طبقه اتصال می یابد.
• بکمک این مفهوم، حاکمیت به مثابه حاکمیت طبقاتی تدقیق می شود و یا در قالب تنگتری ریخته می شود.

• مفهوم طبقه حاکمه در عین حال، حاوی محتوای غنی تر و متفاوت تری از محتوای مفهوم طبقه سرمایه داران (کاپیتالیست ها) می گردد.

• مفهوم طبقه حاکمه می تواند در مرحله پست مدرنیستی سرمایه داری نیز اعتبار داشته باشد که مشخصه اش گذار از حاکمیت اقتصادی به حاکمیت فرهنگی و برعکس است.
• مفهوم طبقه حاکمه ـ بویژه در کشورهای انگلوساکسون ـ اغلب مترادف با مفهوم نخبگان قدرت ـ و نه نخبگان ـ بکار برده می شود.


کارل اشمیت (1888ـ 1985)
حقوقدان دولتی و فیلسوف سیاسی آلمانی
ماورای ارتجاعی
از کارگزاران رایش سوم
زمینه ساز روحی برای ناسیونال ـ سوسیالیسم
مؤلف آثار بیشمار
مشاور حقوقی بسیاری از فاشیست های اروپا

• جمله کارل اشمیت نیز حاوی همین معنی است:
• «نخبگان به کسانی اطلاق می شود که کسی جرئت نگارش جامعه شناسی شان را ندارد.»
• (کارل اشمیت، 1995، ص 147)

• با مفهوم طبقه حاکمه، جنبش تاریخی وارد بازی حاکمیت می شود و بدین طریق، طبقه کارگر نیز می تواند طبقه حاکمه آتی تلقی شود:
• « پرولتاریا قدرت سیاسی خود را بکار خواهد گرفت، برای خلع ید از بورژوازی و تمرکز سرمایه و ابزار تولید در دست دولت پرولتاریای سازمان یافته، بمثابه طبقهً حاکمه و تکثیر حتی الامکان سریع نیروهای مولده.»
• (مانیفست حزب کمونیستی، کلیات مارکس و انگلس، جلد 4، ص 471)

• مشخصات طبقاتی و وحدت طبقاتی امکانات حاکمیت را وسعت می بخشند:
• «طبقه حاکمه هرچه بیشتر بتواند مهمترین افراد طبقه تحت سلطه را جلب خود کند، به همان اندازه مستحکمتر و خطرناکتر می گردد.»
• (کلیات مارکس و انگلس، جلد 25، ص 614)

قرآن تربورن (1941)
جامعه شناس معروف جهان از سوئد
پروفسوری دانشگاه های بیشماری در همه قاره های جهان
آثار:
انتقاد از مکتب فرانکفورت (1970)
علم ـ طبقه ـ جامعه (1976)
طبقه حاکمه اگر حاکم شود، چه می کند؟ (1980)
آسیا و اروپا در گلوبالیزاسیون (2005)
نابرابری در جهان (2006)
از مارکسیسم تا پسامارکسیسم (2009)
جهان ـ راهنمائی برای مبتدیان (2010)

• در تئوری های مربوط به طبقه حاکمه، تحلیل کردوکار عام
طبقه حاکمه، توسعه نیافته باقی مانده است، فقط به تحلیل کردوکار اقتصادی طبقه سرمایه داران بسنده شده است.
• (قرآن تربورن، «طبقه حاکمه اگر حاکم شود، چه می کند؟»، 1978)

• این حقیقت امر به این دلیل است که نزدیک شدن امپیریکی (تجربی) به کردوکار حاکمیت ـ صریحا ـ در انحصار حاکمان باقی می ماند.
• «دانش» طبقات تحت سلطه نسبت به «حاکمیت» با توجه به تأثیرات حاصله، اگرچه مشخص (کنکرت) است، ولی با توجه به عمل و رفتار طبقه حاکمه بیشتر مجرد (انتزاعی) می ماند.

• مراجعه کنید به دیالک تیک مجرد ـ مشخص

• این گرایش به تجرید و یا سوبژکت زدائی در بسیاری از تئوری های فرمولبندی شده «در راستای منافع طبقات تحت سلطه» نیز به چشم می خورد.

«ارتقا از مجرد به مشخص» می تواند مترادف با انقلاب باشد!

ادامه دارد

چاله ها و چالش ها (60)

تولدی دیگر
اثری از گوستاو یونگ


مسعود دلیجانی
سرچشمه:

از من تا انسان

• هرگز

• شعله ای نبوده ام
• بر نوکِ فسفری ِ
• پاره خطی چوبین،
• "بین دو بی نهایت"
• که از جرقه ای شعله برکشم
• و از نسیمی خموش.

• و هرگز
• معلق نبوده ام
• به بود و نبود
• چون شراره ای
• که می جهد و می میرد،
• "بین دو هیچ"
• که از بوسه ای زاده شوم
• و در خاک، خاک.

*****
• آتشی بوده ام
• گدازان،
• با زبانه هایی
• خیزنده و کاهنده
• کاهنده و میرنده
• میرنده و زاینده
• زاینده و اوج گیرنده

• که تمامیِ حجمِ زمانِ سپری را
• از یاخته هایِ دوردستِ زمین
• تا هم اکنون
• که عاشقانه بر رویت لبخند می زنم
• در گرمایِ رنگینِ شعله هایم می بینی.

• و شراره های رؤیا را نیز
• که پرتاب می شوند
• تا انتهایِ آینده.

• من تمامیِ تاریخ بوده ام
• از ابتدا تا انتهایِ هستی.

• اما هرگز
• نه از هیچ آغازیده ام
• نه در هیچ تمام.

• و همواره، ابدیتِ سیالِ در رگانم را
• گریسته ام
• خندیده ام
• فریاد برکشیده ام
• بوسیده ام
• و لحظه لحظه ی با تو بودن را نیز
• حتی اگر در مُغاک خاک
• به آرامی بخُسبم

• چرا که مرگ
• خستگی مفرط در تراکم زمان را
• غمگنانه می رباید
• "و تولد خستگی نمی شناسد."

2
مسعود دلیجانی

• واقعیت این است که شناخت حسی راهش را از شناخت منطقی جدا می کند.
• نه به این معنا که رو در روی هم قرار گیرند، بلکه به این معنا که هر یک وظیفه خود را بر دوش می کشند و در نهایت باعث ارتقا وتکمیل یکدگر می شوند.
• دقیقا کاری که هم اکنون دارد صورت می گیرد:
• شعر با زبان خاص خود و با الهام از فلسفه مارکسیستی ـ لنینیستی، دیالکتیک را به تصویر می کشد.
• یعنی به کمک فلسفه می شتابد و فلسفه به درک هر چه عمیقتر شعر کمک می کند و برعکس.
• (قانون دیالک تیکی موسوم به تاثیر متقابل)
• از نگاه ژرف تان به وجد می آیم و انتقادات تان را به جان خریدارم.
• با مهر

3
ربابه

• خیلی ممنون از ملاحظه مزاحم ها
• بگذارید، بحث در باره انواع شناخت را به فرصتی دیگر بگذاریم.

• بنظر من، هدف از بحث نه پذیرش دربست نظری است و نه به جان خریدن انتقادی.

• اصولا انتقادی به معنی واقعی کلمه در میان نیست.

• من چنین احساسی را هرگز نداشته ام.

• من فقط در مقابل تأثیرات وارده بر خویش واکنش نشان می دهم:

• پس از مطالعه و یا شنیدن هر حکم به تأمل درباره آن می پردازم.

• هدف از بحث هماندیشی است.

• هدف از بحث، طلب یاری است، برای یاری رسانی ـ به قول نیما و سیاوش کسرائی.
• هدف از بحث، رخنه هرچه بیشتر در ذات چیزها و پدیده ها ست، برای نیل به کشف حقیقت درمانده در غل و زنجیر در اعماق و در ظلمات:
• حقیقتی که خود دیالک تیکی از مطلق و نسبی است.

• من حتی خودم نظر خودم را دربست نمی پذیرم و اگر مطلبی را بار دیگر مورد بررسی قرار دهم، یا باید آن را دور باندازم و یا در بهترین حالت، آن را مورد تجدید نظر قرار دهم.
• پذیرش نظر کسی و اعلام آن کمکی به امر پیشرفت اجتماعی نمی کند.
• واقعیت عینی که در مقوله ماده تبیین می یابد، همانطور که خود بهتر می دانید، لایتناهی است.
• هر انعکاسی ضمن اینکه حاوی گشتاوری از مطلق است و درست است، خواه و ناخواه نارسا، ناقص و نسبی است:
• هر انعکاسی دیالک تیکی از حقیقت مطلق و حقیقت نسبی است.

• شناخت چیزها از سوی دیگر، با پرسپکتیو شناسنده در رابطه است.
• ایستادن در بالکن آپارتمانی هشت طبقه و ورانداز کردن خانه ای در دیدرس، با ایستادن در بالکن خانه ای سه طبقه و ورانداز کردن همان خانه واقع در دیدرس، انعکاس واحدی را عرضه نمی کنند، چه برسد به اینکه قدم رنجه کنیم و خانه مربوطه را دور زنیم و احیانا وارد آن شویم.
• شما می توانید حکمی ـ مثلا «هر آن کس که دندان دهد، نان دهد» ـ را از پرسپکتیو طبقاتی و معرفتی ـ نظری خود حلاجی کنید، بعد حلاجی همان حکم را از دوست نزدیک تان بخواهید و نتیجه هر دو را مورد مقایسه قرار دهید:
• او بیشک از پرسپکتیوی دیگر تحلیلی دیگر عرضه خواهد کرد و چه بسا به تکمیل و یا تصحیح نظر شما کمک خواهد کرد.

• حرف آخر هرگز زده نمی شود و نمی تواند زده شود.


• لایتناهیت ماده همین جا خود را نشان می دهد:
• میلیون ها دیالک تیک در یکدیگر نفوذ می کنند، از یکی به دیگری ره باز می شود و چهره ای دیگر و دلرباتر از حقیقت قضایا آشکار می گردد.

• بهترین اوبژکت برای تمرین تفکر مفهومی آثار سعدی است.
• حکایتی از سعدی را بررسی کنید، تا به منظور من پی ببرید.
• هر بار که شما به همان حکایت برگردید، حقایقی دیگری کشف خواهید کرد که قبلا به فکرتان نرسیده اند.
• برای اینکه قبلا شناخت افزار مربوطه را و مفاهیم مربوطه را در حکایت مورد نظر کشف نکرده بودید و به خدمت نگرفته بودید.
• دشواری دیگر شناخت اینجا ست که ماده (واقعیت لایتناهی عینی) ساکن و ثابت نیست تا تحلیلی همیشه همان از آن بتوان بدست داد.

• ما را چاره ای جز همکاری و هماندیشی نیست.
• من و توئی اصولا در میان نیست.
• تنها بت پرستیدنی حقیقت است و بس.
• ببخشید.
4
مسعود دلیجانی

• در نظرتان دقیق شدم و توضیحات خودم را در مورد "تولد" ناکافی دانستم.
• اکنون نمی دانم، این شعر گنجایش تغییر را دارد یا نه؟
• و آیا توانایی آن را دارم، اندیشه ام را به چرخش در آورم و گرد خویش چون پیله ای بچرخانم، تا شاید از درون پیله، پروانه ای به پرواز در آید و بار فلسفی انتقاد شما را در آرایش رنگین بال هایش را به نمایش بگذارد.
• در عین حال، در مورد تغییر اساسی و ریشه ای در شعر هنوز تردید دارم.

5
ربابه

• با سلام
• بنظر حریفی در حکم شما تحت عنوان «تولد خستگی نمی شناسد» (در این شعر) همان محتوا و مضمونی نهفته است که در مفهوم «رهروان سرخوشی» در شعر سیاوش تحت عنوان «باور».
• من قبل از پرداختن به توضیح شما باید به چند نکته اشاره کنم:
• در توضیح قبلی شما، نوعی عدم دقت به مفاهیم به چشم می خورد که شاید ساختار (منطق) شعر به شاعر تحمیل می کند و خواننده خوداندیش باید به تفسیر آن دست بزند تا به کنه مطلب پی ببرد.
• شما مفهوم «تولد» را برای مثال با کودک (اوبژکت تولد) یکی گرفته بودید و استدلال شما با توجه به این نوع برخورد بدان، درست بوده است.
• من مفهوم «تولد» را به مثابه روند زایش (در پهنه بمراتب عام تر: از زایش کودک تا پیروزی انقلاب، از تولد اندیشه ها تا تولد گاوآهن از آهن خام و ...) در نظر گرفته بودم.
• منظور حریفی از مفهوم «کلنجار وسواس مند با مفاهیم» نیز همین بوده است، تا هم زبان مشترک یافت شود و فهم منظور یکدیگر ـ بی نیاز از توسل به سوبژکتیویسم (در این مورد توسل به قوه تخیل و فانتزی و تعبیر و تفسیر دلبخواه و تصادفی) ـ تسهیل شود.
• شما کودک را بمثابه بمب واره ای از انرژی و نیرو تصویر کرده اید که به جای خود خیلی زیبا و درست است.
• من تولد را به عنوان نخواستن کودک، مقاومت کودک در مقابل مهاجرت از جهان آشنا و مطلوب در رحم مادر (اختیار) و بایستن (جبر زایش)، دیالک تیک جبر و اختیار که نقش تعیین کننده را جبر به عهده دارد، تعریف کرده بودم.
• اگر بدلیلی اراده کودک (اختیار) غالب آید، روند زایش نقش بر آب می شود و کودک و مادر هر دو می میرند:
• توسعه آنگاه سیر زوال یابنده و ارتجاعی طی می کند، نه بالنده و پیشرونده.
• من متأسفانه از چند و چون شعر ملل اروپائی بی خبرم.
• شاید آنها به سبب وفاداری انضباط مند فراگیر و تمام اجتماعی به مفاهیم و مقوله ها تشتت تبیینی و تفهیمی ما را ندارند.
• من ادبیات احزاب و مدعیان ایرانی را بدشواری می توانم بخوانم و بفهمم.
• شاید خودشان هم حرف دهن شان را نمی فهمند.
• اما در مورد حکم شما مبنی بر اینکه «اکنون نمی دانم این شعر گنجایش تغییر را دارد یا نه؟»

• هراس و دغدغه هم درست در همین نکته است:

• شعر محصول روند معرفتی ـ عاطفی ـ احساسی ـ ادراکی معین و مشخصی است.

• شعر آئینه دیالک تیک اوبژکت و سوبژکت (دیالک تیک موضوع شعر و شاعر) است.

• هر شعری (آنهم بویژه شعر مسعود دلیجانی: من اصلا هدفم هندوانه زیر بغل کسی دادن نیست) ارزش و اعتبار مادی و معنوی فی نفسه و «در خود» خود را دارد.
• شعر را نمی توان و نباید بسان سیبی دندان زد و دوباره در اختیار خواننده قرار داد:
• شعر در این صورت طبیعیت خود را از دست می دهد و تصنعی می گردد.
• هر شعری یکبار سروده می شود و با حسن و عیبش شرایط اوبژکتیف و سوبژکتیف را (مثلا جامعه و شاعر را، سطح توسعه نیروهای مولده را و شعور متناسب با آن افراد را که شاعر یکی از آنها ست) منعکس می کند.
• اثر هنری بنظر من ـ به عنوان مثال ـ به گاوآهن می ماند که آهنگر با جاری کردن روح خود در آهن خام تولید می کند.
• مصرف کننده شعر (و یا گاوآهن) می تواند در کوره پراتیک (تجربه، آزمون، آزمایش ...) آن را به محک بزند و نظر درست و یا نادرست خود را در باره حسن و عیبش، به اطلاع شاعر و یا آهنگر برساند.
• آهنگر هرگز نباید و دلش هم هرگز نمی تواند بخواهد که محصول کار خود را (بت لایق پرستش خود را) ـ بی اعتنا به کم و کیف بت ـ تخریب کند تا باب میل دهقان (مصرف کننده گاوآهن) گردد.
• او شاید اگر شرایط اوبژکتیف (عینی) و سوبژکتیف ایجاب کند، گاوآهن بعدی را تصحیح کند، آنهم اگر امکان مادی و فکری (معنوی) لازم برای این تصحیح تشکیل شده باشد.
• با پوزش از ناتوانی خود در زمینه فرمولبندی محترمانه تر منظور خود.

پایان

جنس صلیب تو

عسگر آهنین
سرچشمه:
اخبار روز
http://www.akhbar-rooz.com
(۱۲ نوامبر ۲۰۱۱)

به یاد رحمان هاتفی

• به دستی، گل سرخ
• به دستی، پرچم آزادی

• آری، صلیب تو

• از جنس عشق و آزادی بود

• این را تو نیز می دانستی

• با اینهمه، قدم به راه نهادی،

• تا خود، صلیب خود را

• در پیش روی آفتاب بر افرازی

• پرواز کن، عزیز همیشه

• در گسترای حافظه تاریخ!

پایان

۱۳۹۰ آذر ۷, دوشنبه

نقل قول هائی از آنتونیو گرامشی

آنتونیو گرامشی (1891 ـ 1937)
فیلسوف مارکسیست، نویسنده، ژورنالیست، سیاستمدار، تئوریسین سوسیایلسم، کمونیست، آنتی فاشیست
از مؤسسین حزب کمونیست ایتالیا
نماینده مجلس ایتالیا (از 1924 تا بازداشتش در 1926)
نگارنده دفاتر 32 گانه زندان که منابع مارکسیستی مهمی اند.
آزادی از زندان در (21 آوریل 1937) و مرگ در پی خونریزی مغزی 6 روز بعد، در (27 آوریل 1937)
در تشییع جنازه آنتونیوی 46 ساله فقط برادر و خواهر و شوهر خواهرش اجازه شرکت یافتند.


برگردان یدالله سلطان پور

1

• حقیقت گوئی، خصلتی انقلابی است!

2

• آنچه که ما لازم داریم، هشیاری است:
• بدبینی در فهم و خوشبینی در اراده و خواست!

3

• بدبینیم به دلیل داشتن هوش!
• فرصت طلبیم بدلیل داشتن اراده و خواست!

4

• همه انسان ها روشنفکرند، ولی همه انسان ها در جامعه، فونکسیون روشنفکر را ندارند!

5

• دیکتاتوری پرولتاریا وسیله نجات این دستگاه ارزشمند تولید صنعتی و فکری و این نیروی محرکه تمدن از خطر تخریب و فروپاشی است!

6

• فرهنگ عبارت است از منضبط سازی من درونی خویش، تملک شخصیت خویش و دستیابی به شعوری عالی تر، برای وقوف به ارزش تاریخی خویش، برای وقوف به فونکسیون خویش در زندگی و برای وقوف به حقوق و تکالیف خویش!

7

• باید به تربیت انسان هائی هشیار و بردبار پرداخت، که در مواجهه با بدترین وحشت ها دچار تردید نگردند و جا نزنند و با مشاهده حماقت ها به وجد نیایند:
• بدبین در فهم باشند و خوشبین در اراده و خواست!

8

• خودشناسی یعنی وجود خود را زیستن!
• خودشناسی یعنی خود بودن!
• خودشناسی یعنی خود را از دیگران متمایز ساختن!
• خودشناسی یعنی از بلبشو و هرج و مرج بدر شدن!
• خودشناسی یعنی عنصری از نظم بودن!
• خودشناسی یعنی عنصری از نظم خویشتن خویش بودن!
• خودشناسی یعنی عنصری از انضباط مبتنی بر ایدئال خویش بودن!

9

• در شرق، دولت همه کاره بود، ولی جامعه مدنی در مراحل آغازینش قرار داشت و آش شله قلمکار (gallerthaft) بود.
• در غرب اما میان دولت و جامعه مدنی رابطه متوازنی برقرار بود و با تزلزل دولت معلوم شد که چه ساختار سرسختی جامعه مدنی داشته است.
• دولت در غرب، فقط سنگر حافاظتی جلوتر از همه بود که در پشت سرش زنجیره ای از استحکامات و پناهگاه های مستحکم قرار داشت.

10

• عنصر دترمینیستی، فاتالیستی و مکانیکی، «زره» ایدئولوژیکی بی واسطه ای است که بوسیله فلسفه اشاعه می یابد، چیزی از جنس مذهب و افیون است!

• مراجعه کنید به دترمینیسم (تعین مندی گرائی)، ایندترمینیسم، فاتالیسم (تقدیرگرائی)

پایان

آموزش متد علمی تحلیل در مکتب سیاوش کسرائی (6)

شب است: شبی بس تیرگی دمساز با آن
به روی شاخ انجیر کهن وگ دار می خواند، «وگ دار»

تحلیل واره ای از گاف سنگزاد

تز نهم
مُرغ آمین در فولکلور و فرهنگ مردم ایران، نام فرشته‌ ای‌ است که مدام در پرواز است و دائماً «آمین» می‌گوید.
معروف است که اگر کسی نیازی داشته باشد و آن را بیان بکند و همان دم مرغ آمین نیز از فراز سر او بگذرد، نیاز و دعاهای او برآورده می‌شود.


چنان که مرغ آمین گوی:
• مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده

• رفته تا آن سوی این بیداد خانه
• باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری، نه سوی آب و دانه.
• نوبت روز گشایش را
• در پی چاره بمانده

• حالا معلوم می شود که همه مفاهیم مورد بحث در تز هشتم را سیاوش یا از شخص نیما و یا از شعر او، تحت عنوان «مرغ آمین» استخراج کرده است.
• مرغ آمین نیز بسان نیما، دردآلوده ای آواره در بیدادخانه است.
• مرغ آمین نیز بسان نیما به آن سوی بیدادخانه سفر کرده، طلوع آفتاب رهائی را در خانه همسایه شمالی دیده و بسان هر اندیشنده ای با خانه تاریک خویش مورد مقایسه قرار داده و از فرط اندوه، رغبتش ـ حتی ـ به آب و دانه نمانده و برای نوبت روز گشایش در پی چاره برآمده است.

• متد تحلیل سیاوش از این قرار است:
• او ادعای خود در باره نیما و محیط زیست او را نه از فانتزی خویش، بلکه از مواد و مصالح مادی موجود، یعنی از خود نیما و یا از شعر او برمی گیرد.
• بهتر از آئینه زیست و شعر (کار) نیما برای شناخت نیما و محیط زیستش چه می توانست باشد؟
• شعر نیما محصول کار فکری او ست و هر محصول کار، آئینه مولد خویش است و برای شناخت مولد چه آئینه مطمئن تری از محصول کار او می توان پیدا کرد؟

• سیاوش ـ برخلاف گله تحلیلگران سوبژکتیویست ـ متد آزموده دیالک تیکی را به خدمت می گیرد و برای تحلیل نیما به دیالک تیک اوبژکت ـ سوبژکت توسل می جوید.
• چنین متدی را بندرت کسی جز سیاوش ـ نه در حرف صرف بسان طوطی های ناتوان از تفکر مفهومی ـ بلکه در عمل به خدمت گرفته است.
• برخلاف جماعت طوطی، سیاوش دنبال آیه و حدیث و روایت در انباره ذهن خویش نمی گردد، تا نیما را در آئینه مات آنها بازتاب دهد و به عنوان شناخت نیما جا بزند.
• سیاوش کارکشته تر از هر امپیریستی (تجربه گرائی)، مواد تجربی ـ واقعی برگرفته از زندگی و شعر نیما را مورد حلاجی دیالک تیکی قرار می دهد و استنتاجات خود را از ذات اوبژکت (موضوع) شناخت بدر می کشد.

• مرغ آمین (به قول خدامراد فولادی، خود نیما) انسانی دردمند است.

• و چگونه می توان در بیدادخانه ای در مجاورت خطه داد زیست و دردمند نبود؟

• مرغ آمین (نیما) ـ اما ـ دردمندی عادی نیست.
• مرغ آمین در خانه همسایه آفتاب رهائی نهائی را به چشم خود دیده و لذا اکنون دردمندی درمان جو ست.

• نیما نه سعدی و حافظ، بلکه آنتی تز آنها ست.
• نیما مخالف سرسخت تئوری قضا و قدر و سرنوشت است.
• نیما منکر سرسخت و گستاخ جزم «مشیت الهی» است.

• در قاموس نیما، دردمندی در بیدادخانه زمین، پدیده ای مقدر، خدا خواسته، طبیعی و الهی نیست.

• دردمندی در بیدادخانه زمین، پدیده ای تاریخی است، یعنی روزی بر طبق قانونمندی های عینی هستی اجتماعی پدید آمده و روزی درست بر طبق همان قانونمندی های عینی از بین خواهد رفت.

• دلیلش را نیما در خانه همسایه به چشم خود دیده است:

• دردمندی، چیزی لایتغیر، ازلی و ابدی و همیشه همان نیست.
• دردمندی در مرحله معینی از توسعه نیروهای مولده پدید آمده و در مرحله معین دیگری از توسعه آنها از بین خواهد رفت.

• اکنون دیالک تیکی دیگر در مد نظر قرار می گیرد:
• دیالک تیک جبر و اختیار (دیالک تیک ضرورت و آزادی)

• سعدی و حافظ به جزم مشیت الهی باور دارند و انسان را فاقد اختیار، هیچکاره و وابسته تلقی می کنند:

سعدی
• سعدی، قلم به سختی رفته است و نیک بختی
• پس هر چه پیشت آید، گردن بنه قضا را

حافظ
• سیر سپـهر و دور قمر را چه اخـتیار
• در گردش اند بر حسب اختیار دوسـت

• مرغ آمین (نیما) ـ اما برعکس سعدی و حافظ ـ به دیالک تیک جبر و اختیار باور دارد و تحول جامعه و تاریخ را بی سوبژکت، یعنی بی فاعل نمی داند.
• حوادث طبیعی به بود و نبود انسان ـ بطور تعیین کننده ـ وابسته نیستند.
• ولی حوادث اجتماعی بدون شرکت فعال انسان رخ نمی دهند.
• این یکی از کشفیات بزرگ مارکس و انگلس بوده است.

• انسان تا درجه معینی آزاد و اختیارمند است و لذا مرغ آمین در پی چاره برای دردمندی های بیدادخانه برآمده است.

• آگاهی به نقش خویش، منبع نیروی شگرفی است.

• انسان آگاه خور و خواب راحت و آرام نمی شناسد:

• فقدان رغبت مرغ آمین به آب و دانه از همین رو ست!

• انسان آگاه ـ بسان دریا ـ درونی منقلب و بی تاب دارد.
• انرژی رهاگشته از کپسول شعور باید در جامعه جاری شود و مادیت یابد.

• از این رو ست که مرغ آمین «نوبت روز گشایش را در پی چاره بمانده!»


• این حقیقت امر را لنین پیشاپیش دریافته و در بلندترین گلدسته های جهان ابلاغ کرده است:

• شعور، هستی اجتماعی را فقط منعکس نمی کند، بلکه آن را می سازد!

• دیالک تیک وجود اجتماعی و شعور اجتماعی همین است:
• وجود اجتماعی تنها در تحلیل نهائی، نقش تعیین کننده را به عهده دارد و گرنه در داربست این دیالک تیک، شعور اجتماعی انسان ها نه تماشاچی است و نه هیچکاره.
• شعور اجتماعی انسان ها چه بسا از نقشی غول آسا برخوردار است و می تواند در ساختمان، حفظ و تحکیم وجود اجتماعی نوین نقش عظیمی بازی کند.
• متد دیالک تیکی در همین ریزه کاری های مینیاتوری لنینی است که حساب خود را از متد متافیزیکی (ضد دیالک تیکی) جدا می کند.

تز دهم

شبتاب
گرچه اشعار نیما هریک دربرگیرنده سال های متمادی زندگانی او ست و نادرند اشعاری که به وقایع نزدیک تا تاریخ اتمام شعر ارتباط داشته باشند، ولی با این حال، در همین ابتدا، دانستن این نکته بیهوده نیست که تاریخ سرودن شعر «شبتاب» در فاصله سال های پس از 1327 و پیش از کودتای 1332 است و اگر رنگی از امید بر آن سایه می اندازد، می تواند به مناسبت اوج نهضت و مبارزات مردم در آن سال های شورانگیز نیز بوده باشد.

• تحلیل سیاوش از شعر موجز «شبتاب» چنین آغاز می شود:
• شعر «شبتاب» در سال های قبل از کودتا و در بحبوحه اوج کوتاهمدت جنبش انقلابی سروده شده است.

• کدامین مقوله های دیالک تیکی را سیاوش در این حکم به خدمت می گیرد؟

• سیاوش بی شک، تریاد ماده ـ زمان ـ مکان را به شکل تریاد اوجگیری جنبش انقلابی ـ سال های 1327 ـ 1332ـ جامعه بسط و تعمیم می دهد.

• همه روشنفکران ـ وقتی سخن از تحلیل مطلبی باشد ـ طوطی وار به این تریاد اشاره می کنند، ولی کمتر کسی آن را با چنین دقت لنینی به خدمت می گیرد.

• اگر امیدی در شعر «شبتاب» پرسه می زند، نه نتیجه خوش بینی و خوشخیالی نیما، بلکه انعکاس گشتاورهای واقعی امید در عرصه جامعه است.
• شعر بهترین آئینه پسیکولوژیکی ـ سوسیولوژیکی هر جامعه و همبود است.

شبتاب


• «هنوز از شب، دمی باقی است!»
• می خواند در او، شبگیر
• و شبتاب از نهانجایش به ساحل می زند سوسو.
• به مانند چراغ من، که سوسو می زند در پنجره ی من
• به مانند دل من، که هنوز از حوصله و ز صبر من باقی است در او
• به مانند خیال عشق تلخ من، که می خواند
• و مانند چراغ من، که سوسو می زند در پنجره ی من
• نگاه چشم سوزانش ـ امید انگیز ـ با من
• در این تاریکمنزل می زند سوسو.

• سیاوش برای تحلیل این شعر با بررسی وزن آن دست به کار می شود.

• چرا وزن؟

• شاید به دو دلیل:

1

• دلیل اول اینکه وزن یکی از ضرورت های شعر نیمائی است.

2

• دلیل دوم و بمراتب مهمتر و بلحاظ متدئولوژیکی تعیین کننده تر، این حقیقت امر است که چیزها، پدیده ها و سیستم ها در دیالک تیکی از فرم و محتوا عرض اندام می کنند.
• چیزی نمی توان یافت که از این قاعده و قانون دیالک تیکی بری باشد.
• وزن یکی از عناصر فرمال شعر نیمائی است.

• اکنون این سؤال پیش می آید که چرا سیاوش از عناصر فرمال شروع به تحلیل می کند و نه از عناصر محتوائی (مضمونی)؟

• دلیلش این است که فرم و نمود چیزها، پدیده ها و سیستم ها برای حواس انسانی قابل ادارک اند، در حالیکه محتوا و ماهیت آنها مستور و نامرئی است.
• هر سوبژکت شناسنده مجبور است که از خطه فرم و نمود آغاز به حرکت کند و به ظلمات بود (ماهیت، محتوا) ره یابد.
• سیاوش نیز چنین می کند.
• برای پی بردن به تسلط سیاوش به متد دیالک تیکی همین یک دلیل می تواند کافی باشد.

I
تحلیل شعر «شبتاب»

سیاوش
شعر «شبتاب» کوتاهترین و ضمنا روشن ترین شعر نیما ست.
ما اینک آن را از جهات گوناگونی بررسی می کنیم که چه خوش است اندر این آینه صد گونه تماشا کردن!

• سیاوش شعر نیما را به آئینه تشبیه می کند، آئینه ای که می توان در آن، صد گونه تماشا کرد.

• ما هم شعر هر کس را به مثابه محصول کار فکری او، بهترین آئینه تلقی کرده ایم.


• اما منظور از «تماشای صدگونه در آئینه شعر» نیما چیست؟


• شاید خود سیاوش به این نقل قول کلاسیک اصلا نمی اندیشد.

• شعر انعکاس واقعیت عینی معینی است و واقعیت عینی بی پایان و لایتناهی است.
• انعکاس هر چیز لایتناهی و بی پایان نیز طبیعتا لایتناهی و بی پایان است.
• در نتیجه در هر چیز لایتناهی می توان «صد گونه» تماشا کرد و با هر تماشائی به حقایق امور نوینی پی برد.
• هرگز نمی توان تمامت گنجینه نهفته در شعر و یا قصه و تابلو و مجسمه و امثالهم را کشف و ابلاغ کرد.
• با هر خوانش نوین می توان به حقایق نوینی که قبلا به چشم نیامده اند، پی برد.

1
وزن

سیاوش
وزن شعر تکرار «مفاعیلن» و کم و زیاد شدن های آن، بر حسب نیاز مضمونی ان است:
چون از شب دمی باقی است، وزن شعر هم، آن یخ زدگی را که در شب های بی امید دیگر نیما هست، ندارد و از تحرک و چالاکی بیشتری برخوردار است.

• سیاوش همانطور که انتظار می رفت به دیالک تیک فرم و محتوا صریحا اشاره می کند و بی کلامی به نقش تعیین کننده محتوا (مضمون) نیز:
• «چون از شب (محتوا و مضمون شعر) دمی باقی است، وزن شعر (عناصر فرمال شعر) هم، آن یخ زدگی را که در شب های بی امید دیگر (محتوا و مضمون دیگر) نیما هست، ندارد و از تحرک و چالاکی بیشتری برخوردار است.»
• دیالک تیک فرم و محتوا و نقش تعیین کننده محتوا را بهتر از این نمی توان بیان داشت.

2
تکیه روی واژه «شب»

سیاوش
• وزن این شعر را بویژه بلحاظ واژه «شب» با دو شعر دیگر نیما مورد مقایسه قرار می دهیم:
شعر اول
• شب است
• شبی بس تیرگی دمساز با آن
• به روی شاخ انجیر کهن وگ دار می خواند
• «وگ دار»

• این شعر نیز در وزن «مفاعیلن» است.

• اما شب ـ انگار ـ در ظرف زمان ایستاده و یا سنگین و سرب گونه، سراسر چشم انداز را گرفته است.
• مصرع اول در بی حرکتی چنان است که گوئی دندانه های شین و سین و ت را برداشته و همه را کشیده نوشته اند.

• این نمونه بی بدیل یک تحلیل دیالک تیکی است که سیاوش به میراث نهاده است:
• سیاوش برای توضیح اوبژکت شناخت (شعر شبتاب) به عمل منطقی مقایسه دست می زند.

• متد مقایسه اگرچه همیشه ضرور است، ولی متد قابل اعتماد و مطمئنی نیست.


• با مقایسه صرف نمی توان به کشف حقیقت امری نایل آمد.


• امروزه ایدئولوگ های امپریالیسم متد مقایسه به عنوان متد محبوب خویش به خدمت گرفته اند:

• اخبار هر ساعته کاری جز مقایسه بی بنیاد جامعه امپریالیستی با عقب مانده ترین کشورهای جهان ندارند.

• شعور روزمره بدین طریق از بنیاد تخریب می شود و هر زحمتکشی در جهنم جامعه سرمایه داری فکر می کند که در بهشت برین جان می کند.

• اما این حقیقت امر که مردم در پاکستان و یا افغانستان تحت شرایط مادی و معنوی ذلت باری بسر می برند، دلیل بر آن نمی تواند باشد که مردم امریکا و یا آلمان در بهشت برین زندگی کنند.
• با مقایسه که نمی توان به شناخت اوبژکت معینی نایل آمد.

• مقایسه فقط می تواند همانندی ها و نا هماندی های معینی را نمودار سازد، بی آنکه به توضیح علل ریشه ای مادی و معنوی آنها قادر باشد.

• از مقایسه که نمی توان به این حقیقت امر پی برد که ذلت مردم در قلان کشور نتیجه غارت آن کشور از سوی متروپول بطور نسبی و بظاهر مرفه است.

• از مقایسه روسیه با آلمان که نمی توان به حمله بربرمنشانه فاشیسم بر اتحاد شوروی جوان و تخریب غیرقابل تصور ان سامان پی برد.


• سیاوش اما مقایسه را بطور دیالک تیکی جامه عمل می پوشاند و سه شعر مختلف را جزء به جزء تجزیه و سپس تحلیل می کند:
• «شب در شعر دوم ـ انگار ـ در ظرف زمان ایستاده و یا سنگین و سرب گونه، سراسر چشم انداز را گرفته است.»

• حدس ما درست بود:

• سیاوش تریاد ماده ـ زمان ـ مکان را در نظر دارد و بسان فیلسوفی تیز اندیش به تعریف مارکسیستی ـ لنینیستی مقولات یاد شده واقف است:
• زمان را سیاوش به ظرف تشبیه می کند که ماده (شب) مظروف آن است، ظرف دیگر ماده (شب) مکان است:
• ماده در آن واحد در دو ظرف متفاوت قرار دارد:
• ظرف مان و ظرف زمان.

شب انگار در ظرف زمان یخ زده و منجمد شده است، بسان سرب که منجمد می شود.

ادامه دارد

دیالک تیک پیوست و گسست (دیالک تیک تداوم و شکست) (2)

گسست (شکست)
پروفسور گونتر کروبر
برگردان شین میم شین

• گسست (شکست) به عدم تداوم، به پیوند گسیخته اطلاق می شود
• گسست (شکست) ضد دیالک تیکی پیوست (تداوم) است.

• گسست هم در وجود بطور نسبی مستقل فرم های منفرد ماده مصداق دارد و هم در محدودیت مکانی ـ زمانی اجزاء، عناصر و حالات هر کل، هر سیستم و یا هر روند.

• گسست، بنیان عینی برای موارد زیر است:


1

• گسست بنیان عینی برای تجزیه (تقسیم پذیری) هر اوبژکت و یا هر سیستم به اجزا و عناصر بطور نسبی مستقل پایانمند است.

2

• گسست ـ نتیجتا ـ بنیان عینی برای ساختار بغرنج سیستم ها ست.

3

• گسست بنیان عینی برای تعویض پذیری عناصر منفرد این سیستم ها ست.

• گسست در روندهای توسعه (تکامل) خود را در گذار جهشی هر سیستم و یا هر زیرسیستم از حالتی به حالت دیگر و یا از شیوه رفتاری به شیوه رفتار دیگر نمودار می سازد.

• مراجعه کنید به توسعه، اوولوسیون، روولوسیون، رفتار، شیوه رفتار

• گذارهای کیفی دیالک تیکی و یا به عبارت دقیقتر، نفی های دیالک تیکی همواره بیانگر گشتاورهای گسستی توسعه اند.
• زیرا آنها حاکی از نقاط انقطاع (گسست) اند که کیفیت ها و یا مراحل توسعه مختلف را مرزبندی می کنند.
• گسست ـ بنابرین ـ شرط ضرور هم برای وجود بطور نسبی مستقل همه فرم های ماده است و هم برای حرکت و توسعه همه فرم های ماده.

• مراجعه کنید به پیوست، دیالک تیک پیوست و گسست

پایان

برگ هائی از یک دفتر (8) (بخش آخر)

خروش رعد و توفان است، درخش خنده‌‌ های برق بر شولای باران است!

جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

• نشسته بر ستیغ کوه
• ابر خون
• کشیده راه تا هامون

• زمین از خشم می لرزد
• هوا رنگ دگر دارد

• خروش رعد و توفان است
• درخش خنده‌‌ های برق
• بر شولای باران است

• صدای سیل از جا کنده می آید
• صفیر تیرهای
• از کمان افکنده می آید.

• زمانه گشته دیگرگون
• دل از کین و عداوت خون

• نفس از خشم توفنده
• طنین گام‌‌ ها بر راه
• کوبنده

• زمان در کار تدبیر است
• ترنگ تیر و
• زخمازخم شمشیر است

• جوانی بر کشیده چنگ
• زند تا مهر باطل
• بر طلسم پیر پر نیرنگ


• کنونم:

• حمله‌ ای شبگیر
• گسست و ریزش زنجیر

• صدای یار
• خروش کاوه در پیکار

• کنونم:

• رزم رویاروی
• نفیر شیر
• فرود تیغه شمشیر

• شکست پیکری بر خاک
• صدای ضجه ی ضحاک !

پایان