شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم، گر بسوزم روا ست
تو را گریه و سوز باری چرا ست؟
معنی تحت اللفظی:
گفت و گوی پروانه با شمع:
شبی پروانه از شمع دلیل گریه اش را پرسید:
گریه عاشق منطقی و عاطفی است و نه گریه معشوق.
سعدی
در این دو بیت شعر،
درنهایت بی طرفی،
از قول پروانه می گوید که عاشق سزاوار سوز است، نه معشوق.
پروانه باید بسوزد، نه شمع،
بنده باید ستم بکشد، نه ارباب بنده دار،
رعیت باید به بیداد تن در دهد، نه ارباب فئودال.
سعدی و حافظ
در رابطه با عشق نظر دقیق و درستی دارند و بارها به یکطرفه بودن عشق اذعان داشته اند.
عشق وابستگی است.
یکطرفه است و نه دو طرفه (رابطه)
آندو به رابطه برابر حقوق میان انسانها باور ندارند.
به نظر آنان جامعه مبتنی بر استثمار و ستم (بالا و پست) یک ضرورت مقدر است.
عشق وابستگی یکطرفه ای است که ماهیتا بیانگر وابستگی پست به بالا، زیردست به زبردست است.
همانطور که در زندگی عملی زیردست زیر شلاق ستم زبردست عذاب می برد، می سوزد و می میرد، در رابطه واره عشق نیز عاشق باید در آتش معشوق به طور مستقیم و یا غیرمستقیم بسوزد.
ستم طبقاتی با گذشت زمان چنان برای خود جا خوش می کند، که به مثابه طبیعی ترین، مشروعترین، قانونی ترین و عادی ترین واقعیت امر جلوه می کند.
عاشق مورد نظر سعدی، حتی خود داوطلبانه اقرار می کند که من «گر بسوزم روا ست.»
این را ژان لافیت زنده یاد در کتاب ماندگارش به نام «آنها که زنده اند»، «عادت کردن ستمکش به ستم» خواهد نامید.
آنچه برای پروانه (عاشق) غیرعادی جلوه می کند، سوختن و گریستن شمع (دوست) است.
شمعی که دستش به طور مستقیم و یا غیرمستقیم، باواسطه و یا بیواسطه، به خون هزاران پروانه آلوده است.
وقتی میلیونها مولد زحمتکش در آسیا، اروپا، آفریقا، آسترالیا و آمریکا قتل عام می شوند، امری طبیعی و عادی تلقی می شود، وای اگر ژنرالی، فئودالی، کارخانه داری، بانکداری کشته شود.
انگار توده های مولد خلق شده اند، تا زجر ببرند، بسوزند و بمیرند و اقلیت برگزیده خوش باشند و دیر زیند.
ادامه دارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر