۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

چاله ها و چالش ها (83)

پلیس در شهرهای اوکلند و آتلانتا بیش از 150 نفر از جنبش تسخیر وال استریت را بازداشت کرد.
وینسنت فورت ـ سناتور ایالت جورجیا ـ نیز جزو بازداشت شدگان بوده است!


ایدئولوژی کولاک زاده های وطنی
بازگشت به مارکس از در عقب (2)
رضا خسروی
سرچشمه:
مجله هفته

1
محمد

• با سلام بر رضاخان ـ بر وزن حیدرخان (حیدر عمواوغلی)
• من نوشته های شما را کم و بیش خوانده ام و دلم می خواهد نظرم را در میان بگذارم.
• اگر تصحیح و تکمیل و تنویری صورت گیرد، راضی تر خواهم بود.

1
راجع به فرم نوشته های شما

• کلام شما دلنشین، شیوا، ژرفنده و دگرگونگر است.
• کلام شما ضمنا به طنزی زیبا و انسانی سرشته است:
• طنزی که مادام العمر دست از سر آدمی برنمی دارد و اراده اش را به نحوی از انحاء تحمیل می کند.
• کمتر کسی این لیاقت قلمی را دارد.

• برخی جاها نارسائی هائی در جمله بندی های تان به چشم می خورد که به محتوای متن لطمه می زند:
• نقطه گذاری ها و عدم پیوند ارگانیک جمله ها

2
راجع به محتوای این مقاله

• من هر دو بخش این نوشته تان را خواندم.

• شما برای توضیح ایدئولوژی از دودن آلمانی و غیره استفاده کرده اید.
• مفاهیم و مقوله ها طبقاتی تر از هر چیزند و هر طبقه اجتماعی فرهنگ خاص خود را تدوین و منتشر کرده است:
• با توسل به دودن نمی توان به تعریف علمی مفاهیم دست یافت.
• مارکسیسم فرهنگ مفاهیم خاص خود را تدوین کرده و بی وقفه به توسعه و تکمیل آن می پردازد.
• بورژوازی هم فرهنگ های خاص خود را بیرون داده، رویزیونیست ها به همین سان.

• کلنجار با مفاهیم یکی از مهمترین وظایف اندیشندگان است.

3
مسئله «اقشار بینابینی»

• یکی از مهمترین مسائلی که در این پژوهش دو بخشی مطرح شده «طیف اجتماعی بینابینی»؟ است.
• اینکه شما پژوهشگری زنده و اندیشنده هستید، شادی بخش است و امیدآفرین.
• بنظر من «طیف اجتماعی بینابینی» باید مستقلا مورد بررسی علمی قرار گیرد:
• من نظراتی را که همین جوری بنظرم می رسند، برای به محک زدن شان مطرح می کنم:
• «طیف اجتماعی بینابینی» ـ به مثابه نیروی اجتماعی ـ حافظ اصلی سیستم سرمایه داری واپسین است.

• شاید بتوان گفت که پایگاه واقعی سرمایه داری امپریالیستی است.
• این قشر پهناور را سرمایه داری عمدا و آگاهانه بازتولید و تخریب و دوباره بازتولید می کند.
• بدون این قشر پهناور سرمایه داری معاصر یک روز هم نمی تواند ادامه حیات دهد.

• پس از فروپاشی شوروی مشکل تئوریسین های غرب فقدان این قشر در جامعه شوروی بود و توصیه تولیدش را مطرح می کردند.
• همین قشر احتمالا یکی از پایگاه های اجتماعی فاشیسم بوده است.
• ارنست بلوخ در کتابش تحت عنوان «اصل امید» به قشر اجتماعی ئی اشاره می کند که مشت گره کرده در جیب دارند، از کینه و نفرت به پرولتاریا سرشارند و آماده به هر جنایتی اند.
• احتمالا فاشیسم بوسیله همین قشر به جنبش جهانی بدل شد.

• این قشر اما در عین حال ماهیتا دوگانه است:
• اگر تناسب قوا به نفع پرولتاریا باشد، جذب آن هم می تواند بشود و به قول لنین بعدها باید با دردسر خارق العاده ای تصفیه شود.

• حال اگر لایه هائی از این طیف بدلایل خاص خود به مبارزه برخاسته، طبقه کارگر نمی تواند نسبت بدان بی تفاوت باشد.
• بلکه درست برعکس مورد اول، باید به همکاری با آن اقدام کند و به مطالبات جنبش ژرفا و محتوای خاص خود را ببخشد.

• اصولا در جوامع متروپول، جبهه ضد سرمایه انحصاری وسیع و پهناور است، حتی بخش های غیرانحصاری بورژوازی متحد طبقه کارگر محسوب می شوند.

• نظر شما در این مورد باید تدقیق شود و گرنه به تنگتر گشتن جبهه دموکراتیک ضد امپریالیستی منجر می شود.


• اتفاقا دکتر قراگوزلو در زمینه مسائل زنان و طبقه کارگر ایران همین تنگتر کردن هر دو را آگاهانه و یا ناآگاهانه تبلیغ می کند.
• با پوزش

2
رضا خسروی

1

• خیلی ممنون از حسن ظن شما.
• در مورد نارسائی های ادبی… حتما حق با شماست.
• گاهی از دستم در می رود و زمانی هم ناشی از عدم آشنائی فنی حقیر با قواعد ادبیات فارسی است.
• بقول « اجامر »، چه کند، بی نوا همین دارد.

2

• من به فرهنگ لاروس فرانسوی، دودن آلمانی و فرهنگ سخن فارسی مراجعه کردم، تا تعریف گروه های ممتاز از ایدئولوژی را بدست دهم، تا از روی منشاء طبقاتی نگرش انحرافی کولاک زاده های وطنی پرده بردارم.
• نشان دادم که دنیای حضرات وارونه، در بهترین حالت به مفاهیم مجرد، مضامین انتزاعی و ناب متکی است.
• حال آنکه ایده ها، افکار و عقاید، بینش و آگاهی… هستنده ای ذیشعور در زمان و مکان، در شرایط تاریخی – اجتماعی معلومی را مفروض می دارد.

• ایدئولوژی، نگرش آدم نسبت به حیات مادی و معنوی، نسبت به چگونگی بازآفرینی زیست جمعی… اصلا بدون حضور قبلی این ارگانیسم آلی و تاریخی – جانوری با توانائی اندیشیدن… شکل نمی گیرد.
• در این ارتباط، مارکس هزار بار حق داشت که می گفت:
• « من هستم، پس می اندیشم.»

3

• و اما در باره اقشار میانی، جمعیت قابل توجه «متوسط ها»:
• مدیران اقتصادی، سیاستمداران، کارگزاران و کارمندان کشوری و لشگری، ماموران اداری و امدادی و آموزشی و خدماتی و…

• پای یک مقوله «اسرار آمیز» اقتصادی و اجتماعی در میان است.

• شما درست می گوئید، احتیاج به یک بررسی دقیق علمی دارد.

• آنهم نه یکبار، بلکه مدام، هر روز و هر ساعت.
• مقوله ای است سیال که با مالکیت متداول، تقیسم کار جاری و شیوه مرسوم تولید و توزیع، با نرخ رشد جمعیت، حجم مطلق نیروی مولد، رشد فنی تولید و افزایش بارآوری کار، با مکانیسم ارزش آفرینی و… بستگی تام دارد.
• نباید آن را دستکم گرفت.

4

• من با تعابیر روانکاوانه ارنست بلوخ موافق نیستم.
• اصلا به چیزی بنام «روح و روان» باور ندارم.
• سخن برسر جانوران سیاسی و اجتماعی است – با نیاز های فزاینده مادی و معنوی، با منافع تغییر پذیر اقتصادی.

• در این راستا بود که بورژوآزی موفق شد تا خرده پای ورشکسته را با خود همراه کند – ارتش دهقانی بناپارت و لشگر چاقوکشان شهری بناپارتیسم را بوجود آورد.

• اقشار ورشکسته و سرخورده را در برابر کارگران خودی، در برابر جنبش های کارگری در سرزمین پایگاه قرار دهد، بسمت فاشیسم و نازیسم و پتن ایسم بکشد، برای درهم کوبیدن دیکتاتوری پرولتاریا و برای به راه انداختن جنگ بر ضد اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و غیره مورد ساتفاده قرار دهد.
• اینها چه ربطی به روح و روان دارد.

• کمونیسم ستیزی بازتاب تضادهای آشکار و نهان، اقتصادی و اجتماعی، ناشی از تقابل کار و سرمایه است.
• حکایت از منافع متقابل گروه ها و طبقات، بورژوازی و پرولتاریا در دوران معاصر دارد و در ورای مالکیت خصوصی متداول، تقسیم کار امپریالیستی و شیوه سرمایه داری تولید، اصلا قابل توضح نیست.
• پای مبارزه کار زنده و متفکر در قبال کار مرده و متراکم در مسیر الغای حق مالکیت خصوصی بر وسائل تولید اجتماعی، لغو استثمار و استعمار و… پای مبارزه سازمانیافته طبقه کارگر در قبال مالکان و اربابان و سرمایه داران برسر مدیریت جامعه در میان است و باید به استقرار دیکتاتوری پرولتاریا منجر شود.
• کمونیست ها، بعنوان بخشی از طبقه کارگر، نه می خواهند و نه می توانند جلوی مبارزه اقشار میانی برای یک زندگی بهتر و مطبوع تر را بگیرند و نمی گیرند.
• برعکس، باید آگاهانه و سازمانیافته، با شناسنامه خود، بسود منافع آنی و در مسیر دورنمای تاریخی طبقه کارگر در این مبارزه شرکت کنند و می کنند.
• تا کور شود هرآنکه نتواند دید.

• دیری است که کمونیست ها در باره عدم تحرک اقتصاد بازار، در باره عدم هماهنگی مکانیسم تولید برای فروش با نیازهای مادی و معنوی انسان ها، در باره بحران های مالی و صنعتی، تنزل نرخ سود، در باره افزایش بیکاری کارگران، فقر و خانه بدوشی مردم در لوای سرمایه سالاری هشدار می دهند.
• برعلیه اشغالگری و جنگ، گشایش زوری بازار بسیاق راهزنان زمینی و دریائی در قرون منقضی، برعلیه کشتار خلق ها، قتل عام ملت ها توسط امپریالیسم آمریکا و شرکاء، توسط سازمان تروریستی ناتو فریاد می کشند.
• شفاهی و کتبی، علت برآمد نوعی نازیسم در آمریکا و اروپا را توضیح می دهند.

• فی المثل، چرا «جنبش اشغال وال استریت» اشغالگری و جنگ، قتل عام و کشتار مردم در مناطق دور دست توسط سازمان تروریستی ناتو را محکوم نمی کند؟
• خروج فوری و بدون قید شرط ناتو از عراق و یوگسلاوی و افغانستان و سومالی و ساحل عاج و لیبی و… را پیش نمی کشد؟
• پرداخت غرامت برای هرآنچه که این سازمان تروریستی در مناطق غیر خودی ویران کرده، برای ده ها و صدها هزار خانوار آواره و داغدار… را از دولت های خودی نمی خواهد؟

• از قضا این مناسب ترین مبارزه بر ضد دیکتاتوری الیگارشی مالی در اوضاع و احوال جاری است.
• اتحاد و اتفاق سیاسی در مبارزه و نه در معامله…

3
جنبش ضد سرمایه داری، جنبش جنبش ها است
بابک پاکزاد
مجله هفته
عباسعلی نوری

• من در تظاهرات اخیر بر ضد کاپیتالیسم فعالانه شرکت داشتم و نکاتی نظرم را جلب کرده که مقدمتا عرض می کنم:
• بخش عمده تظاهر کنندگان را همان طیف فعال چپ که همیشه تمام انرژی خود را صرف می کند تا اذهان عمومی را نسبت به مضرات و جنایات سرمایه داری حساس کند، تشکیل می دهد.
• بخش دیگری از آنارشیست ها تشکیل می یابد.
• اما بخش جدید، از طبقه متوسط تشکیل می یابد که با این تظاهرات همراهی می کند.
• اما واقعا خواستار به چالش کشیدن سیستم نیست، بلکه خواستار برگشت به امتیازات یا بهتر بگویم شرایط قبل از تسلط کامل نئولیبرالیسم است.
• نکته دیگر شرکت کمرنگ سندیکا ها چه زرد و چه صورتی و شرکت بسیار کمتر طبقه کارگر و دیگر پائینی ها در این مخالفت ها است.
• این البته تجربه من در آلمان (برلین) است و لزوما به همه جا نمی توان تعمیمش داد.
• در عین حال از چند ماه پیش به این سو مطبوعات محافظه کار و رسانه های بد نام راست نئولیبرال شروع به انتقاد از کاپیتالیسم و شمردن امتیازات سوسیالیسم در مقایسه با کاپیتالیسم کرده اند، که برای من بسیار تعجب آور است.
• صحبت از پوپولیسم یا بر موج مخالفت با سرمایه داری سوار شدن نیست، بلکه اینها پایه های جدی تفکر محافظه کار و نئولیبرال در آلمانند، مانند “فرانکفورتر آلگماینه” یا “فوکوس” یا “بیلد” یا “اشترن”
• من برایم قابل قبول نیست که این جماعت که نان شان با عرق و خون جهان سوم عجین شده است، امروز به پیشتازان و منادیان ضد نئولیبرالیسم تبدیل شوند.

• سوار شدن بر موج و به گمراهی کشیدن، شاید.
• اما پوپولیسم نه!

• نکته بعدی که شما نیز به آن اشاره کرده اید عدم رهبری این جنبش است که به نظر من نه امتیازی که نشانه ضعف آن است:
• آن را آسیب پذیر و قابل کنترل و ضربه پذیر از سوی دستگاه قدرت حاکمه و رسانه ها می کند.
• البته این نشانه ضعف چپ انقلابی نیز است که توان بدست گیری رهبری این جنبش را ندارد.
• اما ـ در هرحال ـ دلیلی برای خوشوقتی نیست.

• این تصور که جنبش ها می توانند بدون یک رهبری و تئوری انقلابی موفق شوند، برازنده کمونیست ها نیست:
• برازنده بنی صدر شاید، اما نه نویسنده ارزشمند انقلابی چون بابک پاکزاد.

• نکته جالب بی توجهی کمونیسم به طبقه متوسط است.
• حرکت نئولیبرالیسم در جهت کندن طبقه متوسط از جایگاه گرم و نرمش و پرتابش به انتهای جامعه این طبقه را وحشت زده و هراسان کرده است.
• این شاید اصلی ترین دلیل بهم خوردن نظم موجود این جوامع است.
• این نکته البته مهم است و باید مورد تأمل و بررسی عمیق قرار گیرد.

• سوال چه چشم اندازی در شرایط فعلی برای این جنبش می بینید؟

• اگر طبقه کارگر همچنان نسبت به این جنبش بی توجهی نشان دهد، چه چشم اندازی را رقم می زنید؟
• آیا بخش بزرگی از فعالان این جنبش خواستار سرمایه داری انسانی تر نیستند؟

پایان
ویرایش از دایرة المعارف روشنگری است.

کمونیست ها امروز (4)

طرحی از طراح محترم مجله هفته
(حزب و جهان بینی آن)
پروفسور هانس هاینتس هولتس
برگردان یدالله سلطان پور

حزب باید «حزبی فلسفی» باشد، که «شرایط زمان را در قالب اندیشه می ریزد» و اندیشه را جامه عمل سیاسی می پوشاند.

فصل اول
مبانی خودآگاهی کمونیست ها
ادامه

• جهان بینی طبقه کارگر، بیشک نه یک تئوری بسته است و نه یک تئوری به یکباره برای ابد الآباد حاضر و آماده گشته.
• جهان بینی طبقه کارگر سیستمی است، که در توسعه مدام است و معارف (شناخت های) روندهای اجتماعی را منعکس می کند.
• جهان بینی طبقه کارگر به عنوان یک «سیستم باز»، تجارب تاریخ را در خود جذب می کند و مورد حلاجی قرار می دهد.

• جایگاه تاریخی پیدایش سوسیالیسم علمی و طبقه کارگر بمثابه حامل منافع بشریت به ما حق می دهند، که برای این تئوری در عصر حاضر، خصلت یک حقیقت تاریخی و علیرغم آن، خصلت یک حقیقت عام الاعتبار قائل شویم.

• هر تئوری که بیانگر موضع تاریخی ئی باشد، که بشریت در آن، گامی در راه انسانیت به پیش برمی دارد، یعنی گامی تعقلی در راه از بین بردن فقر، ذلت، ظلم و ستم، گامی به سوی آزادی به پیش برمی دارد، هر تئوری که سمت و سوی این گام را نشان می دهد، آن تئوری بلحاظ تاریخی یک تئوری حقیقی است.

• حقیقت فراتر از صحت صرف شناخت منفردی است.
• حقیقت فراتر از انطباق دانش معینی بر اوبژکت (موضوع) شناخت معینی است.
• حقیقت، یعنی واقعیت عینی را در عرصه تفکر، چنان در نظر بگیریم، که انسان در آن تفکر قادر شود، رابطه خود را نسبت به جهان و نسبت به خویشتن خویش ـ بطور تعقلی ـ خود تعیین کند.

• تاریخ تفکر، از این رو، عبارت است از تاریخ «پیشرفت در درک آزادی» (به قول هگل) و لذا تاریخ تفکر عبارت است از:

1

• تاریخ مبارزه در راه ایمانسیپاسیون و رهائی بشریت از قید و بندهای طبیعی

2

• تاریخ مبارزه در راه ایمانسیپاسیون و رهائی بشریت از ستم انسان های دیگر

3

• تاریخ مبارزه در راه ایمانسیپاسیون و رهائی بشریت از پیشداوری های مبتنی بر خرافه و جهل.

• بشریت در هر مرحله جدید توسعه تاریخی، امکانات بیشتری کسب می کند و میدان عملش فراختر می گردد.

• از این رو ست که حقیقت تاریخی، حقیقتی بی طرف و خنثی نیست.
• حقیقت تاریخی با جانبداری از پیشرفت پیوند تنگاتنگ دارد و این به معنی جانبداری از حزب پیشرفتگرا ست.

• چیستائی پیشرفت را این و یا آن نظر تصادفی و دلبخواهی افراد تعیین نمی کند.
• چیستائی پیشرفت، قبل از همه، در تقدم منافع عام بشری بر منافع خاص طبقه ای، گروهی و یا فردی تعیین می شود.

• حقیقت باید جانبدار باشد.
• حقیقت، درست به دلیل اینکه عینی است، به دلیل این که عام است، به دلیل اینکه بطور علمی تعیین پذیر است، باید جانبدار باشد.

• تصادفی نیست که امروزه نمایندگان برجسته ایدئولوژی بورژوائی، از بر زبان راندن مفهوم «حقیقت» طفره می روند و آن را در سیلی از حقایق من در آوردی گم و گور می کنند، تا بدین طریق، تاریخ بی سمت و سو جلوه داده شود و سیاست بمثابه میدان تصمیمگیری های دلبخواهی و تصادفی این و آن قلمداد شود.

I
مشخصات تحزب

• جانبداریت (تحزب) اما هرگز به معنی جانبداری کورکورانه خالی از انتقاد از مواضع متخذه نیست.

1

• حقیقت مواضع متخذه (حقیقت مواضع حزبی) باید با توجه به پیشرفت تاریخی زمان، بلحاظ تئوریکی (نظری) اثبات شود.

2

• حزب باید «حزبی فلسفی» باشد، که «شرایط زمان را در قالب اندیشه می ریزد» و اندیشه را جامه عمل سیاسی می پوشاند.

3

• حزب نباید حزبی باشد که فقط آماج های کوتاهمدت را در نظر دارد و با نوسانات افکار عمومی فرصت طلبانه موضعگیری های خود را عوض می کند.

• مراجعه کنید به اوپورتونیسم در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

4

• حزب باید برای مسائل، تضادها و بحران ها راه حل های (آلترناتیو های) همه جانبه، قطعی و پیگیر عرضه کند.

5

• حزب نباید طرح برنامه خود را بمثابه چیزی حاضر و آماده تقبل کند.

6

• حزب حتی نباید اجازه دهد، که طرح برنامه حزب از سوی رهبری حزب تحمیل شود.

7

• طرح برنامه حزب باید بر مبنای تجزیه و تحلیل تئوریکی بی عیب در صفوف حزبی تنظیم شود و بطور لاینقطع کنترل، تصحیح و تکمیل شود.

8

• حزب باید جائی باشد، که در آن، تأملات تئوریکی از عمل سیاسی زاده می شوند و دو باره جامه عمل سیاسی می پوشند:
• تئوری عمل از عمل سیاسی برمی خیزد و به عمل سیاسی برمی گردد.
• حزب، در غیر این صورت، نمی تواند برای انجام نقش تاریخی خاص طبقه مناسب باشد.
• حزب، در غیر این صورت، نمی تواند برای سازماندهی «رسالت تاریخی طبقه کارگر» مناسب باشد.

9

• اگر مبارزه سیاسی بر سر تداوم استثمار و یا محو استثمار است، اگر مبارزه سیاسی بر سر تداوم حاکمیت بورژوازی و یا پایان دادن بدان است، اگر مبارزه سیاسی بر سر تشدید انباشت سرمایه و یا مطالبات رهائی انسان ها (ایمانسیپاسیون) است، آنگاه دیگر مسئله بر سر این و یا آن «اصلاح و رفرم» کوچک در جامعه موجود نیست، بلکه بر سر کل جامعه است.

10

• تفاوت میان اعضای حزب کمونیست با اعضای احزاب دیگر، مثلا اعضای احزاب سوسیال ـ دموکرات و دیگر احزاب سوسیال ـ رفرمیست در اینجا ست.

• رفرم ها و اصلاحات که اینجا و آنجا و امروز و فردا، برای بهسازی وضع زندگی انسان ها همیشه معنامند تلقی می شوند، زیرا سیاست به نفع انسان های معاصر انجام می یابد، نه آماج اصلی احزاب کمونیست، بلکه فقط جنبه ای از مبارزه مداوم آنها را تشکیل می دهند.

• چون مسئله بر سر زندگی تا حدودی بهتر، در جامعه سرمایه داری نیست.
• این خیال باطل که تضادهای درونی سرمایه داری را بتوان از طریق رفرم ها حل کرد، توهمی بیش نیست.
• چون این تضادها، تضادهای ساختاری سیستم مناسبات تولیدی اند.
• مسئله اصلی عبارت از این است، که در گذر از رفرم ها، جامعه بطور کلی دگرگون شود.

• با توجه به تضاد میان دو طبقه اصلی جامعه سرمایه داری (تضاد میان بورژوازی و پرولتاریا) این نتیجه حاصل می شود که سرنگونی طبقه حاکمه باید به محو خصلت طبقاتی جامعه منجر شود.
• زیرا با حذف بورژوازی فقط یک طبقه باقی می ماند، یعنی طبقه ای باقی نمی ماند.

• (در جامعه ای که همه اعضای آن را توده مولد و زحمتکش تشکیل می دهند، از کدام طبقه اجتماعی می توان سخن گفت. مترجم)

• آماج سیاست کمونیستی بدین طریق تعیین می شود.
• سیاست حزب کمونیست، سیاستی انقلابی است، چون هدفش برچیدن بساط حاکمیت طبقاتی است.

• بدین طریق، در باره نحوه و نوع گذار انقلابی به جامعه بی طبقه، هنوز حرفی زده نمی شود و تا زمانی که مناسبات حاکمیتی سرمایه داری هنوز مستحکم اند و فرم های مشخص تجزیه و تلاشی آنها هنوز آشکار نشده اند، نمی تواند حرفی به میان آید.

• اما، بی شک و تردید می توان گفت، که پیش شرط گذار به سوسیالیسم توافق اکثریت مردم (در بدترین صورت، حداقل، توافق منفعل آنها) است.

• زیرا سوسیالیسم قصد برقراری حاکمیت طبقاتی جدیدی را بر سر ندارد.
• زیرا هدف سوسیالیسم، امکان پذیر ساختن توسعه و تکامل انسان ها در همبودی از شهروندان آزاد و خودفرما ست.

• (شهروندان خودفرما، سرنوشت خود را خود تعیین می کنند و به عهده بیگانه نمی گذارند، مترجم)

• این امر، بی تردید، روند تربیتی ـ اجتماعی درازمدتی خواهد بود و آن را نمی توان بطور ضربتی، با یک عمل (اکت) انقلابی برقرار ساخت.
• اما در آغاز، توده ها باید حاضر به قبول این راه رشد باشند.

• اشتباه خواهد بود، اگر بپنداریم، که جایگزینی یک فرماسیون اجتماعی بوسیله فرماسیون اجتماعی جدید می تواند بوسیله اقلیتی در دولت تحقق یابد.

• شکی نیست، که اقلیتی می تواند در رأس روندی که هنوز سازمان نیافته قرار گیرد و لگام رهبری آن را به دست گیرد، همانطور که بلشویک ها در انقلاب اکتبر به دست گرفتند.

• اما توده های پهناوری از مردم باید آمادگی شرکت و همکاری در این روند را داشته باشند، اگر هم هنوز تصور روشنی از آماج انقلاب نداشته باشند.

• انقلاب همواره، تنها بمثابه یک انقلاب دموکراتیک امکان پذیر خواهد بود و گرنه معنائی جز کودتا نخواهد داشت.

ادامه دارد

۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

چاله ها و چالش ها (82)


شهر سیرته قبل از صدور
فرهنگ ، تمدن، دموکراسی، آزادی
از غرب


شهر سیرته پس از صدور
فرهنگ ، تمدن، دموکراسی، آزادی
از غرب

پائيز در بهار

رهياب
سوم آبان 1390
سرچشمه:
مجله هفته

• شعر ، بيان احساسی است که از تجربه ای برمي خيزد که در عين آنکه يگانه است، مشترک نيز است.

• اين تجربه را با آنان که بهار عربی را تجربه مي کنند ، به اشتراک مي گذارم بويژه با ليبيايی ها.

• ما
• باور داشتيم:
• «سالی که نکو ست ، از بهارش پيدا ست!»

• اما
• نگفته بودند،
• با هجوم تلخ پائيز بر بهار
• آيا چه بايد کرد؟!

• گفتند:
• صبر کنيد!
• «جوجه را آخر پائيز بايد شمرد!»

• و اينک، اين ما:
• آشيانه ها .... تاراج!
• جوجه ها .... پر پر!

• و پائيز ....همچنان باقي است!


محمد

• رهیاب می نویسند که «شعر بيان احساسی است که از تجربه ای برمي خيزد که در عين آنکه يگانه است، مشترک نيز است!»

• این که شعر و هر فرم تبیین هنری دیگر (مجسمه، موسیقی، نقاشی، قصه و ...) انعکاس جهان واقعی در ضمیر انسان ها ست، درست است، ولی علیرغم این، شعر ـ برای مثال ـ شولائی از عواطف و احساسات و خصوصیات شخصی و ایدئولوژیکی سراینده اش را نیز در بر دارد.

• شگفت انگیز اما این است که حادثه واحدی در ضمیر طبقات اجتماعی مختلف به یکسان منعکس نمی شود، حتی در ضمیر اعضای طبقه اجتماعی واحد ـ بسته به عوامل اوبژکتیف و سوبژکتیف ـ چه بسا با تفاوت های جدی منعکس می شود:
• انعکاس ماده در آئینه روح، انعکاسی آیینه وار و ساده نیست، بلکه از فیلترهای طبقاتی و معرفتی ـ نظری فردی و فرهنگی مختلف می گذرد.

• از این رو، تعمیم پذیری آن قابل تأمل است:

• من روزی به بورژوائی احمقانه «احساس فردی خود را از تجربه» استثمار بی بند و بار زحمتکشان، در یکی از کشورهای سرمایه داری گفتم.

• هدف من از بازگوئی این تجربه، نشان دادن سیستم اجتماعی نامطلوبی بود.
• او اما آب دهنش افتاد و به شکوه پرداخت، که در کشورش زحمتکشان ـ متأسفانه ـ خیلی ملاحظه می شوند.

• مسئله لیبی و عراق و افغانستان هم به همین سان است.



• مفهوم «بهار عربی» کذائی یکی از مفاهیم ساخته شده در کارخانه های ایدئولوژیکی امپریالیستی است که با حرکات ضد سوسیالیستی در پراگ در رابطه بوده:

• «بهار پراگ»

• اکنون سعی بر آن است که با این شعار، حیطه نفوذ امپریالیسم در خاورمیانه وسعت و ژرفا بیابد.

• اکنون رهنمودهای مهمی در رابطه با همین شعار و خط مشی موسوم به «بهار عربی» به مراکز اجتماعی، فرهنگی و سیاسی داده می شوند:

• اکنون دانشجویان عرب آسانتر و بیشمارتر پذیرفته و «تربیت» می شوند، تا مثل لیبی، آب به آسیاب امپریالیسم ریخته شود.

• مفهوم «بهار عربی» باید برای توده های مردم افشا شود و راه سوء استفاده از آن مسدود گردد.

• در این شعر هم رهیاب تاحدودی همین نیت را داشته اند.


• با این شعار سیلی از خون و توفانی از اندوه و دربدری و خواری و حقارت توده های مردم گره خواهد خورد.

امپریالیسم اکنون برای گشودن منفذ تخلیه فشار به کشتار و تخریب وسیع نیاز دارد.

پایان
ویرایش از دایرة المعارف روشنگری است.

اخباری از جهان(7)


«کنفرانس» دموکرات های جهان در قطر
سرچشمه:
http://libyen.clanteam.com

برگردان میم حجری

• عنوان «کنفرانس» اینجا بی شک و تردید به عنوان طنز است.

• زیرا گردهمائی حضرات بیش از یک دلیل تهوع آور ندارد:

• هدف از این گردهمائی بحث میان ناتو و مزدوران وابسته اش بر سر تقسیم طعمه ای به نام لیبی است.

• ستاد کل ارتش ایالات متحده امریکا که لیبی را به همیاری دولت هائی از قبیل فرانسه، انگلستان، بلژیک (دولتی که در آن زمان حکومت قانونی حتی نداشت)، دانمارک، نروژ، اسپانیا و بویژه رژیم فئودالی عربستان سعودی، قطر و چند امیرنشین عربی
مورد تجاوز قرار داده، اکنون همه با هم در قطر گرد آمده اند تا راجع به آینده لیبی تصمیم بگیرند، البته و صد البته بطرزی صد در صد دموکراتیک.


• در این «کنفرانس» باید تصمیم گرفته شود که چند پایگاه نظامی دائم باید تشکیل شود و کجا باید تشکیل شود، تا مقاومت خلق لیبی سرکوب شود و ضمنا از خدمات اسلامیست های رادیکال و نهادهای جنایتگری از قبیل سیکاریوی بلک واتر بهره گرفته شود.

پایان

اخباری از جهان(6)

تونس بر سر دو راهی انقلاب و اسلامیسم؟
سرچشمه:
تارنمای آزادیخواهان
Freiheitsliebender
برگردان میم حجری

story image

• انتخابات تونس از این لحاظ که مردم برای اولین بار توانستند در انتخابات آزاد و دموکراتیک شرکت کنند، موفقیت آمیز بود.

• بیش از 60 درصد مردم در انتخابات شرکت کردند و رأی دادند.

• بخش اعظم آراء به حزب کنسرواتیو اسلامی النهضه داده شد که با شعارهای اجتماعی در مبارزات انتخاباتی شرکت کرده بود.

• مردم تونس توانستند به احزاب مختلف رأی دهند.
• برنده انتخابات حزب
النهضه است که در زمان حکومت استبدادی نیز وجود داشت، اگرچه ممنوع بود و اعضایش تحت پیگرد و آزار بودند.

• مردم تونس این حزب را انتخاب کردند، نه به این دلیل که خواهان دولت اسلامی بوده اند، بلکه از آن رو، که این حزب به مسائل اجتماعی مردم پرداخته است.

حزب اسلامی و نه اسلامیستی!

story image

• حزب
النهضه نه اسلامیستی، بلکه اسلامی است و با حزب «آ کا پ» ترکیه قابل مقایسه است.

النهضه اسلامی است، همان طور که حزب دموکرات مسیحی آلمان در آغاز مسیحی بوده است.

• تونسی ها نمی توانند از حزب ان نهضه انتظار سیاست اجتماعی پیشرفتگرا داشته باشند، ولی نگران حقوق زنان و آزادی مشروبات الکلی هم نباید باشند.


النهضه ـ برعکس «انقلابیون» لیبی ـ شریعت را قانون تلقی نخواهد کرد، بلکه قوانین کشور را بر اساس کنسرواتیسم اسلامی وضع خواهد کرد.
النهضه برای ائتلاف احتمالا به سراغ سوسیال ـ دموکراسی خواهد رفت و نتیجتا مردم تونس نه حکومت اسلامی، بلکه کنسرواتیو خواهند داشت.

النهضه دموکراسی را از بین نخواهد برود، بلکه مورد مدافعه قرار خواهد داد.
• زیرا از تأثیرات منفی استبداد بر مردم باخبر است.

النهضه اما سیاست آزادی خواهانه (ایمانسیپاسیونیستی) در پیش نخواهد گرفت و این حقیقت امر از عنوان کنسرواتیو و اسلامی اش معلوم است.

• مراجعه کنید به ایمانسیپاسیون

• این حزب می تواند سیاست اجتماعی عادلانه ای در پیش گیرد، اگر به وعده های انتخاباتی اش وفا کند.
• اکثرت مردم تونس این حزب را به امید سیاست اجتماعی بهتر انتخاب کرده اند و به خاطر مبارزات ضد استبدادی آن.
• کمتر کسی در تونس خواهان لغو برابری زن و مرد و دموکراسی اند.
النهضه نیز به همین سان.

• اروپا لازم نیست که نگران روی کار آمدن حکومت اسلامی باشد.
• فکر هم نمی کنیم که اروپا نگران روی کار آمدن حکومت اسلامی در جائی است.
• چون بهترین همکار اروپا حکومت عربستان سعودی است.

مردم تونس شاید به رفرم هائی در عرصه اجتماعی دست یابند، ولی نه به جامعه واقعا عادلانه.
مردم تونس می توانند امیدوار باشند که دموکراسی تحکیم یابد!

پایان

اگزیستانسیالیسم کاتولیکی (مسیحی) (1)

پروفسور هاینتس پپرله
برگردان شین میم شین

گابریل مارسل (1889 ـ 1973)
فیلسوف فرانسوی
نماینده اصلی اگزیستانسیالیسم مسیحی
آثار:
وجود و داشتن
راز وجود
سقوط عقل
فلسفه امید

• اگزیستانسیالیسم کاتولیکی به جریانی در فلسفه نوین کاتولیکی اطلاق می شود که ایمان ته ئیستی کاتولیسیسم را با تعالیم اگزیستانسیالیستی پیوند می دهد و بکمک آنها به توجیه ایمان ته ئیستی می پردازد.

• اگزیستانسیالیسم کاتولیکی که اغلب اگزیستانسیالیسم مسیحی نیز نامیده می شود، همانند اگزیستانسیالیسم بطور کلی، بمثابه انعکاس ایدئولوژیکی بحران عمومی سرمایه داری پا به عرصه وجود نهاده است.

• اگزیستانسیالیسم کاتولیکی ـ بلحاظ تاریخی ـ قبل از پیدایش اگزیستانسیالیسم ـ به معنی محدود کلمه ـ تشکیل شده است.

• گابریل مارسل ـ نماینده اصلی اگزیستانسیالیسم کاتولیکی ـ قبل از انتشار نخستین نوشتجات یاسپرس و هایدگر، قوانین اساسی طرز تفکر اگزیستانسیالیستی را مطرح ساخت و نوشته های خود در سال های جنگ جهانی اول را در کتابی بنام «مجله متافیزیک» منتشر ساخت که حاوی کلیه اندیشه های اصلی فلسفه او ست.
• (مجله متافیزیک، برای اولین بار در 1927 انتشار می یابد.)

• گابریل مارسل تحت تأثیر فلسفه حیات، فنومنولوژی، پراگماتیسم، اندیشه های شلینگ پیر، نیچه و آثار شعرائی از قبیل پروست، پگی، ریلکه ، البته بی خبر ازآثار کیرکگارد، برای اولین بار نظرات بنیادی اگزیستانسیالیسم را فرمولبندی کرد.
• مارسل را پیشاهنگ قطع رابطه صریح با سنت کلاسیک در فلسفه می دانند که یکی از شاخص های مهم و خودویژه اگزیستانسیالیسم محسوب می شود.
• روایت می کنند که او حتی حاضر بوده، استبداد سرتاسری بر مردم تحمیل کند، اگر برای جلب توجه عموم به مسئله حیات مشخص و قبل از همه حیات انسانی مشخص لازم باشد.

• اگزیستانسیالیسم کاتولیکی بعد از انتشار آثار یاسپرس و هایدگر تأثیراتی از آنها دریافت می کند و مارسل یاد آور می شود که ملاقاتش با یاسپرس برای او مهم بوده است.
• مارسل در توسعه اگزیستانسیالیسم تحت تأثیر ژان پل سارتر نیز بوده است، که بعدها وارد عرصه شد.

1

• مارسل برای مبارزه با نظرات آته ئیستی و نیهلیستی اگزیستانسیالیسم سارتر با «اگزیستانسیالیسم امید» به میدان آمد.

2

• بنظر مارسل موضوعات علوم و تفکر اصولا با موضوعات وجود و یا واقعیت یکسان نیستند.
• هستی و حیات هرگز از سوی علوم درک نمی شوند و همیشه در خارج از حیطه آنها می مانند.

3

• این نظر، برگشت رادیکال در فلسفه و جستجوی مدخل دیگری به واقعیت بیواسطه را الزامی می سازد که در «وقوف» و «تحت تأثیر قرار گرفتن و از سر گذراندن» زنده و بی واسطه یافته می شود.
• فلسفه می کوشد این «وقوف» و «تحت تأثیر قرار گرفتن و از سر گذراندن» را بمثابه موضوعات خود به مرحله شعور ارتقا دهد.
• فلسفه اما برای انجام این کار باید خود را ماهیتا تغییر دهد، یعنی خود را از قید و بند کلیه متدهای علمی و مقوله های تفکر که در درک چیزهای خارج توسعه می یابند، آزاد سازد و دریابد که فلسفه بمثابه سیستمی با نتایج عینی، دیگر امکان پذیر نیست.

4

• مارسل برای دمساز کردن خود با این تعریف، اعلام می کند که فلسفه ماهیتا یکی از امور تفکر سوبژکتیف است.

5

• مارسل از هرگونه سیستماتیزه کردن خود داری می کند و میان تفکر اندیشنده و تفکر اندیشیده صراحتا تفاوت قائل می شود و ضمنا فقط برای تفکر اندیشنده ارزش قائل می شود، زیرا تنها اینجا ست که متفکر «همیشه در راه» است.

6

• فرم ظاهری آثار مارسل با این تعریف مطابقت دارد:
• آثار او عمدتا از مطالب بی فرم و از هم گسسته تشکیل می یابند که در این میان خاطره نویسی، مقالات جسته و گریخته و بیش از 20 درام نقش مهمی بازی می کنند.

7

• مسئله حیات انسانی، یعنی مسئله اصلی متافیزیکی «من کیستم؟» نکته مرکزی فلسفه او را تشکیل می دهد.
• (مارسل، «عزت انسانی و دلیل حیاتی»، 1965، ص 30)

8

• از آنجا که دادن پاسخ علمی و تعریفمند به این مسئله ممکن نیست، فقط می توان با جمله پردازی به تشریح معنی حیات پرداخت:
• مارسل اینجا دو جفت متضاد «وجود» و «داشتن» را مورد استفاده قرار می دهد.
• «داشتن» یعنی آنچه که انسان به معنای دارائی دارد:
• ملک، اشیاء، ابزار کار، دوستان، اعضای حسی، محرکه های روحی، استعدادها، اندیشه ها و امثالهم.

• چون انسان ـ در تحلیل نهائی ـ هر آنچه را که دارد، می تواند بمثابه چیز خارجی درک کند، پس از کنار گذاشتن «داشتن» هر آنچه که می ماند، «وجود» و یا «حیات» نامیده می شود.
• از این رو «وجود» و یا «حیات» آن چیز خلاق است که «قابل بیان نیست» و هرگز نمی تواند مشمول مقوله «داشتن» شود.
• (این ادعای مارسل با ادعای یاسپرس مو به مو منطبق است که می نویسد: «حیات هر آن چیزی است که ابژکت نمی شود، سرآغازی است که من از آن به اندیشه و عمل آغاز می کنم.»)
• (یاسپرس، «فلسفه»، جلد اول، 1932، ص 15)

9

• این تعریف مارسل از حیات منفی محض است.
• از این رو ست، که او حیات را بمثابه یک «راز» قلمداد می کند.
• راز بدان معنی است که آن از فهم گریزان است.
• راز اما بدان معنی نیست که راه نفوذی بدان نیست.
• حیات در «وقوف» و «تحت تأثیر قرار گرفتن و از سر گذراندن» شخصی درونی، در کشش مستقیم و زنده خود را آشکار می سازد.
• وقتی انسان بطور درونی و روحی با دیگران، با وجود شخص گشته، با تو وارد تماس می شود، با عشق عریان من به خویشتن خویش مواجه می شود.
• همانطور که حیات انسانی تنها در رابطه شخصی مستقیم قابل درک است، به همانسان نیز وجودی که در مقابل سوبژکت قرار دارد، قابل درک خواهد بود.

10

• بنظر مارسل، وجود ماورای انسانی نیز وجود دارد، ولی علم را با مقولات و انتزاعات خود به غنای واقعی مشخص آن راه نیست.
• وجود ماورای انسانی تنها بکمک اعتقادی می تواند توسعه یابد که در ماهیت چیزها نفوذ کند (وجود «عرصه اعتقاد» است).
• اینجا نیز «معارف ایراسیونال واقعیت» اند که شناخت وجود را میسر می سازند.
• این امر ـ در نهایت امر ـ در مورد واقعیت وجودی خدا نیز صادق است.

11

• در تعیین واقعیت وجودی خدا تفاوت اساسی اگزیستانسیالیسم کاتولیکی با فرم های دیگر اگزیستانسیالیسم آشکار می گردد:

1

• سارتر ترانسندنس (وجود ماورای طبیعی) را رد می کند.

2

• یاسپرس ترانسندنس را قبول دارد، ولی مدعی است که راجع به ترانسندنس به معنای پانته ئیستی، ته ئیستی و غیره آن نمی توان اظهار نظر کرد.

3

• مارسل در این مورد، موضعگیری ته ئیستی روشن دارد.

ادامه دارد

بیم و امید

برزین آذرمهر
بیم و امید


شبی خفاش گون باپنجه‌های خون فشانش
بسته ره بر من.

نه بر چهر سپهر تیره فامش اختری پیدا
نه دلمرده چراغی بر نشیب پرتگاهش گاه سوسوزن.

صدای بال بالی نه
زبوف آشیان گم کرده حتی گاه آهی نه.

دراین ماتمگه جانسوز وبی تسکین
که رویایش، به کابوسی ست ماننده.

نمی گرددزمان
جزبرمدار ِ حرکت سنگین،

زمین بر محور تب ناک خود اما
بسی غمبار می چرخد،
دلش از زخمه‌های جانگزای شب
همه چرکین ،

نگاه ماه گونش
سرد و ماتمزا
زابر قیر گونِ "شب سفر"
از درد آکنده،

تن پائیزی اش
چون بید مجنون سخت لرزنده،

به چنگ بادغارتگر
چو حیران زائری
سرگشته و
از درد موینده!

به روی شاخه‌ای خشکیده و بی‌بر
نشسته مرغ جادوگر
ومی خواند به هر دم سحرپرافسون
برای کاروان‌های به ره مانده
که درپیچ وخم سخت کمرگاهان
به چه مانده .

چه رویایی ست افسونگر !
که حلقه می زند بر در!
از این خواب گران بر خاستن خواهی؟!
به اوج قله‌ها ره یافتن خواهی ؟!

در این وا دی
چه می جویی؟!
نمی یابی مگر
آنی که می پویی؟
چراگه از نبود ِ داد می گویی ؟
وگاه از زخمه ی بیداد
می مویی ؟
دمی از بردگان در قفس آزاد می گویی؟

چه داری توشه
اندر کوله بار خویش؟
چه راهی داری اندر پیش؟

بهشتی
که
تو بر پا داشتی
با خون دل دیروز،
چه شداز ابر وبارانی
فرو پاشید؟

بگو!
آخرچه شد
آن قله های ا فتخار تو؟
شکوه جاودانی بهار تو؟

ندا ی هُد هُد ت
چون شد؟
چرا بانگی نیامد
دیگر از چاوش سرای تو؟
نسیمی
ازبهشت وعده‌های تو؟

زسیمرغ ات نشانی مانده آیا بربلند کوه
به غیر از گرته ی دیرینه ا ی که
مانده از اندوه؟

بگو یارا !
بگوازرستم مردم تبارت نیز!
زگُرد بی‌مثالت نیز!

بگو از سم اسبانش
که می کو بید و
ره می برد
بر هفت خوانِ دوران ها
کنون مانده غباری از امید آیا
بروی سنگفرش سرخ میدان ها؟

و یااز پافتاده ،
خسته ودرمانده و تنها،
جدا از توده ها
در سنگسار بی امان د یو ِ زندان ها؟

گرش
آمد به سر این
زان نبود آخر
که هرراهی که می رفت
بر خطا می رفت؟

بگو ‌ای شب پر ِ مغمو م!
تو که بال و پردریائی ات
از یأس یخ بسته،
دل دریایی ات
ازلرزه ی گنداب‌ها خسته

تو با این خستگی ،
-پر بستگی-
با بال بالِ سربی وسنگین
چگونه می توانی پر زنی آزاد؟
چگونه پر کشی برقله‌های باز؟
چگونه برکَنی قندیل‌ها را
از دهانِ صخره‌های هار؟

چگونه خواهی از زنجیرِ شب رستن؟
رهیدن از زمستان‌های این سان سرد وطولانی
و پیوستن به تابستانه‌های گرم و نورانی
بوَد کار توای در وهم خود ،
یک عمر زندانی ؟!

‌بهشتی که تو می جویی
مگر آن نیست کاندرچنگ خود داری ؟
جهان این است و
راهت این !
نباشد چاره ای
جز سازش و
تمکین !

در آن سوتر
میان بیشه ی انبوه
در آن جایی که از هر سوی رگبار خطر خیزد
فراهم آمده خیلی ز مرغان دگر اندیش
به سر شوری و در دل موجی از غو غا
که در سر
گویی آهنگی و فرهنگی دگر دارند
وکجتابی شب راهیچ طوری برنمی تابند.

و بر هر تازه راهی
شب چراغی بر فراز راه می گیرند،
که تا آسان شود
تشخیص ِ راه از چاه،
برای رهروانی که
به تاریکی شب
پا می نهند در راه.

به یمن دانش وتدبیر زاده از نبرد خویش
گمانه می زنند هر جا
توانایی و ضعف‌ فوج دشمن را .

وهم با چند و چون سازوبرگ خود
مهیا می کنند شب خیزی امواج دریارا ،

به کار داوری
هرگزنمی گیرند چون » معیار «
توهم‌های دانش گونه فرهنگ غالب را
ولی گرد آورند
از جان ودل ازبهر به د ید ن
نهال رسته بر کوه تجارب را.
نشسته بر سمند صبح
بسا
دورند زین پندار
که انگارند مردم را
چون مهره
که آسان می توانش داد بازی
یا کشاندش سوی قربانگاه.

برای بر شدن از پله‌های شهرت وقدرت
نمی چینند صد‌گونه دسیسه،
یا هزاران حیله و ترفند،
که تا دارند به پا
در پرده دیگر بار
بساط دیگری ازبهر استثمار،

‌و در پهنای گیتی
ساده و خاکی
گرفته ریشه از پاکی
نمی جویند هرگز ‌بهر خود
چیزی فزون ا ز آن
که می خواهند بهر توده ی مردم.
ودرانبوهه ی دود ِ دروغ ِ آسمان گیری
که بسته راه بر چشمان
به نیروی تلاش گشته ‌برا از تف ِ دانش
به شوق وذوق می کاوند
الماس حقیقت را،
‌بدین سان
می کنند رخنه
به ژرفای دگر گونساز فردا ها

فرا خوانان طغیانند
اینان
درشب تیره
وهمراهان وهمگامان آن توفان پنهان
در دل خاموش دریا ها

و با علم به دشواری
به شب پرشور می خوانند:

“جهان تیره ست و
شب سنگین و
بی چهره ،
در این دهشت سرا
هرگز نخواهد رُست بر شاخی
گلی زیباوبایسته
مگر آنی که از شور درون
پوینده و رویاست،
چو آن موجی که
در دریا،
توفنده!
چو آن رنجی که
زاینده !
چو آن دستی که
سازنده !
چو آن روحی که
کاونده !
چوآن دادی که
بر بیداد
تازنده!
چوآن عشقی که
دارد
رنگ آینده ! “

پایان