۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

هنر رشوه ندادن

قصه های آقای کوینر
برتولت برشت
برگردان میم حجری

• آقای کاف مرد
رشوه نگیری را به تاجری توصیه کرد.

• پس از دو هفته، تاجر نزد آقای کاف آمد و پرسید:

• «منظورت از رشوه نگیری چی بود؟»

• آقای کاف گفت:
• «وقتی می گویم، مردی که تو استخدامش می کنی، رشوه نگیر است، منظورم این است که تو نمی توانی به او رشوه بدهی!»


• «که اینطور!»، تاجر دل آزرده گفت.
• «من اما هراس از آن دارم که از دشمنان من حتی رشوه بگیرد.»

• «در این مورد چیزی نمی دانم»، آقای کاف با بی تفاوتی گفت.

• تاجر ـ رنجیده خاطر ـ داد زد:
• «از سر تا پایش اوپورتونیسم می ریزد، در عرض دو هفته دریافته که من از چی خوشم می آید و از
چی خوشم نمی آید.
• اکنون فقط بنا بر باب میل من، حرف می زند.
• یعنی از خود من حتی رشوه می گیرد

• آقای کاف با رضایت خاطر لبخند زد:

• «از من یکی اما رشوه نمی گیرد»، آقای کاف گفت.


پایان

چاله ها و چالش ها (23)

ایدئولوژی
پروفسور گونتر هیدن
برگردان شین میم شین
دایرة المعارف روشنگری
سرچشمه: مجله هفته
http://www.hafteh.de

رضا

• اشتباه رفیق…
• اشتباه
• ایدئولوژی آلمانی مارکس و انگلس را بخوانید.
• متوجه خواهید شد که سوسیالیسم علمی هیچ ایدئولوژی خاصی در پس خود ندارد.

• مارکس عمر دو چیز را تمام کرد:

• اول عمر ایدئولوژی را
• دوم عمر فلسفه را

• یعنی پس از تزهای علمی مارکس، بشر با واقعیت امور آنطور که هستند، برخورد می کند و نه آنگونه که از عینک و دریچه ی ایدئولوژی و آگاهی کاذب و جهان وارونه دیده می شود.
• مارکس ثابت می کند که علوم انسانی و جامعه ی بشری نیز مانند علوم طبیعی، یکسری قانون مندی ها (که البته پیچیده ترند) را دارا ست و همینطور این علوم و این دانش مربوط به انسان به هم پیوسته هستند.
• یعنی بر خلاف علوم اجتماعی بورژوایی که حوزه های دانش اقتصادی و اجتماعی و روانشناسی و … را از یکدیگر جدا می کنند، نزد مارکس این حوزه ها کاملا پیوستگی دارند.
• در جامعه ی بی طبقه ی سوسیالیستی، نیازی به ایجاد ایدئولوژی و هژمونی برای توجیه چیزی وجود ندارد تا بر طبقه ای حاکم شود.

شین میم شین


• با سلام و تشکر

• « ایدئولوژی عبارت است از سیستم نظرات اجتماعی (اقتصادی، سیاسی، حقوقی، تربیتی، هنری، اخلاقی، فلسفی و غیره) که بیانگر منافع طبقاتی معینی اند و شامل هنجارهای رفتاری، موضعگیری ها و ارزش گذاری های مطابق با آنها می شوند.»


• این اولین جمله این مقاله است و ضمنا تعریف ایدئولوژی است.


• جملات بعدی را لطف کنید و خودتان بخوانید تا منظور نویسنده مطلب از صراحت بیشتری بگذرد.


• ایدئولوژی طبقات اجتماعی بسته به جایگاه اجتماعی آنها می تواند انعکاس نسبتا درست واقعیت عینی باشد و یا انعکاس وارونه و مخدوش آن باشد.


• نویسنده این مطلب ایدئولوژی را «آگاهی کاذب» تلقی نمی کند.


• همین بورژوازی در آغاز، ایدئولوژی اش انعکاس نسبتا درست واقعیت عینی بوده است، باید هم می بود.
• چون هنوز سودای نگه داشتن چرخ تاریخ را بر سر نداشت، بلکه طرفدار پیشرفت اجتماعی بود و انعکاس درست واقعیت عینی با منافع طبقاتی اش در تضاد قرار نداشت.
• همه طبقات اجتماعی آغازین چنین بوده اند، فقط طبقات اجتماعی واپسین اند که ایدئولوژی شان به انعکاس وارونه واقعیت عینی بدل می شود.

• ایدئولوژی طبقه کارگر (مارکسیسم ـ لنینیسم) علم و ایدئولوژی همزمان است، بی آنکه انعکاس وارونه واقعیت عینی و به قول شما «آگاهی کاذب» باشد.


• طبقه کارگر ـ به مثابه یک طبقه اجتماعی انقلابی ـ به وارونه منعکس کردن واقعیت عینی نیاز ندارد.

• چون تنها و تنها از طریق کشف و شناخت حقیقت قضایا می تواند به آماج های خود برسد.
• چون منافع خاص طبقه کارگر با منافع عام بشریت انطباق دارد.

• باقی نظرات تان نیز نادرست اند و باید طی مقالات دیگری توضیح داده شوند و چه بسا در مجله هفته توضیح داده شده اند.

• خیلی ممنون

ادامه دارد
ویرایش از دایرة المعارف روشنگری است.

عمله شکم

قصه های آقای کوینر
برتولت برشت
برگردان میم حجری

• آقای کاف پرسش های زیر را مطرح کرد:


• همسایه من هر روز صبح در گرامافونش موزیک می شنود.

• برای چی او موزیک می شنود؟

• می گویند که او به آهنگ موزیک نرمش می کند.


• اما برای چی او نرمش می کند؟
• می گویند که او می خواهد قوی شود.


• اما برای چی می خواهد قوی شود؟
• می گویند که می خواهد دشمنانش را در شهر شکست دهد.


• اما برای چی می خواهد، دشمنانش را شکست دهد؟
• می گویند، برای اینکه او می خواهد بخورد.

• آقای کاف پس از اینکه شنید که همسایه اش هر روز صبح موزیک می شنود، تا نرمش کند، نرمش می کند تا قوی شود، قوی می شود تا دشمنانش را شکست دهد، دشمنانش را شکست می دهد تا بخورد، واپسین پرسش خویش را بر زبان راند:


• برای چی می خواهد بخورد؟


پایان

دیالک تیک جبر و اختیار (دیالک تیک ضرورت و آزادی) و دیالک تیک ضرورت و تصادف (3)

دیالک تیک جبر و اختیار

اختیار (آزادی)
جفت دیالک تیکی جبر (ضرورت)
پروفسور دکتر الفرد کوزینگ
برگردان شین میم شین

• اختیار (آزادی) عبارت است از رابطه انسان با جبر (ضرورت)، یعنی با قانونمندی های عینی در طبیعت و جامعه.

• آزادی با میزان شناخت انسانها از قانونمندی های عینی در طبیعت و جامعه و با میزان تسلط عملی انسان ها بر آنها پیوند تنگاتنگ دارد.


• آزادی عبارت است از شناخت ضرورت عینی و توانائی لازم برای تبدیل قانونمندی های کشف شده به دانش لازم در زمینه مشخص و استفاده عملی از آن.


• آزادی شرایط اقتصادی، سیاسی، حقوقی و ایدئولوژیکی لازم برای آن را نیز شامل می شود.

• مبارزه در راه آزادی در کلیه عرصه های اقتصادی، سیاسی، معنوی، شخصی و ملی آن که سراسر تاریخ جوامع طبقاتی را فرا گرفته، خود را در تاریخ فلسفه در مبارزات ایدئولوژیکی ـ تئوریکی بخاطر محتوای مفهوم «آزادی» منعکس می سازد.

1
آزادی از نظر ارسطو

• ارسطو رفتار انسانها را به دو دسته اختیاری و اجباری تقسیم می کرد:
• «رفتار اجباری به زور صورت می گیرد و از نادانی ناشی می شود.
• اصل رفتار اختیاری در خود فرد فاعل نهفته است، که به جزئیات کردوکار خویش واقف است.»

• ارسطو ـ بدرستی ـ تصمیمگیری اختیاری را در پیوند با شناخت می داند، ولی در عین حال آزدی را به آزادی اراده محدود می کند که در روند توسعه مسئله آزادی نقش مسلطی کسب می کند.


2
آزادی از نظر کاتولیسیسم

توماس فون اکوین (1225 ـ 1274)
ایتالیائی الاصل و یکی از متنفذترین فلاسفه و تئولوگ های تاریخ
از مهمترین فقهای کلیسای کاتولیک و از نمایندگان اصلی فلسفه در قرون وسطی متعالی (اسکولاستیک)
میراث معنوی خارق العاده او هنوز هم در نئوتومیسم و نئواسکولاستیک مؤثر است.
کلیسای کاتولیک روم او را جزو قدیسان تلقی می کند.

• در دوران فئودالیسم، درک توماس فون اکوین از آزادی، اندیشه مسلط بود.
• به نظر او کلیه اعمال وافکار انسانی به خواست خدا از قبل مقدر شده اند.
• اما چون خدا خود آگاه است، پس تقدیر او بمعنی آزادی انسانها نیز هست.
• منظور از آزادی در کاتولیسیسم عبارت است از آزادی روحی محض، آزادی اراده.
• و عالی ترین آماج آزادی انسانی خدا ست.
• کلیسای کاتولیک ـ بمثابه واسطه میان خدا و انسان ـ نهادی برای تحقق آزادی است.

3
آزادی از نظر پروتستانتیسم

مارتین لوتر (1483 ـ 1883)
فقیه و آموزگار رفرماسیون

• لوتر اما معتقد بود که آزادی نه در اصل روحی خود انسان (آزادی ارده)، بلکه در عفو و رحمت الهی نهفته است و لذا آزادی اراده را رد می کرد.

*****

• وجه مشترک درک کاتولیکی و پروتستانی از آزادی عبارت است از این که آندو، آزادی را به عنوان پدیده ای اجتماعی درنظر نمی گیرند.
• سمت و سوی طرح آزادی پرسونالیستی آنها اولا عبارت است از آموزش آزادی فردی محض، بمثابه سرمایه معنوی.
• ثانیا اطاعت وبندگی انسانها در قبال ملکوت الهی و در مقابل حکام زمینی برگزیده خدا.

4
آزادی از نقطه نظر بورژوازی آغازین

• ایدئولوگهای بورژوازی انقلابی آغازین، در مبارزه علیه فئودالیسم، تعریفی نو از آزادی ارائه دادند و به ترویج آن همت گماشتند.
• معنی آزادی به عنوان شعار بورژوازی مترقی عبارت بود از محو قید و بندهای نظام اجتماعی فئودالی و برقراری سلطه مالکیت خصوصی سرمایه داری بر وسایل تولید.

• بیانگر فلسفی عمده آن دترمینیسم مکانیکی بود که تحقیق در زمینه مسئله آزادی را نیز عهده دار شد.


1
آزادی در فلسفه اسپینوزا

باروچ اسپینوزا (1632 ـ 1677)
فیلسوف هلندی، مؤسس راسیونالیسم و انتقاد مدرن از انجیل

• در فلسفه اسپینوزا آزادی در رابطه ای دیالک تیکی با ضرورت عینی قرار دارد:
• «ادعای این که آزادی و ضرورت ضد همند، به نظر من ادعای باطلی است.
• به نظر من آزاد هر آن چیزی است که بنا به ضرورت طبیعی خود وجود دارد و عمل می کند.
• مقید (غیر آزاد) هر آن چیزی است که چند و چون وجود و عمل آن بسته به اراده و خواست غیر باشد.»

• اسپینوزا برای اولین بار مفهوم آزادی را در رابطه با ضرورت عینی مورد بررسی قرار داد و مطلق کردن آزادی را در ذات حق و یا آزادی اراده مطرود شمرد.
• به نظر او اراده و فهم یکی اند و فرقی با هم ندارند.
• آزادی پا به پای پیشرفت شناخت بشری فزونی می یابد.

• به نظر او آزادی و هر چیز دیگر بطور مکانیکی مقدر شده اند.

• از این رو ست که آزادی مورد نظر اسپینوزا خصلت منفعل و تماشاگر دارد و شامل پراتیک انسانی نمی شود.

2
آزادی در فلسفه ژان ژاک روسو

ژان ژاک روسو (1712 ـ 1778)
نویسنده، فیلسوف، پداگوگ، طبیعت پژوه و کمپونیست
از تدارک بینندگان معنوی انقلاب فرانسه

• به نظر ژان ژاک روسو آزادی صفت ممیزه طبیعی و مادر زاد انسانها ست و فقط شامل حال فرد می شود.

• این نظر او در انقلاب فرانسه در ماده 4 اعلامیه حقوق بشر (در سال 1791 میلادی) درج شده است:

• «آزادی یعنی مجاز بودن به انجام هر کاری که صدمه و زیانی به دیگری نرساند.»

• اعلامیه آزادی شخصیت، برای مالکیت خصوصی بر وسایل تولید حد و مرزی قایل نمی شود.


• ماتریالیست های فرانسوی
در قرن هجدهم بر مبنای علم مکانیک تصور از ضرورت عینی را جامه ای مشخص پوشاندند و به جدائی میان ماده و حرکت پایان دادند. (البته منظور آنها از حرکت تنها حرکت مکانیکی بود.)

• آنها اما همه حوادث و حتی شناخت انسانی را ناشی از تعین مندی مکانیکی قلمداد کردند.
• نتیجه نهائی تعین مندی مکانیکی افتادن به منجلاب فاتالیسم بود.

3
آزادی در فلسفه لاپلاس

پیر سیمون لاپلاس (1749 ـ 1827)
ریاضی دان و ستاره شناس فرنسوی
صاحب نظر در زمینه تئوری احتمالات

• دترمینیسم مکانیکی در فرضیه لاپلاس به نقطه اوج خود رسید که بنا بر آن دیوی وجود دارد که از سرعت و جای هر ذره ای در کاینات در هر لحظه معین خبر دارد و می تواند همه حوادث جنبش بی پایان هستی را پیشگوئی کند.

4
آزادی در فلسفه کانت

ایمانوئل کانت (1724 ـ 1804)
برجسته ترین نماینده فلسفه کلاسیک آلمان
اثر او تحت عنوان «انتقاد از عقل محض» نقطه عطفی در تاریخ فلسفه و آغاز فلسفه مدرن محسوب می شود.
کانت در زمینه های زیر دورنمای فراگیر نوینی به روی فلسفه گشوده است:
اتیک (انتقاد از عقل عملی)
استه تیک (انتقاد از قوه قضاوت)
فلسفه مذهب
فلسفه حقوق
فلسفه تاریخ

• خصلت متافیزیکی (ضد دیالک تیکی) دترمینیسم مکانیکی مورد انتقاد شدید فلسفه کلاسیک آلمان قرار گرفت، که یکی از منابع و سرچشمه های مارکسیسم محسوب می شود.

• کانت کوشید با نظریه خود در باره آزادی، فاتالیسم دترمینیسم مکانیکی را در هم بکوبد.


• البته کانت برای رسیدن به این هدف مجبور شد، انسانها را به شهروندان دو جهان مجزا از هم تقسیم کند:

• جهان طبیعی پدیده ها و جهان چیزهای در خود که از اقتدار درک حسی خارج است.

• بنظر کانت چون در جهان طبیعی پدیده ها، بدون استثناء قانون علیت حاکم است، پس عمل انسان ها ـ به عنوان موجودات طبیعی ـ باید بنا بر قانون علیت مقدر شده باشد.
• اما انسان بمثابه موجود خردمند (موجود پایبند به اخلاق) می تواند در جهان خارج از اقتدار درک حسی (جهان چیزهای در خود) و ببرکت آن، در آزادی سهیم باشد.
• سهیم بودن انسان در آن جهان در قوانین اخلاقی تجسم می یابد.

5
آزادی در فلسفه فیشته

یوهان گوتلیب فیشته (1762 ـ 1814)
یکی از برجسته ترین نمایندگان ایدئالیسم آلمانی

• به نظر فیشته آزادی عبارت است از فعالیت خلاق «من»

• این برداشت فیشته به مطلق کردن آزادی منجر می شود.

• چون به نظر فیشته «من» و «غیر من» یکی اند، آزادی نسبت به هرنوع از ضرورت مقدم قلمداد می شود و به آزادی اراده مطلق بدل می شود:

فیشته، دیالک تیک جبر و اختیار و یا دیالک تیک ضرورت و آزادی را وارونه می کند و نقش تعیین کننده را از آن اختیار (آزادی) می داند.

ادامه دارد

۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

سیری در جهان بینی دکتر فیروز نجومی (1)

توماس مونتسر
کشیش و رهبر جنگ های ضد فئودالی دهقانان آلمان در قرون وسطای واپسین

شین میم شین

دین را باید بدادگاه بکشانیم
فیروز نجومی
سرچشمه: اخبار روز
www.akhbar-rooz.com

• ما دکتر فیروز نجومی را نمی شناسیم و هیچ پیشداوری در باره ایشان نداریم.
• این اولین نوشته از ایشان است که می خواهیم مورد بررسی قرار دهیم.
• مسائلی که ایشان مطرح می کنند، تأمل انگیزند.
از این رو ما هم برای به محک زدن نظرات خویش دست به اظهار نظر می زنیم.

• ما در این بررسی برخی از احکام و احیانا مفاهیم کلیدی ایشان را مورد تأمل قرار خواهیم داد:

حکم اول
٣۲ سال است که دین بر ما حکومت می کند.

• مفاهیمی که دکتر نجومی در این حکم بکار می برند، عبارتند از «دین» و «حکومت» و یا «قدرت»
• ظاهرا منظور دکتر نجومی این است که قدرت در ایران در دست دین است.

• ما نخست به معنی این مفاهیم، نظری می افکنیم:


1
دین (مذهب)

• دین و یا مذهب فرمی از شعور اجتماعی با خصلت جهان بینانه است.

• خودویژگی مذهب، عبارت است از انعکاس مخدوش و وارونه طبیعت و جامعه در شعور (ضمیر) انسان ها، آن سان که منشاء پدیده های طبیعی و اجتماعی در علل و اهداف ماورای طبیعی دانسته می شود.

• پدیده های طبیعی و اجتماعی نیز بمثابه روندها و قوای ماورای طبیعی تصور می شوند، قوای ماورای طبیعی ئی که انسان ها وابسته و سرسپرده آنها هستند و برای جلب رضایت شان، باید به انجام اعمال معینی (عبادت، اطاعت، قربانی، ستایش، مراسم مذهبی و غیره) بپردازند.

2
حکومت

• مفهوم قدرت ـ به قول ماکس وبر ـ مفهومی به اصطلاح «فرم نیافته» (آمورف) است.

• مفهوم قدرت، کلیه انواع اعمال برتری اجتماعی را که بطور بیواسطه پا به عرصه بروز می نهند، در بر می گیرد:

• از قدرت عالیه دولت و تناسب قدرت در حیات اقتصادی و کاری تا به اصطلاح «قدرت» پدر در خانواده و «قدرت» سخنران در مقابل مخاطبین خود.

• جنبه محتوائی روابط مبتنی بر این نوع از قدرت را ـ اما ـ وقتی می توان تعیین کرد، که آن را اولا در فرم خاصش در نظر بگیریم، ثانیا مناسبت آن را با حاکمیت اجتماعی قابل اثبات، مورد بررسی قرار دهیم.

• حاکمیت اینجا به معنی برخورداری مؤسساتی تضمین شده بخشی از جامعه، در مقابل بخش دیگر آن تلقی می شود.

• برخورداری، یک واقعیت امر اقتصادی است.
• برخورداری عبارت است از تصاحب یکجانبه بخش هائی از محصول کار دیگران.
• شالوده مؤسساتی چنین مناسبتی نیز ـ در وهله اول ـ از نوع اقتصادی آن است:
• مالکیت بر زمین، سرمایه و یا وسایل اقتصادی دیگر.

• علاوه بر آن، برای تضمین مؤسساتی حاکمیت، فرم های دیگر نیز وجود دارند.
• مثلا فرم های حقوقی، نظامی، سیاسی ـ عمومی و غیره.

• پایه قدرت می تواند حاکمیت اجتماعی باشد.
• قدرت می تواند از حاکمیت اجتماعی منشق شده باشد و یا بدون حاکمیت اجتماعی برقرار شود.
• مثلا «قدرت» و بطور کلی، اوتوریته پدر در خانواده، نه بر حاکمیت استوار می شود و نه در خدمت برخورداری اجتماعی است.

• حاکمیت، مشخص کننده یک مناسبت بنیادی اجتماعی است.
• قدرت ـ اما بر عکس ـ در عرصه روابط اجتماعی عمل می کند.
• حاکمیت از آن نظام اجتماعی است.
اعمال قدرت (حکومت) از آن قانون اساسی جامعه است، از آن بخشی از نظام اجتماعی است که آگاهانه تشکیل یافته است.

• بنابرین، حاکمیت یک واقعیت امر اجتماعی ـ اقتصادی بنیادی است و نه یک واقعیت امر سیاسی.

• تنها بلحاظ هدف اجتماعی عام، که استفاده از وسایل قدرت سیاسی و دیگر وسایل در خدمت آن قرار دارند، می توان گفت که آیا فرم های اعمال قدرت (حکومت) دارای خصلت حاکمیتی اند و یا نه.

*****


• اکنون این سؤال پیش می آید که در ایران قدرت (حکومت) با حاکمیت چه رابطه ای دارد؟
• تنها بدین طریق می توان از فرم نمودین حکومت گامی فراتر نهاد و به تعیین محتوای ماهوی آن نایل آمد.

• و گرنه حکومت به اصطلاح دین می تواند محتوای ماهوی حاکمیتی متنوعی داشته باشد:

• هم حاکمیت طبقاتی برده داران می تواند بطرز تئوکراتیکی اراده خود را بر جامعه تحمیل کند، هم حاکمیت طبقاتی اشراف فئودال و هم حاکیمت طبقاتی سرمایه داران.

• در دیالک تیک فرم و محتوا همواره محتواهای گوناگون می توانند در فرم واحدی عرض اندام کنند:

• مثلا در کوزه واحدی ـ به مثابه فرم ـ می توان شراب، ترشی، زهر، پادزهر، شیره، آب و غیره ـ به مثابه محتوا ـ نگه داری کرد.

• به همان سان نیز محتوای واحدی را می توان در فرم های مختلفی نگه داشت:

• مثلا آب را ـ به مثابه محتوا ـ می توان در کوزه، لیوان، قوری، استخر و غیره ـ به مثابه فرم ـ نگه داری کرد.

• صرف اینکه روحانیت در کشوری روی کار است، نمی تواند دلیل کافی بر حکومت به اصطلاح دین باشد.
• حکومت کنونی ایران ـ بلحاظ شریعت جاری در سیاست ـ چه فرق ماهوی با حکومت قاجار و یا صفوی و یا غزنوی دارد؟
• اینکه شریعت بخش اعظم قانون اساسی را تشکیل می دهد، قدمت هزار و اندی ساله دارد و نه سی و دو ساله.

• این ادعا که «32 سال است که دین بر جامعه ایران حکومت می کند»، فقط بنظر عوام الناس می تواند قابل قبول باشد.
• اتفاقا پیرزنی نیز در تلویزیونی در خارج از کشور، همین نظر دکتر نجومی را نمایندگی می کردند:
• ایشان هم می گفتند که «سوره بقره تعیین کننده سرنوشت مردم ایران است.»

• جماعت تحصیلکرده و با شعور که دکتر نجومی بیشک یکی از انها ست، بهتر است، گامی فراتر از ظاهر چیزها، پدیده ها و سیستم ها نهند و ماهیت پنهان در ورای نقاب های عوامفریب را نشان همگان دهند.


حکم دوم
اما آیا می توانیم با اطمینان خاطر بگوییم که در جامعه ی ما دین چه نقشی را بازی می کند؟

• دین همانطور که گفتیم، فرمی از شعور اجتماعی است.
• در قالب این فرم واحد، اقشار و طبقات اجتماعی مختلف هر کدام محتوای ایدئولوژیکی خاص خود را می جویند و می یابند:
• دین واحد مورد نظر عوام الناس چه بسا تحصیلکرده، در جامعه طبقاتی شقه شقه شده، محتواهای طبقاتی و قشری متفاوت و چه بسا متضاد دارد:
• محتوای همین دین اسلام ـ به مثابه فرم شعور اجتماعی ـ برای دهقان زحمتکش چیز بکلی دیگری است تا برای یک فئودال و یا بقال و یا سرمایه دار.

• اگر دکتر نجومی قدری دقت بخرج می دادند، تفاوت جدی میان خود آخوندها را نیز می دیدند.


• این تفاوتها و تضادها قدمتی دیرین دارند، قدمتی به قدمت جامعه طبقاتی دارند.


• اختلاف علی با معاویه و عثمان، حسین با یزید، منتظری با خمینی و غیره از چنین آبشخوری احتمالا آب می خورند.


• فرم واحد شعور اجتماعی همیشه می تواند محتواهای طبقاتی مختلف داشته باشد و داشته است و خواهد داشت.


حکم سوم
آیا واقعا این دین است که حکم می راند و یا آنها که خود را متولی و نگاهدار دین می دانند مثل آیت الله ها و حجت الاسلام ها و مراجع تقلید؟

• دکتر که پیشاپیش حکم نهائی و قطعی خود را صادر کرده و از دادگاهی کردن دین سخن رانده، اکنون سؤالات متنوعی را پشت سر هم ردیف می کنند.

• این شیوه خوبی برای طفره رفتن از تبیین نظر است.

• این شیوه خوبی برای گریز از رعایت صراحت در سخن است.
• این شیوه خوبی برای اتلاف وقت خواننده و احیانا برای گیج و سردرگم کردن او ست.

• ولی ما در هر صورت می کوشیم به این سؤالات ایشان جواب دهیم تا بلکه صحت نظرات شتابزده خود را به محک زده باشیم.


• دین به خودی خود در هیچ جامعه ای حکم نمی راند.


• دین یکی از عناصر روبنائی ـ ایدئولوژیکی هر جامعه طبقاتی است و نقش کم و بیش معینی را به عنوان یک عنصر روبنائی ـ ایدئولوژیکی ایفا می کند.


حکم چهارم
آیا واقعا این دین است که حکم می راند و یا آنها که خود را متولی و نگاهدار دین می دانند مثل آیت الله ها و حجت الاسلام ها و مراجع تقلید؟

• اینجا دو نکته مهم قابل ذکرند:

نکته اول

• اولا فرق جامعه بشری با طبیعت در این است که جامعه ـ بر خلاف طبیعت ـ سوبژکتمرکز است.

• برای وقوع توفان و آذرخش، بود و نبود انسان به
مثابه سوبژکت مهم نیست.
• ولی برای هر تحول بزرگ و کوچک اجتماعی، حضور فعال انسان ضرورت مطلق دارد.

• این انسانها هستند که بمثابه گروه و یا طبقه اجتماعی معینی بر طبقات اجتماعی دیگر حکم می رانند و نه دین ها.


• انسان ها اما نه موجوداتی بی شعور، بلکه دیالک تیکی از وجود و شعورند.


• هر انسانی جایگاهی در تولید اجتماعی مادی دارد، عضو طبقه و یا قشر اجتماعی معینی است، منافع اجتماعی ـ اقتصادی معینی را نمایندگی می کند و لذا شعور اجتماعی معین متناسب با وجود اجتماعی خود را توسعه می دهد و تبلیغ می کند.


• مراجعه کنید به دیالک تیک وجود اجتماعی ـ شعور اجتماعی

• انسان ها قبل از عمل مادی معین، همان عمل را باید در ضمیر خود جامه نظر بپوشانند.

• عمله قبل از ساختن خانه، مدل خانه را باید در کله خود بسازد و بعد به مدل روحی (فکری) خود بکمک سنگ و خاک و آب و آهک و آهن و غیره مادیت ببخشد:
• خانه ی حاصله عملا دیالک تیک ماده و روح است، دیالک تیک مواد و مصالح ساختمانی و اندیشه و عاطفه و احساس عمله است.
• خانه ماده روحمند است.

• حکومت هر طبقه نیز به همین سان:

• دیالک تیک عمل و نظر است.
• دیالک تیک پراتیک و تئوری است.
• دیالک تیک منافع عینی طبقاتی و ایدئولوژیکی مدافع، توضیحگر و توجیه گر است.

• در جامعه فعلی ایران دین اسلام به عنوان فرمی از شعور اجتماعی به اهداف و انگیزه های مختلف به خدمت گرفته می شود.
• اقشار و طبقات حاکمه می توانند منافع خود را در فرم ها، لفافه ها و بهانه های ایدئولوژیکی مختلف نمایندگی کنند.

• دین می تواند یکی از این فرم ها، لفافه ها و بهانه ها باشد و ضمنا مولتی فونکسیونال باشد، چندین کارکردی باشد.


• هم افیون توده باشد، هم آه مظلومین باشد، هم اهرم معین بسیج بخش باورمند جامعه باشد، هم وسیله توجیه اعمال قهر طبقاتی باشد و هم پرچم مقاومت و مبارزه اوپوزیسیون معینی باشد.


• همه مقاومت های توده ای در فرماسیون های ماقبل سرمایه داری کم و بیش فرم مذهبی داشته اند.


• مراجعه کنید به به مقالات مربوط به دین و مذهب در دایرة المعارف روشنگری.

2
نکته دوم

• نکته دوم اینکه هر هیئت حاکمه، هر حکومت در هر جامعه طبقاتی ـ چه بداند و چه نداند، چه بخواهد و چه نخواهد ـ نماینده طبقه و یا طبقات اجتماعی معینی است، یعنی نمی تواند فرا طبقاتی و بی طبقه باشد.

• طبقاتی بودن در جامعه طبقاتی به دور افتاده ترین اجزای جامعه نفوذ می کند.


• اینکه سوبژکت های اجتماعی بدان وقوف دارند و یا ندارند، از اهمیت درجه دوم برخوردار است.

• هر قصه و شعر و رمان و ترانه و آواز، هر تئوری اجتماعی و سیاسی، هر متد بررسی مسائل اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و چه بسا حتی مفاهیم و مقولات و ضرب المثل ها مهر طبقاتی معینی را بر پیشانی خود دارند.

• ما قصد ورود به بحث در زمینه ج. ا. نداریم، ولی برای درک بهتر روندهای اجتماعی بهتر است که در پی کشف رابطه هیئت حاکمه با طبقات اجتماعی باشیم، تا با فرم شعورین معینی از قبیل دین.


• زیرا زیر پرچم دین واحدی هم کشیشان سلحشوری از قبیل توماس مونتسر و همسرش به بسیج و رهبری انقلابات ضد فئودالی دهقانان پرداخته اند و هم ارتجاع فئودالی به سرکوب همان جنبش های انقلابی مبادرت ورزیده است.

• فریب ظاهر چیزها را نباید خورد.

• این البته بدان معنی نیست که دین و مذهب نباید در مد نظر قرار گیرند.
• برای تحلیل همه جانبه هر جامعه بررسی همه عناصر اصلی و فرعی دخیل در آن مفید است و لازم.

ادامه دارد.

در باره حاملین دانش

قصه های آقای کوینر
برتولت برشت
برگردان میم حجری

• «حامل دانش لازم نیست، مبارزه کند، لازم نیست، برای دفاع از حقیقت سینه سپر کند، لازم نیست، به کسی خدمت کند، لازم نیست، بخورد، لازم نیست، تحسین و تجلیل درو کند، لازم نیست، شهره خاص و عام باشد.

• حامل دانش از همه سجایای گیتی تنها و تنها همین یکی را دارد:
حامل دانش بودن را»، آقای کوینر گفت.

پایان

دو شهر

قصه های آقای کوینر
برتولت برشت
برگردان میم حجری

• آقای کاف شهر «ب» را به شهر «الف» ترجیح داد.

• علتش را پرسیدند.

• گفت:
• «در شهر «الف»، مردم مرا دوست دارند.
• اما در شهر «ب»، مردم با من رفتاری دوستانه دارند.

• در شهر «الف»، مردم به من خدمت می کنند.
• اما در شهر «ب»، مردم مرا لازم دارند.


• در شهر «الف»، مردم مرا به نشستن بر سر سفره دعوت می کنند.


• اما در شهر «ب»، مردم مرا به آشپزخانه رهنمون می شوند.»

پایان